مشخصات شهید

شهید ماشاالله گراشی

15
نام ماشاالله
نام خانوادگی گراشي
نام پدر غلامحسين
تاربخ تولد 1343/01/01
محل تولد بوشهر - بوشهر
تاریخ شهادت 1367/02/27
محل شهادت خلف آباد
مسئولیت رزمنده
نوع عضویت پاسداروظيفه
شغل پاسداروظيفه
تحصیلات ديپلم
مدفن بوشهر
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • زندگي نامه شهيد،  از زبان برادرش

    اينجانب ، برادر بزرگ تر شهيد هستم . حدود  هشت سال از ايشان بزرگ تر هستم. ماشاء الله در سال 1344 متولد شد؛ كه زمان تولد ايشان  مصادف بود با بحران اقتصادي در خانواده ما ولي  ايشان روال رشد را طي كرد . مسجد در زندگي ما نقطه عطفي به شمار مي رود و مي توان گفت كه مسجد در شكل گيري شخصيت ما و تربيت مان،  نقش مستقيمي داشته است و به نحوي تربيت شده مسجد هستيم . ايشان كه فرزند آخر خانواده ما بود،  از اين جريان مستثني نبود. به هر حال، دوران ابتدايي را در مدرسه سعادت،  راهنمايي را در امير  كبير و دوره دبيرستان را در مدرسه شهيد مطهري سپري كرد . اول دبيرستان ايشان،  مصادف بود با پيروزي انقلاب اسلامي ، كه ايشان از مدرسه دست كشيد و به همراه همشيره اشان كه بزرگ تر از او بود ، شروع به فعاليت در سازمان تبليغات اسلامي كردند. در آنجا تلاش وافري داشت. در اثر فشاري كه خانواده و اقوام براي درس خواندن ايشان آوردند،  همزمان و در كنار اين فعاليت ها ، شروع به تحصيل مجدد در كلاس هاي شبانه كرد و نهايتاً ديپلم خود را گرفت . تا اينكه مسأله سربازي ايشان در سال 1365 مطرح شد . رفت و خودش را معرفي كرد . ايشان جذب نيروي دريايي سپاه شد . ابتدا دوران آموزشي را در پادگاني در كرمان گذراند و به مدت 45 روز به مناطق جنگي منتقل شد . در مقر تيپ 42 يونس كه از تيپ هاي مشهور موشكي بود . اين تيپ، در آن زمان، در فاو مستقر بود و با توجه به بمباران شيميايي دشمن وتسخير اين منطقه توسط عراقي ها،  اين تيپ عقب نشيني مي كند و براي تجهيز دوباره به پايگاه پنجم شكاري اميديه مي روند و در آن جا آموزش هاي خاصي مي بينند كه در يكي از اين آموزش ها، ايشان شهيد مي شود.

    معمولاً بچه هاي آخر،  مقدار بيشتري  ظرافت در نحوه رفتار با آن ها بايد داشته باشيم، اما متاسفانه هيچ كدام از اين موارد ، به علت شرايط روحي خانواده،  در موردش رعايت نشد ؛ ولي هيچ كدام از اين فقدان ها ، در    روحيه اش تاثير نگذاشت.

    به سن بلوغ رسيدن  ايشان نيز مصادف بود با پيروزي انقلاب اسلامي. ايشان به همراه خواهرش _ كه تفاوت سني آنها يك سال بود _  بدون اينكه كسي به آن ها پيشنهاد كند ، به خواست خود ، به سازمان تبليغات اسلامي رفته و در آن جا فعاليت مي كردند . كساني كه آن موقع در  سازمان كار مي كردند،‌ تعريف مي دادند كه ايشان از روح بلندي برخوردار است و اهل تلاش و كوشش و دوندگي است .

    قبل از اين كه به شهادت برسد، در تيپ 42 يونس، به عنوان عضوي از  معاونت تداركات و هماهنگي تلاش  مي كرد و خيلي به وظيفه خود درست عمل مي كرد .  مسئول آن ها،  وقتي بعد از شهادت ايشان براي دل جويي به منزل ما آمد ، قسم مي خورد كه تلاش و كوشش شهيد به گونه اي بود كه هرگز به سرباز وظيفه نمي خورد و هميشه از يك منش خاص و ديدگاه وسيعي در برخورد با مسائل برخوردار بود.

    با وجود اينكه سن كمي داشت، در مسجد كار صدا و نور مراسم  مختلف را بر عهده مي گرفت؛  نه اين كه كسي به او  گفته باشد،  بلكه با عشق و علاقه خود و با انگيزه كار مي كرد .

    روز عيد فطر سال 67 درحال آموزش در رود خانه غرق مي شود و بعد از چند روز ايشان را از آب گرفتند و تشييع كردند. اين افتخاري ماند براي ما و بيشتر افتخار به درگاه خدا است و همه اميد ما به درگاه الهي است و اگر مزد و پاداشي از جانب او به ما برسد ، همه مديون نظر و عنايت مخصوص الهي هستيم.

    شهيد از همان اوائل، نماز را در مسجد مي خواند و نماز را در مسجد ياد گرفت . مردم اصيل بوشهر،  مخصوصاً چهار محل قديمي شهر ، زندگيشان گره خورده با مسجد ؛ نه اينكه تنها در آن عبادت كنند،  بلكه  عزاها،  امورات خير و ... از مسجد  شروع مي شود و پايه همه خيرات از مسجد گذاشته     مي شود . زندگي همه ما عجين شده با مسجد و نمي توانيم بدون مسجد زندگي كنيم و تصميم بگيريم و هنوز كه  هنوز است،  اين فرهنگ در ميان مردم رواج دارد . اكثريت جمعيت مساجد را اغلب جوانان تشكيل مي دهند و شهيد هم از اين قضيه مستثني نبود و  همين شرايط  در شهيد نيز صدق مي كرد. انسان بسيار تلاش گر و زحمت كشي بود و به نظر خودم گاهي فكر مي كنم ، شايد مزد همه تلاش هايي كه ايشان در رابطه با دين خود داشت،  بهتر از اين     نمي توانست باشد و انشاء الله بهره مند خواهد شد.

    ايشان به دليل اينكه در شرايط خاصي رشد كرده بود، داراي اخلاق تقريباً تندي بود و خيلي سريع  عصباني مي شد. سريع هم پشيمان مي شد،  ولي هيچ گاه نشد كه با تندي با پدر و مادر رفتار كند . با توجه به تندي كه داشت  و با توجه به اختلاف  سليقه اي كه بين من و ايشان وجود داشت ، بحث هايي در مي گرفت و هميشه از جانب ايشان رعايت مي شد . حق برادر بزرگ تري را در رابطه با من به جا مي آورد و با وجود اين ، هيچ خاطره بدي از ايشان در ذهن خانواده وجود ندارد.

    در سال 1360، من مغازه اي خريدم و در آن مشغول به كار شدم.  ايشان، آن  موقع در سازمان تبليغات مشغول بود. نيمه دوم سال 61 بود كه ايشان آمد و به من پيوست و با هم كار را دنبال كرديم. او، پسر بزرگ من،  مجتبي را خيلي دوست داشت . من با شهيد مجيد بشكوه دوست بودم و دوستي ما بر مي گشت به سال هاي 48-49 و زمان مدرسه كه بعد ها  رفت و آمد خانوادگي پيدا كرديم . مجيد نيز رابطه خوبي با شهيد داشت . مجيد،  ماشاءالله و مجتبي (فرزند من) يك جمع سه نفري خوبي تشكيل داده بودند و در اكثر مواقع با هم بودند و خاطرات زيبايي را به جا نهادند . ماشاءالله،   هشت ماه زود تر از وقت معمول و در حالي كه هنوز سنش به مرحله سربازي نرسيده بود ، به خدمت رفت و من از اين موضوع نگران بودم ؛ ولي خودش مي گفت بگذار من زودتر به سربازي بروم،  زيرا  اولاً اين دوره بايد سپري شود و چه بهتر كه زود بگذرد و هم اينكه احساس مي كرد كه مملكت در اين عرصه، به وجود امثال او احتياج دارد. من با رفتن ايشان به صورت خيلي عجيبي احساس سنگيني مي كردم،  به طوري كه پس از گذشت يكي دو هفته ا ي كه به كرمان رفته بود،   همراه با خانواده به كرمان رفتيم تا ايشان را ببينيم. وقتي شرايط آب و هوايي سرد كرمان را ديدم،‌  بسيار نگران شدم،  ولي ماشاءالله مرا دلداري مي داد و مي گفت:  حدود بيست هزار نفري اينجا هستند و من هم مثل اينها.  چون او تنها برادر و يار من بود،  رفتنش برايم خيلي سنگين بود ولي ما شاكر و راضي به رضاي خداوند بوديم.

    بيشترين زماني كه ماشاءالله  با شهيد بشكوه بود،  بر مي گردد به مراسم سينه زني و عزاداري.  ماشاءالله مهارت عجيبي در ضبط صدا داشت ؛ با  وجود اين كه دستگاه هاي آن زمان مثل الآن نبود، ولي ماشاءلله با يك ضبط ساده،  صداها را با بهترين كيفيت ضبط مي كرد و مجيد نيز مي آمد و نوارها را از او مي گرفت و گوش مي داد. مجيد با ماشاءالله زياد شوخي مي كرد. ياد دارم يك بار سر محله كوتي و دهدشتي با هم بحثشان شده بود؛  مجيد كه مي فهميد ماشاءالله زود عصباني مي شود،  سر به سر او گذاشته بود و ماشاء الله هم كه عصباني شده بود آمده بود خانه و درب را به روي مجيد بسته بود و مجيد هم پشت درب خانه ايستاده بود وسر به سر او مي گذاشت . من از راه رسيدم و وقتي از اوضاع و احول با خبر شدم به ماشاءالله گفتم :« درب را باز كن ، مجيد پشت درب است». كه او گفت:« ولش كن ؛ عا موا؛ مُسخرم مي كُنِه وْ الان اومِدهِ از مْو نوار مي خواد». من به او گفتم نه! با تو شوخي مي كند ؛ و از اين برنامه ها زياد داشتند.

    غروبي در محله ايستاده بودم،  كه يكي از هم دوره هاي ما شاء الله آمد و بعد از سلام و احول پرسي ، مستقيماً به من گفت :« راستي ! مي داني كه ماشاء الله شهيد شده و من آمده ام تشييع جنازه.» گفتم :ماشاءالله كيست ؟‌ گفت:« برادر شما ». گفتم : برادر من ؟! من خبري ندارم ». اين را گفت و خداحافظي  كرد و رفت . يكي از دوستان آمد جلو وگفت : انگار اين فرد حالش خوب نبود ؛ كسي اينطوري خبري نمي آورد . من نگران شدم و با دوستانم در سپاه و بنياد شهيد تماس گرفتم. از آن جايي كه ما شاءالله ازشيرازاعزام شده بود،  از او خبري نداشتند. بعد كه آدرس محل خدمتش را دادم ، حدود يك ساعت بعد با من تماس گرفتند و گفتند بله ! او شهيد شده است. آن ها اصرار داشتند كه من به خانواده خبري ندهم و خودشان بيايند و طبق روال كاري خبر دهند، ولي من دست وپايم را گم كرده بودم ، آمدم خانه و پدرم مشغول آب و دانه دادن به مرغ ها بود . آوردمش درون اتاق و به او گفتم كه پدر جان چنين اتفاقي رخ داده و هنوز هم معلوم نيست كه صحت داشته باشد ولي بعيد مي دانم كه چنين اتفاقي رخ نداده باشد. به هر حال شما آماده باشيد؛ حتماً اين موضوع براي شما سخت است، ولي شما تحمل كنيد تا به شكل صحيحي به خواهرها و مادر خبر دهيم . اين خبر در مدت نيم ساعت ، كل محل را در بر گرفت و همه با خبر شدند . تمام اهل محل براي دلداري به خانه ما آمدند.  براي من نيز خيلي سخت بود؛ چون هم داغ برادر خيلي سخت و هم ايشان تنها برادر من بود.  از طرفي راضي بوديم به رضاي خداوند و از طرف ديگر خوشحال به اينكه ايشان به چنين درجه اي رسيده است  و استحقاق آن را داشته است. همت و تلاش و نوع دوستي مردم شهر ما طوري است، كه در چنين مواقعي بار سنگين غم را از دوش انسان بر مي دارد و انسان احساس سبكي مي كند . بخصوص آن تشييع جنازه اي كه اجازه دادند به شكل سنتي در بوشهر صورت گيرد و ايشان تنها شهيدي بود كه به اين شكل تشييع شد.  به هر حال اين بار سنگين با همكاري و هم دردي مردم محل وشهر بر ما آسان گرديد و هنوز كه هنوز است الطاف  و عنايات آنها پشتيبان ماست .

    وقتي خواستم خبر شهات برادرم را به مادرم دهم،  ايشان مشغول خواندن نماز بود، صبر كردم تا نمازش تمام شود. رفتم جلو، اول زمينه را فراهم كردم و كم كم بحث را باز كردم وگفتم  فكر مي كنم  ماشاءالله به شدت زخمي شده و يا شايد اسير شده است . از شما خواهش مي كنم كه برخورد شما با خيلي ديگر از مادر ها در اين زمينه فرق داشته باشد . چرا كه شما به عنوان مادري هستيد كه  ما را در فضاي مسجد بزرگ كرديد و خانواده ما مفتخر بوده كه نوكري در خانه امام حسين (ع) را كرده و درسي كه ما از اين خانواه گرفته ايم ، شجاعت و شهامت است. خداوند تقدير،  را به اين شكل رقم زده ولذا من از شما خواهش مي كنم،  با وجود اين كه شما مادر هستيد و براي شما سخت وسنگين است و من اين را قبول دارم ؛ ولي شما در اين رابطه ملاحظه داشته باشيد . مطمئناً در اين روز ها مردم  به ديدن ما زياد مي آيد و دوست دارم كه شما با متانت كامل با آنها رفتار كنيد و طوري كه در خور يك مادر شهيد باشد.  به هر حال ايشان به حكم مادر بودن،  برايشان خيلي سخت بود. هر از گاهي احساسات بر ايشان غلبه مي كرد و من مي رفتم و دلداريش مي دادم. به جرأت مي توان گفت تا به حال بيشترين كسي كه با اين جريان درگير است و       مي سوزد ، مادرم است. هيچ وقت فراموش نمي كنم ناراحتي پدرم را ؛ از ايشان سئوال مي كردم :«چرا اينقدر ناراحتي   مي كنيد»،  گفت :« من براي ماشاءالله هيچ كاري نكردم ، در بدترين شرايط زندگيم دنيا آمد و من نتوانستم براي او كاري كنم ». به ايشان مي گفتم :«  ماشاء الله همه شرايط را پذيرفته بود و اين طور هم نبوده كه شما دلتان اين گونه خواسته! بلكه شرايط اين گونه ايجاب كرده و اين خواست خدا بوده و شايد به اين شكل مي خواسته ما را آزمايش كند و شكي هم در آن نيست» . در آن شرايط من مجبور بودم كه خودم را كنترل كنم، ولي وقتي تنها مي شدم ، مخصوصاً شبها  مي خواستم منفجر شوم . چون درآن شرايط كار من خيلي مشكل بود ، ‌از يك طرف بايد به خانواده آرامش مي دادم،  آن هم به پدر و مادر يك شهيد و از طرف ديگر خودم را كنترل مي كردم تا بتوانم صحبت هاي مردم را پاسخ دهم ، به هر حال ما به دليل انسان بودنمان حق داشتيم ناراحت شويم و از اينكه از چنين نعمتي محروم شده بوديم نگران و ناراحت .

    در ايام محرم  بود ، خواب شهيد را ديدم ،‌ايشان دو جمله با من صحبت كرد ،‌  گفت :« برادر! نوحه (عندليبان)؛ را امسال حتماً بخوانيد»؛ كه من در همان عالم خواب به او گفتم كه يادم رفته ، ولي شب بعد در مراسم آن نوحه را خواندم .

    در اوائل كه ماشاءالله شهيد شده بود، خواهرم خواب ايشان راديده بود و علت شهادتش را از ايشان سئوال كرده بود. شهيد گفته بود :« در رود خانه بودم ،  يك مرتبه غافل گشتم و غرق شدم. «خواهر جان ! فكر نمي كردم اين جا اين گونه باشد، حتي به خواب هم نمي ديدم ، اصلش اينجاست».

    همسر مرحوم موافق، يك بار به من گفت :« ديشب خواب ماشاءالله را ديدم. او به من گفت برو به برادرم بگو سه ، چهار نوار داخل كشوي ميز فلزي است ، و از آنها استفاده كن ». تا آن تاريخ من نمي دانستم در آن كِشو نواري وجود دارد ، رفتم و ديدم درست  سه ، چهار نوار در آن كِشو است .

    در اكثر نوحه هايي كه مي خوانم،  سعي مي كنم در پايان اسمي از شهداء بياورم . تا آن جا كه ذهن ياري مي كند و يادم باشد ، اسم آنها را مي آورم و در آخر از همه، اسم ماشاءالله را مي آورم. شايد بشود به اين شكل اداي ديني نسبت به آن عزيزان كنيم. بعد از اينكه شهيد به سربازي رفت؛ سعي مي كرد در مراسم خودش را برساند و فعاليتش را دنبال كند. در كنار ايشان،  آقاي روشن روان كمك يارشان بود. بعد از شهادت ايشان،  در ضبط نوار ها، خلأ عجيبي ايجاد شد . ماشاءالله شب ِ مراسم،  نوار مراسم را ضبط مي كرد و هر كس نوار آن شب را مي خواست  فردا مي رفت و نوارش را از ما شاء الله دريافت مي كرد. ماشاءالله در اين راه حتي دچار ضرر هاي مالي مي شد،  ولي به عشق امام حسين (ع) كارش را دنبال مي كرد .

    قبل از مراسم تشييع جنازه ، مسئول بنياد شهيد با من تماس گرفت و   گفت :« قبل از مراسم بياييد و جسد را  شناسايي كنيد، زيرا بارها مواردي داشته ايم كه اشتباهاتي وجود داشته است». من نيز پذيرفتم و رفتم سرد خانه،  او را ديدم . از آن جا كه ايشان سه شبانه روز در آب بود،  تغيير ظاهري زيادي كرده بود و مادرم هم اصرار داشت كه بايد پسرم را ببينم . در راه كه مي رفتيم مادرم را از لحاظ روحي آماده كردم . گفتم شهيد چند روزي توي آب بوده و وضع ظاهرش تغيير كرده است،  شما نگران نباشيد و فقط سعي كنيد خواهرانم را آرام كنيد . به گلزار كه رسيديم،  اول خودم رفتم و تمام بدنش را پوشاندم و فقط صورتش را نمايان ساختم . مادرم آمد صورتش را بوسيد و گفت :« تو را به خدا و امام حسين (ع) مي سپارم و در آن صحنه خيلي محكم و استوار خودش را نگه داشت ولي توي ماشين كه نشست ديگر نتوانست خودش را كنترل كند،  تا اين كه به خانه رسيديم .

    زماني كه به فاو حمله شيميايي شده بود و شب 22 يا 23 رمضان بود كه ماشاءالله از فاو  به خانه آمد . حوالي ساعت 3 نيمه شب بود كه با لباس ضد شيميايي و ماسك به منزل آمد و روز 25 رمضان مجدداً به منطقه برگشت و روز عيد فطر نيز شهيد شد.

    شهيد علاقه زيادي به رهبر كبير انقلاب داشت.  حدود 13 سال داشت كه تحصيل را رها كرد،  تا بهتر بتواند به فعاليتهاي انقلابي اش برسد . در مسجد با وجود اين كه امورات مهمي برعهده او بود،  ولي سعي مي كرد كارهايش را در خفا انجام دهد تا كسي متوجه او نشود و از او تعريف نكند. بعد از سينه زني، مردم دور من جمع مي شدند؛ او  به من مي گفت :« برادر زياد خوشايند نيست كه مردم دور تو جمع    مي شوند ». من هم مي گفتم اين ابراز محبت مردم است و من خودم هم راضي نيستم،ولي مردم خودشان جمع مي شوند.

    به خاطر دارم شب 13 محرم سال63يا64 بود  كه در مراسم سينه زني محله دهدشتي درگيري صورت گرفت و سينه به هم خورد.  من مشغول اين بودم كه درگيري را خاتمه دهم ، يك لحظه متوجه شدم شخصي مرا بلند كرد و به كناري برد ، من حواسم نبود چه كسي و براي چه اين كار را انجام داد . پس از خاتمه درگيري  مرحوم فرهادي به من گفت فلاني تو چطور رفتي كنار؟ گفتم،  حقيقتاً من خودم هم نفهميدم . گفت :« من خودم ديدم ماشاءالله تو را بغل كرد و به كنار برد». گفتم :« ماشاءالله ! من صد كيلو وزن دارم »!. رفتم به ماشاءالله گفتم :« تو مرا بغل كردي و به كنار بردي» ؟ ، گفت :« بله ،‌ترسيدم در آن بين به تو آسيبي برسد و نمي دانم چه نيرويي به من كمك كرد تا توانستم تو رابغل كنم و به كنار ببرم».

    ايشان،  به صورت آشكار و نهان ، روي من خيلي مي جوشيد .

    اگر توجه كنيد، اكثر شهداء در دوران كودكي و جواني، انسانهاي خاصي بودند ولي از ديد ما مخفي بودند و با گذشت زمان،  پي به خصلت هاي پاك آنها   مي بريم؛ كه البته شهيد ماشاءالله هم از اين قضيه مستثني نبودند. ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار بوشهر
    وضعیت پیکر
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید