مشخصات شهید

شهید فرزاد مرادی

43
نام فرزاد
نام خانوادگی مرادي
نام پدر مصطفي
تاربخ تولد 1343/06/01
محل تولد بوشهر - دشتستان
تاریخ شهادت 1361/02/16
محل شهادت فكه
مسئولیت رزمنده
نوع عضویت بسيج
شغل دانش آموز
تحصیلات سوم راهنمايي
مدفن شكرك
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • خاطرات
  • زندیگنامه شهید:

      ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    بسم رب الشهداء

    خاطره با پسر خاله شهيد فرزاد مرادي :

    آسمان مكثي كرد آفتاب دل در رفتن داشت و چشم بر زمين گرما و شرجي مثل هراس به جان زمين مي ريختند خمپاره ها و توپ هاي حريص دشمن از جائي نزديك زوزه كشان قلب آسمان را مي شكافتند و بر پشت زمين مي خوردند دشت از سكون دل من شست و تقلا مي زد با هر خمپاره پاره اي از خاك به آسمان مي رفت فاصله زمين و آسمان دود و سياهي دشت سياهي انسان و فرياد مظلوميت تجاوز دشمن به خاك ميهن اسلامي در اوج بود جاده اهواز خرمشهر جولان گاه خمپاره ها بود .ترس و غارت مجال تنفس را گرفته بود و مردان عاشق در مسلخ عشق جان مي دادند تا آرامش و هواي پاك ميهمان آسمان گردد پرستوهاي عاشق يكي پس از ديگري پر كشيدند تا نوبت به جوانمرد بلند همت جمع ما رسيد باور نكرده بودم كه بعد از شلمچه فرزاد مرادي را نخواهيم ديد دل كندن از او سخت بود او مامن و پناهگاه بچه ها بود در گرماي آتش بچه ها را دلداري مي داد راه شهادت راه همه ماست با سيمايي آرام شاداب مطمئن و قامتي استوار و كشيده و چهره اي بشاش كه عزم راسخش را نشان مي داد در آن واپسين فراموش ناشدني ايستاده بود و جاهاي ناپيدا را مي نگريست شايد براي آخرين بار خدا را زمزمه مي كرد سفير شهادت او را نيز يافت تيري قلبش را نشانه رفت تا قامت رعنايش را برزمين بنشاند بالاي جنازه اش رسيديم بي درنگ دوستان او را به آمبولانس منتقل كردند آمبولانس حركت كرد و دنيايي از خاطره و اميد را در برابر چشمان نگران من با خود برد براي لحظه اي به خشم آمدم سياهي و تاريكي بر دشت حاكم شد با قطعي شدن دلم براي هميشه شكست مثل كسي كه همه چيزش را مي بازد دل از اميد شستم تحمل ماندن نداشتم . فرزاد تنديسِ همه خوبي ها بود اخلاص مثال زدني او تقيد به اداي فرائض و نماز و سفارش ديگران به آن دور بودن از غيبت و گناه صفاي باطن مناعت طبع عزت نفس كرامت و بخشش از او تك چهره اي ساخته بود كه تحمل فراقش سخت بود به زياد روزهاي آموزش در اميديه افتادم كه هر روز خرج خوردني هاي بچه هاي گردن او بود . در دبيرستان هم قسمتي از هزينه لباس بچه هاي بي بضاعت را تقبل مي كرد يا به بهانه اي لباسش را به آنان مي داد. آمبولانس رفت . و پيكر دلاور بلند همت و آزاده اي را در برد كه دنيا در چشم او بسيار اندك بود . آمبولانس كه يك قوي سفيد مي مانست جاده اي را كه مثل يك رشته طناب سفيد در ميان سبزه زارها گم شده بود مي پيمود .كارواني از ماشين به دنبال آمبولانس دل سبزه ها زدند پيمودن وسعت اين همه قلبهاي منتظر سخت مشكل بود اما آمبولانس        را دست تقدير پيش مي برد و هر لحظه به روستاي شكرك زادگاه شهيد فرزاد مرادي نزديكتر مي شد. غمي سنگين بر دلها نشسته بودجمعيتي عظيم جنازه را مشايعت مي كردند. مردان روستا قبر را آماده كرده بودند و جماعتي بي شمار به استقبال ايستاده بودند جنازه اي به سنگيني همه كوه هاي اطراف از تابوت بيرون آمد و سبكبال در دياري چشمها نشست مثل يك بلمي كه آرام بر دريا مي نشيند سينه اقيانوس ابديت را طي كرده بود خستگي نمي شناخت هيچ چيز نمي توانست مانع حضور او را در جبهه شود عاشق جنگ بود همه راه هاي جبهه جنوبي را در نورديده بود و با قلب لطيفش احساس كرده بود و اينك پيروز و دل آرام برگشته بود آمدنش نسيمي از ترنم بهار بر آسمان روستا ريخته بود از بعد از ظهر نيمه ارديبهشت تا به امروز كه او باز آمده بود بيست روز مي گذشت مراد خسته دل قامت رعناي فرزاد را دربرابر چشمان محزون مادر و خواهرانش كه حتي يك لحظه تاب دوري او را نداشتند براي هميشه در خاك نهادند غوغايي از ناله و درد به آسمان برخاست باز آسمان شلمچه تكرار شد غم بود و شب و درد و خاطره و فراغ چشم ها گريستند  .كوههاي اطراف به وسعت آسمان قد كشيدند و آسمان تنگ وكوتاه شد در ميان ناله هاي نزديكان شهيد كه مي دانستند چه كسي مي رود همرزمان تاب تحمل و اظهار همدردي را نداشتند فرزاد اولين شهيد منطقه بود و دوست داشتني ترين انسان، ايشان فرزند دلبند خانواده  اميد خيلي ها بود كه تحمل فراقش براي همگان سخت بود پدرش تنها ايستاده بود و دلداري مي داد مشايعت كنندگان را به منزل دعوت كرد روز سختي براي بچه هاي سپاه عشاير و دبيرستان عشايري بود بعد از ظهر
    آن روز لحظه وداع ما با پدر شهيد فرزاد مرادي فرا رسيد همه شرمنده بودندو دلتنگ به خصوص من كه بعد از او زنده مانده بودم چه مي دانستم هيچ كلمه اي نمي تواند التيام بخش غم او در آن فضا باشد فقط ابتكار پدر شهيد بود كه قامت ما را راست كرد با چهره اي گشاده در برابر ما ايستاد و گفت اي كاش هزار پسر داشتم و در راه اسلام مي دادم . به علامت افتخار و غرور شانه هايمان را بالا انداختيم پدر شهيد را در آغوش گرفتيم او فرزندي را فداي دين اسلام كرده بود و من يقين كردم كه فرزاد به تنهايي براي او هزار فرزند بود كه سخاوت مندانه به خدا تقديم كرده بود گرچه پدر شهيد به ما نيرويي دوباره داد اما داغ فراغ او براي هميشه در دلم ماند او مسافر پاكترين درياها بود كه در يك غروب جنوبي  سر به آستان ابديت نهاد. ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار شكرك
    وضعیت پیکر
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید