مشخصات شهید

شهید قدرت الله امینی

10
نام قدرت الله
نام خانوادگی اميني
نام پدر براتعلي
تاربخ تولد 1347/06/20
محل تولد بوشهر - دشتستان
تاریخ شهادت 1367/04/30
محل شهادت ميمك
مسئولیت رزمنده
نوع عضویت سرباززميني ارتش
شغل -
تحصیلات دوره ابتدايي
مدفن برازجان
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • خاطرات
  • زندیگنامه شهید

    قدرت الله در بيستم شهريورماه سال 1347 در روستاي ناخا از توابع شهر برازجان در خانواده اي مستضعف و با ايمان به دنيا آمد. پدر و مادرش گرچه از مال و ثروت دنيا چندان بهره اي نداشتند ولي از لحاظ سرمايه هاي معنوي، تقوا، دين داري و عشق به ائمه و اهل بيت سرشار بودند.قدرت الله در چنين خانواده اي بذر ايمان و خوبي ها در دلش كاشته شد و در دامان پرمهر و محبت آنها پرورش يافت. از كودكي طعم تلخ فقر و نداري را با گوشت و پوستش چشيد و در كوران حوادث چون پولاد، آب ديده تر گشت. درس و مدرسه را نتوانست بيش از كلاس چهارم ابتدايي ادامه دهد. مجبور بود از همان كودكي آستين مردانگي بالا زند و به كار روي آورد. وقتي مي ديد پدرش برات علي با همه سخت كوشي و زحمتي كه مي كشيد ، نمي تواند از پس مخارج و معيشت خانواده بر آيد به ناچار به كارگري روي آورد تا شايد كمي از رنج و زحمت پدر بكاهد. او آنچه را به دست مي آورد بدون كم و كاست به خانواده مي داد.

    او پسري مؤدب، شجاع، زحمت كش و بسيار خوش برخورد و شوخ طبع بود. همين خوش اخلاقي و مهرباني ،او را مجذوب دوستان و آشنايان ساخته بود به انجام فرايض ديني ، مخصوصا نماز جماعت اهميت فراوان مي داد . از زماني كه خود را  شناخت دل در گرو عشق امام خميني (ره) و انقلاب گذاشت و عاشقانه در اين راه گام برداشت. انقلاب اسلامي ما در ماهيت و نحوه ي پيدايش و شكل گيري و هم در پيروزي آن با ساير انقلاب ها متمايز بود. انقلاب اسلامي از دل توده هاي مردم برخاست و در دل مردم قرار گرفت . به همين سبب، همان قدر كه به شهري ها تعلق داشت به روستايي ها هم . به همان ميزان كه مردان و جوانان به آن عشق مي ورزيدند ، زنان و پيران هم آن را دوست داشتند و بالاخره اينكه انقلاب اسلامي تنها به باسواد و روشنفكر يا طبقه اي خاص تعلق نداشت. بلكه با دم مسيحايي و نفس قدسي حضرت امام (ره) در همه دل ها شور و عشق به پا شده بود و همه آنرا متعلق به خود مي دانستند.

    قدرت الله نيز از همان جواناني بود كه از روي مطالعات عميق علمي فلسفي و سياسي با انقلاب و رهبري آن آشنا نشده بود ، بلكه اعتقاد عميق و راسخ او به اسلام و مرجعيت ديني ‌، او را به وادي عشق و جنون كشانده بود. وقتي فرمان تاريخي حضرت امام خميني(ره) در خصوص تشكيل ارتش20ميليوني صادر شد ، قدرت الله از همان آغاز در بسيج اسم نويسي كرد  و با جان و دل در آن نهاد مقدس خدمت نمود روحيه ي مذهبي و عشق به اهل بيت عصمت و طهارت ،  او را شب ها تا صبح،به عزاداري و سوگواري اباعبدالله مي كشاند. در ايام محرم و صفر،  در هيات ها و دستجات سينه زني به عزاداري مي پرداخت و اشك مي ريخت.

    با فرا رسيدن زمان خدمت سربازي، داوطلبانه خود را به حوزه نظام وظيفه عمومي معرفي نمود و جهت گذراندن آموزش ، به پادگان صفر پنج كرمان اعزام گرديد. پس از پايان دوره آموزشي ، جمعي لشكر 84خرم آباد گرديده قدرت الله در آنجا به عنوان بسيم چي مشغول خدمت مقدس سربازي بود ؛ تا اينكه گردان آنها به منطقه «ميمك» اعزام گرديد. در جبهه ي ميمك از ناحيه شكم و دست مورد اصابت تركش خمپاره قرار گرفت و مجروح شد و در بيمارستان شهر ايلام مدتي بستري گرديد. اندكي پس از بهبودي ، به مرخصي آمد تا در خانه استراحت كند و معالجه خود را ادامه دهد. در اين اوضاع چند بار براي درمان خود به بيمارستان هاي شيراز مراجعه كرد تا چند تكه تركش را كه در دستش قرار داشت ، با عمل جراحي بيرون آوردند .

    قدرت الله هنوز استراحت پزشكي اش تمام نشده بود و مي توانست روزهاي ديگري را در خانه بماند ولي ،روح بزرگ و شور و عشق او به جبهه ، عنان صبر از كفش ربود و او را به سوي جبهه ي عاشقان از خود رسته و به خدا پيوسته كشاند.چند روز از رفتنش به منطقه ميمك نگذشته بود كه حملات بسيار شديد و پاتك هاي دشمن بعثي منطقه را به جهنمي از آتش و دود و خون و باروت تبديل كرد.قدرت الله مردانه و با ايمان و شجاعت مثال زدني خود ،  مقاومت كرد تا از آن ميان، راهي به سوي بهشت رضوان الهي گشود. و در تاريخ 31/4/1367سر و جان به آستان جانان تقديم داشت تا نشان را در بي نشاني يابد.

    پيكر مطهر شهيد تا هشت سال مفقود الاثر بود و نصيب خانواده ي چشم انتظارش ، صبري جميل بود. تا اينكه در تاريخ 10/11/1375 پيكر مطهر و گل نشان او توسط گروه تفحص و تجسس كشف شد و به همراه ديگر پروانه هاي عاشق با سرود افتخار و سربلندي به ديار خود بازگشت.تكه استخوان هاي عاشق و ماندگارش بر شانه هاي شهري داغدار، تا «بهشت سجاد» برازجان مشايعت گرديد. ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    برگي از دفتر خاطرات شهيد قدرت الله اميني را مرور مي كنيم:«وقتي به منطقه ميمك رسيديم ، يك راست به تپه ي شهدا رفتيم و در آنجا مستقر شديم. به قول بچه هاي رزمنده : « آنجا نردبان كبوتران عاشق بود. »

    من بسيم چي گردان بودم يك روز صبح فرمانده به نيروها دستور داد كه جلوي سنگر كمين خودي بايد مين چيده شود. قرار شده بود در جايگاه مناسبي وضعيت نيروها را زير نظر داشته باشيم. بچه ها با وسايل لازم به سوي مقصد حركت كردند و من هم طبق وظيفه در سنگر كمين بر كار آنها نظارت داشتم. آنجا كه رسيدند بدون فوت وقت،مشغول به كار شدند. چند دقيقه نگذشته بود كه سر و كله سه آرپي جي زن دشمن پيدا شد. شليك يك گلوله آرپي جي در كنار بچه ها دود و خاكستر زيادي را در فضا پخش كرد. يكباره دلم ريخت و چند لحظه نمي توانستم صحنه را از طريق دوربين خوب وارسي كنم. از ميان گروه،بجز يك نفر كه زخمي شده بود، بقيه خوشبختانه سالم بودند. من فوراً با پشت خط تماس گرفتم و درخواست آتش تهيه بر روي مواضع دشمن نمودم. مي خواستم خط مقدم دشمن را زير آتش بگيرند تا بچه ها بتوانند همرزم مجروح خود را را به عقب بياورند.

    موقعيت ما طوري بود كه عراقي ها از سه طرف به ما ديد داشتند. به همين خاطر وسايل نقليه در روز هيچ رفت و آمدي به آنجا نداشتند و كارهاي تداركاتي و آمد و شدها معمولاً در شب صورت مي گرفت. يكي از بچه هاي امداد كه جوان بسيار شجاع و نترسي بود و اصلا چيزي بنام ترس در وجود او راه نداشت ،  راننده آمبولانس بود. با اصرار، مسؤولين خود را قانع كرده بود ، جهت حمل آن مجروح اقدام كند. آمبولانس با هر سختي وزحمتي كه بود مجروح را برداشت و مثل شير ژيان مسير پشت خط را طي مي كرد . وقتي به پايگاه امداد رسيد،بچه ها همه دور او حلقه زده بودند و آن برادر رزمنده را در آغوش مي كشيدند و غرق بوسه اش مي كردند . البته آمبولانس جاي سالمي نداشت. فرمانده هم به پاس اين اقدام شجاعانه به وي يك ماه مرخصي داد. ولي آن برادر كه متاسفانه اسمش را به خاطر ندارم با اصرار از فرمانده مي خواست اجازه دهد مرخصي اش را در جبهه بگذراند. او به مرخصي نرفت و در خط مقدم ماند و به دسته ي ما آمد . يك تير بارژ3تحويل گرفت و در اين مدت به طور مستمر مواضع دشمن را زير آتش قرار مي داد. به قول خودش مي خواست انتقام آن مجروحي را كه نتوانسته بود نجات دهد از دشمن بگيرد و سرانجام خود نيز به آن شهيد و ديگر شهيدان خدايي پيوست.

    غصه نخور من به جاي مادرت


    خواهر شهيد حكايتي از قدرت الله دارد شنيدني:«سحرگاه يكي از آخرين روزهاي سال 66در منطقه عملياتي ميمك، اصابت تركش خمپاره به سنگر ديده باني، باعث مجروح شدنش شد. هوا تقريباً داشت روشن مي شد ولي او هنوز پيش بچه ها برنگشته بود . در دلشان شور و آشوب افتاده بود ولي نمي خواستند فكر بدي به ذهن شان راه بدهند. يكي گفت:چه نشسته ايد بياييد برويم سراغ او ! دو تا از بچه هاي زبده و زرنگ و نترس فوراً پا پيش نهادند و اعلام آمادگي كردند.آخه، رفتن در آن موقع خالي از خطر و دردوسر نبود.

    وقتي بچه ها به او رسيدند ، با بدن نيمه جان او روبرو مي شوند و فوراً او را به عقب منتقل مي كنند و از آنجا به بيمارستاني درشهر ايلام .دو سه هفته اي از اين حادثه گذشته بود ولي هيچ يك از اعضاي خانواده خبر نداشتند.

    مادر گهگاهي بي تابي مي كند ولي سعي دارد همه چيز را عادي جلوه دهد . روز انتظار با غروب زيبايش به پايان مي رسيد كه درب حياط به صدا درآمد. قدرت الله آمده بود،اما با سروضعي باورنكردني. با صورتي پرزخم خوب شده و نشده كه به سختي از ميان آن مي شد صورت زيباي قبلي اش را به ياد آورد.

    در ناحيه دست و شكم هم مهمانان ناخوانده اي به نام تركش خمپاره داشت. ماجراي زخمي شدن خود را خيلي خلاصه و سربسته تعريف كرد. پرسيديم چرا به ما خبر ندادي؟گفت : در بيمارستان ايلام مادري مهربان و دلسوز به بالين من مي آمد و پرستار من شده بود.به من مي گفت:پسرم غصه نخور و ناراحت نباش ! من به جاي مادرت ! ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار برازجان
    وضعیت پیکر
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید