دروغ می گویی

تاریخ انتشار : دسامبر 24, 2020
بالاخره نوبت به او رسید«شر گردان»، بچه ها خوب او را می شناختند و منتظر بودند ببینند این دفعه چطور گل می كارد. از همۀ رسانه ها آمده بودند برای مصاحبه و در واقع، مانور قدرت روی اسرای عملیات بود. با آب و تاب تمام و قدری ملاطفت تصنعی شروع كردن به سؤال كردن. یكی […]
بالاخره نوبت به او رسید«شر گردان»، بچه ها خوب او را می شناختند و منتظر بودند ببینند این دفعه چطور گل می كارد. از همۀ رسانه ها آمده بودند برای مصاحبه و در واقع، مانور قدرت روی اسرای عملیات بود. با آب و تاب تمام و قدری ملاطفت تصنعی شروع كردن به سؤال كردن. یكی پرسید:« پسرجان اسمت چیه؟» «شرگردان» در جواب گفت:«عباس» دیگری پرسید:«اهل كجا هستی؟» گفت:«بندرعباس». سومی با تعجب و تردید پرسید :«اسم پدرت چیه؟» خیلی عادی گفت: «به او می گویند كل عباس». چهارمی كه گویی بویی از قضیه برده بود گفت:«كجا اسیر شدی؟» گفت:«دشت عباس» افسر عراقی كه دیگر مطمئن شده بود طرف دستش انداخته و نمی خواهد حرف بزند با پنجه به ساق پایش زد و گفت:«دروغ می گویی پدر...؟» و او كه خودش را به موش مردگی زده بود با تظاهر به گریه كردن گفت:«نه به حضرت عباس».