مشخصات شهید

شهید محمود بهرامی

38
نام علی محمود
نام خانوادگی محمود
نام پدر غلامعلي
تاربخ تولد 1347
محل تولد بوشهر -
تاریخ شهادت 10/5/66
محل شهادت شلمچه
مسئولیت
نوع عضویت
شغل
تحصیلات
مدفن
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • وصیت نامه
  • مصاحبه
  • خاطرات
  • زندگینا مه

    شهيد محمود بهرامي فرزند غلامعلي در سال 1347 در روستاي بنيون از توابع بخش مركزي شهرستان تنگستان چشم به جهان گشود . گر چه در خانه محقر و گلي و ساده روستايي چشم باز نمود اما با قلبي پاك و دلي مالامال از عشق به ذات مقدس الهي روحش را صفا وجلا داده بود . تا با درخشندگي روح الهي و قدسي خود خانه را گسترده تر از دنيا نمايد . روحيه بالاي مذهبي و عشق به دين و مذهب و پيامبر و امامت و صفاي باطني كه در قلب و روح پدر و مادر، موج مي زد ، در فرزند و ميوه دل آن ها محمود تجلي يافت و موجب شد تا اين نوجوان پر شور همواره در راه  اسلام و صراط مستقيم الهي گام گذارد . شهيد بهرامي با اينكه مقطع راهنمائي را با موفقيت پشت سر گذاشته بود و به تحصيل علاقه داشت اما ضمير باطنش طنين و نواي ديگري داشت . فضاي سرشار از عطر جبهه ها و خيل عظيم شهيدان همراه با قافله سالار شهيدان كه مملكت ما را  عطرآگين و مملو از  شور و نشاط كرده بود، روحيه دفاع از كيان اين مرز و بوم را در وي افزايش مي داد . فكرش همواره براي تجديد حيات اسلام و حفظ و نگهداري انقلاب اسلامي و عزت مسلمين و تلاش براي نابودي كفر و استكبار جهاني كه در ارتش بعثي صدام ظهور كرده بود ، او را عاشق جبهه و جهاد كرد . راهش را پيدا كرد و به هدف مقدس و پاكي كه آرزويش را تشكيل مي داد رسيد . او  عاشقانه لباس مقدس پاسداري از اسلام و ايران را پوشيد و دوره سربازي را در كميته انقلاب اسلامي بوشهر انتخاب كرد . گرچه هنگام تحصيل با كتاب و دانش سر و كار داشت اما جهاد مقدس در راه خدا همواره سرلوحه راه زندگي خود قرار داده بود . به جبهه اعزام شد تا همچون ديگر مدافعان مرزهاي ايران اسلامي دين  خويش را به ميهن و اسلام و عقيده اش ادا نمايد . شهيد هنگامي كه به مرخصي مي آمد در بين هم سن و سالانش نمونه بود. دوستان دانش آموز خود را براي حفظ مرزهاي وطن از تهاجم بيگانگان تشويق و آنان را به وظايف خويش آگاه مي نمود.

    همواره سعي مي نمود به عنوان يك مبلغ ديني و مذهبي در روستاي خود در بين جوانان و هم سالان خود ايفاي نقش نمايد و در اين راه چهره واقعي و اسلامي خود را به نمايش گذارد . همين روحيه ايثارگري و اخلاص و ايمان به آخرت و قيامت و معاد بود كه او را عاشق شهادت نموده بود و تا پاي جان از هدفي كه داشت دفاع كرد. عاشق لقاء پروردگار بود. همانطور كه در حديث شريف قدسي آمده  كه:  من طلبني وجدني و من  وجدني عرفني و من عرفني عشقني و من عشقني عشقته و من عشقته قتلته.   خداوند نيز عاشق خود را در پيشگاه با عظمت خود فرا خواند و جسم پاكش با خون سرخش آغشته و رنگين شد. لبيك گويان در كربلاي شلمچه در مورخه 10/5/66 دعوت حق را با نثار خون خود پاسخ داد. عشق به ياري حضرت سيدالشهدا را چون اسماعيل ذبيح الله در قربانگاه عاشقان ، سبكبال و سبكبار و آرام  نشان داد وبه ملأ اعلي پركشيد وجمله پرمعناي  ياليتني كنت معكم فافوز فوزا عظيما را به واقعيت مبدل ساخت . ادامه مطلب
     وصيت نامه شهيد محمود بهرامي    

    انفروا خفافا و ثقالا و جاهدوا با موالكم و انفسكم في سبيل الله ذالكم خير لكم ان كنتم تعلمون     آيه 41 سوره توبه

    براي جنگ با كافران سبك بار و مجهز بيرون رويد و در راه خدا با مال و جان جهاد كنيد كه بسي براي شما بهتر است، اگر مردمي با فكر و دانش باشيد.

    حضرت علي (ع) مي فرمايد: فرصت ها مانند ابر مي گذرد.

    با سلام و درود بر امـام امت و ملت قهـرمان ايران و سلام بر همـكاران گرامي خودم و سلام بر خـانواده عزيزم . اينجانب  محمود بهرامي عضو كميته انقلاب اسلامي استان بوشهر وصيت خود را آغاز مي كنم . من با اجازه و به خواست خداوند تبارك و تعالي به ماموريت مي روم و اميدوارم كه بتوانم با نثار خون خود رضايت خالقم را جلب وبه انقلاب عظيم اسلامي، تحت رهبري روح خدا بت شكن زمان روحي فدا خدمتي كرده باشم، برادران  ! امروز روزي است كه پروردگار متعال از ما امتحان مي گيرد . برادران عزيز ! آن كس دوست و برادر من است كه راهي را كه شهيدان مي روند دنبال كرده و پير جماران را تنها نگذارد.

    سري كه نه در راه عزيزان بود                                        بار گراني است كشيدن بر دوش

    پدر گرامي مي دانم كه خيلي حق در گردن من داري . اميدوارم كه به بزرگي خودت ببخشي و تو اي مادر فداكارم!  چه كنم كه نمي توانم هميشه پيش تو بمانم . با وجود آن همه حقي كه بر گردن من داري فرياد سالار شهيدان حسين ابن علي (ع) كه فرمود: آيا كسي هست مرا ياري نمايد نشنيده بگيرم و از فيض عظيم شهادت چشم پوشي كنم؟   بر همين اساس است كه راه پيكار با كفر را برگزيدم ما امانتي از طرف پروردگـار هسـتيم در دست شما . الآن مالك مي خواهد امانت را پس بگيرد . آيا شما پس نمي دهيد.  يا اگر پس مي دهيد ، چرا ناراحتيد . مادرم ! گريه نكن، سرت را بلند كن و با صداي بلند بگو ما پيروزيم و تو اي برادرم اميدوارم  پدر و مادرم را اذيت نكني و تا مي تواني آن ها راكمك كن و از خواهرانم مي خواهم كه زينب وار زندگي كنند . ان شاءالله.

    اي دوست برايم قرآن بخوان از شكوفه هاي سوره  حمد بخوان ، بخوان برايم اياك نعبد و اياك نستعين ، بگو او مي گويد اهدنا الصراط المستقيم . از آيه هاي سوره تكوير بخوان از آيه ايمان و جهاد  از سوره صف كه واژه مجاهدت است . از سوره  جمعه برايم  بخوان كه از پيوند قلب هاي مسلمين سخن مي گويد . و اي دوست قل هو الله احد بخوان كه بايد رهسپار شويم و همه را بيدار كنيم.  بخوان لا اله الا الله  ، محرومين جهان بايد بدانند كه انا اليه راجعون. پس دست همديگر را بفشاريم كه آسمان ها بر ما بشارت مي دهند . ادعوني استجب لكم كه شوره  زارهاي خون رنگ جنوب، هنوز تشنه خون است و از خون من و توست ، كه بايد نخلستان هاي اين خطه بارور شود . بارور ايمان و ثمرشان پيروزي ، زمين سبز است  از خون شهيدان .

    در ايام گل و فصل بهاران                 الهي دشمن قرآن بميرد                            بماند زنده آن پير جماران

    خدايا ، خدايا  تا انقلاب مهدي خميني را نگهدار.

    والسلام عليكم و رحمته الله بركاته

    محمود بهرامي 2/2/66 ادامه مطلب

                               مصاحبه با پدر شهيد محمود بهرامي


     

    من غلامعلي بهرامي،  پدر شهيد محمود بهرامي هستم. يك روزصبح  مامور پست به درب منزل ما آمد. پرسيد،  اينجا منزل محمود بهرامي مي‌باشد و شما پدرشان هستيد؟من گفتم بله .او يك تلگراف  دوخطي را كه من دقيق به ياد ندارم از كجا بود به من داد وگفت براي شما آمده است. گفتم براي من بخوانش گفت من نمي توانم و معذرت خواست. من به او گفتم : يك نفر كه در اداره دولتي مشغول به كار است آنهم در پست چگونه از خواندن دو خط تلگراف ناتوان است. اظهار داشت، بله من عاجزم . خداحافظي كرد و رفت . من به داخل منزل آمدم. مرحوم پدرم از من پرسيد چه خبر شده .گفتم : يك كاغذ نوشته اي سرگشاده و مختصر به من دادند و كسي نيست برايم بخواند. مشغول بسته بندي مقدار كمي خرما كه در منزل بود شدم . زن همسايه وارد حياط شد. او با سواد بود . تلگراف را به او دادم ، خوب به آن خيره شد . او هم آرام آن را بر زمين نهاد و او هم گفت نمي توانم بخوانمش . مأمور پست و زن همسايه ،از متن تلگراف باخبر بودند ولي از ما  پنهان كردند. مادر شهيد هم در منزل نبود و بچه هاي باسوادم نيز به مدرسه رفته بودند. هنوز ساعتي نگذشته بود كه دق الباب منزل بلند شد. به در حياط رفتم اين بار از بنياد شهيد آمده بودند ضمن پرسيدن نشاني از من خواستند تا به درون منزل برويم، من اجازه ورودشان به منزل را دادم . قدري با هم نشستيم و سوالاتي نظير اينكه آيا فرزند شما سرباز است؟ جبهه است؟ چه جبهه اي خدمت مي كند؟ را از من پرسيدند. لابه لاي صحبتها گفتند هنوز معلوم نيست ولي يك شهيد آورده اند و ممكن است فرزند شما باشد. با هم رفتيم در محلي كه حالا يادم نيست، در درمانگاه بود يا سپاه يا بنياد شهيد سر صندوق محتوي جنازه را باز كردند نگاه كردم. بله فرزند من محمود بود كه خيلي آرام و دوست داشتني درون صندوق چوبي آرميده بود. در آنجا هيچ عكس العمل يا واكنشي كه از روي ناراحتي و عصبانيت باشد را از خود بروز ندادم به منزل برگشتم و مردم و همسايه ها به ديدن ما آمدند. از من خواستند تا در همان شهرستان دشتي خورموج خاك شود .گفتم : نه خواهرش هم گفت وصيت كرده كه در صورتي كه شهيد شدم مرا در بهشت احمد روستاي بنيون كنار شهيد اسپرم به خاك بسپاريد. صبح روز بعد جنازه او را از آنجا تحويل گرفتم  و تا بهشت احمد روستايمان مشايعت و به خاك سپرديم.

    رفتن من به خورموج به دو دليل صورت گرفت . نخست اين كه موضوع ادامه تحصيل فرزندانم بود كه در روستاي خودمان امكان نداشت. علت دوم اينكه شهيد داراي عقايد و روحيات تند و انقلابي منحصر به فردي بود كه اوج فعاليتش در گروه مقاومت روستاي بنيون كه آن روزها آقاي جهانبخش سالمي اگر اشتباه نكنم مسئوليتش را به عهده داشت از خود نشان داد. فعاليت هاي شديد مذهبي كه گاهي اين فعاليتها با منافع و عقايد و رفتار بعضي در تضاد و تناقض بود . ما هم خوش نداشتيم كه فرزندمان با مردم روستاي خودمان برخورد يا بگومگويي داشته باشد . فكر مي كردم كه ممكن است شهيد با آن روحيه و فعاليتهاي داغ حزب اللهي و بسيجي براي من يا همسايگانم دردسري ايجاد كند. اين بود كه من تصميم گرفتم از روستا به شهر خورموج موقتاً مهاجرت كنم تا شايد شور انقلابي فرزندم را كه در محل بواسطه داشتن دوستان و همفكران خودش را قدري كنترل نمايم. اما اين جوان پرشور و پرانرژي همراه با تفكرات آن روز جامعه ما كه شايد لازمه  فضاي آن روز كشور بود، با مهاجرت من به يك محل دور از وطن قابل كنترل و مهار نبود . همين شور و هيجان زايدالوصف وي بود كه انقلابي را در او بوجود آورد، يك مرتبه تحصيل را رها كرده و براي پيوستن به صف مبارزان و مجاهدان راه خدا به كميته انقلاب اسلامي كه يك نهاد انقلابي بود مراجعه و با گرفتن دفترچه اعزام به خدمت، به صفوف رزمندگان پيوست و با نثار جان خود در راه معبود آرام گرفت.

                                                 مصاحبه با مادر شهيد بهرامي

    من بگم سامعي مادر شهيد محمود بهرامي هستم .فرزندم در دوراني كه خود را شناخت تا هنگام انجام خدمت در جبهه هاي نور عليه ظلمت لحظه اي از دين و قرآن و اسلام جدا نشد ، علاقه بسياري به دعا و قرآن و دين و بروز فعاليتهاي ديني داشت . به طوري كه در همان روستا به خاطر اهداف مقدس و روحيه ايثارگري كه داشت حاضر بود از جان خود بگذرد و بر سر دين و انقلاب و دفاع از آن با همه بحث مي كرد. به من و خواهرانش وصيت مي كرد و در نوشته هاي خود كه بيشتر در قالب نامه بود ما را به تأسي و پيروي از      بي بي  دو عالم فاطمه زهراء و زينب كبري سلام ا.. عليهما توصيه مي نمود . مي گفت در زندگي روزمره و در مصائب و سختيها و در دين داري و حجاب از اين دو ريحانه خاندان نبوت الگو بگيريد و زندگي خود را ميزان كنيد.

    به من مي گفت : مادر من براي تو فرزند خوبي نبودم اميدوارم مرا ببخشيد و مرا حلال كنيد زيرا از عهده جبران زحمات بيشمارت برنمي آيم. ما در جبهه تا مرگ به اندازه يك چشم به هم زدن فاصله داريم يا به اندازه رها شدن يك تير از تفنگ يا انفجار يك گلوله توپ و خمپاره ، مبادا در مرگ من كه افتخار مي باشد گريه و عجز از خود نشان بدهيد.

      ادامه مطلب
     

                                        خاطر اتي از  دفتر خاطرات شهيد محمود بهرامي

    ساعت 10 الي 2 جمعه شب مورخ 17/2/66 در سنگر نگهباني بالاي سنگر اجتماعي با برادري به نام حميدي پست بودم . چه قدر وحشتناك بود.  وقتي مي آمدم بيرون از سنگر و تير شليك مي كردم ، دشمن هم همان جا شليك مي كرد. شكر، خدا را كه خمپاره آمد ، يكي طرف شمال سنگر و يكي طرف قبله سنگر ولي به سنگر نزديك نشد و همچنين خمپاره آخري كه جلو در سنگر خورد و خاك آمد داخل . ياد آن شب به خير.

    مورخه 20/2/66 در سنگر تير بار، آخرين سنگر با برادري از اراك ،سبز آبادي ، پست بوديم چون دشمن خاموش بود ما شروع كرديم به شليك تير بعد از مدتي دشمن هم شروع كرد . خلاصه بعد از مدتي همين طور آتش بين ما و دشمن بر قرار بود چون دشمن به خاطر ديدن ما منور مي زد ما هم در پرتو منورهاي آنان به شليك تير پرداختيم تا تصور كنند كه ما روي آن ها ديد داريم . دشمن هم  شروع كرد به زدن خمپاره . خمپاره هاي 60 مي زد آتش ما را ديد و حدود 7 تا10 عدد خمپاره 60 كنار سنگر ما فرود آمد . ما شروع  كرديم  به خواندن ذكر خدا . ذكر بر زبان ما شده بود مثل آب داخل جدول ، تا  خمپاره مي زد، ما ذكر مي خوانديم : وجعلنا من بين ايديهم سدا و من خلفهم سدا  فهم لا يبصرون .   همسنگرم ترسيده بود ولي من به او اطمينان مي دادم كه ذكر بخواند خلاصه بعد از مدتي آتش روي سنگر ما ،به لطف خداوند  تبارك و تعالي كم شد و هيچ يك از اين خمپاره ها به سنگر ما اصابت نكرد چون خدا با ما بود.

    ساعت شش و پنج دقيـقه بعد از ظـهر روز يكـشنبه مورخه 20/2/66 من درب سنگر خودمان  و دو نفر از بچه هاي گيلان هم داخل راهرو سنگر ما نشسته بودند. برادر حسين زارع هم درب سنگر خودشان ايستاده بود داشتيم با هم صحبت مي كرديم كه ناگهان يك خمپاره 60 پشت سنگر برادران بوشهري كه حسين زارع ايستاده بود، زمين خورد. حسين چون كسي جلويش نبود خودش را پرت كرد داخل سنگر ولي من كه راهم بسته بود چاره اي نداشتم، اگر مي ماندم  شهيد مي شدم يا حسابي مجروح مي شدم ،چون بچه ها جلو من بودند راه نداشتم داخل بروم. ولي شكر خداي را كه  كلاه آهني سرم بود . خلاصه من هم فوري نشستم و حالت خمپاره گرفتم و سرم را به طرف خمپاره كردم. چند تركش كوچك آمد و به كلاه من اصابت كردو همه دفع شد. شكر خداي منان.              ساعت شش و پنج دقيقه روز يكشنبه 20/2/66 برابر با يازدهم ماه مبارك رمضان

    بيان يك خاطره يا سجاياي اخلاقي از شهيد بهرامي

    عموي شهيد محمود بهرامي ، آقاي خليل بهرامي به بيان يك خاطره از روحيات انقلابي و اسلامي شهيد چنين اشاره مي كند : زماني كه شهيد بهرامي به همراه خانواده اش به خورموج مهاجرت نموده بود . روزي من به ديدن آنها رفتم .او به من بسيار علاقه  داشت .به طوري كه تقريباً بيشتر اسرارش را با من در ميان مي نهاد. يك روز گفت : عمو جان من خيلي دلم مي خواهد در جبهه خدمت كنم و براي رزمندگان خاكريز و يا سنگر و يا راه بسازم. خوب است مرا به يك راننده لودر معرفي كني تا با دريافت مبلغي پول ،آموزش هاي لازم ماشين آلات سنگين راه سازي و يا احداث خاكريز را به من ياد بدهد. من گفتم : پول لازم نيست .همينطور مجاني شاگردي كن و انشاء ا.. چون علاقه داري ياد خواهي گرفت. رو كرد به من گفت : نه ، چون ماشين آلات بيت المال است .هنگام آموزش و كار ممكن است آسيب ببيند . آن روز ما مبلغ ده هزار تومان را به ستاد پشتيباني جهادسازندگي كه من خود مسئول آن بودم واريز نمودم و آمد و مهارتهاي لازم رانندگي نقليه موتورهاي سنگين را براي كار در جبهه فراگرفت . منتهي سربازي وي فرارسيد و با اعزام به خدمت در جبهه شلمچه به آرزوي خود كه خدمت و شهادت در راه اسلام و ايران بود رسيد.

     

     

     

     

     

     

     

                               « خاطره اي از بهرام بهرامي برادر شهيد »

    خوب به خاطر دارم كه در زمان حضور برادرم محمود در كميته انقلاب اسلامي بوشهر من چهارده ساله بودم. اين سنين براي يك پسربچه با اوج هيجانات دروني و داشتن انرژي فراوان ، همراه است.  بر همين اساس بود كه پدرم از دستم بسيار شاكي بود و بنده موجب ناراحتي او بودم. در يكي از روزها كه برادرم به مرخصي آمده بود، پدرم در رابطه با من با برادم صحبت كرده بود. روزي كه برادرم مي خواست به محل كار خود عزيمت نمايد مرا صدا زد و گفت كه لباسهايت را جمع و جور كن بايد با من بيايي. من نيز چون با برادر بزرگم طرف شده بودم بسيار ترسيده بودم  و با خود فكر مي كردم كه براي چه مي خواهد مرا با خود ببرد. خلاصه عصر همان روز بسوي بوشهر حركت كرديم و پس از رسيدن به بوشهر به مركز كميته انقلاب اسلامي واقع در كوي بي سيم رفتيم و شب را آنجا گذرانديم. هر روز كه مي‌گذشت،  مي ديدم كه رفتار برادرم با من نسبت به روز قبل تغيير كرده و بهتر شده است .  بسيار با ملاطفت و مهرباني با من صحبت مي كند و مرا راهنمايي مي نمايد. حدوداً دوازده روزي مي شد كه با برادرم بودم. شبي قرار بود فردايش برگرديم پيش پدر و مادرم ، محمود رو به رويم نشست و گفت برادر جان: من ديگر متعلق به شما نيستم . من هفته آينده به جبهه مي روم و به من الهام شده كه ديگر پيش شما برنمي گردم، سپس مرا بوسيد و مرا در آغوش گرفت و گفت بهرام جان! پس از من اميدوارم كه هيچ وقت پدر و مادرم را اذيت نكني و كمك حال آنها باش ! اين را گفت و هر دو به رختخواب رفتيم. و اتفاقي كه در سحرگاه آن شب رخ داد كه به يك معجزه مي ماند اين بود كه شهيد بهرامي در حالي كه در اتاق بسته بود ، داشت اسلحه خود را نظافت مي كرد ناگهان دستش روي ماشه رفت  و اسلحه شليك نمود . اما در كمال ناباوري جاي اصابت تيرها اصلاً مشخص نبود و هيچ نشانه اي از شليك گلوله نبود. فردا صبح با حالتي متغير نسبت به قبل و افكاري درهم به منزل برگشتم …چهار ماه گذشت … ما در خانه نشسته بوديم كه ناگهان در منزل به صدا درآمد . عقربه‌هاي ساعت 9:30 دقيقه را نشان مي داد. در را باز كردم ، ناگهان چشمم به يك  ماشين پاترول افتاد كه روي آن آرم بنياد شهيد انقلاب اسلامي حك شده بود  . ناگهان منقلب شدم. راننده گفت پدرت كجاست؟ من هيچ جوابي ندادم ، فقط بهت زده آنها را نگاه مي كردم. ساعتي ديگر صدا و سيماي مركز بوشهر اعلام كرد كه تشييع پيكر پاك شهيد محمود بهرامي از بنياد شهيد شهرستان خورموج تا بهشت احمد روستاي بنيون انجام مي گردد … بله پس از سالها از گذشت شهادت برادرم ، ضمن بزرگداشت سالروز آن عزيز ، حرفهاي آن شب را آويزه گوش خود كرده ام و سعي نموده ام كه براي هميشه همان گونه كه برادرم دوست داشت باشم. ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار
    وضعیت پیکر
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید