خدا رحمتت كند

تاریخ انتشار : دسامبر 24, 2020
بندۀ خدا از همه جا بی خبر نمی دانست قضیه چیست. بچه ها كه قبلاً با هم هماهنگ كرده بودند كار را شروع كردند. یكی از آن ها دست گذاشت روی پای او و با صدای بلند گفت: فاتحه. بعد همه صلوات فرستادند و شروع كردند حمد و قل هوالله خواندن. یكی دیگر بلند شد […]
بندۀ خدا از همه جا بی خبر نمی دانست قضیه چیست. بچه ها كه قبلاً با هم هماهنگ كرده بودند كار را شروع كردند. یكی از آن ها دست گذاشت روی پای او و با صدای بلند گفت: فاتحه. بعد همه صلوات فرستادند و شروع كردند حمد و قل هوالله خواندن. یكی دیگر بلند شد تا از بچه ها پذیرایی كند. بیچاره مانده بود چه بگوید. یكی می گفت:«خدا رحمتش كند عجب پسر شجاعی بود». دیگری با تأثر می گفت:«خیلی مخلص بود. الهی نور به قبرش بباره». یكی دیگر از بچه ها كه دم سنگر نشسته بود گفت:«چرا از پیشانی فراخ و چشم های نافذش نمی گویی كه آدم نمی توانست در آن خیره بشود؟» خلاصه آن قدر جدی گرفته بودند كه خودش هم كم كم داشت باورش می شد كه شهید شده!