مشخصات شهید

شهید محمود سلیمی فرد

8
نام محمود
نام خانوادگی سليمي فرد
نام پدر عوض
تاربخ تولد 1343/03/09
محل تولد بوشهر - دشتستان
تاریخ شهادت 1361/01/23
محل شهادت علي آباد
مسئولیت رزمنده
نوع عضویت بسيج
شغل -
تحصیلات ديپلم
مدفن برازجان
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • خاطرات
  • زندیگنامه شهید
    شهيد محمود سليمي فرد فرزند عوض در تاريخ 9/1/1334 در شهر برازجان به دنيا آمد.ايشان دوران كودكي را در خانواده مستضعف و مذهبي سپري نمود. دوران ابتدايي را با موفقيت گذراند و دوران راهنمايي و دبيرستان را هم به راحتي پشت سر نهاد.وي دوره متوسطه خويش را با گرفتن ديپلم رياضي از دبيرستان سعادت بوشهر،به پايان رسانيد و بعد از آن به خدمت سربازي فرا خوانده شد.
    اوج دوران جواني محمود مصادف با بيدارگريهاي ابرمرد انقلابي تاريخ ايران و جهان حضرت امام خميني بود.سال 1357 به خدمت سربازي فرا خوانده شد و خدمت خود را در پادگان آموزشي كازرون آغاز كرد.در آن زمان حضرت امام خميني نيروهاي مسلح و سربازان را به نافرماني از دستورات رژيم شاهنشاهي و ترك محل خدمت خود دعوت كرد.شهيد سليمي هم با اطاعت از فرمان الهي امام در حالي كه چهار ماه ديگر به خدمت سربازيش مانده بود،پادگان نظامي را ترك و به جمع تظاهرات كنندگان و امت انقلابي پيوست.
    پس از پيروزي انقلاب اسلامي،به پاس اطاعت از فرمان ولي فقيه زمان،و به فرمان امام 4 ماه خدمتش بخشوده و ديگر به خدمت احضار نشد.اما او كه خود را سرباز از جان گذشته اسلام مي دانست،با جمعي از جوانان دلاور شهر كه تعدادي از آنها نيز هم اكنون در خيل شهداي اين ديار مي باشند، اقدام به تشكيل قديمي ترين پايگاه مقاومت شهر يعني پايگاه طريق القدس نمود.پس از شروع جنگ تحميلي، مشغول خدمت رساني به برادران و خواهران جنگ زده در بنياد امور مهاجرين شد.او شبها را تا پاسي از شب به نگهباني و گشت زني مي پرداخت و روزها را در بنياد مهاجرين جنگ تحميلي به خدمت مخلصانه به جنگ زدگان مي گذراند.اما تقدير چنين بود!او كه عاشق رسيدن به لقاي دوست و ديدار معشوق خود،خداوند اعلا بود،هنگام خدمت در پايگاه بسيج به وسيله تيري كه ناخودآگاه از اسلحه يكي از همرزمانش رها شد،به شدت مجروح و در تاريخ 23/1/61 به درجه رفيع شهادت نايل گشت. ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    برادر شهيد:
    با قامتي استوار و روحيه اي والا،هنوز هم حال و هواي ايثار و فداكاري در چشمانش و سخنانش موج مي زند.سي سال را به خدمت مردم در نيروي انتظامي گذرانده است و اكنون در دوران بازنشستگي خاطرات با برادر بودن را مرور مي كند:
    پليس بوده ام و30 سال براي اين ملت خدمت كرده ام.ما سه برادر بوديم.در سال 57 ايشان سرباز بودند،يك روز آمد پيش ما و گفت امام فرموده اند: كه ما بايد فرار كنيم.گفتم:مي خواهيد فرار كنيد؟گفتند بله،ما يك تعدادي هستيم كه مي خواهيم فرار كنيم.گفتم برادر جان اگر فرار كني مي تواني دردي را دوا كني؟ جواب داد كه چه كار كنيم فرمان امام است و انقلاب هم در شرف پيروزي است. شما هم درها را روي مردم باز كنيد. بعد خود او هم درب پادگان كازرون را به روي مردم باز كردند و مردم هم افراد ضد انقلاب را گرفتند و تحويل دادند.ايشان ديپلم رياضي داشتند و در زمان سربازي گروهبان دوم بودند.بعد از مدتي كه انقلاب پيروز شد ايشان با تعدادي از دوستانش مثل آذربان، ثبوت، شهيد عرب زاده وتعدادي ديگر كه اكثراً شهيد شده اند و تعداد كمي از آنها مانده اند بسيج را راه اندازي كردند. بعد جنگ شروع شد ايشان رفتند و در بنياد امور جنگ زدگان مشغول به كار شدند و فعاليت زيادي داشتند.هم در بسيج فعاليت داشت و هم در بنياد. و شبها مي رفتند و با بسيج گشت مي زدند.تا اين كه آن حادثه پيش آمد و ايشان به شهادت رسيدند.
    خيلي عاشق حضور در جبهه هاي نبرد بود.با اصرار فراوان 2 ماه را در جبهه گذراند اما با تأكيد فراوان بر اين كه وجود شما در بنياد امور مهاجرين بيشتر لازم است،به پشت جبهه برگشتند.امام جمعه آن زمان حاج آقا رحيمي كه نماينده ولي فقيه در شهر بود به ايشان اجازه نداد كه بيشتر به جبهه برود.آن زمان آقاي شيخياني رئيس بودند و ايشان هم معاون بودند.
    رفتار و برخوردهايش با پدر و مادر عاشقانه بود و به آنان عشق مي ورزيد و براي آنها بي نهايت احترام قايل بود.به همه احترام مي گذاشت حتي غير از خانواده، مثلاً اگر فاميل يا دوستي داشت كه يك سال از خودش بزرگتر بودباآنها با احترام خاصي رفتار مي كرد.
    «خواب پرواز تو را من ديدم»
    يكي دو شب قبل از شهادت محمود خواب ديدم كه در حال قدم زدن در بازار هستم.در قسمتي از بازار متوجه ازدحام جمعيت شدم.فكر كردم مردم براي گرفتن مرغ يا چيز ديگري جمع شده اند.وقتي جلوتر رفتم ديدم هر كسي عضوي از اعضاي بدنش را مي بخشد.يكي چشم مي دهد ، يكي پا مي دهد،يكي دستش را در راه خدا مي دهد و يك نفر هم ايستاده و هديه هاي جاني مردم را درون كيسه مي گذارد و به كناري مي نهد.من آنجا ايستادم اول مقداري ترسيدم بعد با خود فكر كردم كه خدايا من چه چيزي در اين راه بدهم.با خود فكر كردم كه من دست راستم را بدهم.دست راستم كه قطع شد اصلاً احساس نكردم. دو شب بعد از اين خواب ايشان به شهادت رسيدند.

    «كرامت شهيد»
    شب هفتم شهيد بود در خواب ديدم كه در بسيج بوشهر در حال راه رفتن هستم يك نفري هم همراهم بود كه فقط صداي پا و نفسش را مي شنيدم.به بسيج كه رسيديم به من گفت كه اين مردم را كه مي بينيد،براي برادر شما در اينجا جمع شده اند.درست شب هفتم شهادت برادرم بود.گفت بيا برويم داخل.گفتم:برويم. وقتي وارد شديم آن شخص به من گفت:نوحه اي مرثيه اي چيزي بخوانيد.گفتم: چه بخوانم من كه چيزي بلد نيستم تا كنون نوحه نخوانده ام.دستم را گرفت و به وسط مجلس برد،مردم دور من جمع شدند و من شروع كردم به نوحه خواني كه ديوارها و درختان مي آمدند پايين و مي رفتند بالا.از آن شب به بعد من براي امام حسين(ع) نوحه سرايي كردم و شعر گفتم.

    «آن پيك ناگهاني»
    يك روز صبح تازه از خواب بيدار شده بودم كه از برازجان با منزل ما تماس گرفتند و گفتند براي پدرت اتفاقي افتاده است.هرچه سريع تر خود را به بيمارستان برسانيد سراسيمه راهي برازجان شدم و يك راست به بيمارستان رفتم.وقتي به بيمارستان رسيدم ديدم پدرم در بيمارستان ايستاده است.زبانم بند آمده بود.برخودم مسلط شدم و پرسيدم چه شده است؟پدرم در حالي كه اشك از چشمانش جاري بود،با گريه گفت:محمودم شهيد شده است.

    «سرمايه هاي ما»
    ما سرمايه هاي بزرگي را در راه تحقق آرمانهاي الهي در كشورمان،به ظاهر از دست داده ايم.بيش از نود درصد شهداي ما را جوانان اين مرز و بوم تشكيل مي دهند،نسل كنوني و جوانان امروز بايد قدر شهداء را بدانند.پاسدار خون شهيدان باشند،همان گونه كه آنها پاسدار اين انقلاب بودند. ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار برازجان
    وضعیت پیکر
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید