مشخصات شهید

شهید فرج الله احمدزاده

16
نام فرج الله
نام خانوادگی احمدزاده
نام پدر رضا
تاربخ تولد 1345/06/07
محل تولد بوشهر - دشتستان
تاریخ شهادت 1366/09/24
محل شهادت شرهاني
مسئولیت رزمنده
نوع عضویت سربازنيروي انتظامي
شغل -
تحصیلات سوم راهنمايي
مدفن برازجان
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • خاطرات
  • زندیگنامه شهید

    در هفتم شهريور سال 1345 در خانواده اي متوسط و مذهبي در شهر برازجان، پسري چشم به جهان گشود كه وجودش مايه دلگرمي و اميد خانواده بود و خنده و بازي هاي كودكانه اش،شور و نشاط را به پدر و مادر هديه     مي كرد . پدرش«رضا» ، با عرق جبين و دست هاي پينه بسته خود، تلاش مي كرد ، لقمه نان حلالي را در سفره خانواده بگذارد ، تا گوشت و پوست و استخوان فرزندان با رزق حلال به بار نشيند. دامان پرمهر و محبت پدر و مادر كه سرشار از ايمان و تقوي و عشق به اهل بيت عصمت و طهارت بود،جوانه هاي ايمان و دين داري را در جسم و روح فرج الله كاشت ، تا از آن رهگذر ، كوير تشنه ي جانش بيش از پيش سيراب گردد.

    شش ساله كه بود ، با پاهاي كوچكش مسير خانه تا دبستان خضر را ، چون آهوي تيزپايي طي مي كرد و با علاقه مندي دوره ابتدايي را پشت سرگذاشت. دوره ي راهنمايي خود را در مدرسه 22بهمن به پايان برد و جهت ادامه تحصيل در هنرستان صنعتي اسم نويسي كرد؛ ولي بعدها درس و مدرسه را رها كرد و به امر كشاورزي روي آورد. از دوره نوجواني اهل كار و تلاش بود ، همين روحيه اش وي را فردي تلاش گر و كارآمد نموده بود. زماني كه در مزرعه مشغول كار كشاورزي بود ، با هوش و علاقه اي كه به تعمير ماشين آلات كشاورزي داشت. به سرعت در اين زمينه پيشرفت كرد ، بطوري كه با تسلط و مهارت كافي به تعميرموتورهاي ديزلي كشاورزي مي پرداخت. هرگاه همسايه يا دوست و آشنايي به سراغ او مي آمد ، بدون مزد و منت به كمك او مي رفت و كارش را انجام مي داد. فرج الله بسيار خوش رو و مهربان بود و هيچ گاه از دست و زبان او كسي رنجيده نشد. به پدر و مادر خيلي علاقه داشت و هميشه رعايت حال آنها را مي كرد و با احترام با آنها برخورد مي نمود.

    با اعتقاد قلبي خاصي ، دهميشه از امام خميني صحبت مي نمود . هرگاه فرصتي بدست مي آورد به مطالعه كتاب هاي مذهبي و اعتقادي مي پرداخت.بسيار متواضع و ساده زيست بود ؛ به خصوص با مستمندان و ضعيفان حشر و نشر مي كرد. فرج الله علاقه زيادي به سوار كاري داشت. با تمام سادگي كه داشت به سلك پيشينيان لباس مي پوشيد و از لباس هاي سنتي كه در قديم رايج بود ، خيلي خوشش مي آمد و بيشتر از آنها استفاده مي كرد. موهاي بلندش از زير كلاه نمدي بيرون مي زد. گيوه اش را كه بر مي كشيد با هيبتي جنگجويانه و مردانه سوار بر اسب مي شد و آن را نهيب مي زد.

    فرج الله در تاريخ 28/8/65 جهت گذران خدمت مقدس سربازي به پادگان آموزشي پاگذاشت و دوره آموزشي را با موفقيت به پايان رساند. سپس راهي گروهان ژاندارمري برازجان گرديد و از آنجا به پاسگاه انتظامي كنار پل بين كنارتخته و دالكي عزيمت نمود . او با همان چابكي  و مهارتي كه در اسب سواري داشت ،  بعضي روزها با اسب خود به محل خدمتش مي رفت. پس از مدتي ، از طريق ناحيه ژاندارمري (سابق) بوشهر به گردان قدس پيوست و از آنجا راهي جبهه هاي نبرد حق عليه باطل گرديد و در قسمت مهندسي رزمي دوشادوش ساير جوانان غيور اين مرزوبوم از كيان اسلامي به دفاع شجاعانه ي خود ادامه داد.

    هر بار كه مرخصي مي آمد ، از فضاي معنوي و شور و نشاط بچه ها در جبهه حرف مي زد. از رفتارها و برخوردهاي دوستانه و شيريني كه در جبهه نسبت به هم داشتند و از اوقاتي كه سربه سر نيروهاي عراقي            مي گذاشتند حكايت هايي تعريف مي كرد. او هيچ وقت از مسؤوليت و كارهايي كه در جبهه انجام مي داد ، براي خانواده صحبت نمي كرد. ماموريت هاي محوله را با جان و دل قبول مي كرد و به بهترين نحو آنها را انجام مي داد.او پس از شهادت دوست و يار ديرينش ، «شهيد نامدار نيوشا» عنان اختيار از دست داده بود و مدام اشك مي ريخت و از درد فراق او مي ناليد. در تاريخ 24/9/66 پس از 13ماه خدمت خالصانه در منطقه شرهاني بر اثر تركش خمپاره از عالم خاك رخت بر بست و در عالم ملكوت مأوا گزيد. ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    خواهر شهيد خردسالي خود را به ياد مي آورد ، كه آن روزهاي شيرين چگونه گذشت:«كوچك كه بودم هر وقت از محل خدمت به خانه مي آمد ،  مرا بغل مي كرد و در هوا چرخي مي داد و مي گفت:خوشه چين خودمه //كلو اسفنديار خودمه» و من هم فكر مي كردم بايد هميشه همراهش باشم و موقع رفتن او ، منتظر بودم كه بگويد ، بيا با هم برويم.

    وقتي مي خواست به محل خدمتش برود ، التماس مي كردم كه مرا با خودش ببرد. ولي امتناع مي كرد و به من وعده ي دفعه بعد را مي داد. مي گفت اين بار پوتين را بپوش ،دفعه ي بعد با خودم مي برمت. من هم دلخوش بودم كه دفعه ديگه با داداش مي روم. به همين اميد پوتين هايش را برمي داشتم. بار آخر كه پوتين هايش را برداشت،  ديگر نتوانستم آن ها را در پايش ببينم و اميدم براي رفتن با او به قيامت افتاد.»

    نامدار رفته جاي من اينجا نيست !


    فرج الله دوستي داشت بنام نامدار نيوشا، كه از همان ابتداي اعزام در كنار يكديگر در منطقه شرهاني هم سنگر بودند. آنها خيلي صميمي بودند . انگار يك روح در دو جسم قرار داشتند. هر وقت يكي از آنها به مرخصي       مي آمد ، سفارشات دوستش را انجام مي داد و چيزهايي را كه لازم داشت براي او مي برد.

    فرج الله پس از 45روز مرخصي آمده بود هنوز سه يا چهار روز نگذشته بود كه خبر شهادت دوستش نامدار به او رسيد. به شدت ناراحت و غمگين شده بود ، كه چرا پيش نامدار موقع شهادتش نبوده است.منتظر ماند تا تشييع جنازه دوستش صورت گرفت. بلافاصله خود را آماده رفتن كرد با وجود اينكه هنوز مرخصي اش به پايان نرسيده بود. مي گفت:نامدار رفته و جاي من اينجا نيست . بايد بروم و جاي خالي او را پر كنم. درنگ كردن و ماندن مرا آزار مي دهد. اين بود كه به جبهه برگشت و تقريبا دو ماه بعد از شهادت دوستش ، خبر شهادت او را به خانواده دادند.

    حالا مي توانم هميشه نگاهش كنم


    از ايشان عكسي در دسترس نداشتيم و من هميشه غصه مي خوردم چرا عكسي از او در لباس مقدس سربازي و جبهه برجاي نمانده است. خيلي دلم مي خواست عكس آخرين روزهاي زندگي او را در لباس سربازي بدست آورم تا وجودش را ملموس تر حس كنم . تصميم گرفتم ، هر طوري شده عكسي از وي بدست آورم. ابتدا از خانواده شهدايي كه مي شناختم شروع كردم به پرس و جو كردن. در سال 66خانواده شهيد نامدار نيوشا را بر سر قبر شهيدشان ديدم. فاتحه اي براي شادي روح شهيد قرائت كردم. با چشمان اشك آلود ،نگاهم به قاب عكسي كه در معجر شهيد قرار داشت افتاد. گم شده خود را يافته بودم. برق شادي و رضايت در چشمانم موج زد.

    عكس شهيد نيوشا به اتفاق برادرم فرج الله بود كه در جبهه با هم گرفته بودند. شرم مي كردم سرصحبت را باز كنم و از آنها تقاضاي عكس كنم. به همين خاطر براي تسلاي دل خود هر پنج شنبه مي رفتم و كنار عكس برادرم مي نشستم و به چشمان و صورت زيبايش خيره           مي شدم ،تا شايد بغض هاي فروخورده ام مجال ظهور پيدا كند. قرآن مي خواندم فاتحه مي دادم و با او درد دل       مي كردم. گاهي چنان در عمق عكس فرو مي رفتم كه متوجه صحبت ديگران نمي شدم.

    عكس ، تصوير زنده اي از برادرم بود. مثل اين بود كه در كنارم بود ، منتظر مي ماندم تا همراهم به خانه برگردد. بعد از مدتي بالاخره دل به دريا زدم و به خواهر شهيد گفتم:آيا عكس ديگري هم از برادرتان داريد كه با شهيد احمد زاده گرفته باشد؟ ( آن وقت بود كه  متوجه شدند كه من خواهر آن شهيد هستم ) و به من قول دادند كه عكس را برايم بفرستند. از شادي در پوست خود نمي گنجيدم ،حالا ديگر مي توانستم هميشه و هر وقت كه بخواهم نگاهش كنم و با خيال راحت با برادرم صحبت كنم.

    استقبال از كاروان نور به روايت خواهر شهيد


    همه منتظر بودند كه كاروان شهدا كي سر مي رسد. بال گردهايي كه حامل پيام و حضور شهيدان بودند ، محوطه را گل باران نمودند. سنگرهايي به نشانه يادبود به همراه تابوت هاي مطهر شهيدان بر فراز كاميون ها حمل مي شد . در حالي كه گارد تشييع، بالايشان با احترام ايستاده بودند. صحنه هاي زايدالوصف ؛ جذاب و روحاني بود. افرادي مشاهده مي شدند ، كه پيراهن يا دستمالي را براي تبرك به سوي كاميون ها پرتاب مي كردند و سپس آن را از زمين مي گرفتند. تعدادي هم خاك درون گوني هاي سنگربرروي كاميون ها را همچون تربت كربلا مي بوييدند و توتياي چشم خود مي ساختند. مادر شهيدان كه تصاويري از فرزندان شهيدشان در دست داشتند ،پيشاپيش كاروان در حركت بودند. ماشين گلاب پاش عطر دل انگيزي را به مشام مي رساند. در ميداني كه محل تجمع و نوحه سرايي و توقف كاروان بود ، حدود يك ساعت مداحان،مردم را در شور و حالي وصف ناشدني برده بودند. تعدادي از حال رفته بودند و بي قراري مي نمودند. مارش عزا توسط گارد استقبال نواخته مي شد و رزم برادران رزمنده در جبهه را به ياد مي آورد. من گوشه اي به تعجب فرو رفته بودم،خدايا اين چه حكمتي است ؟ اين دلدادگي مردم با مشتي استخوان پوسيده چه قدر عميق و پرمعنا است ! اين ارتباط قلبي از كجا سرچشمه مي گيرد ؟ مگر غير از اين است كه اين  در تابوت آرميدگان،براي دفاع از دين و نواميس ما به شهادت رسيده اند ؟ و در جوار قرب الهي جاي گرفته اند. رعب و التهاب همراه با خشوع و كرنش سراسر وجودم را فرا گرفته بود. نزديكي هاي غروب كاروان به سمت بوشهر راه افتاد و دوباره ما در تنهايي خود غوطه ور شديم  اما هنوز معنويات و صفاي باطني آن صحنه ها،آرام بخش روح و روان ماست.همه بايد مواظب باشيم خون شهيدان فرش راهمان نشود بلكه پرچم و چراغ راهمان باشد.

    محض رضاي خدا سلام مرا به امام برسانيد


    در عمليات محرم بچه هاي استان بوشهر در قالب تيپ امام سجاد ، مسؤول پدافند از تپه هايي بودند كه شب قبل دلير مردان اصفهاني به تصرف درآورده بودند. ساعت 4صبح «سردار تقوي » فرمانده تيپ در اردوگاه ، فرمان حركت صادر نمود. كاميون ها آماده ي حركت شدند و بچه ها پس از غسل شهادت ، مشتاقانه يكديگر را در آغوش مي گرفتند و با هم وداع مي كردند. سه الي چهار نفر از افراد مسن بنا به وضعيت شان كنار زده شدند. كه در صحنه هاي درگيري براي رزمندگان دست و پاگير نباشند. اين افراد همچون حبيب بن مظاهر مشتاق شهادت بودند . با خواندن شهادتين جلوي چرخ كاميون ها خوابيدند و گفتند: يا مرگ يا شهادت. در نتيجه آنها را هم سوار بر كاميون نمودند. در موقع حركت بچه هاي اصفهان و عبور آنها از رودخانه هاي «چم سري» و «چم هندي» متأسفانه تعدادي در آب به علت سرما و فشار زياد جريان آب ، به شهادت رسيدند. تا ساعت يك بعد از ظهر نبردي بسيار سهمگين درگرفت. شهادت اوليه جمعي از همرزمان، بچه ها را مقاوم تر نمود تا آنها با چنگ و دندان دفاع نمايند. در آن گيرودار هولناك،طلبه ي جواني را ديدم ، كه تركش خمپاره به شكمش اصابت كرده بود و دل و روده هايش بيرون ريخته بود. طوري كه با خاك و خون آميخته شده بود. با دست راست خود را به پناهگاهي مي كشيد و با دست چپ به ما اشاره پيش روي مي نمود. او با صداي حزيني مي گفت: خدا قوتتان دهد،محض رضاي خدا اگر سالم برگشتيد، سلام مرا به امام برسانيد. در راهمان لاشه ي سوخته ي تانك هاي عراقي و اجساد فريب خورده هاي بعثي به چشم مي خورد.اجساد مطهر شهداي خودمان را تا جايي كه امكان داشت ،  با نفربرها و خودروهاي تداركات به عقب حمل مي كرديم. بارش تير از زمين و هوا همه را گيج و مبهوت كرده بود موقع غروب بود كه با جايگزيني تعدادي ديگر از همرزمان،به ما دستور عقب نشيني داده شدبعد از ورود به اردوگاه طبق آماري كه گرفته شد گروهي از بچه ها زخمي يا به شهادت رسيده بودند. ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار برازجان
    وضعیت پیکر
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید