از بس صورتش نورانی بوده سوخته

تاریخ انتشار : دسامبر 24, 2020
این دفعه كه رفته بود مرخصی، ظاهراً حریفش نشده بود. پایش را توی یك كفش كرده بود كه من هم می آیم والا نمی گذارم بروی. او هم به ناچار آورده بودش منطقه. تعریف می كرد می گفتم:«من هر وقت می رفتم مرخصی، آن قدر برای او(پسرم) از صفا و صمیمیت . خلوص و نورانیت […]
این دفعه كه رفته بود مرخصی، ظاهراً حریفش نشده بود. پایش را توی یك كفش كرده بود كه من هم می آیم والا نمی گذارم بروی. او هم به ناچار آورده بودش منطقه. تعریف می كرد می گفتم:«من هر وقت می رفتم مرخصی، آن قدر برای او(پسرم) از صفا و صمیمیت . خلوص و نورانیت بچه های رزمنده می گفتم كه جبهه ندیده یك دل نه، صد دل عاشقش شده بود. در منطقه هم با هر كه برخورد می كردیم، برایش توضیح می دادم كه مثلاً فلانی چند وقت است جبهه است و مرخصی نرفته است و آن یكی، دو تا از برادرهایش شهید شده اند و این، با پدرش آمده و از این قبیل حرف ها. اما چیزی كه مرتب تكرار می كردم و خودم هم حواسم نبود نورانی بودن بچه ها بود. تا این كه روزی برخوردیم به یكی از برادران جنوبی كه كمی سیه چرده بود. در همان عوالم كودكی با حساسیتی خاص گفت:«مگر فرمانده ها نباید نورانی تر از بقیه باشند بابا؟» و من با همۀ كودنی فهمیدم چه می خواهد بگوید گفتم:«منظورت اینه كه او چرا این قدر سیاهه؟» بعد هم جوابی به او دادم كه خودم كیف كردم، گفتم:«بابا جون او از بس نورانی بوده صورتش سوخته!».