خدایا! مرسی

تاریخ انتشار : دسامبر 24, 2020
قبل از غروب آفتاب رسیدیم مهران. خسته و كوفته با همان سر و وضع آشفته، خودمان را به بهداری رساندیم. آن جا صحنه ای دیدم كه هرگز یادم نمی رود، هر كس گوشۀ دنجی پیدا كرده بود و برای خودش عوالمی داشت. آن روز، جلو در اورژانس، «زیدی» نشسته و فارغ از اطراف خود مشغول […]
قبل از غروب آفتاب رسیدیم مهران. خسته و كوفته با همان سر و وضع آشفته، خودمان را به بهداری رساندیم. آن جا صحنه ای دیدم كه هرگز یادم نمی رود، هر كس گوشۀ دنجی پیدا كرده بود و برای خودش عوالمی داشت. آن روز، جلو در اورژانس، «زیدی» نشسته و فارغ از اطراف خود مشغول راز و نیاز بود. ما به این جملۀ آخرش رسیدیم كه می گفت:« خدایا! مرسی كه مرا آفریدی! دستت درد نكند، شرمنده ام كردی!»