مشخصات شهید

شهید علی حسن پور

5
نام علي
نام خانوادگی حسن پور
نام پدر حيدر
تاربخ تولد 1345
محل تولد بوشهر - کنگان
تاریخ شهادت 10/ 12/ 65
محل شهادت مهران
مسئولیت
نوع عضویت كادر زميني
شغل كارگر
تحصیلات پنجم ابتدایی
مدفن كنگان
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • وصیت نامه
  • مصاحبه
  • خاطرات
  • شهيد علي حسن پور  در خانواده اي مذهبي ديده به جهان گشود .  دوران كودكي بسيار پر جنب جوش بود . در خانه وي را مسلم صدا مي زدند . در هفت سالگي  وارد مدرسه شد  . بعلت دور بودن مسافت خانه تا مدرسه ، پدر شهيد هر شب ساعت 3 صبح با فرزندش عازم شهر مي شدند تا وي را سر ساعت 5  به مدرسه برساند .  با تمام علاقه اي كه در وجود علي براي درس خواندن بود ،  به علت فقر مالي  و دوري مسافت نتوانست تا كلاس پنجم  ابتدايي درس بخواند و ترك تحصيل نمود . براي كمك به امرار  معاش خانواده به كارهايي از قبيل بنايي ، قصابي و دريانوردي روي آورد . او فدري  فعال و پر جنب جوش بود و علاقه شديدي به حيوانات مخصوصاً پرندگان داشت . از كارهايي مثل شكار كردن ، نقاشي كردن لذت مي برد . وي  فردي بسيار مذهبي و متدين بود . هر شب جمعه شيريني  مي گرفت و با دوستان و آشنايان  دعاي مشكل گشا  مي خواند . علي بسيار خوش برخورد بود و اگر گاهي كدورتي  بين دوستان و بستگان پيش مي آمد ، خيلي سريع پيش قدم مي شد و كينه و كدورت را از بين مي برد .   شهيد در سن پانزده سالگي به خدمت سربازي اعزام شد و از اين طريق براي جنگ با مزدوران به جبهه شتافت . وي  تشنه شهادت بود بطوري كه در نامه هايش مي نويسد : مادر جان اينقدر در سنگر  مي مانم تا گوشتم آب شود ، اينقدر در سنگر مي مانم تا استخوانم پودر شود ، بلكه خداوند به من مرحمت فرمايد و مرا به درجه رفيع شهادت نايل گرداند . سرانجام در تاريخ 10/12/65 در جبهه مهران  بر اثر اصابت تير به درجه رفيع شهادت نايل گرديد . روحش شاد و يادش گرامي باد . ادامه مطلب
    پروردگارا تو را شكر مي گويم كه در اين برهه از زمان و دراين روز كه كوچك وبزرگ ، زن و مرد خود را براي نبرد با كفار آماده  مي كنند  از اين بنده حقير دعوت نمودي تا كه بتوانم آنچه نيرو و توان در بدن دارم  در راه اسلام صرف نمايم . با همين لكنت زبان مي گويم اي امام ، اي حسين زمان ، اي نائب بر حق امام زمان، لبيك  . تا نداي هل من ناصر خميني كبير را شنيدم در اين فكر بودم كه آيا من هم مي توانم  مثل آن طفل سيزده ساله كه امام عزيزمان ، چشم اميدمان ، آن را رهبر ناميد بتوانم جان ناقابلي راكه دارم فداي دين مبين اسلام و خونم را جهت آبياري درخت جمهوري اسلامي كنم  . از برادران و پدران و آنهايي كه تا هنوز به جبهه اعزام نشده اند مي خواهم كه عزم شان را جزم نمايند و خودشان را به ياري ساير برادران خود در جبهه برسانند و به نداي خميني بت شكن لبيك گويند .  همچنان كه شهيد مظلوم آيت الله بهشتي فرمودند : ما شيفتگان خدمتيم ، نه تشنگان قدرت . در حقيقت آنهايي كه رفتند شيفتگان خدمت . در اين لحظه از پدرم , مادرم,  برادرم , خواهرم و   خويشاوندان عزيزم خداحافظي مي كنم و و اميدوارم كه اگر كدورتي با اينجانب دارند اين بنده حقير را ببخشايند و باز مي گويم من خودسرانه به جبهه اعزام نشده ام بلكه خداوند از اينجانب دعوت بعمل آورد . ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    در سال 1366 چند نفر از دانش آموزان , در منزل شهيد علي حسن پور  اجاره نشين بودند . يكي از آنها بعلت امتحان  تا پاسي از شب مشغول مطالعه بود .دانش آموز مي گويد : سرم را از رختخواب بلند كردم ديدم شهيد حسن پور در حياط ايستاده است و قدم مي زند . نگاهي به من كرد و احوال من را پرسيد .  من از شدت ترس و ناباوري جيغ كشيدم . بقيه دانش آموزان  از خواب بيدار شدند و پرسيدند چه خبر شده  است . گفتم : من همين الان شهيد حسن پور را ديدم در حياط كنار باغچه  قدم مي زد . ناگهان مادر شهيد آمد و گفت:  درست است شهيد اينجا بود . آمده بود احوال من را بپرسد و همين الان از پيش من رفت . در همان سال 1366 براي برگزاري يك دوره آموزشي به شهركرمان رفتيم و بعد براي تقسيم به تهران اعزام شديم . شب  با وضو خوابيدم . اما سرانجام جنگ بسيار فكر من را مشغول كرده بود . همان شب شهيد حسن پور را  با چهره اي نوراني و لبخندي بر لب در خواب ديدم . با همان لباس بسيجي بود كه هميشه بر تن داشت . به من گفت : اصغر از جنگ       مي خواهي بداني ؟ گفتم : بله .  به من گفت : چهار ماه ديگر جنگ تمام مي شود . من به وي گفتم : مگر تو شهيد نشده اي ؟ گفت  : چرا اما زنده هستم . گفتم : بيا برويم پيش مادرت . گفت :  نه  به مادرم سلام برسان و بگو علي هميشه به ياد تو است و هيچ وقت فراموشت        نمي كند . الان كار دارم و بايد بروم . چون مي خواستي عاقبت جنگ را بداني گفتم به تو بگويم و بروم . خداحافظي كرد و رفت . واقعا بعد از گذشت چها رماه جنگ تمام شد و آنچه شهيد گفته بود به واقعيت پيوست  . بعد از گذشت يك سال از اين ماجرا يك شب خواب شهيد را ديدم . به من گفت :  چرا چند روز است به منزل مان نرفته اي ؟ گفتم : چشم مي روم . گفت : برو سري به مادرم بزن تنها است .   روز بعد به منزل مادر شهيد رفتم ، مادرش گفت : فردا مراسم سالگرد شهيد است .

     

    نقل از اصغر مالكي ( پسر خاله شهيد ) ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار كنگان
    وضعیت پیکر
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید