مشخصات شهید

شهید نادر راوند

11
نام نادر
نام خانوادگی راوند
نام پدر محمديوسف
تاربخ تولد 1346/08/05
محل تولد بوشهر - دشتستان
تاریخ شهادت 1366/04/13
محل شهادت شلمچه
مسئولیت رزمنده
نوع عضویت سربازنيروي انتظامي
شغل -
تحصیلات دوره راهنمايي
مدفن برازجان
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • وصیت نامه
  • مصاحبه
  • خاطرات
  • زندیگنامه شهید:

    شهيد نادر راوند فرزند  محمد يوسف در تاريخ 5/8/1346 در برازجان ديده به جهان گشود . دوران كودكي خود را در شهر شهيد پرور برازجان سپري نمودودر خانواده اي مذهبي پرورش يافت ودر سال 1353 وارد مدرسه ابتدايي گرديد و اين مقطع تحصيلي را با موفقيت به پايان رسانيد.وي تحصيلات خود را تا مقطع اول راهنمايي ادامه داد وچون دوران دفاع مقدس پيش آمددر حالي كه تنها 13 سال از عمر با بركتش نمي گذشت به جبهه حق عليه باطل اعزام گرديدوبارها در جبهه هاي حق عليه باطل به نبرد ومبارزه خويش عليه كفر جهاني مي پرداخت . و حتي يكبار توسط منافقين كومله اي دستگير وبه اسارت در مي آيند كه  همان موقع برادران سپاهي سر مي رسند و ايشان را آزاد مي كنند. شهيد در سن 19 سالگي از طريق سپاه به عنوان پاسدار وظيفه عازم جبهه گرديد و بعد از آن توسط كميته پاسداران انقلاب اسلامي عازم منطقه عملياتي شلمچه از مهمترين مناطق عملياتي دوران دفاع مقدس گرديد ودرآنجا به خدمت مشغول گرديد. شهيد راوند سرانجام در تاريخ 13/4/1366 بر اثر اصابت تركش به فيض عظماي شهادت نائل گشت . ادامه مطلب
    ((انا لله وانا اليه راجعون ))

    ان الله اشتري من المومنين انفسهم واموالهم بان لهم الجنه يقاتلون في سبيل الله فيقتلون ويقتلون وعد اعليه حقا في التوريه والانجيل والقران ومن اوفي بعهده من الله فاستشروا بيعكم الذي بايعتمم به وذلك هوالفوز العظيم .

    خدا جان ومال اهل ايمان رابه بهاي بهشت خريداري كرده آنها در راه خدا جهاد ميكنند كه دشمنان دين را به قتل رسانند ويا خود كشته شوند ، اين وعده قطعي است بر وعده اي ست كه در تورات وانجيل وقرآن ياد فرموده واز خدا با وفاتر بعهد كيست اي اهل ايمان شما بخود در اين معامله بشارت دهيد كه اين معامله با خدا بحقيقت سعادت و پيروزي بزرگي است .

    سوره التوبه آيه 101

    اگر آن زماني كه امام حسين (ع) در صحراي گرم وسوزان كربلا به نيزه بي كسي تكيه داده بود وكسي نبود به نداي هل من ناصر او لبيك بگويد حال به ياري فرزند او رفته وحرم مطهرش را از دست كفار آزاد سازم من مي خواهم كه اگر خدا قبول كند اين قطره ناچيز خون خودم را در راه او به زمين بريزم مي خواهم بر گناهان گذشته خود اعتراف كنم واگر بتوانم آنها را جبران نمايم وتوصيه اي هم به مردم شهيد پرور وهميشه در صحنه ايران خصوصاً شهر خودم برازجان دارم اينست كه مبادا اين نعمت  بزرگ الهي را كه خداوند بر ما منت گذاشته است ناشكري كرده واورا فراموش كنيد. مبادا رهبري را كه پس از مدتها رنج وستم و دوري از وطن ومردمش و مدتها تبعيد به خواست خود و خداوند به آغوش شما بازگشته است را فراموش كنيد همه بايد اين گونه باشيم كه امام چشم ماست ما قلبمان را ميدهيم ولي چشممان را هرگز مبادا شهدا را فراموش كنيد زيرا آنها بودند كه با نثار خون خود درخت ثمر بخش اسلام وانقلاب را آبياري كردند وصراط مستقيم را به ما راهنمايي كردند مبادا نماز جمعه را فراموش كنيد زيرا همين نماز جمعه ها هستند كه اتحاد بين مردم را حفظ كرده اند . همين نماز جمعه ها هستند كه مردم را منسجم كرده اند . كمك به جبهه را فراموش نكنيد. توصيه اي هم به خواهران دارم واينكه خواهران شرعاً مسئولند كه حجاب اسلامي را حفظ كنند زيرا حجاب تو كوبنده تر از خون من است كه برروي زمين مي ريزد. شما كه نمي توانيد به جبهه ها بياييد لااقل اين حجاب خود را رعايت كنيد . به گفته حضرت زهرا (س ) اي زن به تو از فاطمه اين گونه خطابست ارزنده ترين زينت زن حفظ حجاب است و اما شما جوانان عزيز جبهه را فراموش  نكنيد و تا آنجا كه مي توانيد جبهه بياييد زيرا تمام اميد مردم مستضعف جهان به جوانان ايران است كه كي مي رويد و آنها را از زير بار ظلم وجهل بيرون مي آوريداما تو اي خواهر ومادر عزيرم . مادر  براي من بعد از خدا پناهگاهي بودي اي كسيكه شبها بر گهواره من مي نشستي وخواب خوش سحري را بر خود حرام ميكردي اي مادري كه كه نمي توانم زحمات بيكران تو را جبران نمايم من بودم كه مي بايست مرا بپروريد به اين سن وسال از شما سپاسگذارم كه كه به دين خود وفا كردي واين امانت را بايد به صاحب اصليش بدهي و آن مالك خداوند مي باشد از شما خواهشمندم كه زحمات و شير خودت را بر من حلال كردي .اما خواهرم از شما مي خواهم كه ممكن است از من رنجي ديده باشي مرا حلال كني وچون هميشه كه زينب وار بودي همچنان هم بر آرمان مقدس خودت كه الله مي باشد پايدار بماني از شما مي خواهم كه اگر خداوند شهادت را كه آرزوي ديرينه من مي باشد نصيبم كرد شهادت مرا باعث سرافرازي ومايه افتخار خودتان بدانيد ودر مصائب صبور باشيد ودر شهادتم گريه وزاري را تا آنجا كه مي توانيد منع كنيد نمي توانم بگويم اصلاً گريه نكنيد  زيرا مسئله مادر وفرزند مسئله اي سخت است ولي گريه را كمتر كنيد اما شما دوستان برداران عزيزم كه هرگز شما را فراموش نخواهم كرد.از شما مي خواهم كه امام را فراموش نكنيد.نماز جمعه وجماعات وقطعه شهدا واخلاق ورفتار اسلامي را فراموش نكنيد اگر چنانچه از اين حقير ناراحتي نگراني ديده ايد به بزرگواري خودتان مرا حلال كنيد واز سر تقصير اين حقير بگذريدشايد خداوند از سر تقصيرات ما درگذرد مرا در قطعه شهدا بخاك بسپاريد. اسمم را بر سر قبرم ننويسد وقبرم را گمنام بنويسيد وبرروي آن بنويسيد امام را دعا كنيدعكسم را بروي درب بسيج بكشيد تا كوردلان منافق نگويند كه شبهاي نگهباني را فراموش كرده ام دستاهايم را از تابوت بيرون بگذاريد تا آن از خدا بي خبران نگويند كه چيزي همراه خودش برده است از تمامي دوستان و آشنايان حلال بودي مي طلبم واز شما مي خواهم كه امام را امام را امام رافراموش نكنيد.

    خدايا خدايا تا انقلاب مهدي حتي كنار مهدي خميني را نگهدار.

     

     

    والسلام عليكم ورحمته ا… وبركاته

    وصيت نامه حقير نادر راوند

    مورخه 18/11/63 ادامه مطلب
    مصاحبه با مادر شهيد نادر راوند :

    خودش از ما خواست تا رضايت دهيم به جبهه برود من هم با بردار بزرگش مشورت كردم پس او هم كه مي ديد نادر خيلي اصرار وپافشاري ميكند اختيار را به دست خودش داد ونادر در اولين فرصت اقدام به تكميل پرونده خود براي جبهه نمود ، چون در آن موقع 13 سال داشت لذا در شناسنامه خود دست برد وسن خود را به  14 سال رساند واز طريق بسيج به جبهه نبرد حق عليه باطل اعزام گرديد.

    اخلاق ورفتار ي بسيار خوب داشت . خودش بيشتر كارهاي خانه را انجام مي داد . هيچكس را از خودش ناراحت نمي كرد ،هميشه سر به زير ونگاهش در مقابل ديگران پايين بود واز ما مي خواست براي شهيد شدنش دعا كنيم .آخرين بار كه آمد وقتي خواست برود به من گفت مادر دنبالم نيا برگرد داخل خانه وقتي كه نادر به بوشهر رفت احساس مي كند كه مادرش از او ناراحت شده سپس يكي از دوستانش را فرستاد خانه تا از طرف نادر عذر خواهي كند من باور نكردم كه نادر اين پيام را داده پس از او خواستم تا نامه اي كه نوشته بودم براي نادر ببرد تا برايم نامه بنويسد اما وقتي دوستش به محل خدمت نادر مي رسد مي بيند كه نادر شهيد شده است ابتدا به ما خبر شهادت نادر را نداد حتي بعضي از همسايگان هم ميدانستند ولي به من نمي گفتند تا اينكه قضيه برايم روشن شد وخبر شهادت فرزند عزيزم را به من دادند. او مي خواست كه  گمنام دفن شود ابتدا همين كار را هم كرديم ولي چون من بي صبري وناراحتي مي كردم ومردم كه عبور مي كردند مي گفتند چيزي در اين قبر نيست لذا سنگ او را عوض كردم ونام شهيد را روي سنگش حك كرديم . نادر را در خواب ديدم كه مي گفت جايم خيلي خوب است آنجا  هر ميوه وغذايي بخواهيم فراهم است مادر بيا پيشم بنشين چند دقيقه اي نشستم بعد هم به من گفت بلند شو برو و خودت را براي ناراحت نكن من جايم خوب است .

      ادامه مطلب
    خاطرات برادر شهيد نادر رواند:

    با سلام و درود فراوان به روان پاك امام شهداء وشهيدان هميشه زنده جنگ تحميلي وانقلاب اسلامي همچنين سلام ودرود بر بسيجيان بزرگوار وانقلاب اسلامي .شهيد نادر راوند در سن 13 سالگي ودر دوران مقطع تحصيلي راهنمايي وبا شروع جنگ تحميلي عراق عليه ايران به نداي امام (ره ) لبيك گفته وآماده جنگ شد با اينكه در سن كودكي ونوجواني بسر مي برد ليكن داراي همتي بلند وغيرت اسلامي بوده كه جنگ وجبهه را بر تحصيل ودنيا ولذت هاي دنيوي ترجيح داده وبه همين دليل نتوانست آرام بگيرد ويك روز پيش من آمد واذن جبهه وجنگ خواست من ايشان را پيش برادر بزرگترم بردم وبا وي در ميان گذاشتم وبه او گفتم نادر عازم جبهه مي شود و اجازه رفتن مي خواهد برادرم به او گفت كه با توجه به اينكه مسئله اسلام وحق وباطل است من نمي توانم مانع شما بشوم واما شما هنوز كوچك هستيد . ايشان با حالتي كه هميشه داشت ( حالت حجب وحياء) وهميشه تبسم روي لب داشت  و سرش را زير مي گرفت وسرش را پايين انداخته بود وكمي تبسم كرد واجازه خواست برادرم به اجازه داد و روز بعد رفت به بسيج مراجعه كرد واما به او گفتند كه شما 13 سال بيشتر نداريد و نمي توانيم شما را اعزام كنيم شهيد با دست كاري شناسنامه اش  وتهيه فتوكپي آن مجدداً مراجعه وبه جبهه جنوب اعزام گرديد وچندين بار به جبهه رفت وهمين طور ادامه داد تا سن 18 سالگي در جبهه بسر مي برد وهر سه ماه يكبار جهت سركشي مي آمد منزل ومجدداً بعد از چند روز به جبهه مي رفت . شهيد يكبار در جبهه جنوب در يكي از عمليات عليه عراقي ها دچار موج زدگي بود ومدتها رنج مي برد ويك بار ديگر در جبهه غرب حين عزيمت به منطقه توسط عوامل گروهك كومله دستگير ودر حين دستگيري برادران سپاه انقلاب اسلامي سر مي رسند وشهيد ورفقايش كه اسير كرده بودند را نجات مي دهند. شهيد در سن 19 سالگي از طريق سپاه انقلاب اسلامي پذيرش ووارد خدمت مقدس سربازي شد كه بعداز مدتي با توجه به اينكه دچار موج گرفتگي بود وفرمانده او كه پاسداري بنام دهقان بود با وي ناسازگاري مي كند ودر نهايت از خدمت فاصله گرفت وبعد از چند ماهي دوباره توسط كميته انقلاب اسلامي مورد پذيرش قرار گرفت وبخدمت سربازي وجبهه شلمچه اعزام گرديد وبه مدت يكسال در جبهه شلمچه خدمت نمود لازم به توضيح است كه جبهه شلمچه خطرناكترين جبهه بشمار مي رفت يك مرتبه شهيد جهت مرخصي به منزل آمد .و چند روزي در مرخصي بود با توجه به اينكه مدت شش سال در جبهه بود واز تحصيل وكار وزندگي فاصله گرفته بود مادرش ومابرادرنش به او گفتيم كه نصف منزل پدريمان براي شما وهر كجا كه مي خواهي تا برايت خواستگاري كنيم وزن بگيريم .البته اين مطلب را چند بار به او گفته بوديم ليكن اين بار آخر او قبول كرد و ما خوشحال بوديم كه برايش زن بگيريم واو نظرش را بما گفته است. روز آخر مرخصي بود اول غروب وارد منزل شد وبا دست به من اشاره كرد وگفت حاجي منزل براي خودت وزن هم براي خودتان من گفتم چرا مگر چه شده نادر چرا اين حرفها را مي زني كسي تورا ناراحت كرده است ،گفت هيچي نشده تا اينكه روز بعد كه عازم جبهه بود چند بار رفت تا لب خيابان جلو منزلمان ودوباره بر گشت وسه بار تكرار كرد وهي بچه هاي ما را مي بوسيد وخداحافظي مي كردبعد عازم شده ودر بين راه آنطرف گناوه داخل ماشين كه مي رفتند وصيت نامه خود را تنظيم وبه يكي از رفقايش مي دهد وميگويد من اين بار كه رفتم جبهه شهيد مي شوم وشما اين وصيت نامه را به مادرم بدهيد.ضمناً قبل از اينكه وصيت نامه را بنويسد ويا از منزل خداحافظي كند  به پسر عمه اش مي گويد من اول غروب درب منزلمان نشسته بودم يك چيزي مثل فرشته بنظر مي رسيد وداراي بال بود آمد جلو نظرم گذشت وبه من گفت كه تو در اين بار شهيد مي شوي وبه همين دليل بود كه وارد منزل شده وبه من (برادرش ) گفت منزل وزن براي خودتوبه شهيد الهام شده بودكه به درجه شهادت ميرسد. اين چند كلمه اي كوتاه از خاطرات وزندگي شهيد نادر راوندكه همچون قاسم امام حسن عليه السلام كه در سن كودكي وارد جبهه جنگ مي شود ايشان هم به پيروي از امام خودش واردجبهه جنگ شد و در نهايت روز آخر كه قرار بود از جبهه به منطقه آرام انتقال بشود فرمانده آنها مي گويد نيرو كم آمده وچند نفر داوطلب بماند. كه نادر داوطلب مي شود ومي ماند تا دو روز بعد كه قصد داشتندآنها را تعويض كنند غروب بوده وروز آخر بنا گفته يكي از همسنگرانش نادر غسل مي كند صبح روز بعد نماز صبح را مي خواندوجهت تعويض پاس نگهباني عازم سنگران رفقايش مي شود ودر بين راه يكي از رفقايش كه بچه تهران بوده او را مي بيند وبا هم روبوسي مي كنند و دست دور گردن هم مي كنند وبا هم خداحافظي مي كنند كه در همين لحظه خمپاره دشمن به زمين مي خورد وهر دو با هم شربت شهادت مي نوشند. بياد همه شهداء گلگون كفن .

      ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار برازجان
    وضعیت پیکر
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید