مشخصات شهید

شهید هادی ابرار

38
نام هادي
نام خانوادگی ابرار
نام پدر عالي
تاربخ تولد 1336/01/01
محل تولد بوشهر - تنگستان
تاریخ شهادت 1361/05/01
محل شهادت كوشك
مسئولیت رزمنده
نوع عضویت بسيج
شغل ملوان
تحصیلات بي سواد
مدفن بوشهر
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • وصیت نامه
  • مصاحبه
  • خاطرات
  • زندیگنامه شهید

    در سال1336 در روستاي كناري از توابع بخش مركزي شهرستان تنگستان فرياد مبارك مبارك باد زهرة آسماني از زن قابلة ساده دل و پاك نيت ، اما سرد و گرم چشيده‌ي روستايي ، عالي را به پاي سفرة ميلاد نورسيده اي ، متعلق به جاده هاي سوسنگرد، هويزه و بستان و منطقه عملياتي رمضان ،كوشك و شلمچه  فرا مي خواند. مردم ، قدم نورسيده را به پدر و مادر تبريك گفتند .  همه‌ي اين ها حكايت از تولد مولودي از قافله آسمانيان مي داد. روزگاري كه شهيد ابرار متولد شد، سالهاي سخت وبس پر رنج و زحمتي بود نان جو كه هيچ ، بلكه نان ذرت به سختي و هزاران درد سر فراهم مي شد ،آن هم افراد اعيان و اشراف روستا از آن برخوردار بودند، پدرو مادر براي تهيه نان اعضا خانواده ،گاهي روزها و ماه ها وشايد سالها، درد و رنج فراوان را برخود هموار  مي كردند تا شايد آذوقه بسيار سادة اهل وعيال را فراهم نمايند. اما دريغا در آن روزگاري كه پدر و مادر به قدم نورسيده دلگرم شده بودند، هنوز هادي چشم خود را به درستي باز نكرده بود كه  پدر مهربان خود را از دست داد .

    تقدير چنين رقم خورد كه مي بايست كوچ كند و فرزند را در دامان مادر تنها بگذارد.عوامل متعددي از جمله فقدان پدر، نبودن امكانات مالي ونبود آموزشگاه نزديك محل سكونت ، باعث شد تا هادي از انجام تحصيل ، حتي سواد خواندن و نوشتن محروم بماند. مشكلات و تنگناها ، يكي يكي طي شد و روزگار تلخ وسخت او  را آبديده تر نمود . براي ادامه حيات و گذران زندگي ، ناگريز از همان اوائل نوجواني وارد كار وتلاش در مزرعه شد و به كمك برادر بزرگ تر خود پرداخت، تا خلأ ناشي از فقدان پدر را جبران و كم رنگ نمايد.

    شكم ، نان مي خواهد وبايد دست وپا زد ومثل يك مرد قوي ونيرومند با مشكلات دست وپنجه نرم كرد روزگاري كه همة اهالي مثل هم بودند و وضعيت اقتصادي هيچ يك بهتر از ديگري نبود تا نگاه او به عمو يا دايي باشد.  اگر چه عمو ودايي هر چه داشتند از يتيم برادر و خواهر دريغ نمي كردند ، اما هادي باور كرده بود كه مي بايست تكان خورد و اطراف را نگاه كرد.آبرومندانه در جمع اهالي ، سرافراز و سربلند و بدون وابستگي امور روزمره را مي بايست اداره نمايد . هر از گاهي با ديگر بچه هاي اهالي دام هاي خود را براي چرا به كوهستان مي برد وپرتلاش و زحمت كش ، دوشادوش برادر و خواهران و مادر در كار كشاورزي به آنها كمك مي كرد تا به اتفاق هم در اقتصاد وتهيه معاش خانواده نقش داشته باشند . در سنين چهارده ـ پانزده سالگي كه براي خود مردي شده بود ، براي تهيه‌ي درآمد بيشتر و تأمين نان خانواده و محك زدن خود ، براي كسب تجربه با چند تن از هم محلي هاي خود ، عازم كشور كويت شد. با بازوي نيرومند و قوي اش كه با سختيها ساخته شده بود، توانست تحولي در زندگي اقتصادي و اجتماعي خود بوجود آورد. او پس از چهار سال كارگري و تلاش به وطن بازگشت. اكنون وضعيت تغيير يافته بود و با دست پر و مكنت بهتري بر چهرة چين خورده‌ي مادر لبخند مي زد و با لبخند خود نويد زندگي بهتر را به مادر رنج ديده خود ، مژده مي داد.

    در سال 1356 با دختري از بستگان خود ازدواج كرد . اين ازدواج باعث شد تا براي تهيه نان خانواده خود به چغادك مهاجرت نمايد و از راه ملواني به زندگي خود ادامه دهد. محيط زندگي قبلي هادي در دامان پر مهر ومحبت مادر و جمع روستاييان پاك سرشت و با صفا وصميمي ، وي را علاقه مند به مسائل مذهبي و ديني نموده بود . اين علاقه و ميل به دين و مذهب در شخصيت اجتماعي و مذهبي شهيد ابرار موج مي زد. ذهن پويا و قلب پاك وي را مهياي ورود به جامعه انقلابي سالهاي 57و58 كرده بود . او بدون ترس و با بي باكي خاصي مسائل انقلاب  و امام را  دنبال مي كرد .  به نماز و مسجد وعزاداري سرور و سالار شهيدان علاقه اي وافر داشت و بدون ترس با روحانيون مبارزي كه در بوشهر و چغادك پيشرو بودند در تماس بود.

    با حضور گسترده در تظاهرت و پخش اعلاميه هاي حضرت امام ، به مقابله با ظلم و ستم رژيم شاهنشاهي مي رفت. پس از پيروزي انقلاب اسلامي ، با شروع جنگ تحميلي  و تهاجم گسترده ديكتاتور خون آشام (صدام) به مرزهاي ميهن اسلامي  به نيروهاي نامنظم محلي به فرماندهي شهيد علي ماهيني پيوست . سپس به همراه بسيج مستضعفين بوشهر به ميادين رزم در جلوگيري از تكميل محاصره آبادان اعزام شد . و در عمليات پيروزمندانه آزاد سازي خرمشهر با سمت آرپي جي زن در جمع رزمندگان اسلام به ايفاي نقش خود در دفاع مقدس پرداخت . هنگام مراجعت از ميادين رزم به ديدار اقوام و خويشان مي رفت و بيش از يك هفته به اين كار مبادرت نمي نمود و سپس دوباره به ميادين رزم باز مي گشت. شوق به جبهه و قرار گرفتن در كنار رزمندگان ، در سنگرهاي گرم و سوزان جنوب ، خصـوصاً خرمشهر عزيز، هوش از سر شهيد ابرار ربوده بود ، به طوري كه وقتي خانواده از وي مي خواستند كه بيشـتر در جمـع آنان مانده و سعي كند كمتر به جبهه برود به بهانه هاي مختلف و با تمسك به پيروي از ائمه معصومين ، سعي در راضي كردن آنان مي نمود و خود را از آنان مي ربود وسريعاً در جمع مدافعان ميهن قرار مي گرفت.

    هرگاه از او مي خواستند كه شما ديگر دين خود را به جبهه و ميهن ادا كرده ايد و در جمع خانواده بمانيد، اظهار مي داشت كه اين بار كه به جبهه رفتم ، آخرين بار است و ديگر در نزد شما خواهم ماند. اما او سوداي ديگري در سر داشت كه همه قدرت درك آن را نداشتند . عشق به دفع تجاوز از مرزهاي ميهن باعث شد كه در طي عمليات رزمندگان اسلام در عمليات رمضان شركت نموده و به آرمان و آرزوي خود نزديك شود. سرانجام سحرگاه روز يكم مرداد شصت ويك به جمع كاروان شهيدان دفاع مقدس پيوست.

    تا پيش ازحمله آمريكا به عراق در فروردين 82 خانوادة وي اميد و آرزوي بازگشت وي را به جمع خود داشتند . اما با اشغال عراق توسط متجاوزين آمريكايي شايعه شهادت اين برادر عزيز كه از همان روز اول شايعه مفقوديتش رايج شده بود به واقعيت پيوست و ديگر انتظارها براي بازگشت وي به ياس مبدل گشت وبايد او را در ميان شهداي تفحص شده‌ي گروه تفحص شهدا جستجو نمود. ادامه مطلب
                      وصيت نامة شهيد هادي ابرار

    شهادت دري مي باشد از درهاي بهشت كه به روي اولياء خاص خدا باز مي شود.  «حضرت علي (ع)»

    با تصميمي راسخ و اراده اي آهنين و اميد وافر ومتابعت از الگويي چون حضرت محمد(ص) وعلي (ع) و فرزند برومندش حسين (ع) مشتاقانه به ديدار معشوق مي روم.  معشوقي كه برمن چه بسيار نعمتها عنايت فرمود. معشوقي كه تمام كائنات بدست توانا ي اوست. بله ، پروردگارا !  اين بنده ناقابلت با كوله باري از گناه بسوي تو مي آيد وخيلي خوشحالم كه چنين عنايتي عطا فرمودي و چنين راهي به من آموختي و اين لياقت را به اين بنده حقير عطا كردي .

    خدايا ! در اين راه به من توفيق و ثبات قدم ببخش . آري ، شهادت ياران صديق امام وبرادران رزمنده جهاد گرم برايم بسيار دشوار بود تاحدي كه مرا از حالات نظاره بيرون آورد و به مرحله عمل درآمدم و روح وفكرم را بسوي معشوق ، اوج دهم . لذا برآن شدم تا در جمع ياران به قربانگاه عشق بروم . چنانچه همه مي دانيد مرگ راهي است كه بايد همه طي بكنند وسفري است كه همه بايد بروند و به اين زندگي دنيوي پايان دهند.

    بنابراين پايان اين دنيا مرگ مي باشد .  چرا كاري نكنيم كه پايانش مانند امام علي (ع) وحسين(ع) باشد وهمانند حسين (ع) شهيد بشويم و به جامعه روح ببخشيم و با مرگ سرخمان به اين زندگي ننگين پايان دهيم.

    شهادت كه امتحان است . شهيد شهادت را انتخاب مي كند، اين نه يك مسئله‌ي اتفاقي است . از شما مي خواهم به همه بگوييد اجباري در كارم نبود ، بلكه با آگاهي كامل و هدف مشخص، پاي در ميدان آزمايش مي نهم  تا شعار لااله الا الله محمدرسول الله را به مرحله عمل در بياورم . آنقدر مي جنگيم تا جانمان فداي او بكنيم تا از ما راضي شود . چرا كه در زير بار سنـگيني گناهـان مانده ايم و صرف نظر مي كنيم و در هر راهي كه مي رويم شيطان را مي بينيم،  مگر يك راه ،كه همان راه امام خميني است . ما آغاز مي كنيم جهاد و شهادت را، اميدواريم مورد قبول حق تعالي قرار بگيرد. آنوقت زندگي حقيقي را شروع مي كنيم و از نو متولد مي شويم خدايا ! اين شهادت را در راه اسلام و قرآن مورد قبول حق خودت قرار بده .

    از شما مسلمانان مي خواهم امام را تنها نگذاريد و هميشه بعد از نمازهايتان جهت سلامتي امام عزيز و تعجيل در ظهور امام زمان عج الله دعا نماييد واز سنگر آزادي و عدالت حمايت  كنيد و با وحدت كامل برخيزيد و در امر جهاد ، شريك شويد و از جنگ و شهادت نهراسيد و بر شيطانهاي غرب وشرق و اسرائيل جنايتكار بشوريد و دست اين خون آشامان را از مرزهاي كشور اسلامي كوتاه كنيد.

    مادرم سلام بر شما باد مرا ببخشيد و حلالم كنيد كه نتوانستم آنطور كه بايد وشايد دينم را نسبت به شما ادا كنم و درفقدان من كاري نكنيد كه روحم را آزار دهد.

    در شهادت من گريه و زاري نكنيد و به جاي خرما شيريني پخش نماييد ولباس سياه برتن ننماييد و از مردم بخواهيد كه به شما تسليت نگويند بلكه تبريك بگويند، من به آرزوي دلم رسيدم . كام دلم را چشيدم و كاري نكنيد دل دشمنان شاد شود و اين منافقين كه هيچ نمي فهمند خوشحال شوند . افتخار كنيد كه فرزندتان چنين سعادتي را پيدا كرده است و از دوستانم حلاليت بطلبيد و در پايان از شما خواستارم تقوي الهي را پيشه كنيد و از اطاعت خدا غافل نشويد.

    شهادت هديه اي است الهي براي كساني كه لايق آن باشند. «امام خميني»

    آرزومند پيروزي اسلام      هادي ابرار ادامه مطلب
                              مصاحبه با برادر شهيد هادي ابرار

    س:  ضمن معرفي خودتان بفرمائيد چگونه از مفقود شدن يا شهادت برادرتان مطلع شديد؟

    ج:  من غلامحسين ابرار، برادر شهيد هادي ابرار مي باشم . هادي  با من تماس گرفت و آدرس محل استقرار و روز مرخصي خود را به من اطلاع داد  و گفت كه عيد فطر به مرخصي مي آيد . روز عيد فطر سال 61 فرا رسيد. يك روز بعد در حاليكه براي ديدن خواهرم به روستاي مجاور مي رفتم، از ذهنم خطور كرد كه چه شد، از هادي خبري نشد ، به مرخصي نيامد . بلافاصله از نيمه راه برگشتم منزل و گفتم كه من براي خبري از هادي به چغادك مي روم . همسر برادرم گفت : بعد از عمليات رمضان هيچ مكاتبه اي با ما نداشته و از او خبري هم ندارم.

    سريعاً از همان جا با مقرشان تلفني تماس گرفتم و يكي از همرزمانش تلفن را برداشت . در تلفن شنيدم كه يكي كنار آن رزمنده مي گفت بگو هادي رفته خط مقدم و پس از اعلام در بلندگوي مقر ونيامدن هادي اعلام كردند كه هادي در دسترس نيست و رفته خط به محض اينكه آمد به او مي گوييم تا با شما تماس بگيرد اما شما گوش به زنگ باشيد به محض دريافت خبر از او شما را با خبر خواهيم كرد.

    مدتي گذشت و هيچ خبري نشد و ما خودمان مجبور شديم به همان آدرس كه قبلاً به ما داده بودند عازم اهواز شويم تا شايد از نزديك بتوانيم از مجروح يا اسير يا شهيد شدن او خبري بدست بياوريم . وارد اهواز شديم و چند تن از همرزمان او را كه مي شناختيم ملاقات كرديم  و با هم قرار گذاشتيم كه به مقر آنها كه بين اهواز و خرمشهر بود ، برويم . ( فكر كنم روبروي پاسگاه زيد عراق ، ايستگاه حسينيه خودمان بود) . قاطي رزمندگان شديم و از دژباني منطقه گذشتيم و به مقر آنها وارد شديم از منطقه عملياتي كه آنها وارد عمل شده بودند ، ديدن كرديم اما به علت رعايت مسائل امنيتي آن نقطة كه نقطه صفر مرزي بود  نتوانستيم جستجو را ادامه دهيم .

    روزها دنبال اوبين باقيمانده جنازه شهدا ، بين فهرست اسامي اسراء در هلال احمر و مقر اصلي آنها در اهواز جستجو نموديم و مثل گذشته بدون كمترين خبري روز را به شب مي رسانديم.

    به هلال احمر مراجعه كردم  و مشخصات او را به آنجا اعلام كردم تا از طريق صليب سرخ جهاني مسئله اسارت را دنبال كنند. آنچه كه آنروز آنها به من گفتند همان اعلام مفقوديت وي بود . مثلاً چند تن از همرزمانش كه يكي از آنها سيد محمد دشتي حسيني فرزند حاج سيد محمد علي دشتي حسيني روحاني روضه خوان گذشته خودمان مي باشد ، گفت ما تا شروع حمله با هم بوديم همين كه دشمن متوجه عمليات رزمندگان اسلام شد.  منطقه را با گلوله هاي سبك و سنگين خود به آتش بست . مرحوم شهيد ابرار كه كمك آر پي جي زن بود.، جلوتر از ما بود . تعدادي از عزيزان رزمنده جلوتر از ما مورد اصابت گلوله دشمن قرار گرفتند .عزيزي را ديدم كه خود را به خاك مي ماليد تا شايد ازآتش رهايي يابد.من مطمئن نيستم كه اين همان هادي باشد .ا بعلت تاريكي ناشي از دود و گردوخاكي كه به هوا خاسته بود، تشخيص مرا قدري مشكل نمود. هركس بود آن شب شهيد شد .

    با پذيرش قطعنامه قدري رابطه ايران با رژيم حاكم بر عراق عادي شد و اجساد زيادي توسط برادران گروه تفحص، تجسس شد و از برادر ما هيچ خبري بدست نيامد. پس از حمله دوم آمريكا به عراق و اشغال نظامي آن كشور و باز شدن درب اسارت گاههاي عراق ، هنوز از هادي خبري به دست نيامده . اكنون عنوان شهيد بر برادر ما اتلاق شده كه اين مدت از سال 61تا82 ادامه داشت زيرا از يافتن خبري از او نوميد شده ودرصف خانوادة شهدا قرار گرفتيم. برادرمان عجيب مظلوميتي را با شهادت خود بر ما و خانواده اش تحميل نمود زيرا  تا پيش از حمله  اخيرآمريكا به عراق و اشغال آن، عنوان مفقودالاثر به اين شهيد اتلاق مي شد ولي پس از حمله به عراق پذيرفتيم كه هادي شهيد شده است.

    س: شما بعنوان برادر شهيد چه توصيه و پيامي براي جوانان و نوجوانان نسل امروز كه انقلاب و جنگ وجبهه را نديده اند داريد؟

    ج: جوانان قدر اين آزادي و نعمت انقلاب را كه بقول امام تحفه الهي بود ، بدانند و فكر نكنند كه اروپاييان وغربيها ، خصوصاً دولت جنگ طلب و تروريست پرور، آمريكا مي‌خواهند براي جهان سوم وكشورهاي خاورميانه و ساير كشورهاي جهان ، آزادي و دموكراسي را به ارمغان آوردند.

    خير، آن ها همواره با ما مخالف بوده اند . چون مسلمانيم و جنگ علني آنها با ما زماني شروع شد كه مستقل شديم و از ستم و ظلم رژيم دست نشاندة آنها آزاد شديم . دليل بر اين مدعا همان آغاز جنگ تحميلي عراق عليه ما بود كه با چراغ سبز و حمايت همه جانبه آنها آغاز شد وبهترين جوانان اين مرزبوم را قرباني زياده خواهي صدام و آمريكا و قدرتهاي شيطاني شرق و غرب نمود.

    البته شهادت نعمت بزرگي است كه خداوند در اين برهه از زمان به ملت ما ارزاني داشت، بقول امام خميني (ره) ملتي كه شهادت دارد اسارت ندارد. ما از شهادت برادرمان و همچنين خانوده مان از شهادت فرزندشان ناراضي نيستند . زيرا او به وظيفه خود عمل نمود واكنون نوبت ماست كه از اين چراغي كه در ايران روشن شده و مي رود تا جهان را روشن نمايد محافظت و پاسداري نماييم.  برجوانان اين مرزوبوم وظيفه است از روشنايي اين چراغ بهره ببرند و از آن محافظت و پاسداري كنند .

                            مصاحبه باهمسر شهيد هادي ابرار


     

    به نام خداي شهيدان  هشت سال دفاع مقدس .  من فاطمه جمشيدي فرزند حاج علي جمشيدي ، اهل  روستاي جائينك تنگستان  و همسر شهيد هادي ابرار مي باشم . ما مدت 4 سال با هم زندگي كرديم  و اين مدت مثل يك خواب گذشت . در اين مدت صاحب دو فرزند شديم اما مشيت الهي بر اين بود كه در سنين طفوليت مريض شدند و مردند  و براي ما فرزندي باقي نماند . و اين نيز از امتحانات و آزمايشات الهي به مصداق آيه «ولنبلونكم بشي من الخوف و الجوع و نقص من الاموال و الانفس و الثمرات و بشر الصابرين » بود .

    وقتي همسر شهيدم بار اول به جبهه رفت و در عمليات غرور آفرين بيت المقدس كه به آزاد سازي خرمشهر انجاميد ، شركت نمود ، براي مدت 6 روز به مرخصي آمد . پس از ملاقات با اقوام و خانواده روز هفتم به جبهه بازگشت . مدتها در جبهه بود . بار سومي كه به خانه آمد يادم مي آيد نيمه شعبان بود . يكي دو روز بيبشتر مرخصي نداشت . آن آخرين ديدار ما بود . او در عمليات رمضان كمك آرپي جي بود . از آن روز به بعد هيچ خبر  و اطلاعي از او نداريم . همرزمان آن شهيد كه از جبهه مي آمدند ، براي دلداري ما اظهار مي داشتند كه هادي  سلام رسانده . بخصوص به همسر و پدر و مادرش سلام و سرسلامتي رسانيده است . البته معلوم بود كه آن ها هادي را نديده اند ، زيرا هادي از زمان تولد از نعمت پدر محروم بود و پدري نداشت كه براي سلام رساندن به او اين قدر به دوستانش تأكيد كند .

    كم كم متوجه شديم كه از هادي خبري نيست . براي كسب خبر و اطلاع از هادي ، پدرم به همراه برادر شوهرم  راهي اهواز شدند . تمام مقرها و محل استقرار نيروها و حتي بيمارستان ها و هلال احمر و ... را زير پا گذاشتند ، اما از هادي خبري به دست نياوردند . ايشان ( پدرم و برادر شوهرم ) حتي وارد منطقه جنگي شده بودند  و به ستاد معراج شهدا مراجعه كرده بودند ولي خبري حاصل نشده بود و بازگشتند و ما ناگذير بايد صبر مي كرديم .

     

    هر لحظه منتظر گشايش كار بوديم . گويا خداوند مصلحت ما را در آن ديده بود تا به مصيبت فراق و هجران هم مبتلا شويم . و صد البته كسي به مقام قرب الهي مي رسد كه از حيطه امتحان الهي  پيروز و سربلند بيرون آمده باشد و از بهترين چيزها و دوست داشتني ترين دارائي اش در راه خدا انفاق كند « لـَن تَنـالـوالـبـر حـَتي تنـفـِـقـٌو مِـمـا تٌحـِـبـٌون ». براي من در اين دنيا همسرم بهترين و دوست داشتني ترين چيزم بود . كه در راه خدا و براي اسلام عزيز و قرآن عزيز و راه روشن امام خميني  فداگرديد . شايد اين انفاق و ايثار و صبر و بردباري بر آن اگر خداقبول كند . مرا به پروردگارم نزديك گرداند .(الهي آمين ) 1

    اين جانبه به زنان  و دختران جامعه عرض مي كنم . قدر اين نعمت الهي ، يعني نظام مقدس جمهوري اسلامي و ايثارگري هاي شهيدان انقلاب و دفاع مقدس را بدانند . وجب به وجب اين خاك مزين به خون شهيدي است كه هريك نوري بودند در آسمان استقلال و آزادي اين كشور كه درخشيدند و از جان خود مايه گذاشتند تا من  و تو به اين راحتي مشغول زندگي روزمره خود باشيم .

    خواهران و برادران ! ارزشهاي والاي ديني را پاس بداريد و مطالعه كنيد و آگاه با شيد و متوجه كار بزرگ شهدا باشيد . كه چگونه با نثار خون خود ياريگر دين اسلام  ناب محمدي (ص) شدند .

     

    والسلام عليكم .   فاطمه جمشيدي  همسر شهيد هادي ابرار ادامه مطلب
               سجاياي اخلاقي و رفتاري شهيد ابرار از زبان مادر

    س: ضمن معرفي خودتان از سجاياي اخلاقي و خاطرات فرزند شهيدتان هرچه به ياد داريدبيان فرماييد؟

    ج: به نام خدا . من حليمه ابرار مادر شهيد هادي ابرار هستم . خاطرات و سجاياي اخلاقي فرزندم موارد زيادي است .و من همه آنها را به ياد ندارم ، تازه اگر به ياد داشته باشم خود يك كتاب مي شود. از كجا شروع كنم از سه ساله بودن او كه يتيم شد وسايه پدر را از دست داد يا از كم سن و سالي اش كه چگونه براي كسب روزي كمر همت بست ، غيرتي شد و وارد بازار كار گرديد بگويم يا ...

    همه فرزندان كه 3فرزند پسرو2فرزند دختر بودند ، در كودكي يتيم شدند و من خود مجبور بودم براي نجات فرزندانم از خطر خشكسالي و قحطي و كمي نان ، با رنج و فلاكت و بدبختي در مزرعه كار كنم و شب وروز براي اينكه نگاه فرزندانم به دست همسايه يا فرزند همسايه نباشد، تن به زحمت و مشكلات كمرشكن بدهم ،كه نمونه آن زراعت و كشت بود كه در سالهاي پرمشقت وآزار دهنده ، مثل يك مرد در كشيدن آب از دل زمين به همراه حيوان زبان بسته ،در  دخمه اي مشهور به« گاو  رو» آمد ورفت كنم تا محصول را در آن سالهاي كم باران آبياري نمايم . و تنها هادي را داشتم كه به من كمك مي كرد و  او همه اميدم بود .

    فرزند شهيدم كم كم رشد كرد و بزرگ شد و تشكيل خانواده داد و از روستايمان به چغادك كه موقعيت بهتري داشت كوچ كرد و مرا با خود برد. من به او عشق مي ورزيدم با ديدن او و اينكه صاحب خانه و زندگي شده و وسيله  نقليه اي دست وپا نموده و داراي سر وساماني شده ، بسيار خوشحال بودم. يك روز هادي به منزل آمد در حالي كه وسيلة نقليه‌اش را فروخته ، و پياده بود. از وي سوال  كردم : مادر، وسيله ات كجاست؟         مادر گفت فروخته‌ام و قصد رفتن به جبهه، دارم . بار اول ، آزاد سازي خرمشهر بود به مدت 3 ماه سپري كرد وصحيح و به سلامت به منزل برگشت.

    دوباره شور جبهه و دفاع از اسلام و ميهن در سر گرفت . گفتم مادر، يك بار رفته اي جبهه و دين خود را ادا نموده اي ، من خيلي رنج كشيده ام . در كار تهيه نان بخور ونمير شما خطرات فراواني را  به جان خريده ام وتهديدها شنيده ام ، صدمه ديده و رنج برده ام ، تا شما را به اين سن وسال رسانيده ام و اكنـون در كنـار تو احساس آرامش مي كنـم و تلخيهاي گذشته و مرارتهاي آن روزگار را از ياد برده ام. خوب است حرف مادرت را گوش كني و به جبهه نروي و مواظب زن و خانه ات باشي.

    با مهرباني توأم با چهرة درهم كشيده گفت : مادر ،  سالهاي سال پاي منبر روضه امام حسين(ع) نشسته اي و از حسين (ع) و مصائب او و خاندان گراميش در كربلا سخنها شنيده اي واي بسا كه در مصائب آنها اشك فراوان ريخته اي وبر مظلوميت او گريسته اي و گوشة دلت مي گفتي اي كاش در كربلا مي بودم تا زينب را ياري كنم و از اهلبيت پيامبر پاسداري نمايم . اكنون ايران كربلاست ،  يزيد زمان در چهرة صدام ظهور كرده و قصد نابودي ايران و اسلام دارد . دلت نمي خواهد ،  فرزندت يار يگر حسين زمان  باشد . دلت نمي خواهد نزد حسين (ع) سربلند باشي . اگر مي خواهي از رفتن من ممانعت كني ديگر پاي منبر امام حسين(ع) مرو، ديگر خود را عاشق حسين و دوست دار او مخوان.

    با گفتار دلنشين و آرام خودش ، مهر سكوت و رضايت پيوستن او به رزمندگان اسلام بر قلبم زد و در قبال گفتارش بي پاسخ ماندم وحرفي نداشتم و تنها او را دعا كردم و گفتم حال كه چنين است برو به به دست خدا و الله نگهدار تو و ساير همرزمانت باد و به ماموريت داوطلبانه اش رضايت دادم.

    س: مادر جان بفرماييد ، فرزندتان در پشت جبهه چه فعاليتهايي داشت؟

    ج: مدتي كه در چغادك با او زندگي مي كردم ، آرد از تعاوني روستايي مي گرفت و مي آورد تا ما و همسايگان نان بپزم و بعداً  آنها را جمع آوري مي كرد و با ماشين خودش ، نان ها را براي تحويل به جبهه هاي نور عليه ظلمت مي برد. هميشه با بسيج و پايگاههاي مقاومت آنجا همكاري مي كرد. عاشق جبهه بود، در محافل و مجالس مذهبي و با روحانيون محلي كه براي روضه خواني ايام محرم به محل مي آمدند مانوس بود. يادم مي آيد وقتي كه براي بارآخر از رفتنش ممانعت مي كردم  مي‌گفت مادر اجازه بده همين يك بار بروم ديگر تمام است و نزد تو مي مانم . او علاقه شديدي به رزمندگان و جبهه داشت . كاملاً خدايي و محبت خدا در دل او نفوذ كرده بود. به دنيا پشت پا زد وبه جمع رزمندگان اسلام پيوست و در اين راه به آرزويش رسيد. اميدوارم  كه خداوند او را در زمره‌ي شهداي صدر اسلام و شهداي كربلا قرار داده و با آن ها محشور گرداند

                             «خاطره از شهيد هادي ابرار»

    وقتي كه شهيد هادي ابرار با پيمودن هزاران رنج و مشقت و زحمت ، از ايران عازم كشور كويت شده بود تا از راه كارگري و بازار بسيار مناسب كاري كه در آن كشور بوجود آمده بود ، درآمدي براي خود و خانواده اش كسب نمايد ، هنوز چند سالي در آن كشـور مشـغول كار نشده بود كه يكي از دوسـتانش كه از روستاهاي هم جوار بوده مريض مي شود و هيچكس غير از شهيد ابرار براي برگرداندن او به ايران اعلام آمادگي نمي كند و راضي مي شود تا موقعيت مناسب كاري و درآمدي خود را كه با هزار سختي به چنگ آورده بود ، از دست دهد .تا آن شخص بيمار را كه به مراقبت بيشتر از سوي خانواده اش نياز داشته  به وطن باز گرداند .

    و اين افتخار و ايثار و از خودگذشتگي  او  همچون ياد اوهرگز فراموش نخواهد شد . 1

    1 – به نقل از غلامحسين ابرار برادر شهيد ابرار ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار بوشهر
    وضعیت پیکر
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید