خواب و بیدار

تاریخ انتشار : دسامبر 24, 2020
بعد از ظهر گرمی بود. كم و بیش همه چرت می زدند و چشمانشان یكی پس از دیگری گرم می شد و پلك ها روی هم می آمد، مگر دوست اصفهانی ما. می گفت:“ عادت ندارم عصرها بخوابم“یكی از بچه های باحال به نام جواد گفت:“ ولی من تو را امروز خواب می كنم“ دوست […]
بعد از ظهر گرمی بود. كم و بیش همه چرت می زدند و چشمانشان یكی پس از دیگری گرم می شد و پلك ها روی هم می آمد، مگر دوست اصفهانی ما. می گفت:“ عادت ندارم عصرها بخوابم“یكی از بچه های باحال به نام جواد گفت:“ ولی من تو را امروز خواب می كنم“ دوست جدید مان جواب داد:“نمی توانی “ جواد گفت:“ امتحان می كنیم“.بعد به یكی از برادران گفت:“ بلند شو برو یك شیشه آب لیمو و یك لیوان بردار بیاور“. شستمان خبردار شد كه قضیه از چه قرار است . وسایل آماده شد. لیوان و شیشه را داد دست آن طفل معصوم . قرار شد زیر پیراهنش را بزند بالا و ته لیوان را زیر آن قرار بدهد و درحالی كه به دست او حركت آونگ گونۀ پلاك در فضا نگاه می كند با شیشۀ آب لیمو روی عرق گیرش بزند. بازی شروع شد. به تدریج پلاك سرعت می گرفت و متعاقب آن باید دوست اصفهانی ما ضربات محكم تری روی زیر پیراهن و لیوان می زد. این قضیه حدوداً ده دقیقه طول كشید. بعداز ده دقیقه جواد رو به او كرد كه : كه تو حالا خواب هستی“ و او از همه جا بی خبر خیلی جدی گفت:“ نه ،اتفاقاً كاملاً بیدار هستم و چشم هایم باز است“ جواد دوباره با تأكید بیش تری گفت:“ قسم می خورم كه تو خوابیده ای . اگر فكر می كنی واقعاً هنوز بیداری زیر پیراهنت را به بچه نشان بده“آقا چشمت روز بد نبیند! زیر پیراهن نو و خوش فرمی كه تازه از انبار تحویل گرفته بود به اندازۀ قطر لیوان سوارخ شده بود. بیچاره نمی دانست بخندد یا گریه كند. توی خواب هم نمی دید كه كلاهی به این گشادی سرش برود.