مادر شهید

تاریخ انتشار : دسامبر 24, 2020
رفیقی داشتیم به نام حسین حسین دوخت از بچه های اطلاعات نصر. سال ٦٤، در عملیات والفجر ٩ در كردستان بودیم كه از جنوب خبر آوردند حسین شهید شده كه بعد معلوم شد مرجوعی خورده است! حالا ما در این فاصله چقدر برایش سلام و صلوات و دعا و فاتحه فرستادیم بماند. حسین موقع اعزام […]
رفیقی داشتیم به نام حسین حسین دوخت از بچه های اطلاعات نصر. سال ٦٤، در عملیات والفجر ٩ در كردستان بودیم كه از جنوب خبر آوردند حسین شهید شده كه بعد معلوم شد مرجوعی خورده است!
حالا ما در این فاصله چقدر برایش سلام و صلوات و دعا و فاتحه فرستادیم بماند. حسین موقع اعزام به منطقه از مادرش قول گرفته بود كه اگر جنازۀ او را آوردند برای این كه شهادت نصیبش شده است گریه و زاری نكند. البته مادر حسیت از آن پیرزنانی بود كه به قول خودش از فاصلۀ چند كیلومتری روستایشان همیشه برای نماز جمعه به شیروان می رفت. حسین می گفت وقتی مرا دید شروع كرد جزع و فزع كردن. پرسیدم:
ـ ننه مگر قول نداده بودی گریه نكنی؟ لابد از شوق اشك می ریزی.
ـ نه، از اینكه اگر تو شهید می شدی من دیگر كسی را نداشتم كه به جبهه بفرستم گریه می كنم!