مشخصات شهید

شهید محمد آتش زمزم

14
نام محمد
نام خانوادگی آتش زمزم
نام پدر نامدار
تاربخ تولد 1336/01/01
محل تولد بوشهر - دشتستان
تاریخ شهادت 1361/09/04
محل شهادت عين خوش
مسئولیت رزمنده
نوع عضویت بسيج
شغل -
تحصیلات دوره ابتدايي
مدفن برازجان
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • وصیت نامه
  • مصاحبه
  • خاطرات
  • زندیگنامه شهید

    بهار طبيعت در شهرستان دشتي از راه مي رسيد و نويد بخش سالي نيكو بود. زمين از گل هاي رنگ رنگ ، رنگين بود و چون پرطاووس خودنمايي مي كرد. شكوفه هاي گل و خوشه هاي نورس گندم ،عطر دلپذير خود را در فضا آكنده بود.

    بهار طبيعت در استان ما ، بر خلاف عمر كوتاهش بسيار بديع و روح نواز است. درست، در اول فروردين سال 1336 در روستاي بنياد از توابع شهرستان دشتي ، در خانواده اي مذهبي و خوشنام كه زندگي متوسطي داشتند، فرزند پسري چشم به جهان گشود كه پدر مؤمن و باتقواي او، نام نيكو و ارجمند«محمد» را بر او نهاد. پدرش نامدار ،  از آنجا كه مسلماني وارسته بود و عشق به پيامبر اكرم(ص) و اهل بيت عليه السلام در دلش موج مي زد، مي خواست فرزند خود را با اخلاق و منش «محمدي» به پروراند.

    محمد، عزيز پدر و جگرگوشه مادر چند بهار را بيش تجربه نكرده بود ، كه به بيماري سختي مبتلا شد. كمبود امكانات و پزشك، درمان او را با مشكل مواجه كرده بود. مادر آخرين تدبيرهاي خود را بسته بود تا سلامتي را به جسم رنجور و بيمار فرزندش برگرداند ، ولي تلاش او هيچ حاصلي نداشت. ديگر اميدي به ادامه  ي حيات ايشان نمي رفت.


    جرقه اي در ذهن مادر زده شد. چرا نااميد؟! همين امشب به در خانه ي عزيز زهرا مي روم و حاجت خود را از او طلب مي كنم. اصلاً مي گم عزيز زهرا، محمد مرا شفا بده ! تا همه عمر نوكري ات را بكند. شما كه دست رد به سينه كسي نمي زنيد. مجلس روضه سيدالشهدا برپا بود. با هر زحمتي كه بود ، تن رنجور و بيمار فرزند را كنار منبر روضه ي امام حسين (ع) قرار مي دهد. ذكر مصيبت روحاني، شور و حال خاصي به مجلس بخشيده بود. صداي هق هق گريه و گاه شيون هاي زنان از گوشه گوشه ي مجلس به گوش مي رسيد. قلب ها شكسته شده بود و دل ها در فضاي معنوي كربلا و در ميدان قتل گاه             امام حسين (ع) سير مي كرد.


    مادر محمد هم كه حالا سيلاب اشك تمام پهناي صورتش را مي شست ، او را نذر نوكري و خدمتكاري امام حسين (ع) كرد . اگر فرزندش شفا يافت و زنده ماند ، تا هميشه در هيأت هاي عزاداري ابا عبدالله الحسين(ع) در محرم و صفر خدمتگذار او باشد.


    و امام نيز،  چه نيكو اجابت كرد و سرانجام محمد هم تا زنده بود اين نذر را به جاي مي آورد و با شهادت خود در راه مكتب امام حسين(ع) آن را به نحو احسن تمام كرد.


    محمد در طول عمر پربركت خود ، اخلاق به خصوصي داشت كه او را مجذوب دل هاي دوست و آشنا و هر كه با او برخورد مي كرد ،  مي نمود.


    تعبد و تعهد ايشان به دين اسلام و فرامين الهي، او را زبان زد كرده بود. هيچ گاه به تهديد يا اجبار ، برادر يا خواهران خود را به نماز يا روزه وادار نمي كرد.بلكه با رفتار جذاب و گفتار شيرين خود،حلاوت عبادت را به آنها مي چشاند. به علت مشكلات مالي نتوانسته بود بيش از دوره ي ابتدايي ادامه تحصيل دهد ، به اين خاطر همراه پدر براي امرار معاش به برازجان مهاجرت كرده بود. از همان آغاز ، در كنار پدر قرار گرفت تا نان آور خانه باشد. درآمد مختصرش را تمام و كمال به خانواده تقديم مي كرد.

    ادامه مطلب
    ((الذي خلق الموت والحيات ليبلوكم ايكم احسن عمل))

    اوست خدايي كه مرگ وزندگي را آفريد تا آزمايش نمايد كه كدامين از شما نيكوكارتريد در صحنه پيكار نبرد حق عليه باطل سلام بر انبياء واوصياء بر ائمه طاهرين سلام بر نائب الامام خميني اين ابراهيم زمان اين بت شكن قرن اين ابر مرد زمان واين قائد.سلام بر خانواده گراميم در حالي كه اعزام به جبهه مي شوم وپاي در چكمه مي كنم وقلب را نشانه مي گيرم نه به خاطر دشمني است بلكه براي احياي دينم وصدور انقلابم است واز خداي بزرگ مي خواهم كه مرا ياري كند، در راه او گام بردارم وتمام وجودم را دراه او باشد در اين راه كه مي روم هر گلوله اي كه بتن من مي خورد بياد خدا تحمل وبياد حسين (ع) مي افتم. از او مي خواهم كه قدرت صبر و طاقت به من عنايت كند واز خدا مي خواهم كه به پدر ومادرم كه بعد از شهيد شدن من لباس سياه به تن نكنند ومجلس عزا نگيرند خدا را شكر كنند كه فرزند آنها در اين راه شهيد شده واز آنها مي خواهم كه براي من گريه نكنند واز هيچ فعاليت اسلامي دريغ نورزند و سلام بر دوستان گراميم كه براي من مانند برادر بودند واز تمام آنها مي خواهم كه امام را تنها نگذارند اي پدر ومادرم مرا ببخش كه نتوانستم فرزندي مومن وخوب براي شما باشم واگر احياناً با رفتن من به جبهه برنگشتم،خدا مي داند كه تقصير خودم نبوده مسئوليت وعشق به الله مرا به جبهه كشانده واز خواهران وبرادرانم         مي خواهم كه درراه انقلاب واسلام خدمت كنند وگوش به فرمان رهبر باشند وهيچ وقت در برابر ظالم تسليم نشوند وهميشه حق بگويند گرچه به ضررتان تمام شود واز خواهرانم مي خواهم كه همواره در خط اصيل اسلام باشند وپا بجاي پاي حضرت زينب كبري (س) يگانه شير زني كه بنيان كاخ يزيديان را به لرزه آوردنده بگذارند وپيرو راستين خط رهبر باشند ونماز جمعه را بهترين بشمارند ودر آخر از همگي حلاليت مي طلبم .

    به اميد پيروزي حق عليه باطل 23/6/61

    محمد آتش زمزم ادامه مطلب
    ادامه مطلب

    محمد بسيار ساده و بي آلايش بود و دل بسته ي دنيا نبود.هيچ چيز از مال دنيا را اندوخته نكرد. هميشه به داشتن يك دست لباس قانع بود. گاهي براي شستن و دوباره پوشيدن همان دست لباس، خانواده به زحمت     مي افتد ؛ ولي او مي گفت: « منتظر مي مانم تا خشك شود و بعد از آن استفاده مي كنم. »


    هر وقت از جبهه برمي گشت ، اگر بيش از يك دست لباس نظامي داشت آن را به بسيج تحويل مي داد تا بقيه برادران بسيجي از آن استفاده كنند. وقتي از او علت اين كار را سوال مي كنند ، جواب مي دهد:اين لباس ها از اموال بيت المال ، و مخصوص جبهه و جنگ است و براي استفاده شخصي نمي باشد.هنگام شهادت نيز ،اين لباس بسيجي ، با گوشت و پوستش همراهي كرد تا لبادة محفل نشيني اش در بزم وصال گردد .

    يك پيراهن بسيجي هم كه در زمان مجروح شدن ، آستين آن را كوتاه كرده بودند ، براي تيمن و تبرك نزد خانواده به يادگار مانده است. محمد در مقابل نامحرم خيلي حساس بود و اين نكته را كاملا رعايت مي كرد. هرگاه در خانه، زنان يا دختران همسايه حضور داشتند ، با نجابت و سربزيري از كنار آنها مي گذشت.

    در عمليات آزادسازي خرمشهر(بيت المقدس3) مجروح شده ، و دستش شكسته بود. هنوز بانداژ و گچ دستش باز نشده بود، كه آمد و اصرار داشت ، تا دوباره راهي ميدان جنگ شود. مسؤولين اعزام نيرو با رفتن او با اين اوضاع و احوال مخالفت مي كردند. وقتي از اعزام خود نااميد شد،مقدار كمي پول را كه همراه داشت ، به بعضي از بچه ها كه عازم جبهه بودند و از حال آنها با خبر بود مي دهد.

    روحيه و منش او طوري بود كه به هيچ چيز دنيا دل نمي بست . هرگاه چيزي داشت و نيازمندي به او مراجعه مي كرد ، بلادرنگ آن را مي داد.

    روزي ، يك نفر را مي بيند كه از بيكاري با داشتن چند سر عايله مستأصل مانده، و مشكلات زندگي روي سرش تلنبار شده بود.

    او به دنبال مقداري پول مي گشت تا سرمايه ي دست خود كند و به زندگي اش سرو ساماني دهد. محمد كه در دنيا چيزي نداشت ، همين اندك پس انداز خود را به آن مرد مي دهد و از اين قضييه چيزي به اهل خانواده نمي گويد . مدتي بعد ، آن فرد توانست به زندگي خود سروساماني دهد.خبر شهادت محمد را كه شنيد . خيلي ناراحت و غمگين شد . تصميم گرفت هر طور شده دين خود را به پدر شهيد ادا كند ، كه پدر شهيد قبول نمي كند و به او مي گويد : اين معامله اي بوده ، كه بين تو و محمد بوده است .


    خواهر شهيد نقل مي كند : (( زمان مجروحيتش براي مدت كوتاهي به منزل آمده بود. به من تاكيد مي كرد ممكن است از شدت خستگي خوابم ببرد و براي نماز شب بيدار نشوم. اگر تو بيدار شدي حتما مرابيدار كن زيرا از خواندن نماز شب بسيار لذت مي برم. خودم نيز با تشويق هاي او در اين فيض الهي شركت مي كردم.

    هنوز ، گوشه اي از اتاق كه  جاي نماز شب و ناله و گريه هايش بود ، بو و عطر او را مي دهد و براي ما تازگي دارد . هنوز هم وجود معنوي او را در بين خود حس      مي كنيم .»

    هميشه از خدا آرزوي شهادت مي كرد و مي گفت : دوست دارم كه مفقود الجسد باشم تا هنگام تشييع جنازه سنگيني بدنم روي دوش مردم نباشد و خدا هم خواست و آرزوي او را اجابت نمود.

    محمد در تاريخ 24/6/1361 به جبهه نبرد اعزام شد و به منطقه ((سومار)) رفت تا اينكه سرانجام در روز 4/9/1361 زخمي شد و در منطقه شرهاني به آرزوي ديرين خود رسيد . پيكر مطهرش در محور عملياتي دشمن ، مفقود الاثر باقي ماند ، و پس از 14 سال استخوان و پلاكي نشان از او آورد تا شفاي دل درد مندان و عاشقان راهش باشد . خواهر شهيد خوابي را كه محمد قبل از شهادت برايش نقل كرده بود اين چنين بيان مي كند: ((يكبار محمد برايم تعريف كرد كه نيمه شب ، در عالم رؤيا سيدي را ملاقات نمودم كه لباس سبز و نوراني بر تن داشت و ليوان شربتي را در دست گرفته بود و من در جمع دوستان خود در سنگر نشسته بودم.آن سيد بزرگوار ليوان شربت را به من داد و گفت : اين سهميه شماست!گفتم :  به دوستان هم بدهيد ! ولي او گفت : نه، مخصوص شماست ! وقتي از آن نوشيدم بسيار گوارا و شيرين بود.»

    چند ماهي از شهادت محمد گذشته بود . خواهر از خدا مي خواهد كه در عالم رؤيا از وضعيت و حال برادرش آگاه شود . همان شب خواب مي بيند كه محمد كيسه اي در دست دارد و سراغ خانه اي را از او مي گيرد كه جسد شهيد را به آنان تحويل دهد. از او مي خواهد كه به داخل منزل بيايد .پس از چهارده سال جسد محمد را در كيسه اي به همان اندازه و شكلي كه در خواب ديده بود ، مشاهده نمود. و محمد نيز سرانجام به آغوش ميهن بازگشت تا در گلستان هميشه جاويد بهشت سجاد   برازجان ،  به ديگر هم رزمانش ملحق شود. ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار برازجان
    وضعیت پیکر
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید