مشخصات شهید

شهید یوسف ماحوزی

35
نام يوسف
نام خانوادگی ماحوزي
نام پدر جواد
تاربخ تولد 1341/01/01
محل تولد بوشهر - تنگستان
تاریخ شهادت 1361/04/24
محل شهادت شلمچه
مسئولیت رزمنده
نوع عضویت بسيج
شغل -
تحصیلات دوره ابتدايي
مدفن اهرم
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • وصیت نامه
  • خاطرات
  • زندیگنامه شهید

    يوسف در سال 1342 در خانواده اي پاك و مذهبي چشم به جهان گشود. پدر بزرگوارش جواد و مادر گرامي اش آمنه افرادي مؤمن و بسيار مقيد به احكام اسلام بود. او هر آنچه از محبت و عشق اهل بيت را در دل داشت در ظرف جسم و روح يوسف ريخت تا يوسف با تربيت و اخلاق اسلامي بزرگ شود. او دوران كودكي خود را در كنار دوستان و هم سالان با سرگرمي و بازي هاي كودكانه در جزيره خارگ سپري نمود.

    يوسف در كودكي بسيار سرزنده و با نشاط بود و رفتارش در همان سن و سال حكايت از روحي بزرگ و متعالي داشت به طوري كه مورد توجه همگان قرار داشت . در حالي كه دوره ابتدايي را پشت سر مي گذراند پاي چپش دچار شكستگي شد و بيش از يكسال گرفتار درمان و معالجه آن بود ولي متاسفانه به علت قطع شدن عصب پايش ، رشد طبيعي و سالم پايش را از دست داد. بناچار زندگي را با استفاده از كفش طبي مخصوص ادامه داد. و از همان آغاز زندگي طعم تلخ معلوليت را با سختي ها و دشواري هايي كه پيش رو داشت تجربه نمود.

    اين مشكل نتوانست در عزم و اراده پولادين وي خللي ايجاد كند. لذا در تمام عرصه هاي زندگي مصمم و استوار ظاهر مي شد. و در محافل و مجالس عمومي نقش خود را به خوبي ايفا مي نمود.

    عشق و علاقه زياد او به رهبر كبير انقلاب و شناخت و درك او از انقلاب اسلامي باعث شده بود در خود مسؤوليت بزرگي احساس كند لذا با تمام توان در ارگان هاي انقلابي مشغول انجام وظيفه شد. هر چه در توان داشت در طبق اخلاص گذاشت تا در پيشبرد آرمان‌هاي امام گامي هر چند كوچك بردارد. در زماني كه گروهك هاي مخالف نظام اسلامي تحت نام ها و عنوان هاي گوناگوني در عرصه حيات سياسي و اجتماعي جامعه جولان مي زدند، يوسف به كارهاي فرهنگي روي آورد و با توزيع و فروش نشريات و روزنامه هاي در خط انقلاب و امام به روشنگري چهره كريه وابستگان غربزده و ليبرال‌ها پرداخت و در انجام ماموريت هاي مختلفي در بيرون از جزيره خارگ شركت داشت.

    پس از شروع جنگ تحميلي به عضويت بسيج خارگ در آمد. يكي از مسؤولين شركت نفت خارگ نقل مي كند:« در زماني كه گروهك‌ها برنامه ترور و ايجاد رعب و وحشت را در دستور كار خود داشتند در يك ماموريت اداري جهت گرفتن پول نسبتاً زيادي به يكي از بانك ها در تهران مراجعه نموده بودم. در آن شرايط سخت با كيف پر از پول عازم محل ماموريت خود بودم كه يكي از پشت سر مرا صدا زد ابتدا توجهي نكردم. بار ديگر مرا به اسم صدا زد و گفت نترس من هستم . برگشتم ديدم شهيد يوسف است. خيالم راحت شد. ايشان با لباس بسيجي و مسلح در حال انجام وظيفه بود و به هر حال تا محل ماموريتم مرا همراهي نمود.

    عليرغم شرايط جسمي و مشكلاتي كه داشت نمي توانست نظاره گر نبرد برادران و ساير جوانان با دشمن باشد. اين بود كه عاشقانه به جبه‌هاي نبرد شتافت و در عمليات هاي مختلف حضور داشت.شركت در مرحله ي سوم عمليات  بيت المقدس كه منجر به آزادسازي خرمشهر گرديد از آن جمله است.او همراه رزمندگان پيروز و فاتح خرمشهر عكسي به يادگار گرفت كه در اكثر نشريات آن زمان چاپ شد، بعدها همان عكس روي اسكناس 2000ريالي چاپ و نشر پيدا كرد و يوسف در حالي كه جلو جمعيت پرچم سفيد رنگي را بدست گرفته و پاي چپ آن كفش طبي مي باشد به خوبي مشهود است.

    يوسف سرانجام به آرزوي ديرينه خود نايل آمد و در تاريخ 21/4/1361در پاسگاه زيد در نبرد با دشمن بعثي شربت شهادت نوشيد. آقاي محمد تقي ماحوزي برادر شهيدان ماحوزي نقل مي‌كند: «بنده پس از اطلاع از شهادت عبدالرسول براي خبر دادن به خانواده و تمهيد مراسم تشييع جنازه عازم بوشهر شدم. جنازه عبدالرسول در سردخانه بيمارستان انرژي اتمي قرار داشت و ما اطلاع نداشتيم كه يوسف هم شهيد شده است. مرحوم پدر جهت زيارت و ديدن پيكر مطهر شهيد عبدالرسول به آنجا رفته بود كه متوجه مي شود جنازه فرزند ديگرش يوسف هم در كنار تابوت عبدالرسول قرار دارد آن روز خيلي سخت بود و صحنه آن بسيار تكان دهنده و باورنكردني بود. اما با ياد آوردن مصيبت‌هاي اباعبدالله الحسين در روز عاشورا توانستيم خود را تسلي بخشيم و راضي شويم به رضايت خداوند متعال .

    آقاي محمد تقي ماحوزي در خصوص محل دفن اجساد مطهر شهيدان ماحوزي كه هم اينك در گلزار شهداي اهرم مدفون مي‌باشند مي گويد: «شهيد يوسف در وصيت نامه خود آورده بود كه جنازه اش را در جزيره خارگ دفن نمايند. اما شرايطي براي خانواده ما پيش آمد كه بنابر صلاح ديد و نظر مرحوم پدرم تصميم گرفته شد شهيدانمان را در اهرم كه موطن پدري شان بود به خاك سپارند. چون اين كار برخلاف وصيت نامه بود بناچار از يكي از مراجع قم استفتاء گرديد كه او هم به طور مشروط اجازه دفن را در اهرم صادر نمودند.

    مدتي بعد از خاكسپاري يكي از آشناهاي دور كه حتي از اين موضوع اطلاعي نداشت براي خانواده ما تعريف نمود كه يوسف را در خواب ديده است كه از طرف بوشهر خود را به دريا زده و به سوي خارگ شنا مي كند. به هر صورت خارگ جايي بود كه شهيدان ماحوزي در آن دوران كودكي و تحصيل و جواني خود را تجربه كرده و سپري نموده بودند و به همين علت تعلق خاطر و دلبستگي زياد به جزيره خارگ داشتند. ادامه مطلب

    باغبان اين همه گل در كجاست(وصيت نامه شهيد)


    و لا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتاً بل احياء عند ربهم يرزقون«قرآن مجيد»

    سلام بر مهدي(عج) و درود خدا به بنيانگذار جمهوري اسلامي ايران(امام خميني) و سلام بر پدر و مادر عزيزم.

    اينجانب يوسف ماحوزي به خدمت پدر و مادرم وصيت مي كنم كه پدرجان خدا را فراموش مكن و دوم اينكه اگر من سعادت داشتم و شهيد شدم براي من گريه نكن و لباس سياه نپوشيد. كه چون من به ملكوت اعلي پيوسته ام. ناراحت نباشيد مرا حلال كنيد. پدر و مادرم از اينكه نتوانسته ام خدمت هاي شما را جبران كنم مرا از درگاه خداوند ببخشيد و تو اي مادر عزيزم دلم مي خواهد كه تو مثل زينب(س) و زينب وار زندگي كني و حجاب اسلامي خود و بچه‌هايت را حفظ كني. و شما برادرهاي عزيز و گرامي من اميدوارم شما حسين وار زندگي كنيد و راه مرا و شهداي اسلام را ادامه دهيد و پيرو ولايت فقيه باشيد و از امام عزيز و نور چشم ملت اطاعت كنيد. انشاء الله كه افشاگر منافقين كوردل هم باشيد و دعا بكنيد كه خداوند امام عزيز ما را تا ظهور حضرت مهدي(عج) زنده نگهدارد و اين شعار را هرگز فراموش نكنيد، خدايا خدايا تا انقلاب مهدي خميني را نگهدار.

    از ملت عزيز مي خواهم كه پشت جبهه با منافقين در ستيز باشيد و با آنها تا آخرين قطره خون مبارزه كنيد و از شما باز مي‌خواهم كه مسجدها را پر كنيد زيرا مسجدها سنگر اصلي انقلاب هستند. و در نماز جماعت شركت كنيد و نماز و واجبات را تا آخرين لحظه زندگي فراموش نكنيد كه علي(ع) براي دين ما شمشير مي زد و حسين(ع) براي اين دو،قرآن و نماز به شهادت رسيد. پدر جان وقتي كه من شهيد شدم براي من مجلس شادي بگيريد كه من در قبر روحم شاد باشد و اصلاً براي من ناراحت نباشيد و خيلي هم خوشحال باشيد كه من شهيد شدم و شهدا زنده هستند. خدايا اسلام را در سراسر جهان پيروز كن. خدايا دشمنان اسلام كه آمريكا و شوروي و اسراييل هستند را نابودشان بگردان. خدايا تو را به جان مهدي ما را يك لحظه به خودمان وامگذار. خدايا ما را به راه راست هدايت بفرما. خدايا به تمام خانواده شهدا صبر عنايت فرما.

    خدايا ما گنهكار هستيم. گناهان ما را ببخش. خدايا هر كس آرزوي خيري دارد برآورده به خير بگردان. خدايا بر معلولين و مجروحين جنگ و تمامي مريض‌هاي انقلاب لباس عافيت بپوشان. بيش از اين مزاحم اوقات شريف تان نمي شوم و همگي شما را به خدا مي‌سپارم.

    والسلام و عليكم و رحمت الله و بركاته ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    خاطره اي از يكي از همرزمان شهيد در اواخر ارديبهشت 61

    (حاج حسين حيدري)

    چند روز قبل از آزاد سازي خرمشهر يك روز  كه براي منظوري به معراج الشهداء پشت خط مقدم واقع در شرق جاده اهواز ، خرمشهر رفته بودم، در راه بازگشت به سمت پدافندي پاسگاه زيد عراق ساعت حدود 5/11 صبح بود كه به نقطه اي از جاده كه حد فاصل پادگان حميد و منطقه حسينيه بود رسيدم ، ديدم ماشين آلات زيادي در هواي داغ و زير گرد و غبار سنگين مشغول زدن خاكريز هستند و اودرهاي متعددي كار مي كردند . براي چند لحظه سرگرم تماشاي اين صحنه بودم كه ناگاه شهيد ماحوزي را كه  با يك شلوار بسيجي و پيراهن شخصي در حال خط دادن و راهنماي يك راننده لودر است ديدم پشت فرمان نشسته بود و به حرف هاي شهيد ماحوزي گوش مي داد ، وقتي مرا ديد با سرعت به طرف من  آمد و مثل اين كه صحبت هايش با آن راننده كوتاه كرد و خود را به من رساند و گويا از خوشحالي ذوق زده شود بود. با احترام و ابراز محبت مرا در آغوش گرفت و از همه جا پرس و جو كرد. ديدم خيلي خاك آلود و خسته به نظر مي رسد ، گفتم: آقاي ماحوزي اينجا چه مي كني ، آنهم پياده و همه راننده ها سوار، گفت البته من هم تازه پياده شده ام و داشتم به اين راننده مي گفتم از كجا تا كجا وظيفه خاكريز كردن دارد. ايشان كه از ناحيه پا هم  مقداري مي لنگيد . در عين حال با جنب و جوش زير آن هواي نامناسب با چستي و چالاكي تلاش مي كرد. به او گفتم: براي چه خاكريز مي زنيد اينجا خيلي با خط فاصله دارد خنديد و گفت فلاني اگر اينجا قبلا خاكريز محكمي داشتيم پادگان حميد محاصره و تهديد و تصرف نمي شد و آمبولانس هاي حامل مجروحين عمليات (منظورش عمليات بيت المقدس بود )كه در حال انجام شدن و تقريبا داشت مرحله سوم آن شروع مي شد . با خيال راحت آمد و شد مي كردند ، حالا ما در اين نقطه قصد  داريم  تمام جاده را از شمال  خرمشهر تا نرسيده به پادگان حميد خاكريز بلند بزنيم و جاده را امن و امان كنيم براي ماشين ها مخصوصا ماشين هاي تداركاتي و آمبولانس ها. پس از گفت و گو و تعارف و اصرار كه ظهر هم پيش ما بمان با او خداحافظي كردم و به سنگرهاي خط پدافندي پاسگاه زيد بر گشتم و چون نيروها در تمام مناطق حوالي خرمشهر از جمله شلمچه و حسينيه و تمام جاده اهواز ، خرمشهر سر گرم عمليات بيت المقدس بودند فرصت نكردم ديگر ايشان را ملاقات كنم و ديگر او را نديدم تا اينكه خبر شهادتش را ببه اتفاق چند تن ديگر از همرزمانش شنيدم آن روز تا كنون همواره چهره معصوم و مخلصش را در نظر دارم و گمان مي كنم هميشه همراه من و با من  حرف مي زند .

    روحش شاد و  شهادتش بر خود و ديگر شيعيان راست كردار مبارك باد.

     

    خاطراتي از پدر شهيد

    من فرزندم يوسف را بسيار دوست داشتم او هم علاقه عجيبي به من داشت احترام خاصي برايم قائل بود كافي بود من به او كاري واگذار كنم بدون وقفه آن كار را انجام مي داد .

    او اهل بسيج بود قبل از انقلاب اسلامي هم اطلاعات كافي درباره رهبر كبير انقلاب بت شكن تاريخ حضرت امام خميني (ره) داشتند . حدود 4 سال در جبهه هاي نبرد حق عليه باطل با كافران بعثي در دفاع از مرزها و انقلاب اسلامي شركت كرد يك روز  به او گفتم فرزندم ديگر بس است تو سال هاست به جبهه مي روي و دينت را ادا كرده اي جواب داد پدرم مقصد ما معلوم است تا پيروزي بر كفار ستمگر اگر جانم را هم فدا كنم از جبهه دست بر نمي دارم . دشمن به خاك و دين ما دارد تجاوز مي‌كند. او اطاق جداگانه اي داشت ودر اطاقش  مشغول مطالعه مي شد و راز و نياز مي كرد . بارها به خودم  مي گفتم كه اين فرزند من با روحيه ايثار و جان فشاني كه در وجودش مي بينم به شهادت خواهد رسيد و آخرالامر هم چنان شد . روزي راديو كوچكي داشتم و مرتب اخبار جبهه و جنگ را دنبال مي كردم كه از راديو بوشهر خبر شهادت يوسف عزيزم را شنيدم فوري خود را به بوشهر رساندم وقتي پيكر پاك و مطهر فرزند دلبندم را مشاهده كردم به خدا قسم تبسمي كردم و  از خداوند بزرگ شكر و سپاسگذاري كردم كه آنچه كه فرزندم آرزويش را داشت به آن دست يافت.

     

     

     

     خاطراتي از خواهر شهيد(معصومه ماحوزي)

    در جايي كه استاد مجاهد مي فرمايد:‌

    شهيد شمع تاريخ است مَثَل شهيد مَثَل شمع است كه خدمتش از نوع سوخته  شدن و فاني شدن و پرتو افكندن است تا ديگران در اين پرتو به بهانه نيستي او تمام شده بنشينند و آسايش بيابند و كار خويش را انجام دهند . آري شهدا شمع محفل بشريتند.

    آيا از خود پرسيده ايد كه شهيد چه مي كند؟

    شهيد تنها كارش اين نيست كه در مقابل دشمن مي ايستد، يا دشمن را مي زند يا از دشمن مي خورد و اگر  تنها اين بود بايد بگوييم آنوقت كه از دشمن مي خورد و خونش را مي ريخت خونش هدر  رفته؟ نه هرگز و هيچ وقت خون شهيد هدر نمي رود خون شهيد بر زمن نمي ريزد و خون شهيد هر قطره اش تبديل به صدها قطره و هزارها قطره بلكه به دريايي از خون مي گردد و در  پيكر اجتماع وارد مي شود لهذا پيامبر اكرم (ص) مي فرمايد : شهادت تزريق خون است  به پيكر اجتماع،اين شهدا هستند كه به پيكر اجتماع و در رگهاي اجتماع – خاص آن اجتماع كه دچار كم خوني هستندخون جديد وارد مي كنند- در ايي كه پير فرزانه انقلاب امام خميني (ره) فرموده اند خط سرخ شهادت خط آل محمد (ص)  و علي است و اين افتخار از خاندان نبوت و ولايت به ذريه طيبه آن بزرگواران و به پيروان خط آنان به عرش رسيده است .

    و يك مسئله بسيار مهم مي تواند مقام والاي شهادت را توضيح بدهد. مسئله اين است كه شهادت در راه خدا ايفاي تعهد است كه اولا آدم با خدا بسته است اين تعهد مي گويد جان را كه من به تو داده ام نبايد در راه شهوات و هوي و هوس هاي حيواني تباه بسازي اين جان را در راه مقام پرستي و خود كامگي نبايد از ارزش بيندازي تو حق معامله جان را در هيچ موضوع دلخواه  خود نداري . اين جان امانتي از من در نزد توست نبايد اسباب سوختن جان هاي ديگر انسان ها را فراهم كند . اين جان نبايد در حال ركود و خمودي رو به فنا برود بلكه بايستي هر روز آينده اش از روز گذشته‌اش رشد يافته تر بوده باشد . اين جان از آن من است و بايستي به سوي من برگردد . تعدي و تجاوز به اين جان  تعدي بر من است . تعدي بر من آسيبي بر من نمي زند بلكه خسارتي به خويشتن وارد مي سازد كه قابل جبران نيست .

    شهيد انساني است كه به اين تعدي احترام گذاشته و وفا كرده و رهسپار منزل گاه نهايي خود گشته است .

    و هوالباس التقوي و درع الله الحصينه و جنه الوشيقه

    جهاد لباس تقوي و زره محكم الهي و سپر با اطمينان او است .

    در جايي كه خداوند در قرآن كريم مي فرمايد : اگر خدا بوسيله بعضي جلو تهاجم بعضي ديگر را نگيرد تمام صومعه ها و مراكز عبادات خراب مي شود و مراكز صوفي ها مساجد عبادت مسلمانان از بين مي رود يعني طرف تهاجم مي كند و هيچ كس آزادي پيدا نمي كند خدا را به اين شكل عبادت كند .

    شهيد يوسف چه قبل و چه بعد از انقلاب فعال بود . در زمينه هاي سياسي و اجتماعي و مذهبي و در شرايط آن زمان كه در خارگ حالت  خفقان و استبداد حاكم بود نوار و اعلاميه و سخنراني هاي امام خميني (ره) را پخش مي كرد. و به ديوار مي چسباند و يا در منازل مي انداخت و مامورين گارد شاهنشاهي براي شناسايي يوسف و دوستانش بسيج و هماهنگ شده بودند ولي حريف آنها نبودند حتي يكبار آنان را مي بينند . و آنها را دنبال كرده و به سوي آنان تير اندازي مي كنند ولي قادر به دستگيري آنها نمي شوند .

     

     

    شهيد از زمان مادر ، سكينه انصاري

    در جزيره خارگ زندگي مي كرديم يك روز ساعت دو بعد از ظهر بود ديدم يوسف مقداري لباس كهنه و پارچه كهنه با نفت آغشته كرده رفت بيرون حياط من خيلي حساس نشدم . بعدها فهميدم قضيه چه بوده است . قضيه از اين قرار بود كه يوسف جنب مسجد داشته رد مي شده مي بيند تا پلاكارد پارچه روي ديوار مسجد نصب شده و روي آنها مطالبي عليه حضرت امام خميني (ره) نوشته شده ايشان وقتي اين مطالب روي پلاكارد را مي بينند عصباني مي شود مي آيد منزل و پارچه كهنه ها را آغشته به نفت كرده و آتش مي زند به طرف پلاكارد پرتاب مي كند به هر طريق پلاكارد را آتش مي گيرد و نيروهاي ساواك كه خودشان عامل اين كار بودند از قضيه با اطلاع شده يوسف را مي‌گيرند و مي برند او را مي زنند و شكنجه مي دهند.بعد از مدتي بازداشت و زندان  بود تا مرحوم پدرشان رفتند با ضمانت او را آزاد كردند.

    زماني هم در اهرم بوديم بچه هاي شهر را در مسجد قائم جمع كرد ه براي آنها صحبت  مي‌كرد . يك روز ديگر هم يوسف خيلي كوچك بود چهار ساله بود آن موقع هم در خارگ بوديم يك روز زن همسايه به من گفت خانم ماحوزي بيا تا چيزي به شما بگويم گفتم چيه گفت اين يوسف شما چه حرف هايي مي زند اين چه حرف هايي است كه به او ياد داده ايد گفتم مگر چه مي گويد گفت مي گويد خودم بايد شاه را بيرون كنم مگر خودم چه هستم بايد جاي شاه بنشينم . گفت  به بچه ات بگو تا اين حرف ها را نزند براي ما بد در مي آيد مطالب مربوط به سال 53   ،54   آن موقع هنوز عليه شاه عموما حرفي زده نمي شد سال 56 روز ديگر در خارگ بوديم آيت الله رفسنجاني با آقاي مرحوم بازرگان آمده بودند خارگ در مسجد جزيره مي خواستند سخنراني كنند ما هم رفته بوديم يوسف با ديگر دوستان تدارك سخنراني  و تشريف فرماهي آنها را مقدمه چيني كرده بودند كه نيروهاي ساواك گاز اشك آور زدند . همه مستمعان سخنراني كه در جلسه بودند متفرق شدند بعد نيروهاي ساواك يوسف و ديگر دوستانش را دستگير و خيلي آنها را مورد ضرب و شتم قرار دادند .

     

     

    غزل شهيد

    معيار جوانمردي و مفهوم شرف بود                                                             او آن كه سراپا عطش جان هدف بود

    قرباني موعود قيام آن كه به ميدان                                                                     بر تير عدو سرخ ترين سينه ي صف بود

    بارنده صد گوهر فرياد در آفاق                                                           هرچند كه خاموش تر از راز صدف بود

    روياند ز دستان خود اين شاخه سرشار                                                                  آن گل فرخنده كه در خواب علف بود

    در ماتم وي خاطر احباب شگفتا                                                               منشور مباهات و مكاتيب شعف بود

    در دفتر تاريخ سواحل چه نويسند ؟                                                                      از مرگ حبابي كه به صد موج طرف بود

    آن قامت بالنده كه فواره خونش                                                                   معراج جنون در افق ماه نجف بود

    يك نكته به ديباچه وجدان حيات است                                                 عمري كه نه در راه هدف بود تلف بود

    جانبازترين عاشق آزادي و ايمان                                                            فرزند تو اي امام وطن وه چه خلف بود ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار اهرم
    وضعیت پیکر
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید