صدای سر من بود

تاریخ انتشار : دسامبر 24, 2020
صبح كه از خواب بیدار شدیم، بسیجی كوچولوی سنگرمان كه اخیراً به جمع ما پیوسته بود گفت:«عجب شبی بود. دیشب تا صبح صدای خمپاره نگذاشت چشم بر هم بگذاریم، اینجا همیشه اوضاع بی ریخته؟» دوستی كه از تركش شوخی هایش كم تر كسی جان سالم به در می برد، با سر اشاره كرد و مرا […]
صبح كه از خواب بیدار شدیم، بسیجی كوچولوی سنگرمان كه اخیراً به جمع ما پیوسته بود گفت:«عجب شبی بود. دیشب تا صبح صدای خمپاره نگذاشت چشم بر هم بگذاریم، اینجا همیشه اوضاع بی ریخته؟» دوستی كه از تركش شوخی هایش كم تر كسی جان سالم به در می برد، با سر اشاره كرد و مرا نشان داد و گفت:«خمپاره كه چه عرض كنم، این فلانی است كه از خوف خدا در نماز شب سرش را به سنگر می زند!» بچه ها كه می دانستند صبح ها برای نماز من چقدر سخت از جا بر می خیزم زیر چشمی به من نگاهی انداختند و یك مرتبه همه با هم بلند زدند زیر خنده و قضیه كه تازه داشت جدی می شد، لو رفت.