مشخصات شهید

شهید محمود ناطق زاده

7
نام محمود
نام خانوادگی ناطق زاده
نام پدر اسماعيل
تاربخ تولد 1340/10/20
محل تولد بوشهر - ديلم
تاریخ شهادت 1360/06/11
محل شهادت سرپل ذهاب
مسئولیت رزمنده
نوع عضویت سرباززميني ارتش
شغل -
تحصیلات دوره راهنمايي
مدفن ديلم
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • وصیت نامه
  • مصاحبه
  • خاطرات
  • زندیگنامه شهید

    شهيد محمود ناطق زاده درتاريخ 20/10/1340 در يك خانواده مذهبي در شهرستان ديلم به دنيا آمد.پدرش دريكي از كشور هاي عربي كار مي كرد واز اين راه امرار معاش مي كرد و براي كار اغلب دور از خا نواده بودند. ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    روحيات معنوي و تقيدات مذهبي:

    محمود پسري با ايمان و با خدا بود كه در كار هايش جز به خدا و رضايت او به چيزديگر نمي انديشيد.هميشه سعي مي كرد طوري رفتار كند كه ديگران از او خشنود با شند و اسباب ناراحتي آنها را فراهم نكند .او از كمك كردن به انسانهاي نيازمند عشق مي ورزيد،و هميشه به آنها كمك مــي كرد.محمود فرزند بزرگ خانواده بود و با ديگر افراد خانواده رفتاري بسيار خوب داشت.هيچ چشم داشت و طمع اي به مال دنيا نداشت و سعي مي كرد به ساده ترين شيوه زندگي كند.

    شغل شهيد:

    شغل محمود ماهيگيري بود و از اين راه به پدر كمك مي كرد.

    وضعيت تأهل:

    شهيد ناطق زاده در زمان خدمت مجرد بود.

    جبهه:

    محمود درسال 1359 به خدمت سربازي رفت و در تاريخ 11/6/1360 به درجه رفيع شهادت رسيد و تا كنون جاويدالا ثر مي باشد.

     

    خاطراتي از مادر شهيد :

    شبها من بيدار مي ماندم تا كارهاي خانه را انجام دهم محمود با مقدار پول كمي كه حاصل كار روزانه اش بود مواد غذايي مي خريد و وقتي بچه ها مي خوابيدن ،آنها را به من مي داد و مي گفت: مادر ،شما بايد به فـــكر بچه اي كه در راه است باشيد و خودتان را تقويت كنيد.او وا قعا‏‎‎‏ٌ مهربان بود و در غياب پدرش به من و خواهر و برادرانش رسيدگي مي كرد تا آنجا كه هيچ كدام از آنها كمبودي احساس نكند .

    خاطره اي از دوران كودكي محمود دارم و آن اين است كه: وقتي محمود هفت ماهه بود به مشهد مقدس رفتيم يك شب محمود داشت بازي مي كرد من و مادرم هم كنار او بوديم يك دفعه ديديم كه محمود در حال بازي كردن كف به دهان آورد ومانند مرغ سر كنده جان مي داد و بي هوش شد مثل اين كه مرده باشد پدرش بيرون بود وقتي كه برگشت ديدكه محمود كه اولين بچه ماست روبه قبله خوابيده است و رو كش سفيدي هم روي اوست و من ومادرم گريه مي كرديم با حالتي مضطرب به طرف حرم امام رضا (ع) دويد و ضريع آن حضرت را با دودستش گرفته و مي گويد: آقا جان من دست پر به زيارتت آمدم و حالا بايد با دست خالي و بدون پسر به خانه برگردم ! من از تو شفاي محمود را مي خواهم و شروع به گريه مي كند . يكي از خادمين حرم كه متوجه آشفتگي حال او مي شود به او مي گويد بيا تا پارچه اي را به تو بدهم كه به ضريع امام آن را متبرك كني وبعد آن را به بازوي پسرت ببندو به چشمان او نگاه نكن .پــــدر برمي گردد و همين كار را انجام مي دهد ولي من و  مادرم نااميد شده بوديم و باورمان نمي شد كه بار ديگر او را زنده ببينيم و از شدت گريه زياد حالت بيهو شي به ما دست داده بود.پدرش هم با حالتي ملتمس روبروي گنبد امام رضا (ع) ايستاده بود و دعا مي كرد تا اين كه در ساعت سه شب پدرش رو بر مي گرداند و مي بيند كه محمود پارچه را كنا ر زده و بازي مي كند با صداي صلوات او ما نيز چشم خود را باز كرديم ،اشك شوق مـــي ريختيم و صلوات داديم .آري خداوند مهربان به واسطه امام رضا (ع)محمود را بار ديگر به ما داد .

     

    خاطره اي ديگر از مادر:

    محمود در دوران قبل از انقلاب با وجود كمي سن و سالش دوست داشت دين خود را به اسلام و قران ادا كند ،او شبها همراه با دوستانش به خيابانها مي رفتندو بر روي ديوار ها شعار مي نوشتند . يك شب كه با دوستان بر روي ديوار مشغول نوشتن بودن جيپ سربازان شاه كنار آنها مي ايستد و مي خواهد كه آنها را دستگير كــند ولي آنها  فرار مي كنند سربازان به سمت آنها تير اندازي كرده و خوشبختانه به لطف خدا موفق به گرفتن آنها نـــمي شوند.

    محمود يك هديه الهي بود كه آرزوي خدمت به اسلام را داشت و در پايان هم كه او مفقودالاثر شد ،چه روزها و شبهايي كه من به اين در نگاه كردم تا شايد محمود اين در را بزند و وارد خانه بشود و مانند هميشه كنار من و پدرش بنشيند و سر هر دوي ما را ببوسد و بگويد كه دوستتان دارم .در اين سالها خيلي گريه كردم و انتظار كشيدم ولي هيچ اثري از او نبود مي ترسيدم اسير شده باشد و عراقيها ان را شكنجه كنند ، تا اين كه يك شب خواب ديدم كه كنار امام زمان (عج) كه سوار بر اسب سفيدي بود ايستاده ام ، از او سئوال كردم كه آقا جان محمود كجاست ؟ و چند بار اين سئوال را تكرار كردم و او فرمود :كه محمود شهيد شده است .در حال حاضر من خوشحال هستم كه توانسته ام چنين فرزندي را تربيت كنم و در راه خدا هديه بدهم . اميدوارم كه توانسته باشم با اين كار مقداري از دينمان را نسبت به اسلام ادا كرده باشم واو ماية سر افرازي من و پدرش است زيرا او در راه خدا و جهاد كشته شده است .

    خاطرتي از زبان زن عموي شهيد (مادر شهيد مرتضي ناطق زاده):

    بعد از شهادت محمود از زبان همرزمانش شنيديم كه گويا در يك شب حمله، محمود روي پل زخمي مي شود كه حمله اي سنگين از طرف عراقيها به نيرو هاي ايراني بوده است وقتي همرزمانش مي خواهند او را بياورند ،شدت حملات بيشتر مي شود و آنها نمي توانند محمود را با خود بياورند و  او را كنار يك تخته سنگ مي گذارند ، وقتي همه جا آرام مي شود به سراغ او مي روند و مي بينند اثري از او نيست .

    شهيدان محمود ناطق زاده و مرتضي ناطق زاده با عزيز پيكاني با همبازي و همسايه بودند. كه روح همةآنهادر درگاه خداوند شاد و راهشان پر رهرو باد.

      ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار ديلم
    وضعیت پیکر
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید