سنگ و شیشه

تاریخ انتشار : دسامبر 24, 2020
بعد از ظهر سه شنبه بود، هنوز در دانشگاه جندی شاپور (پایگاه نمونه)بودیم ، پایگاهی كه حدود ٦٠٠نفر نیروی آماده را در خود جا داده بود. نزدیك غروب بود و من مشغول خواندن كتاب بودم كه سرو صدای دو پسر بچۀ ١٢، ١٣ ساله توجه ام را جلب كرد. نگاه كردم دیدم دامن یكی شان […]
بعد از ظهر سه شنبه بود، هنوز در دانشگاه جندی شاپور (پایگاه نمونه)بودیم ، پایگاهی كه حدود ٦٠٠نفر نیروی آماده را در خود جا داده بود. نزدیك غروب بود و من مشغول خواندن كتاب بودم كه سرو صدای دو پسر بچۀ ١٢، ١٣ ساله توجه ام را جلب كرد. نگاه كردم دیدم دامن یكی شان پر از سنگ و دست دیگری چند تا شیشۀ قد و نیم قد است . انگشتم را لای صفحۀ كتابم گذاشتم دیدم كمی آن طرف تر، سنگ ها را به زمین ریختند و بعد از كاشتن شیشه ها روی برآمدگی جدول، كلاه كاسكت هایشان را برداشتند و اولی رو به دومی كرد و گفت:“ شیشه سیاه بزرگ مثلاً امریكای جنایت كار است.“ دیگری گفت: “پس كوچك ترها، كشورهای مرتجع منطقه و آن یكی كه از همه كثیف تر است ، اسراییل!“ بعد نگاهی از سر رضایت به همدیگر كردند و بازی شروع شد . آنچنان با حرص و ولع، سنگ ها را پرتاب می كردند و چهره هایشان از خشم افروخته شده بود كه گویی اصلاً بازی نمی كنند و این ها هم سنگ و شیشه نیستند. هنوز اول بازی بود كه فریاد برآوردند: صدام، صدام سقوط كرد، صدام مرد، به سزای خیانتش رسید. بچه ها یك مرتبه به خودشان آمدند و دیدند دور تا دور آنها را برادرهای داخل پایگاه گرفته اند. كمی خجالت كشیدند. اما وقتی با اصرار بزرگ ترها مواجه شدند به بازی خودشان ادامه دادند. دست راستی كه ظاهراً كوچك تر بود گفت:“ علی بیا اسراییل را بزنیم، به كشورهای مرتجع منطقه نباید محل گذاشت، آنها داخل آدم نیستند، مردمانشان خودشان حساب آنها را می رسند“ با هم توافق كردند . پرتاب سنگ ها با شعار مرگ بر اسراییل تماشاچی ها شروع شد و آن قدر بچه ها هیجان زده شده بودند كه احساس می كردم در طول تاریخ تظاهراتی به این وسعت علیه اسراییل صورت نگرفته است . سنگ ها بر سر اسراییل باریدن گرفت ، هر كدام از سنگ ها كه به خطا می رفت، به شیشه های نماد ارتجاع منطقه می خورد . هنوز اسراییل پابرجا بود كه ارتجاع منطقه به درك واصل شد. فریاد و هلهلۀ حضار بلندتر شد. بچه ها درپوست خود نمی گنجیدند. دوباره شعار مرگ بر صهیونیسم اوج گرفت . موقع آزاد سازی بیت المقدس فرا رسیده بود. در میان اشك شوق بچه ها و بی قراری بزرگ ترها، یك مرتبه طنین الله اكبر ، اسراییل نابود شد، مثل بمب پایگاه را منفجر كرد.
كوچك و بزرگ به هوا پریدند ، یكدیگر را بغل كردند و بوسیدند، در حال پای كوبی داشتند متفرق می شدند كه بچه ها گفتند:“برادر ها شیطان بزرگ هنوز مانده است، اصل كار امریكاست كجا
می روید “. این بار جز نگهبانان همه آمده بودند بعضی ها روی درخت ها و پشت بام ، بعضی ها روی دوش بزرگ ترها داد می زدند:“ آمریكا هیچ غلطی نمی تواند بكند، بچه ها شرش را كم كنید“. بازی دوباره شروع شد. لحظات حساس و سرنوشت سازی بود، سنگ ها كم كم رو به اتمام بود، سكوت سنگینی پایگاه را فرا گرفته بود و بچه ها با احتیاط تر سنگ ها را پرتاب می كردند. حالا برادران تماشاچی هر كدام زیر لب چیزی می گفتند و شاید هم دعا می كردند. بغض گلوی قهرمانان كوچولوی ما را گرفته بود ، صدای نفس نفس آنان به گوش می رسید. آخرین سنگ در مشت گره گردۀ حسن خیس عرق شده بود. حسن یك لحظه چشم هایش را بست و زمزمه ای كرد و سپس با جرأت تمام سنگ را به سوی شیشۀ بزرگ (امریكا ) پرتاب كرد و بعد سرش را انداخت پایین. شیشه از جایش تكان خورد، اما نشكست . حسن درحالی كه دندان هایش را به هم می فشرد چند قدم جلوتر رفت و برو به همه گفت: “دنبال من بیایید“.همه به طرف شیشه كه در چند متری آنان بود راه افتادند. هیچ كس نمی دانست چه اتفاقی خواهد افتاد. به شیشه كه رسیدند، حسن مكثی كرد و همین طور كه به شیشه خیره شده بود ، یك مرتبه از جا كنده شد و با شتاب جلو رفت و شیشه را برداشت و آن را با شدت روی انبوه سنگ هایی كه آن جا جمع شده بود كوبید. بانگ یا حسین برادران هنوز در میان طنین انفجار پیكر بت اعظم، امریكای جهان خوار، معلق بود كه با بلند گو اعلام كردند:“ برادران اعزامی هر چه سریع تر برای گرفتن تجهیزات جلوی دفتر به خط شوند .