مشخصات شهید

شهید پرویز پورحیدر

79
نام پرويز
نام خانوادگی پورحيدر
نام پدر اسماعيل
تاربخ تولد 1336/01/01
محل تولد بوشهر - بوشهر
تاریخ شهادت 1361/04/23
محل شهادت كوشك
مسئولیت رزمنده
نوع عضویت بسيج
شغل بيكار
تحصیلات سوم راهنمايي
مدفن بوشهر
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • وصیت نامه
  • خاطرات
  • ادامه مطلب
    بنام آن یاور مستضعفان و آخرینده زمینها و آسمانها و هرچه در اوست . سلام و صلوات بر پیامبر گرامی خداوند کریم حضرت محمد بن عبداله صلی الله علیه وآله و سلم . سلام بر جانشینان بر حق او حضرت علی علیه االسلام و اصحاب گرامی و خصوصا" سرور شهیدان حضرت حسین (ع) . سلام بر امام حاضر حضرت مهدی (عج) درود  فراوان به امام امت و رهبر کبیر انقلاب این اسطوره تقوا مقاومت . صحبتی چند با خانواده عزیزم.

    امیدوارم که حال همگی شما خوب باشد. هیچ گونه ناراحتی نداشته باشید واگر روزی از کارهای من ناراحت شدید امیدوارم مرا ببخشید چون من فرزند خوبی برای شما نبودم.

    مادرجان من این وصیت خود را قبل از اینکه به جبهه بروم می نویسم و امیداوارم که بایک پیروزی کامل و با خبری ارزشمند برای اسلام و قرآن جان بی ارزشم را فدای اسلام کنم . مادر جان دلم میخواهد اگر شهید شدم برای من یک قطره اشک از چشم شما پائین نیاید و هر وقت خواستید گریه کنید به یاد امام حسین (ع) و یارانش اشک بریزید که چطور در صحرای کربلا شهید شدند. از برادران بسیج  و انجمن اسلامی الجهاد می خواهم که پشت امام را خالی نکنند و نگذارند که مخالفین در بوشهر کاری از پیش ببرند. و از برادرانم میخواهم که همیشه در دعای کمیل شرکت کنند و همیشه امام را دعا کنند .

     

    والسلام

    پرویز پور حیدر

     

      ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    روايتِ مادرِ شهيد ( مريم معرفي كازروني)
    پرويز پسر سوم من بود. يك سال و نيم داشت كه دختري به دنيا آوردم. پرويز سياه سرفه گرفت؛ به گونه اي كه اميدي به زنده ماندنش نداشتيم. او را نزد دكترهاي زيادي برديم. خيلي تلاش كرديم تا زنده بماند. بالأخره از آن بيماري سخت نجات يافت و بزرگ شد.
    در دبستان «باقري» درس مي‌خواند. خودم براي ثبت نام و اطلاع از وضعي‍ّت درسي او و برادرش به مدرسه مي رفتم. پس از مدرسه مشغول بازي مي‌شد و به دريا مي رفت. هرچه سعي كردم و به او مي گفتم كه درس بخوان تا در زندگي موفق تر باشي، فايده اي نداشت. به مدرسه علاقه اي نداشت. تا كلاس ششم بيشتر نخواند.
    پرويز با گذشت روزها بزرگ تر شد. نيروي هوايي براي استخدام نيرو اطلاعيه اي منتشر كرده بود. پرويز به من گفت: مادر، نيروي هوايي با مدرك كلاس ششم استخدام مي كند. گفتم: خدا را شكر؛ تو نيز ثبت نام كن. رفت و نام نويسي كرد. بعد از مدتي ديدم با خوشحالي به طرف خانه مي دود. گفت: مادر، در نيروي هوايي پذيرفته شدم. گفتم: الحمدلله، شانس خوبي آوردي. براي گذراندن دوره ي آموزشي و ادامه ي خدمت، 5 سال در تهران بود.
    هنگام تظاهرات مردمي عليه شاه، پرويز در نيروي هوايي تهران بود و در فعاليت هاي عليه رژيم، با ساير اقشار مردم شركت داشت. در درگيري كه مردم با مزدوران شاه در تظاهرات داشتند، تيري به دست شهيد خورد.
    برادرش به من خبر داد كه پرويز زخمي شده است. به بيمارستاني كه در آن بستري بود رفتم. ديدم دستش در گچ است. دو انگشتش ديگر قادر به حركت نبود و تكان نمي خورد.

    در آن جا دختري را پسنديده بود. با ما تماس گرفت تا براي مراسم خواستگاري برويم. ابتدا پدرش رفت. وقتي آمد، من رفتم. پرويز نامزدي كرد. يك سال بعد هم مراسم عقد و عروسي برگزار شد. بعد از آن به پايگاه ششم شكاري بوشهر منتقل شد. يك سال اين جا بود. بعد از آن با زن و بچه اش به تهران برگشت.
    بعد از مدتي به بوشهر برگشت. گفت: مي خواهم به جبهه بروم. گفتم: مادر، تو را به خدا اين حرف را نزن. تو بچه داري؛ برادرت هم شهيد شده است. از اين فكر منصرف شو. ولي او قبول نمي كرد. عكس بچه اش را در جيبش گذاشت. به دلم افتاد كه مانع رفتنش نشوم. در سال 1361 به جبهه رفت. پس از مدتي به مرخصي آمد و مجدداً به منطقه بازگشت. تا قبل از آزادسازي خرمشهر در جبهه بود.ولي شب فتح خرمشهر در خانه بود. ساعت 2 بامداد با دوستانش به سمت جبهه حركت كرد. 23 ماه رمضان در عملياتي كه در شلمچه انجام گرفت، پرويز نيز به شهادت رسيد.
    به دوستانش سفارش كرده بود كه اگر من در حال شهادت بودم، تا رمقي در بدن دارم، عكس بچه ام را از جيبم درآوريد و روي سينه ام بگذاريد، تا راحت تر جان دهم. پيكر پرويز در آن منطقه ماند. در حمله ي بعدي رزمندگان، عراقي ها را به عقب راندند و پيكر شهدا را به عقب آوردند.
    باز هم من در شب 23 رمضان، مثل شب عاشورا ـ شب شهادت فرزند ديگرم رئوف ـ بسيار گريه مي كردم. خيلي بي قرار بودم. خدا رحمـتش كند در همان روزها شهيد «مجيد بشكوه» به خانه ي ما آمد. گفت: براي سحري چه درست كرده‌اي؟ گفتم: دم پخت گوجه داريم. گفت: خيلي خوب است؛ بياور تا بخورم. برايش غذا كشيدم. خورد و رفـت. من روي پله‌ي حياط با دلي پر از غمنشستم. بعد از خواندن نماز سرم را زمين گذاشتم تا بخوابم. شايد آرام بگيرم. «حاجي»، دخترم و پسرم خواب بودند. صبح دامادم آقاي «يدالله نعمتي» كه پاسدار است در را زد. در را باز كردم. گفتم كه چه شده؟ ناراحتي، عجله داري. گفت: با «بهمن» كار دارم. مي خواهم او را جايي ببرم. «بهمن» در آن زمان 15 ساله بود. او را برد.
    بعد از آن «مجيد مهندسي» به خانه ي ما آمد و روي پله نشست. گفتم: ديشب اخبار از عمليات تازه ي رزمندگان مي گفت. آيا كسي هم شهيد شده است؟ گفت: ناراحت نباش. هيچ كس شهيد نشده است. گفتم كه مگر مي شود عمليات شود و كسي به شهادت نرسد. پرويز در منطقه است. دلم خيلي شور مي‌زند.
    «مجيد» گفت: عكسي از پرويز نداري به من بدهي؟ مي خواهم نزد خود داشته باشم. گفتم: پرويز عكس هاي زيادي دارد. گفت: عكسي را كه تازه گرفته است مي خواهم. گفتم: تا «بهمن» بيايد به تو مي دهد.
    از مردم محل خيلي ها آمدند و در خانه ي ما نشستند. سه روز ديگر تا عيد فطر بود. مقداري وسايل گرفته بودم تا در «عيد تلخكي» براي رئوف بنشينيم. ديدم مردم همچنان به خانه ي ما مي آيند. مطمئن شدم كه خبري است.
    پسر بزرگم، دامادم و شوهر خواهرم آمدند. به «بهمن» گفتم: مادر، تو امروز دريا نرفتي. گفت: نه. او از شهادت پرويز خبر داشت. شوهر خواهرم آقاي «سيد علي محمدي» كه پاسدار است، به من گفت: امام جمعه مي خواهد نزد شما بيايد. گفتم: چرا؟ گفت: تو مادر شهيدي. آن ها مي خواهند به خانواده‌هاي شهدا سر بزنند.
    جمعيـت هـر لحـظه در خـانه بيشـتر مي‌شـد. وسايلي نيز داخل حياط مي‌گذاشتند. به خود اجازه نمي دادم كه در مورد شهادت پرويز فكر كنم. به خود مي‌گفتم كه حتماً خبر ديگري است. شب قبل دخترم خواب ديده بود كه خانه‌ي ما خيلي شلوغ است و به جمعيت شربت مي دهيم.
    ديدم چشمان پسر بزرگم پر از اشك است. گفتم: مادر، مگر سر كار حرف تندي به تو زده اند كه ناراحتي؟ گفت: نه. در حياط را زدند. به من گفتند كه چادري سرت كن. خود امام جمعه نيامده است، ولي نماينده اي فرستاده است. با آن ها داخل اتاقي نشستيم. از ائمه ي اطهار (ع) و مصائب «حضرت زينب»(س) و «امام حسين»(ع) برايم تعريف كردند. گفتم: من يك پسرم را در راه خدا داده ام. پسر ديگرم هم در جبهه است ولي خبري از او ندارم. هرچه آن‌ها از شهادت و صبر حرف مي زدند، من قانع نمي شدم. متوجه شدم كه هدف از اين برنامه ها دادن خبر شهادت پرويز است.
    «خسرو» پسر بزرگم به شوهر خواهرم گفت كه انگار مادرم متوجه موضوع نمي شود. سيد گفت: مادرت خودش از موضوع باخبر است. اين را كه گفت، پرسيدم: پرويز شهيد شده؟ گفت: بله. گفتم: از ساعت 6 صبح تا ساعت 12 ظهر مرا تاب مي دهيد. چرا از اول اصل خبر را نگفتيد؟ گفتند: ما از حال شما مي ترسيديم. گفتم: نه؛ من طوري نمي شوم. اين مصائب را تحمل مي كنم. چشم هايم را كه باز كردم در بيمارستان بودم. همه دورم بودند. گفتم: چه شده؟ گفتند: از هوش رفتي، تو را به بيمارستان آورديم.
    پيكر پرويز را با چند شهيد ديگر به بوشهر آوردند و از بسيج مركزي با حضور انبوه مردم شهيدپرور تشييع كردند. پيكرش را در پلاستيك گذاشته بودند؛ زيرا خونش بند نمي آمد.
    پسرم در تابوت روي شانه هاي مردم به طرف جايگاه ابديش مـي‌رفتتا براي هميشه آرام بگيرد؛ و من با دو داغ سنگين بر دل، به طرف او مي رفتم.
    شب قبل از خاك سپاري پرويز، به پسرم گفتم كه مادر، برادرت را مي خواهيد كجا دفن كنيد؟ گفت: كنار «رئوف». تعجب كردم، گفتم: مگر آن قطعه با وجود آوردن اين همه شهيد هنوز خالي است؟ گفت: بله، با گذشت 8 ماه و دفن آن همه شهيد، كسي را در آن قطعه دفن نكرده اند.
    پرويز را بين مزار «رئوف» و «سيد عباس صفوي» به خاك سپردند. مراسم فاتحه گذاشتيم. به زن پرويز و خانواده اش اطلاع داديم. آنها آمدند.در آن زمان بچه ي پرويز يك سالش بود. من 5 سال بچه ي پرويز را نديدم، تا آن كه «حاج بهمن» قرار شد به سفر حج برود. بچه ي پرويز را نزدم آوردند تا او را ببينم. بعد از آن نيز به نوه ام سر مي زدم و با آنها رفت وآمد داشتم.
    پرويز پس از شهادت برادرش «رئوف» خيلي ناراحتي مي كرد. مي گفت: من بايد بعد از برادرم بروم. بالاي قبر «رئوف» مي ايستاد و مي گفت كه مرا هم بايد بياورند كنار خودت دفن كنند، كه عاقبت همان هم شد. خيلي «رئوف» را دوست داشت. او پس از شهادت برادرش متحول شده بود. مرتب جايش در محل «جمعيت فداييان اسلام» بود. مي خواست راه برادرش را ادامه دهد. پس از شهادت پرويز، همرزمانش درباره ي چگونگي شهادتش برايم توضيح دادند. شبي دوستان و همرزمانش به خانه ي ما آمدند و مجلس دعا برگزار كردند. آن ها مي گفتند كه پرويز در خط خيلي فعال بود. در حمله اي كه داشتيم، پنج تانك عراقي را زد. خيلي زرنگ بود.
    در لحظات آخر وقتي رزمندگان مي‌خواستند به خط بروند، پرويز براي همه‌ي ما شربتي درست كرد و گفت كه ابتدا خودم از اين شربت مي‌خورم، بعدبه شما مي دهم. شربت را نوشيد و سپس به ما داد. دوستانش مي گفتند كه وارد خط كه شديم اوّلين نفر كه شهيد شد، پرويز بود. شايد آن شربت را به نيت نوشيدن شربت شهادت سر كشيده بود؛ و مي خواسته در شهادت از سايرين پيشقدم تر باشد.
    باز هم گفتم پرويز را در راه خدا، قرآن و اسلام دادم. خدا را شكر مي كنم. ولي من مادر هستم؛ هرچه باشد از دوري فرزندانم مي سوزم. جاي خالي آن ها را كنارم حس مي كنم. از خدا شاكرم كه فرزندانم به اين راه مقدس رفتند و در دنيا و آخرت مرا سربلند كردند. روزي نشد كه كسي از اين دو برادر شهيد گلايه كند. آن ها در محله ي «كوتي» بزرگ شدند و مدام به مسجد مي رفتند.
    پرويز خيلي شوخ و خوش رو بود. گاهي شكلك هم درمي آورد تا من بخندم. همين طور كه نشسته بوديم ما را مي خنداند. هر وقت عصباني مي شد، زود خشم خود را فرو مي خورد. مي آمد و دست دور گردنم مي كرد و صورتم را مي بوسيد. صحبت هايش شيرين بود. خيلي مرا دوست داشت. به كسي آزار نمي رساند. با دوستانِ خوب همنشين بود.
    در تمام دوران رشد بچه هايم، اجاره نشين بوديم. بچه هايم با صاحب خانه و بچه هايشان به خوبي رفتار مي كردند. كسي از ما دلگير نمي شد. پرويز كنسرو لوبيا مي گرفت و در ماهي تابه مي ريخت. چند تخم مرغ هم در آن مي شكست. مي گفت كه مادر، اين غذاي شمالي هاست. مي گفتم: تو تنها همين غذا را بلد هستي؛ در حالي كه «رئوف» همه نوع غذا درست مي كند. «رئوف» هم مي گفت: مادر، اگر پرويز از تهران زن گرفته است، من هم برايت عروس شمالي مي آورم. يك بار در خواب ديدم كه پرويز در باغ بسيار زيبا و باشكوهي است. با ديدنش خيلي خوشحال شدم. گفت: مادر، مي خواستم نزد برادرم باشم.

    اين هم «رئوف» است. ما با هم هستيم. در عالم خواب به من گفت كه در همان باغي كه «رئوف» را ديدي، من نيز اكنون با او هستم. جاي تو و پدرم نيز اين جا كنار ماست.
    يك بار ديگر به خوابم آمد و سفارش زياد كرد كه هواي بچه ام را داشته باش و با او رفت و آمد كن. تا حالا هم كه بچه ي پرويز زن و بچه دارد، به او سر مي زنم. گاهي نيز او به ديدنم مي آيد. خيلي نوه ام را دوست دارم. تا پرويز را در خواب مي بينم، گريه مي كنم و از خواب بيدار مي شوم. زماني كه پدر شهيد از دنيا رفت و او را دفن كردند، كسي در خواب ديده بود كه در جلو تابوت «پورحيدر»، فرزندان شهيدم، پرويز و رئوف حركت مي كنند.
    پسرم «بهمن» نيز به جبهه مي رفت. گاهي نيز با پرويز اعزام مي شد. نگران بودم، ولي به خاطر خدا مانع او نمي شدم؛ اما خدا را به عصمت «حضرت زهرا»(س) قسم مي دادم كه ديگر براي «بهمن» اتفاقي نيفتد. دعا مي‌كردم كه خدايا، به خواهرانش رحم كن. آن ها خيلي در سوگ برادرانشان بي‌قراري مي كردند. تا روزهاي آخر جنگ نيز «بهمن» به جبهه مي رفت. روزي يكي از دوستانش به در خانه آمد و گفت: لباس هاي «حاج بهمن» را بده تا برايش ببرم. گفتم: چرا؟ گفت: مي خواهد به جبهه برود. گفتم: نه، من نمي‌گذارم «بهمن» برود. آن بنده ي خدا با ديدن نگراني من رفت. بعداً خودم لباس‌هاي «بهمن» را در ساكي گذاشتم و به بسيج آمدم. لباس‌ها را به دست «حاج غلامرضا ماهيني» دادم تا به او برساند.
    يك بار هم شيميايي شد. دست هايم را كه سال ها با آن اشك هايم در فراق دو شهيدم پاك مي كردم، بالا مي گرفتم و مي گفتم: خدايا، به حق «امام حسين»(ع) فرزندم سالم برگردد.

    پسر ديگرم نيز مدام روي ناو بود. تا به خانه مي رسيد، نصف عمرم مي رفت. از خدا مي خواستم كه اين دو پسر را برايم نگه دارد. مادر دل سوخته اي بودم. به ياد مصائب «امام حسين»(ع) و «حضرت زينب»(س) مي افتادم. مي‌گفتم: قربان اهل بيت(ع) بروم. چقدر ستم و رنج ها تحمل كردند و خون دل خوردند! تا كجاها كه به اسارت نرفتند! اگر ما شهيد داديم، درست است دلمان پر از غم شد، ولي چگونگي شهادت فرزندمان را با چشم نديديم. پيكر فرزندانمان با احترام و عزت تشييع شدند. در خانه ي خود مورد احترام مردم بوديم. اما دل ها براي «حضرت زينب»(س) بسوزد.
    شهيد «مجيد بشكوه» از دوستان بچه هايم و مثل پسرم بود. خيلي او را دوست داشتم. مرتب به خانه مان مي آمد و مي گفت: چه داري بخوريـم. از پشت در صدا مي زد. مادر ديشب خواب «رئوف» را ديدم. حالا هم جگر مي‌خواهـم. چيزي براي فاتحـه دادن به او مي دادم. او هم جگري مي گرفت و مي‌آورد و به بچه ها مي گفت كه بيايند بخورند. خدا رحمت كند «محمد بندرريگي» شوهر دخترخاله ام را؛ مي گفت بچه ها حلواي آردي مي خواهند. من هم دو ظرف بزرگ حلواي آردي درست مي كردم و به مسجد مي بردم و بچه ها مي‌خوردند. هرچه مي توانستم براي دوستان بچه هايم انجام مي دادم.
    وقتي «مجيد بشكوه» شهيد شد، به من گفتند كه پسر سومت نيز به شهادت رسيد. زيرا «مجيد» خيلي به خانه ي ما مي آمد. مثل پسرم بود. هر وقت از جبهه مي آمد، اگر هم شب بود سري به منزل ما مي زد. در مي زد؛ مي گفت: مسافرخانه ي «پورحيدر» باز است؟ مي گفتيم: بله، ما بيدار هستيم؛ داخل بيا. كنار «حاجي» مي نشست. با هم چاي و شربتي مي خورديم. وقتي به محله‌ي «هلالي» نقل مكان كرديم، باز هم به خانه ي ما مي آمد. ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار بوشهر
    وضعیت پیکر
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید