مشخصات شهید

شهید پرویز انگالی

4
نام پرويز
نام خانوادگی انگالي
نام پدر كهزاد
تاربخ تولد 1347/02/25
محل تولد بوشهر - دشتستان
تاریخ شهادت 1365/09/25
محل شهادت فاو
مسئولیت مربي آموزشي
نوع عضویت پاسدار
شغل پاسدار
تحصیلات سوم راهنمايي
مدفن برازجان
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • وصیت نامه
  • مصاحبه
  • خاطرات
  • زندیگنامه شهید


    در بيست وپنجم خرداد سال 1347 در روستاي ده نو از توابع برازجان در خانواده اي مذهبي و متوسط پسري متولد گرديد كه نور اميد و شادي در دل پدر و مادر جاي داد.«پدرش كهزاد» نام او را پرويز نهاد . كهزاد با كار و تلاش طاقت فرساي خود در تامين مخارج و معاش خانواده كوشش مي كرد . پرويز در دامان پرمهر و محبت پدر و مادر،الفباي ايمان و دينداري و عشق به اهل بيت را آموخت.

    كودكي را به بازي و شادي هاي كودكانه پيوند زد و در كنار ساير هم سالان خود در كوچه هاي خاكي روستا رشد روحي و جسمي را تجربه كرد. از همان كودكي رفتار و گفتارش مؤيد روحي بزرگ و برجسته بود. دوران ابتدايي خود را با موفقيت در زادگاهش پشت سرگذاشت. در روستاي ده نو مدرسه راهنمايي وجود نداشت و او مي بايست مسير خانه تا مدرسه راهنمايي روستاي خوشاب،را با پاي پياده طي كند. هر چند مسير طولاني بويژه در شرايط باراني مدرسه رفتن را با مشكلاتي مواجه مي كرد ولي شوق و علاقه اي كه به درس و مدرسه داشت نمي توانست او را بازدارد.

    در سال سوم راهنمايي مشغول درس خواندن بود كه فرياد «هَل من ناصر ينصرني» حسين زمان از حسينيه ي جماران به گوش دل نوجوانان و جوانان رسيد . عاشقان و دل باختگان مكتب سرخ حسيني براي دفاع از اسلام و پاك كردن سرزمين كشور عزيزمان از لوث اشغال گران ،  سنگر درس و مدرسه را رها كردند و راهي جبهه هاي حق عليه باطل شدند. آنها مي دانستند ، جهان كفر و سرمايه داري عليه انقلاب نوپاي اسلامي فتنه ها و دشمني هاي خود را آغاز كرده اند و در پي آنند تا شرف و حيثيت و دين را از مردم ما بگيرند. از اين رو براي رفتن به جبهه لحظه شماري مي كردند و همه ي سعي و تلاش خود را مي كردند تا براي رفتن به جبهه از دوستان خود سبقت جويند و فرياد هيهات من الذله را با صداي رساي خويش در جهان طنين افكنند.

    پرويز در سال 1363اولين بار به عنوان قايق ران به جبهه هاي جنوب اعزام گرديد. تا در كنار ساير همرزمان ، به وظيفه ديني و ملي خود عمل نمايد. او با شجاعت تمام و رشادت هاي به ياد ماندني ،تحسين و تعجب دوستان بويژه فرماندهان را برانگيخته بود.

    دل را به فضاي عطرآگين و معنوي جبهه پيوند زده بود و دل بريدن براي عاشقي چون او به راحتي ممكن نبود. دومين بار در اوايل سال 1364 به هواي كوي معشوق به پرواز درآمد و راهي جبهه شد. او به عنوان قايق ران به جزيره مجنون رفت و پس از پايان ماموريت خويش به عنوان پاسدار افتخاري به عضويت سپاه پاسداران برازجان درآمد.با اصرار و پيشنهاد خانواده دختري شايسته و پاك دامن را به همسري برگزيد و بنا به سنت نبوي تشكيل خانواده داد تا در كنار او دين خود را كامل كند. اما زن و خانه هرگز نتوانست پاي رفتن او را به جبهه كند نمايد و در عزمش خللي ايجاد كند. البته زنان مسلمان و مؤمن اين مرزوبوم،  با الگو قرار دادن حضرت زينب(س) نه تنها مانع رفتن همسر و برادر و فرزندان خود به جبهه هاي نبرد نمي شدند بلكه با تحمل سختي ها و مصايب زندگي به آنها روحيه و تواني مضاعف مي بخشيدند.

    پرويز از آن پس،بارها راهي جبهه هاي نبرد گرديد.وي در منطقه فاو و خور عبداله به مدت هشت ماه به عنوان فرمانده دسته در گردان حضرت زينب ناوتيپ اميرالمومنين(ع) در منطقه راس البيشه به نبرد بي امان خود ادامه داد. سرانجام در تاريخ 25/9/1365در منطقه راس البيشه فاو به درجه رفيع شهادت رسيد.

    نحوة شهادت :

    او كنار يكي از سنگرها در حال آموزش نحوه پرتاب نارنجك به افراد تحت امر خود(دسته رزمي) بود كه نارنجك اتفاقي به چوب روي سنگر كه حدود دومتري اضافي بود برخورد مي كند و جلوي همه بچه ها مي افتد. شجاعت و اخلاص وي سريع او را به عكس العمل واداشت و در يك چشم به هم زدن حركت كرد تا نارنجك را مجدداً به پشت خاكريز پرتاب كند ولي متأسفانه نارنجك در دستش منفجر شد و از ناحيه سمت راست بدن و دست دچار جراحت شديدي شد و مزد ايثار را گرفت. ادامه مطلب
    زودتر اين فتنه و آشوب را از سرمسلمانان بي گناه كم كنند. اگر مي خواهيد كشور ما پيشرفت كند فقط بايد اين جانب پرويز انگالي فرزند كهزاد ، اينك كه عازم جبهه هاي جنگ هستم بسيار خوشحال هستم چون اين خوشحالي به جا است براي اينكه مي خواهم به اسلام و دينم و مردم و امت اسلامي كمك كنم. همانطور كه امام عزيز ما فرمود: هر چه زودتر بايد اين فتنه را از سر مسلمانان كم كنيم ما هم مي رويم تا اين فتنه و آشوب را از سر تمام مسلمانان كم كنيم. هدف ما كشور گشايي نيست، هدف ما گرفتن سرزمين هاي عراق نيست، هدف كشتن و از بين بردن مردم عراق نيست، هدف ما آزادي تمام مسلمانها از دست صدام و صداميان است.اينك هدف حقير از رفتن به جبهه فقط براي اسلام و دفاع از حريم اسلامي است. ما بايد برويم تا جاي برادرهايمان را كه در جبهه به شهادت رسيده اند پركنيم تا مبادا سنگر آنها خالي بماند. ملت ما از كشتن هراسي ندارند، و هر چه مار را بكشند خون ما سدي محكم مي شود براي انقلاب اسلامي. و ما چه بكشيم و چه كشته شويم در هر دو حال پيروزيم چون راه ما مستقيم است يعني راه ما به سوي خداست و كسي كه راهش مستقيم باشد شكست نمي خورد و هميشه پيروز است. از برادران ديني ام تقاضا دارم تا مي توانند جبهه ها را گرم نگه دارند و اجازه ندهند صداميان يك متر از خاك كشور اسلاميان را بگيرند و تا مي توانند به جبهه ها كمك كنند. هم چنين از امت اسلامي هم مي خواهم در پشت جبهه مانند همان افرادي باشند كه در جبهه مي جنگند هنوز بايد به پشت جبهه توجه بيشتري بكنند و تا مي توانند اتحاد و همبستگي خودشان را حفظ كنند و دست به دست هم بدهند و هر چه با هم متحد شويد و هميشه با هم باشيد.

    والسلام ـ پرويز انگالي

    به اميد پيروزي هر چه زودتر رزمندگان اسلام در جبهه ي جنگ حق عليه باطل .

      ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    مادر شهيد خاطرات شيرين و ماندگار خود از فرزند شهيدش را با اشك و بغض هايش همراه مي كند : و شمرده شمرده براي ما بازگو مي كند.در همان سال هاي نوجواني او يادم است ماه محرم بود،شهيد در مراسم عزاداري و سينه زني ابا عبدالله الحسين(ع) شركت كرده بود. حدود ساعت 12شب بود كه به منزل آمد. رختخواب را براي او آماده كردم تا بخوابد ولي او روي رختخواب نشست و نخوابيد. علت را جويا شدم در جواب من گفت: مادر خوابم نمي برد، امشب زلزله مي آيد. به او گفتم:مادر چرا خيالاتي شده اي؟زلزله كجاست ؟ بگير بخواب. شهيد خوابيد ولي پاسي از شب نگذشته بود كه ناگهان زمين لرزه اي به وقوع پيوست. شهيد بلند شد وضو گرفت و نماز آيات خواند و خوابيد. حدود يك ساعت بعد از خواب پريد و با حالت پريشاني در رختخواب نشست،علت را پرسيدم؟ اظهار داشت چيزي نيست مادر! آيا مقداري پول داري به من دهي يا نه؟ من فردا دعوت كسي هستم و بايد بروم. اگر پول داري و راضي هستي مقداري به من بده. صبح كه شد مقدار پولي كه در خانه داشتم به او دادم.هر چه پرسيدم كجا مي روي ؟ چيزي نگفت. من گفتم : تو مدرسه داري برگرد ولي او اعتنايي نكرد و رفت. خلاصه آن روز به پايان رسيد و شب شد و فرزندم كه سن و سالي هم نداشت ، به خانه برنگشت. من خيلي دلواپس ايشان شدم و تا مدت 9روز از ايشان اطلاعي نداشتم. تصور مي كرديم تصادف كرده و از بين رفته است . تا اين كه ناچار شديم به بيمارستان،بسيج و نيروي انتظامي سرزديم. ولي اثري از وي نيافتيم. در روستاي خوشاب يك زن مؤمن بود و فال مي گرفت . نزد وي رفتم تا برايم فال بگيرد. در جواب مكثي كرد و سرش را تكان داد . من گفتم : خانم پسرم از بين رفته؟ او خنده اي كرد و گفت : آفرين بر تو و پسرت. فرزند شما دعوت يك فرد بزرگوار بوده و تا فردا ظهر كه دهمين روز است برمي گردد .حتي گفت : ناهارش را نيز آماده كن. من كه خيلي پريشان بودم باور نمي كردم. فرداي آن روز حدود ظهر بود كه پرويز به منزل برگشت . دويدم و رفتم و از وي خواستم برايم تعريف كند كه كجا بوده ؟ و كجا رفته است؟ او اظهار خستگي كرد و گفت : بعداً برايت تعريف مي كنم. پس از اندكي استراحت گفت:شبي كه پريشان از خواب پريدم و به تو گفتم ، مقداري پول مي خواهم،امام هشتم را در خواب ديدم به من گفت تو مدت 10روز مهمان مني و بايد بيايي.پس از آن موضوع نتوانستم اينجا بمانم و دلم به سوي امام رضا(ع) پرواز نمود. درس و مدرسه ديگر برايم معنايي نداشت،پريروز كه مشهد بودم ، شب مجددا امام رضا(ع) به خوابم آمد و فرمودند:بايد بار سفر را ببندي و بروي،كه مدت مسافرت شما تمام شده است اين يكي دو روز نيز در راه بوده ام . از من خواست با او به مدرسه بروم تا از مدت غيبتش ايرادي نگيرد. فرداي آن روز همراه او به مدرسه رفتم . مدير مدرسه 10برگ غيبت وي را در دستش داشت و به من نشان داد.بعد گفت : حالا كه مادرت آمده اشكالي ندارد و برو سر كلاس.پرويز به مدير گفت:آقا من معذرت مي خواهم و نمي توانم سركلاس بروم . پرونده ام را بده مي خواهم در ناوتيپ اميرالمؤمنين، تحصيل نمايم مدير نيز گفت:حالا كه شما چنين پسري هستيد اين هم پرونده شما. او در ناوتيپ مشغول خدمت شد .

    همين كه عروس به خانه آمد برق قطع شد


    حدود يك سالي جبهه بود. موقعي كه آمد اقوام و خويشاوندان دور و برش را گرفتندكه پرويز ديگه كافي است،به زندگي ات نيز برس. ولي او عاشق جبهه بود و عشق به امام و نظام نمي گذاشت كه دل از جبهه ها ببُرد. مي گفت : مي خواهم به بندر انزلي بروم و در آنجا دوره ي غواصي را بگذرانم . رفت و حدود 2ماه دوره ي غواصي را گذراند . وقتي برگشت باز دوروبر او را گرفتيم كه بايد ازدواج كني.مي خواستيم ازدواج كند شايد كمتر هواي جبهه به سرش بزند،ولي او مي گفت : مادر من ازدواج نمي كنم و در آموزشي خواب ديدم شخصي در كنارم خوابيده است در عالم خواب بلند شدم ببينم كيست؟ به من گفت : بخواب، من امام حسين(ع) هستم. بعد پسر بچه اي با چهره اي سبز كه خيلي هم مهربان بود به من داد و من او را بغل كردم . اسمش نيز آرمان بود. يك روحاني خوابم را تعبير كرد و به من گفت : تو شهيد مي شوي و خداوند به تو برادري عطا مي فرمايد و من حالا ازدواج نمي كنم. تا اينكه نهايتاً ما فشار آورديم بايد ازدواج كني و پرويز به ناچار قبول كرد . شب عروسي بنا به رسم و عرف محل ما،داماد بايد با گروهي برود و عروس را به خانه بياورد ، ولي پرويز اين كار را نكرد و با موتورسيكلت خودش به تنهايي رفت. و مدتي طول نكشيد، در حالي كه گريه مي كرد به خانه برگشت علت را جويا شدم. شهيد گفت:مادر همرزمان من و دوستانم شهيد شده اند و امروز آنها را به خاك سپرده اند . چرا من بايد امشب ازدواج كنم؟ نه من چنين كاري نمي كنم. تا اينكه اصرار كرديم و پذيرفت .

    براي دل مادر برگشت حنابندان گرفت


    يك شب قبل از عروسي به عنوان حنابندان مرسوم است و دست و پاي عروس و داماد را حنا مي بندند. كه شهيد اجازه آن را نداد. صبح شبي كه عروسي كرده بود وسايل و اسباب و لباس هايش را برداشت به جبهه برود. و هر چقدر ما گفتيم : تازه ازدواج كرده اي چند روزي بمان بعداً برو،مي گفت:من بايد بروم و نمي توانم بيشتر از اين بمانم. موقع خداحافظي سر مرا بوسيد و با يكي از همسايگان رفت . راننده موتورسيكلت براي ما نقل مي كرد: شهيد در بين راه گريه مي كرد و مي رفت. وقتي به محل خدمتش مي رسد احساس مي كند از اين كه اجازه نداده حنابندان برگزار شود ناراحت شده ام. به همين دليل 48ساعت مرخصي گرفت و به منزل آمد. دوستان و همسايگان و اقوامي كه در روستا نزديك ما بودند را جمع كرد و صدا زد مادر حنا خيس كن و بياور،من احساس مي كنم بخاطر آنكه قبلا اجازه نداده ام ناراحت شده اي ، حالا مي خواهم جبران كنم تا چيزي در دل نداشته باشي و از من راضي باشي. من نيز اين كار را كردم مقداري حنا خيس كردم. پرويز پايش را در ظرف حنا گذاشت و به دوستاني كه دعوت كرده بود گفت:براي من دست بزنيد و آنها هم شروع به دست زدن كردند.

    بعدها خداوند نيز فرزندي به او عطا كرد. وقتي پرويز از من پرسيد پسر است يا دختر. من به شوخي  گفتم:دختر؟است دستش را به آسمان بلند كرد و گفت:الهي شكر. ولي بعداً كه فهميد پسر است،همسرش را كنار كشيده بود و گفته بود ؛ خواب من به حقيقت پيوست و من شهيد مي شوم . اين همان بچه اي است كه در خواب بغل امام حسين(ع) بود و به من داد،يادگار من اسمش آرمان است .پرويزبه همسرش گفته بود اگر مي خواهي شوهر كني به من بگو و اگر مثل من خوشي اين دنيا را نمي خواهي پيش مادرم بمان. همسرش در جواب گفته بود بعد از تو پيش مادرت مي مانم و من بعد از تو اصلا زندگي را نمي خواهم . بعد از اين امتحان همسر،پرويز يك كاغذ نوشته اي به همسرش مي دهد تا پيش خودش نگه دارد كه در آن به او اجازه داده بود در باره زندگي آينده اش خودش تصميم بگيرد و اختيار با خودش است. ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار برازجان
    وضعیت پیکر
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید