تقسیم كار

تاریخ انتشار : دسامبر 24, 2020
حدود صد و بیست پنج كیلو وزن داشتم. روزی كه به عملیات می رفتیم یكی از برادران به نام علی رضا باقرزاده خیلی جدی به من گفت:«نگرانت هستم». پرسیدم:«چطور؟» گفت:«هیچی، دارم فكر می كنم اگر خدا خواست و شهید شدی تكلیف ما چیه؟ چون گمان نمی كنم چهار نفری هم بتوانیم تو را از جایت […]
حدود صد و بیست پنج كیلو وزن داشتم. روزی كه به عملیات می رفتیم یكی از برادران به نام علی رضا باقرزاده خیلی جدی به من گفت:«نگرانت هستم». پرسیدم:«چطور؟» گفت:«هیچی، دارم فكر می كنم اگر خدا خواست و شهید شدی تكلیف ما چیه؟ چون گمان نمی كنم چهار نفری هم بتوانیم تو را از جایت تكان بدهیم». گفتم:«اولاً ان شاءالله این توفیق نصیب خودت می شود و من خودم به تنهایی قول می دهم تو را ببرم عقب، ثانیاً اینكه دیگر غصه ندارد، اگر من شهید شدم بدنم را قطعه قطعه كنید و هر كدام چند كیلو بردارید. فكر نكنم چیز زیادی باقی بماند هر كدام هر چقدر توانستید ببرید كه شرمنده تان نشوم».