مشخصات شهید

شهید محمد جمالی

37
نام محمد
نام خانوادگی جمالي
نام پدر حاجي
تاربخ تولد 1340/11/15
محل تولد بوشهر - تنگستان
تاریخ شهادت 1361/02/12
محل شهادت دارخوئين
مسئولیت رزمنده
نوع عضویت كادرزميني ارتش
شغل كادرزميني ارتش
تحصیلات ديپلم
مدفن محموداحمدي
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • وصیت نامه
  • خاطرات
  • زندیگنامه شهید

    محمد در خانواده‌اي متدين و ساده به دنيا آمد. او اولين فرزند پسر و دومين فرزند خانواده بود. پدر محمد راننده كاميون و ميني بوس بود. محمد در كودكي در مكتب خانه ملاحيدر كه در روستا به صورت سنتي قرآن تعليم مي‌داد ، قرآن را آموخت و تحصيلات ابتدايي خود را در مدرسه مالك اشتر روستاي حيدري گذراند. در راه مدرسه تا منزل كه فاصله اي حدود 2 كيلومتر بود.  اكثر اوقات قبل از رسيدن به خانه ، دور حلقه بچه‌ها را مي‌نشاند و تكاليف مدرسه را انجام مي داد . پس از تحصيل دوره ابتدايي وارد مدرسه راهنمايي (انوشيروان) در اهرم شد و گاهي اوقات در منزل اجاره‌اي كه گرفته بودند در اهرم مي‌ماند. دوره دبيرستان  در هنرستان فني بوشهر وارد رشته راه وساختمان شد. دوره ديپلم خود را با موفقيت در رشته راه و ساختمان در هنرستان حاج جاسم بوشهر گذرانده و به خدمت مقدس سربازي مشرف شد. چهره زيبا و قد رعناي او زبانزد خاص و عام بود. اخلاق نيكو و رفتار شايسته او به حدي بود كه براي همه قابل تحسين و تعريف و تمجيد بود. محمد 3 ماه در كرمان دوره آموزشي را به اتمام رساند و پس از آن به صورت داوطلب در لشكر 92 زرهي اهواز به منطقه جنگي اعزام شد. آن موقع فرماندهي لشكر را شهيد سرهنگ مسعود منفرد نياكي به عهده داشت وي نيز بعد ازمدتي با كسب درجه سرتيپي پس از شهادت محمد در جزيره مجنون به شهادت رسيد . محمد، زماني كه در جبهه بود چندين بار زخمي مي‌شود كه خانواده او به سختي متوجه مي‌شدند كه محمد مجروح شده است . محمد در 12ارديبهشت 1361 در حالي كه در تانك به طرف دشمن  موضع گرفته بود مورد اصابت قرار گرفت و پيكر پاكش به همراه 3 تن از همرزمانش در تانك سوخت تا موجب شفاعت پدر و مادرش باشد.

    حاجي جمالي پدر شهيد محمد جمالي در سال 1313 هجري شمسي در روستاي چاه كوتاه  در خانواده اي مذهبي و محروم جامعه  به دنيا آمد .پدرش محمد جعفر  به شغل كشاورزي مشغول بود. حاجي  دوران نوجواني خود را در كنار خانواده به كمك پدر و مادر خود در امر كشاورزي  و در مواقعي به عنوان شاگرد راننده سپري كرد. سالهاي پر مشقت گذشت .تا در سال 1333 از طريق ار تباطات فاميلي با خانم فرنگيس برادران  آشنا شد. خانم برادران  فرزند حسين  ساكن روستاي عربي  از توابع شهرستان دشتي  بود.  . خانم برادران در سال 1317 در خانواده ايي مذهبي ومحروم به دنيا آمده و در سن  15سالگي بود كه با مشهدي حاجي  آشنا شد. و تصميم به ازدواج گرفت.

    در سال 1332 با ازدواج شان تغيير سكونت داده و در روستاي كناربابائي محموداحمدي سكنا گزيدند .حاصل ازدواج اين خا نواده ي مومن و زحمت كش 7  فرزند بود (چهار دختر وسه

    پسر) شهيد محمد جمالي  فرزند دوم خانواده بود كه در سال 1361 به درجه ي رفيع شهادت نائل شد.

      ادامه مطلب
    وصيت نامه سرباز اسلام شهيد محمد جمالي

    شهدا شمع محفل بشريتند (استاد شهيد مرتضي مطهري)

    سلام بر امام امت و خانواده شهداي جنگ تحميلي               «انا لله و انا اليه راجعون»

    ما از خداييم وبه سوي او مي‌رويم .چه گوار است مرگي را كه در راه دين و ميهن باشد. خانواده عزيزم سلام،‌ از دور رويتان را مي‌بوسم و چون به علت وظيفه شرعي نتوانستم به خدمتان برسم مرا مي‌بخشيد . هدف من جنگيدن در راه دينم و آب و خاكم و ياري كردن مسلمين به رهبري امام امت خميني بت شكن است . اگر در اين حمله شهادت نصيبم شد چه بهتر ، جسد من اگر آوردند در قبرستان آبگرم اهرم به خاك بسپاريد و اگر جسدم آورده نشد باز هم ناراحت نباشيد. چون در اين جنگ تحميلي مادران زيادي بودند كه جسد فرزندانشان را نديدند  . شما هم مانند اين خانواده‌‌ها صبور باشيد . اين بهترين افتخار براي من  و شماست و از اين زحمتها كه براي پرورش من كشيده ايد بايد طلب بخشايش نمايم . همين طور از دوستان و رفقا. ديدار بعدي من  در فرداي محشر مي‌باشد والذين ها جروا في سبيل الله ثم قتلو ماتواليرزقهم الله رزقاً و ان الله لهو خير الرازقين

    و آنان كه درراه رضاي خدا از وطن هجرت گزيده‌اند و در اين راه كشته شدند و يا مرگشان فرا رسيده البته خدا رزق و روزي نيكويي نصيبشان مي‌گرداند كه همانا خداوند بهترين روزي دهندگان است .

    خواهرم برادرم پدرم و مادرم ! در مرگ من گريه و زاري نكنيد بلكه لباس نو بپوشيد و به فاميل ها شيريني بدهيد پدر و مادرم را دلداري دهيد و همچنين خواهرانم و برادرانم. خداحافظ.

    به روز مرگ چو تابوت من روان باشد                 گمان مبر كه مرا در اين جهان باشد

    براي من مگري و مگوي دريغ دريغ                         به دام ديو درافتي دريغ آن باشد

    جنــازه‌ام چـو بديــدي وداع داع                             مرا  وصــال ملاقــات آن جـهان باشـد ادامه مطلب
    ادامه مطلب
                                                   محمد از زبان خواهر

    از همان كودكي مشخص بود پسري مظلوم و خاموش است . در خانه احترام به پدر و مادر را واجب‌ترين اصل مي‌دانست. ما در خانواده چهار دختر و يك برادر (محمد) بوديم. محمد آنقدر دنبال درس بود ، با اينكه درآن  جا مدرسه‌اي هم در اطراف ما نبود،  به خاطر درسش با پاي پياده به شهر اهرم كه در 5 كيلومتري ما بود مي‌رفت. گاهي اوقات  با دوچرخه‌اي كه داشت به مدرسه مي‌رفت. محمد دوره دبيرستان را در بوشهر درس مي‌خواند و مدرك ديپلمش را در هنرستان فني حرفه‌اي حاج جاسم در رشته راه و ساختمان گرفت. مادرم بعد از محمد دو پسر ديگر به دنيا آورد. محمد تا بود راهنماي اين دو برادر بود و تا مي‌توانست به دو برادر كوچكترمن درس اخلاق مي‌داد و آنها را در مورد همه چيز نصيحت مي‌كرد. او در منزل ، با همه اعضا‌ي خانواده رفتاري كاملاً خوب داشت. محمد بعد از اينكه ديپلمش را گرفت به خدمت سربازي اعزام شد. او سه ماه اول آموزشي را در كرمان گذراند و بعد از آموزش وارد جبهه جنگ شد. بعد از اينكه به جبهه رفت شب و روز نبود كه ما نگران حال و احوال او نباشيم. البته درجبهه كه بود ما را از احوال خودش بي‌خبر نمي‌گذاشت، آن موقع من ازدواج كرده بودم و محمد نامه‌هايي براي من مي‌فرستاد . گاهي هم در نامه‌هايش عكس‌هايي مي‌گذاشت كه با دوستانش در جبهه گرفته بود. پس از اينكه محمد به شهادت رسيد يكي از دوستان صميمي او بنام «حسين معصومي» كه همسنگر محمد بود وصيت نامه او را آورد و به من تحويل داد. حسين مي‌گفت كه اي كاش بعداز محمد شهادت نصيب من هم بشود. حسيسن معصومي بعد از چهلم محمد از ما خداحافظي كرد و رفت و همان موقع بود كه شهيد شد. شهادت حسين نيز مانند شهادت محمد ما را ناراحت و آزرده خاطر كرد. ما مي‌گفتيم اي كاش كه او زنده بود تا حداقل خاطرات محمد را براي ما تعريف كند.

    عكس ها و وصيتنامه اي كه به دست خط خود محمد بود تا حدود 15 سال نزد من بود . وقتي كه به آنها نگاه مي‌كردم انگار كه تازه نوشته شده بود. اما  آن عكس ها و وصيتنامه را براي برپايي نمايشگاه شهداء از من گرفتند و ديگر به من پس  ندادند .  وقتي كه ياد آن نامه‌ها و عكس ها  مي افتم  نگران مي‌شوم چون اينها همه خاطرات او را زنده مي‌كرد. هرگاه اتفاقي برايش مي‌افتاد ،  به ما چيزي نمي گفت چون مي‌دانست ما نگرانش مي‌شويم. يك روز از جبهه كه برمي‌گشت پاي او مي لنگيد ، در حالي كه چيزي براي ما نمي‌گفت و ما نفهميديم كه تركش به پاي او خورده  است . هنگام شهادت محمد من در خانه نبودم . آن موقع من  به خاطر مريضي دخترم در بيمارستان نمازي شيراز بودم. آن موقع در خرمشهر سخت درگيري بود و من ترس و دلهره اي شديد براي محمد داشتم. در بيمارستان كه بودم خانمي هم اتاقي من بود اغلب با او بودم . يك روز به من گفت كه بيا برويم نبرد خرمشهر را كه تازه آغاز شده در تلويزيون نگاه كنيم. تلويزيون تانكهاي زيادي از نيروهاي خودي و عراقي را سوخته‌اند نشان مي‌دهد. من آن موقع بود كه زدم زير گريه و هنگامي كه او فهميد برادر من هم در نبرد خرمشهر شركت دارد و كارش هدايت تانك است ، مرا دلداري داد. يك شب در بيمارستان خواب ديدم دو چشمان من كور شده است. هنگامي كه بيدار شدم خواب به چشمانم نمي‌رفت . آن خانم نيز بيدار بود. فرداي آن روز،‌در بيمارستان مجروحها را كه مي‌آوردند من بالاي سر يك يك آنها مي‌رفتم .  با خود مي‌گفتم اي كاش كه برادرم در اين مجروح ها باشد. ترس و دلهره من بيشتر شد .  ما از بيمارستان مرخص شديم و به طرف خانه حركت كرديم . وقتي كه به خانه خواهرم (در بوشهر) رسيدم خواهرم را ديدم كه نگران درحياط نشسته بود. آن موقع بود كه فهميدم اتفاقي براي محمد افتاده است. از او پرسيدم چه اتفاقي افتاده ؟ گفت: حسين معصومي(همرزم و دوست محمد ) گفته است كه محمد زخمي شده است و مدام گريه كي كرد.                                                                                                نقل از خواهر شهيد محمد جمالي

    22/6/82

     

                                      شهيد محمد جمالي از زبان دوستان


    از خصوصيات بارز شهيد محمد جمالي، كوچك نفسي او بود. تواضع او زبانزد بود، در بين هم سن وسالان و هم  بازي ها، دوست ‌داشتني تر از همه بود . از خصوصيات ديگر او اين بود كه با افراد زود دوست مي شد . مدت كمي بعد از هنرستان در نانوايي كار كرد  و به خدمت سربازي اعزام شد برادر همرزمي داشت به نام حسين معصومي كه جاويد الاثر گشت باهم به مرخصي مي آمدند آن روز ها يادم مي آيد علي رغم فضاي آن روز ارتش، او  بشدت از بني صدر ناراحت بود .  در آخرين مرخصي او چهره اش نوراني شده بود. علي رغم فضاي سربازي و جواني، يادم مي آيد ريش پرپشتي گذاشته بود قيافه اي تنومند داشت . لباس نظامي بر تن او برازنده بود در اولين برخورد انسان احساس مي كرد با فرمانده دلاوري روبروست. در عمليات تپه الله اكبر از دست فرماندهان نشان لياقت گرفت .با هم در تيم فوتبال روستا( تيم دخانيات محمود احمدي)  بازي مي كرديم. او سراپا صفا بود و يك دنيا سادگي. در مراسم  مذهبي همواره شركت مي كرد. به پدرش احترام فوق العاده اي مي گذاشت.1

    1 - برادر بسيجي شما يزدان شناس


     

    همان كودكي ، من و بچه هاي روستا در گرماي تابستان به باغ نخل مي رفتيم و بازي مي كرديم .حدود ده سال داشتيم ما نماز بلد نبوديم و روزه نمي گرفتيم ولي محمد در آن گرماي تابستان روزه بود. ما بچه هاي روستا بعضي موقع دعوا مي كرديم ولي او هيچوقت با كسي دعوا نمي كرد  در نانوا با هم كار مي كرديم . يك روز يكي از  بچه ها هندوانه دزديده بود.  وقتي محمد اين موضوع را فهميد. او  آن  شب هندوانه را نخورد و نان خالي خورد. محمد از بين ما به مدرسه راهنمايي رفته بود و براي ما زبان انگليسي مي خواند و ما به او مي گفتيم كه تو اگر خراب بخواني ما كه نمي دانيم و او مي گفت كه من درست مي خوانم . بعد از ازدواج من وقتي به خانه ما آمد اگر من حتي يك تكه نان داشتم ، آنرا مي خورد و نمي گذاشت چيزي درست كنيم.  گاهي كه با  بچه هاي روستا براي شنا به رودخانه مي رفتيم . موقع نماز كه مي شد ،محمد مشغول نماز خواندن مي شد و به نماز اهميت مي داد.در آن زمان بنزين كوپني بود  وكمبود بنزين بود و ما مي خواستيم با موتور سيكلت به جايي برويم . بنزين نداشتيم.  محمد آمد و گفت : من بنزين اختراع كرده ام .  وقتي آمد ديدم، سه عدد شيشه الكل آورده بود و به جاي بنزين داخل موتور ريختم و زديم بيرون . 2

    نقل از رمضان مرادي رزمنده هشت سال دفاع مقدس   25/6/82


    شهيد محمد جمالي از جمله كساني بود كه اهالي محل احترام خاصي نسبت به ايشان قائل بودند .  روزهاي ماه مبارك رمضان را مرتب روزه مي گرفت .  و هميشه در محافل و مجالس مذهبي شركت مي كرد، اگر روزها و ساعت ها با ايشان نشست و برخاست مي كردي خسته نمي شدي . در احوال پرسي و سلام عليك هميشه پيش قدم بودند . اگر چه ما كوچكتر از ايشان بوديم ولي ايشان هميشه جلوتر از ما سلام مي كردند.  يادم مي آيد تازه جنگ شروع شده بود و من به اتفاق ايشان و چند تن از دوستان ديگر در حياط يكي از همسايگان گرد هم جمع شده  بوديم و از قضا راديو هم روشن بود . راديو مارش حمله  پخش مي كرد. يادم نيست چه حمله اي بود وآن حمله تازه شروع شده بود و گوينده راديو مي گفت در فلان نقطه رزمندگان حمله كرده اند و اينقدر اسير و اينقدر از خاك ميهن اسلامي را آزاد كرده اند . محمد مي گفت :  به اميد خدا رزمندگان در چند روز آينده تمام قسمتهاي  خاك ميهن اسلامي  را كه بدست دشمن افتاده ، آزاد مي كنند .  انشاءالله كه تا آن موقع من در جبهه باشم ومن ديگر تاب و تحمل اينجا را ندارم . او مي گفت:  بايد هر چه زودتر بروم به سربازي و از آنجا به جبهه بروم تا شايد خدمت كوچكي براي اسلام و ميهنم كرده باشيم. يك روز پشت حياط خودمان ايستاده بودم و داشتم كتاب مي خواندم و شهيد محمد جمالي ، از راه رسيد. گفت :چه كتابي داري مي خواني ؟ گفتم :كتاب شيمي است گفت : چه مبحثي است .گفتم : اربيتال است. گفت اين كه چيزي نيست  . مي خواهي يك مثال در اين مورد برايت بزنم .گفتم بفرما . گفت بالاي سرت درآسمان نگاه كن .! چه مي بيني !؟ گفتم : كبوتر . گفت :كبوتري كه در وسط قرار گرفته و بقيه كبوترها اطراف آن پرواز مي كنند مثالي از اربيتال است. 3 ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار محموداحمدي
    وضعیت پیکر
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید