مشخصات شهید

شهید میثم نجم

271
نام ميثم
نام خانوادگی نجم
نام پدر مختار
تاربخ تولد 1371/1/21
محل تولد بوشهر - دشتستان
تاریخ شهادت 1377/8/20
محل شهادت کرخه
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • وصیت نامه
  • مصاحبه
  • خاطرات
  • زندگینامه شهید

    پدر شهيد ميثم نجم: لطفاً خودتان را معرفي بفرمائيد؟ اينجانب مختار نجم پدر شهيد ميثم نجم هستم. درباره نحوه شهادت فرزندتان بگوييد؟ شهيد ميثم در سن 6 سالگي بودند كه به درجه رفيع شهادت رسيدند.همان طور كه در قرآن نوشته شده ما هر انسان را به اندازه معرفت وي آزمايش مي كنيم. مثلاً يكي را در فقر،يكي را در ثروت،يكي را در قدرت.و خداوند ما را مورد آزمايش قرار داد كه الحمدلله ما از اين آزمايش پيروز بيرون آمديم.البته من اين فرزند را خيلي دوست داشتم چون فرزند آخر ما بود و علاقه بسيار زيادي به ايشان داشتيم و ما هر جا كه مي خواستيم برويم اول ايشان را مي برديم.بسيار پسر باهوشي بود. اتفاقاتي را كه قبل از شهادت ايشان(2 روز قبل) برايش افتاده خدمتتان عرض مي كنم.من و همسرم يك روز به بازار رفتيم و يك كارد بزرگ و تيز خريديم.غروب بود ميثم هم در كنار ما نشسته بود . بعد به خانمم گفتم كه اگر خداوند به شما دستور بدهد كه سر بچه تان را ببريد آيا شما اين كار را مي كنيد.همسرم زد زير گريه و گفت كه شما چقدر ساده ايد.گفتم:من ساده نيستم و اگر خداوند به من امر كند و يا اگر در خوابم بيايد،اين كار را انجام مي دهم، همان طور كه در خواب حضرت ابراهيم آمده بود.بعد ميثم را بغل كردم و كارد را از پشت،گذاشتم پشت گردنش.گفتم اگر در خواب بنده بيايد اين كار را مي كنم.يعني اين كارد را برعكس مي كردم و سرش را مي بريدم.همان طور كه گفتم غروب بود و همسرم داشت ظرفها را مي شست،آنها را گذاشت كنار و آمد و كارد را از من گرفت، اين يك جريان بود. وجريان ديگر اينكه : يك روز قبل از شهادت ايشان؛روز اعزام به مناطق جنگي،آقاي صافي كه پسر ايشان هم شهيد شدند،مي خواستند براي ما برگه مأموريت بگيرند كه تعدادي از بسيجي هاي بوشهر و خانواده شهداء را به مناطق جنگي ببريم.من خودم به اصطلاح هم راننده بودم وهم حكم مأموريت داشتم و هم مي خواستم قسمتي از مناطق جنگي را به آنها نشان بدهم.آقاي صافي هم مسئول كاروان بودند.ساعت 7 روز 19 آبان 77 حركت كرديم. قبل از حركت من به آقاي صافي گفتم:كه مي خواهم بروم و از خانواده ام خداحافظي كنم وقتي به خانه رسيدم به خانواده گفتم كه اگر دوست داريد شما هم تشريف بياوريد. همسرم گفت نمي توانم بيايم.بعد ميثم گفت:كه من مي خواهم  بيايم.وسايلش را گذاشتم داخل ساك و لباس هايش را پوشيد و با هم سوار ماشين شديم.وقتي كه مي خواستم حركت كنم ميثم پايين آمد و گفت نمي خواهم بيايم.بعد در زد، دخترم در را باز كرد. وقتي در باز شد مادرش هم پشت در بود. به مادرش گفت من نمي خواهم بروم.مادرش گفت:چرا نمي خواهي بروي.ميثم گفت:مادر!من اگر بخواهم بروم شما ناراحت مي شويد.به خاطر همين بهتر است كه نروم.رفت و ساكش را پايين آورد.مادرش رفت و صورتش را بوسيد و گفت نه من در فكر تو نيستم.بعد از آن به مادرش گفت به شرط اين مي روم كه من را حلال كني و به فكر من نباشي.مادرش گفت نه مشكلي نيست مي تواني بروي.بعد خداحافظي كرديم و راه افتاديم. حدوداً عصر بود كه ما رسيديم شوش دانيال.ما قصد داشتيم سه تا محور را بازديد كنيم.يكي كه مي خواستيم برويم طرف شلمچه و در آن جا دعاي كميل بخوانيم،بعد از آن مي خواستيم برويم طرف محور زعن،كه بچه هاي بوشهر در عمليات فتح المبين شركت كرده بودند،بازديد كنيم. تقريباً يك كيلومتري مانده بود كه برسيم.ماشين را پارك كرديم و با پاي پياده راه افتاديم. چون چند تا از خانواده هاي شهداء با ما بودند و به احترام بچه هايشان مي خواستند با پاي برهنه بروند.در آن محور تقريباً 100 نفري بودند كه شهيد شده بودند.بعد از اين كه پايين آمديم همه كفشهايشان را درآوردند.ميثم از آقاي صافي پرسيد كه چرا اينها كفشهايشان را درآورده اند؟آقاي صافي به ميثم جواب داد:اين منطقه را كه مي بيني يك زماني جنگ بوده.اين منطقه جزء ايران است و عراق آمده بود و اينجا را گرفته بود و براي اين كه عراق بيشتر از اين پيشروي نكند رزمندگان آمده و جلوي آنها ايستاده بودند و در اين مكان خون بسياري از بچه ها ريخته شد و به خاطر احترام خون شهيدان ما كفش هايمان را در مي آوريم.ميثم هم كفشش را در آورد و حركت كرديم.مسئله جالب ديگري هم كه به آن برخورد كردم درباره نماز بود،ايشان قبل از اين كه به داخل مسجد برود كفشش را در آورد.آقاي صافي به ايشان گفت:آفرين بر تو ميثم كه زودتر از ديگران به داخل مسجد آمدي.ميثم گفت:آخر مي دانيد آقاي صافي ما خودمان يك مسجد داريم كه آن مسجد بسيار بزرگ و قشنگ است.ما آنجا كه مي رويم اول كفش هايمان را در مي آوريم بعد داخل مي شويم.آقاي واعظي هم پيش نمازمان است.البته ميثم نماز را خوب بلد نبود و دعاي امام زمان(عج) را از حفظ بود. كبوتر حرم مسئله بعد در مورد كبوتران حرم آقا (دانيال نبي) بود.كه اين اتفاق براي ما بسيارتعجب آور بود.اين بود كه ما نشسته بوديم و داشتيم نهار مي خورديم،كه كبوتران آمدند و در صحن نشستند.ميثم بلند شد و رفت در ميان آنها و همه آنها پرواز كردند به جز يكي از آنها و ميثم آن را گرفت و ما رفتيم پيش ميثم كبوتر پرواز كرد و رفت.بار دوم هم چنين اتفاقي افتاد،باز اين بار هم وقتي مي خواستيم برويم پيش ميثم كبوتر پرواز كرد و رفت. اين مسئله تا سه بار تكرار شد.و بار سوم ما ديگر به طرف ميثم نرفتيم.كبوتر را آورد داخل و گفت:پدر جان! من اين كبوتر را مي خواهم و ‌آن را برايم بخريد.من گفتم نمي شود اين كبوتر آقا است. بعد از اين كه يك كمي با آن كبوتر بازي كرد آن را بيرون برد پرواز داد.بعد از آن سوار ماشين شديم و رفتيم.     ساعت پرواز اتفاق شهادت ايشان حدود ساعت 6 عصر بود.اتفاق به اين طريق افتاد كه،وقتي ما رسيديم منطقه،در آن منطقه دو تا سنگر عراقي بود كه هنوز آنها را پاكسازي نكرده بودند.آقاي صافي چون مداح بودند قرار شد كه ما برويم چند تا محور را بازديد كنيم و بعد روضه خواني كنند.همه حركت كرديم و رفتيم به محور المهدي و شيخي.ما قصد داشتيم در همان جا روضه بخوانيم. وقتي كه اين كار را كرديم يك حالت معنوي عجيب به وجود آمده بود.بچه ها به طرف سنگرها رفته بودند.داخل سنگرها نارنجك و خمپاره و چيزهاي ديگر كه هنوز خنثي نشده بود افتاده بود.آمدم طرف سنگرها.وقتي برگشتم بچه ها منتظر ما بودند.ميثم، علي تنگستاني و محمد و علي صافي همراهم بودند.چون بيابان بود من قصد داشتم بروم و ماشين را آماده كنم.منطقه اي كه ما در آن بوديم منطقه اي شن و ماسه اي و گرم بود.من ميثم را صدا زدم و گفتم بيا برويم داخل ماشين. ميثم آمد و بعد كمتر از يك دقيقه برگشت و وقتي كه خواستم بروم و آنها را بيرون بياورم كه برويم،يك دفعه صداي مهيبي در فضا پيچيد.ديدم سنگرمنفجر شد وبه هوا رفت .حركت كردم و آمدم طرف سنگر ميثم را ديدم كه از تنه به بالايش است. اما دست و پايش قطع شده بود دستم را زير سرش گذاشتم و صدايش زدم ، چشم هايش را باز كرد. به او گفتم : ميثم آب مي خواهي برايت بياورم؟ كه چشم هايش را بست و با خودم گفتم : خوشا به حالت كه از اين دنيا رفتي.بعد طرف بچه هاي ديگر رفتم،آنها هم نفس نمي كشيدند.پس از آن دنبال پاها و دستهاي ميثم گشتم.و بعد كنارش نماز خواندم.زنها هم شروع كردند به گريه كردن.من نتوانستم تحمل كنم.من شروع كردم به خنديدن و گفتم كه چرا گريه مي كنيد؟شما كه هر سال اين صحنه را مي بينيد كه امام حسين(ع) پسر 6 ماهه اش را در دست گرفته و بالاي سرش مي برد يك طرف دشمن و يك طرف ديگر هم خودش است.چرا گريه مي كنيد؟بعد از آن كه من شروع كردم به خنديدن آنها هم آرام شدند.چند نفر دانشجو هم آنجا بودند كه دوربين داشتند مي خواستند كه عكس بگيرند.آنها نتوانستند تحمل كنند من خودم چند تا عكس گرفتم.سه تا از بچه ها شهيد شده بودند ميثم به همراه علي صافي پسر آقاي صافي و علي تنگستاني كه به همراه مادرش آمده بود.بعد ما آنها را داخل پتو پيچيديم و داخل جعبه عقب گذاشتيم و دوتا از خانم ها را كه بر اثر انفجار مصدوم شده بودند آنها را هم گذاشتيم داخل راهرو.يكي از لاستيك هاي ماشين ما پنجر شده بود بعد با همين لاستيك پنجر آمديم تا شوش. بعد از ورود به شوش بلافاصله به بيمارستان رفتيم و آن دو خواهر  را تحويل بيمارستان داديم.و بعد بچه ها را برديم بنياد شهيد و آنها را داخل سردخانه گلزار شهداء شوش گذاشتيم .بعد از آن برگشتيم تمام لباس هايمان خوني بود.صبح كه شد رفتيم جسد بچه ها را تحويل گرفتيم.و دوتا خانم را نيز از بيمارستان مرخص كرديم وبه طرف برازجان حركت كرديم.وقتي كه به برازجان رسيديم ظهر و نماز جماعت بود.من به آقاي صافي گفتم كه اول بهتر است نماز بخوانيم بعد از آن برويم خانه.قبول كردند.بعد از اين كه نماز را خوانديم رفتيم به طرف خانه.من وقتي به خانه رسيدم و وارد شدم ديدم خانمم دارد نماز مي خواند. بعد از اينكه نماز خواند به او توضيح دادم ميثم شهيد شده كه با شنيدن خبر خانمم شروع به گريه كردن كرد.   مرغ بهشتي خواب ديدم كه وارد عالم برزخ شده ام.ديدم كه چقدر عالم برزخ  وسيع است.من حالا نمي دانستم كه چه قسمتي است.وقتي كه از بعضي از آنها كه رد مي شدند سئوال مي كردم كه اينجا كجاست؟آنها جواب دادند كه از كجا آمده اي؟جواب دادم كه از ايران آنها گفتند كه اينجا عالم برزخ است،حالا تو وارد عالم برزخ شده اي.همين طور كه داشتم مي رفتم ،رسيدم به يك باغ وسيع. اين باغ خيلي با نظم بود در اين باغ نهرهاي آبي وجود داشت و اين نهرها كنار درخت ها كه به صورت خيلي دقيقي كنار هم قرار گرفته بود رد مي شدند.بعد از 200 متر نهر ديگري بود كه به همين شكل بود.بين اين دو نهر هم چمن بود تا برود پايين.بين اين دو نهر ساختمان هاي بسيار بزرگ و قشنگي بود.دور اين ساختمان ها چمن به صورت خيلي قشنگي بالا رفته بود و از طرف ديگر پايين آمده بود.من بين اين درختان داشتم قدم مي زدم و مي رفتم پائين همين طور كه داشتم مي رفتم نگاه كردم ديدم كه سه نفر دارند مي آيند بالا. خوب كه نگاه كردم ديدم كه يكي از آنها پسر خودم است وقتي به نزديكي آنها رسيدم سلام كردم .من به آن دو نفر ديگر زياد توجه نكردم.بعد گفتم ميثم تو شهيد شده اي.گفت بله.گفتم كه اينجا كجاست؟جواب داد اينجا عالم برزخ است.گفتم در عالم برزخ چه كار مي كني؟گفت:من يك اتاق مخصوص خودم دارم. به ميثم گفتم غذا از كجا برايت مي آورند.گفت: براي من غذا مي آورند ‌آن هم بهترين غذاها را و از ميوه اين درختان هم برايمان مي آورند. گفتم اگر من حالا بخواهم بروم و به آنها بگويم كه پيش تو بودم چه دليلي بياورم كه آنها باور كنند. تو يك مدرك يا نشانه به من بده تا به آنها نشان دهم. اگر ممكن است از ميوه اين درخت به من بده تاببرم.اما ميثم گفت نه.و من هر چه به او مي گفتم اما او مي گفت كه نمي شود من اجازه ندارم از ميوه اين درخت به شما بدهم.آمديم آن طرف تر ديدم چند تا مرغابي دارند داخل نهر بازي مي كنند. گفتم يكي از اينها را بده تا با خودم ببرم اما ميثم گفت :نه نمي شود. بعد به ايشان گفتم:آيا تو به ما سر مي زني؟جواب داد: بله من هميشه به شما سر مي زنم.گفتم اگر راست مي گويي ديروز من كجا رفته بودم.جواب داد: شما ديروز با موتور خودت رفتي مغازه قصابي غلامحسين گوشت خريدي و برگشتي خانه.گفتم درسته. ما آمديم داخل يك خانه، اين خانه دو تا اتاق داشت.اين دو اتاق يك در داشت و يك پنجره و سقف آن نيز به وسيله درخت پوشيده شده بود.ميثم گفت اين اتاق من است.اتاق درخت مانند بود و درون آن را فرش انداخته بود و دور تا دور آن چمن بود.نشستيم و با هم حرف زديم بعد از مدتي گفتم: ميثم من مي خواهم بروم، اجازه مي دهي بروم؟گفت:بله.گفتم:خداحافظ! دست رساندم و صورتش را بوسيدم و وقتي از پيشش رفتم يك دفعه از خواب پريدم، ديدم ساعت 2 نيمه شب است و ديگر تا صبح خوابم نبرد .
    اطلاعات مزار
    محل مزار گلزار شهداي بنداروز
    وضعیت پیکر مشخص
    موقعیت مزار در گلزار شهدا
    قطعه
    ردیف
    شماره
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری فیلم و تصویر
    اسناد و مدارک
    کتابخانه
    فضای مجازی
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید