مشخصات شهید

شهید محمدرضا رزمی

58
نام محمدرضا
نام خانوادگی رزمي
نام پدر محمد
تاربخ تولد 1344/04/12
محل تولد بوشهر - بوشهر
تاریخ شهادت 1361/01/07
محل شهادت شوش
مسئولیت رزمنده
نوع عضویت بسيج
شغل دانش آموز
تحصیلات دوره دبيرستان
مدفن خارگ
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • خاطرات
  • زندیگنامه شهید

    بسم رب الشهداء

    شهيد محمدر ضا رزمي در سال 1351 در خانواده اي متدين به دين اسلام در روستاي درودگاه ديده به جهان گشود پس از چهار سال زندگي در روستا به اتفاق خانواده مستضعف ولي با ايمان خود به بازجان مهاجرت كرد ودر سال 57 جهت كسب علم ودانش وارد مدرسه معرفت اين شهر گرديد ودوران ابتدايي را با موفقيت پشت سر گذاشت سپس واردمدرسه شهيد اندرزگو شد ودر همين اوان بود كه مادرش را از دست داد واز نعمت در كنار مادر بودن محروم ماند وي در تاريخ 23/5/64 به عضويت پايگاه مقاومت امام موسي بن جعفر(ع) برازجان در آمد ويكي از اعضاي فعال وپرتلاش اين پايگاه بود بسيجي شهيد رزمي در عين حال كه 14 سال از سنش مي گذشت جهت آموزشهاي رزمي به پادگان آموزشي اعزام وپس از طي دوران  آموزش راهي ميادين نبرد گرديد ودر دسته هاي قايق راني غواصي وتخريب در كنار ديگر برادران رزمنده خود به ياري  اسلام شتافت ودر بين برادران همسنگرش زبانزد از يان جهت كه شادابي روح وتبسم مخلصانه او از وي چهره متقي وپرهيز گار ساخته بود ودر آخرين عزيمتش به جبههه حق عليه باطل در تخريب لشكر 33 المهدي به اظهار يكي از همرزمانش حدودا 20 روز قبل از شهادتش از ناحيه بازو مجروح ولي ايمان سترگ واز خودگذشتگي او زخم برتن را بر او سهل و آسان ساخته بود ودر اخرين اعزامش به صحنه هاي نبرد يك حالت استثنايي داشت گو اينكه روح بلند پروازش آواي صحنه ديگر داشت صحنه عشق به شهادت كه خاص بندگان متقرب حضرت ربوي است تا بالاخره اين انسان وراسته در راستاي انقلاب خون بار اسلامي ايران در هنگامي كه  كه تمامي كفر در برابر اسلام صف آرايي نموده است جان خويش را در طبق اخلاص گذاشته و اسلام ناب محمدي را نصرت وياري نمود.

    روحش شاد وراه خونبارش جاودانه باد. ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    بسم رب الشهداء
    خاطره اي از پدر شهيد محمد رضا رزمي:

    مدتي كه محمد رضا آمده بود مرخصي و پس از چند روز گفت مي خواهم بروم به جبهه.من به ايشان گفتم محمد رضا ايران نياز به معلم دارد تو بايد اول درس بخواني بعدا’ جبهه هم برو . محمد رضا جواب داد پدر جان من هم درس مي خوانم وهم جبهه مي روم. اما تا وقتي جنگ است درس سود وفايده اي ندارد وراهي جبهه جنگ شد . بعد از چند هفته تلگرافي به من شد كه محمدرضا گفته بود چند روز ديگر مي آيم. چون تركش به دستش خورده بود به ايشان 20 روز مرخصي داده بودند. ام ايشان گفته بود من با اين تركش كوچك مرخصي نمي روم.و در آن موقع يك عمليات شد كه محمدرضا در آن شركت كرد و شهيد شد . آن شب خواب ديدم و به اهل خانه گفتم قبول نكردن چون محمدرضا دير كرده بود به كازرون رفتم كه چرا محمدرضا دير كرده است و آنها جوابم كردند كه ما همان روز پرونده ها را به برازجان فرستاديم. آمدم برازجان و وقتي به كوچه مان رسيدم ديدم يك پسر بچه 4 ساله دارد بازي مي كند. به من سلام كرد جوابش را دادم به من گفت كه تو پدر  محمدرضا هستي گفتم بله گفت محمدرضا شهيد شده من در همان جا بيهوش شدم و آن پسر خانواده ام را خبر كرد وآنها مرا به خانه بردند . فرداي آن روز به سردخانه رفتيم و چهره شاد ايشان را ديديم كه مث هميشه با يك لبخند كوچك چهره اش را جالب كرده بود.
    خاطره اي از خواهر شهيد محمد رضا رزمي:

    او هر روز عادت داشت براي بيشتر اهالي محل نان مي گرفت به طوري كه پول ايشان را جمع آوري مي كرد و براي ايشان نان مي گرفت.يك روز كه محمدرضا طبق معمول به نانوايي رفته بود بعد از برگشت از نانوايي ناراحت بود. من از او پرسيدم كه چه اتفاقي افتاده گفت امروز صاحب نانوايي حق مرا ضايع كرده  و در صوتي كه نوبت من بود به فرد ديگري نان داد.

    2- تنها روزي كه ياد دارم محمدرضا از من ناراحت شد كه به دفتر فرماندهي رفته بودم و از آنها خواهش كرده بودم كه محمدرضا را به جبهه نبرند . تنها دليل مخالفت من اين بود كه موقعي كه مادرم از دنيا رفت محمدرضا 10 سال بيشتر نداشت ومادرم ايشان را به من سپرده بود كه مواظبش باشم و من مي ترسيدم كه به جبهه برود واتفاقي برايش بيافتد ومن پيش مادرم شرمنده بشوم.

    3- تنها روز خوشي كه در هنگام مرگش به ياد دارم روزي بود كه با ناراحتي به سردخانه بيمارستان رفتيم و وقتي روي ايشان رابرداشتند مثا هميشه چهره خنداني داشت.
     خاطره اي از برادر شهيد محمد رضا رزمي:

    يك روز به يكي از پايگاه هاي كه نيرو به جبهه مي بردند رفت ولي چون سنش قانوني نبود قبول نكردند كه با آنها برود و بعد به خانه برگشت وشناسنامه خود را برداشت و به همراه يكي از دوستانش به اتاق رفتند وشناسنامه خود را دست كاري كرد و بخاطر اينكه اگر مي خواست از طريق پايگاه برازجان اعزام شود مي فهميدند به همين دليل به پايگاه المهدي در كازرون در استان فارس رفت وبه جبهه اعزام شد.

    خاطره اي از داماد شهيد محمد رضا رزمي:


    يك روز كه محمدرضا به مرخصي آمده بود به ايشان گفتم چرا اين قدر دير كردي گفت كه زخمي شده بودم و در بيمارستان بستري بودم و بعد از بهبودي به جبهه برگشتم و بعد از بيست روز به خانه آمدم چون نمي خواستم كه شما ناراحت شويد.
    خاطره اي از دوست شهيد محمد رضا رزمي:

    يكي از روزهايي كه در حال رفتن به جايي بودم اتفاقا از كنار محمدرضا گذشتم و ديدم مشغول ور رفتن با لباسهاي خاكي اش است. جلو رفتم تاعلت كارش را بدانم به شوخي پرسيدم داري چه كار مي كني چرا لباس هايت را با سيم پاره پاره مي كني به آرامي نگاهم كرد وبا همان لبخند هميشگي گفت: لباسم را كه پاره نمي كنم در حال دوختن پاره گي آن هستم. با تعجب گفتم پس چرا با نخ وسوزن پاره گيش را نمي گيري خيلي قاطع وآرام گفت مگر تا چند روز ريگر زنده ايم كه بخواهم از اين بلوز استفاده بكنم. انشاالله خداوند دعايم را مستجاب كرده وما هم رفتني شديم با خنده از كنارش رد شدم و حرفش را جدي نگرفتم. دقيقاً بعد از چند روز خبر شهادتش را از دوستان شنيدم براي چند لحظه تمام رفتار وگفته هاي آن روزش  در نظرم آمد واقعاً كه خداوند بندگان خاص خودش را انتخاب مي كند. ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار خارگ
    وضعیت پیکر
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید