از كجا معلوم

تاریخ انتشار : دسامبر 24, 2020
یك دستش از كتف قطع شده بود. به سختی می شد باور كرد كه احساس نقص و كاستی و مشكل می كند. به اندازۀ همۀ آن هایی كه چهار ستون بدنشان سالم بود می دوید و كار می كرد . امكان نداشت بگذارد كسی مراعاتش را بكند. بچه ها هم كه این قدر او را […]
یك دستش از كتف قطع شده بود. به سختی می شد باور كرد كه احساس نقص و كاستی و مشكل می كند. به اندازۀ همۀ آن هایی كه چهار ستون بدنشان سالم بود می دوید و كار می كرد . امكان نداشت بگذارد كسی مراعاتش را بكند. بچه ها هم كه این قدر او را سرحال و سر كیف می دیدند، در شوخی كم نمی گذاشتند؛ از جمله می گفتند:«الان كه تو این جایی، ببین كجا مار و مورها دارند دستت را می خورند و دعایت می كنند؛ می گویند چه ماهیچه هایی، چه مچی، به به» و او كه در جواب در نمی ماند می گفت:«از كجا معلوم؟ شاید الان دور گردن حوری ها تو بهشت باشه. خدا را چه دیدی؟!».