مشخصات شهید

شهید غلامعلی طوافی آزاد

5
نام غلامعلي
نام خانوادگی طوافي آزاد
نام پدر حسين
تاربخ تولد 1339/04/10
محل تولد بوشهر - دشتي
تاریخ شهادت 1362/05/02
محل شهادت پيرانشهر
مسئولیت فرمانده گروهان
نوع عضویت بسيج
شغل -
تحصیلات پنجم ابتدايي
مدفن حسين زائري
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • وصیت نامه
  • خاطرات
  • «شهيد غلامعلي طوافي آزاد» در سال 1339 (ه.ش) در روستاي «حسين زايري» – واقع در 80 كيلومتري جنوب شرقي شهرستان «خورموج» - متولد شد.غلامعلي در دوران طفوليت ،به شدت بيمار گشت تا جايي كه حتي قادر به غذا خوردن نيز نبود و به همين دليل ،شير مادر خشك شد.مادر،كودك را در آغوش گرفت و پاي پياده ،حدود 40 كيلومتر پيمود و او را نزد سيدي برد تا دست شفا بخش او ،فرزندش را بهبودي بخشد .آن سيد هم از خدا خواست تا غلامعلي را شفا دهد .ساعاتي بعد،غلامعلي به طرز معجزه آسايي، بهبود يافت.مادر خسته از راه پر مشقت،در گوشه اي به خواب رفت و در خواب ديد سيدي پودري سفيد رنگ بر پيكر او مي پاشد.مادر وقتي از خواب بيدار شد، ديد شير در سينه دارد و كودك را در آغوش كشيد و شير داد.

    غلامعلي، تحصيلات ابتدايي خود را در تنها دبستان روستا  گذراند.پس از اتمام دوران ابتدايي،همراه خانواده،به بوشهر مهاجرت كرد و دوران راهنمايي را در اين شهر آغاز نمود.

    از آنجايي كه غلامعلي نياز خانواده را احساس كرده بود و مي دانست كه به اندازه كافي بزرگ شده است كه كمك حال پدر باشد؛ عليرغم اصرار خانواده ،درس را رها كرد و در شركت «تسا» مشغول به كار شد.

    همزمان با شروع حركات انقلابي مردم،او نيز همراه با ساير جوانان در راهپيمايي ها و تظاهرات شركت كرد.در همين زمان،به دليل بيكار شدن پدر،خانواده مجدداً به روستا بازگشت اماغلامعلي به علت جنب و جوش وسيع انقلابي خود در «بوشهر» ماند و به فعاليتهاي انقلابي خود ادامه داد .بعد از پيروزي انقلاب،رسماً به عضويت بسيج در آمد و جهت طي دوره ي آموزشي،همراه ساير بسيجيان،به اردوي آموزشي «نيشابور» رفت.

    با شروع جنگ تحميلي ،غلامعلي كه درانتظار فرصتي براي خدمت به اسلام و مسلمين بودواز آمادگي رزمي كافي نيز برخوردار، فرصت را غنيمت شمرد و درسال 1360 (ه.ش)از طرف ستاد جنگهاي نامنظم ،به جبهه اعزام شد و در عملياتهاي،«طريق القدس»،«طراح»،«كرخه نور»،«چزابه»،«فتح المبين»،«بيت المقدس»،«پاسگاه زيد عراق»،«دهلران» و« والفجر 2 »،شجاعانه، جنگيدو به مدت 2 سال ،در جبهه نبرد حق عليه باطل خدمت كرد او سرانجام در عمليات والفجر 2 در حالي كه هنوز جراحات ناشي از عمليات قبل (مرحله دوم فتح «خرمشهر»)را بر بدن داشت و زماني كه مشغول انتقال مجروحين و شهدااز منطقه زير تسلط دشمن به خطوط خودي بود،در اثر اصابت گلوله به پيشاني در ساعت 24 مورخ 29/4/62 ،به درجه رفيع شهادت نائل شد.آري!تنها شهادت توانست اين دلير مرد را از ادامه فعاليت باز دارد و به جسم خسته اش اجازه دهد تا اندكي، بياسايد. ادامه مطلب
    مپنداريد آنان كه در راه خدا كشته شده اند مرده اند،بلكه آنان زنده‌اند و در نزد خداي خود روزي مي خورند.

    مرگ در حيات شما با عزت است.اينجانب غلامعلي طوافي آزاد وصيت نامه خود را به شرح زير آغاز مي كنم.

    درود بر رهبر انقلاب و درود بر رزمندگان اسلام و درود بر پدر و مادراني كه چنين فرزنداني را بزرگ كرده اند و الآن در جبهه هاي جنگ، به ستيز با كافران مي باشندو آنان را نيست و نابود مي كنند.درود بي كران بر شما اي پدران و مادران عزيز كه چنين شيراني را بزرگ كرده ايد.

    هدف من از آمدن به جبهه هاي حق عليه باطل، لبيك گفتن به رهنمودهاي امام امت و ياري نمودن اسلام و مسلمين بود.پيام من به تمام مردم قهرمان پرور ايران اين است كه هيچگاه امام را تنها نگذاريد وقدر اين نعمت الهي را بدانيد!زيرا هر كس قدر اين نعمت را نداند به عذاب الهي دچار خواهد شد.و اما كلامي هم با امت شهيد پرورمان دارم،اماممان را هميشه و در همه حال دريابيد!پيامش را به جان بخريد كه او بي شك حسين زمانمان است و ما نبايد خداي ناكرده اهل «كوفه» باشيم و به آن دسته از مردمي كه شب و روز به خاطر كمبود وسايل مورد نياز به اسلام و امام بد مي گويند،بگوييد.ترا به خدا  از اين همه خونهايي كه ريخته شده خجالت نمي كشيد؟ از برادراني كه در جبهه ها ،شب و روز در زير آتش خمپاره  و گلوله، جان باختند و جان مي‌بازند؟ پس دست از نق زدنهاي ماديتان برداريد !زندگي دو روزه را رها كنيد و آخرت را بگيريد!وحدت خود را حفظ كنيد كه با همين اتحاد شماست كه انقلاب و اسلام تحقق پيدا مي كند.

    در خاتمه، سخني هم با پدر و مادر عزيزم دارم.پدر و مادر عزيزم!در فراق من، گريه و زاري ننماييد! خلاصه بگويم ،اگر ما در اين راه كه مرگ سرخ ناميده مي شود،نمي رفتيم ، بالاخره با مرگ معمولي ازبين مي رفتيم كه براي ما بسيار ناگوار بود شما بايد افتخار كنيد كه به جمع خانواده شهدا پيوسته ايد،و خون شهيد، خوني است كه تا ابد نمي خشكد.

    والسلام عليكم و رحمه الله  بركاته

    غلامعلي طوافي آزادشب

    28/3/62

    خدايا خدايا تا انقلاب مهدي خميني را نگه دار ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    «كمك به پدر»

    اكنون،20 سال از شهادت دسته گل پدر مي گذرد و پدر هنوز وقتي از فرزندش يا به قول گفته خودش،اين وديعه الهي مي گويد، غم را از انتهاي چشمهاي خسته اش، احساس مي كني:

    -«با وجود اينكه غلامعلي سن چنداني نداشت ،متوجه استعداد شگرف او در امر تحصيل شده بودم.پس براي اينكه امكانات تحصيل براي او و ساير فرزندانم مهيا شود، به بوشهر نقل مكان كرديم .آن زمان، وضع مالي خوبي نداشـتيم و غلامعلي كه اين وضعيـت را مشاهده مي‌كرد، عـلي رغـم مـيل من، درس را رها كرد و شروع به كار نمود تا به من در تأمين معاش خانواده ،كمكي كرده باشد.من هرگز اين از خود گذشتگي را فراموش نمي كنم.»

     «رشادت»

    وقتي تو را آوردند، عشق در چهره ي بي جانت فرياد مي زد.اگر چه نمي خنديدي ولي سكوت تو سراسر لبخند بود ،لبخند تلخي به اين دنياي پوچ و بي ارزش و شايد به مردمي كه  هيچ وقت معني عشق را نفهميدند . اي كاش بودي و مي ديدي كه پدر، چقدر به رشادتهايت افتخار مي كند:

    -« زماني كه پيكر غلامعلي را آوردند ،خواستم براي بار آخر،چهره ي معصوم پسرم را ببينم.او را به من نشان دادند،هرگز فراموش نمي كنم ،گلوله به وسط پيشاني او خورده بود و از پشت سرش بيرون آمده بود.وقتي ازرشادتهايش به من گفتند ،احساس غرور كردم، وقتي فهميدم كه پسرم براي انتقال شهدا و مجروحين به منطقه اي رفته بود كه هيچ كس جرأت رفتن به آنجا را نداشته ، بر خود باليدم.او دو شبانه روز ، نخوابيده بود و حتي به دليل اصابت تركش به آمبولانس،مجبور شده بود ،چندين بار آمبولانس خود را تغيير دهد اما باز هم ادامه داد و مجروحيني را به خاك وطن باز گردانده بود كه امكان باز گشتشان نبوده .او در اين راه جان خود را داد ولي با افتخار و عزت رفت.»

    غلامعلي آنچنان شوقي براي حضور در جبهه داشت كه همگان را به تعجب وا داشته بود.ما در، اين اسوه ي صبر ،چنين مي گويد:-«زماني كه براي آخرين بار قصد عزيمت به جبهه داشت ماه رمضان بود، هنوز آثار جراحت ،در بدن او بود و از درد و رنج،به شدت در عذاب ولي چيزي نمي‌گفت. سحر همان روز ،از خواب بيدار شد و با اهل منزل خداحافظي كرد.همه ما رفتيم و استراحت كرديم.ولي خودش تا صبح نخوابيد.صبح ،دوستان و آشنايان براي خداحافظي با او ،به منزل آمدند. بعد از خداحافظي با آنها ،به كنار جاده رفت كه به «بوشهر» برود.

    از آن جايي كه اين جاده،يك جاده روستايي بود و از طرف ديگر ،ماه رمضان بود،هيچ وسيله اي پيدا نشد و او حدود دو يا سه ساعت كنار جاده ،در انتظار وسيله نقليه ايستاد ولي به نتيجه اي نرسيد.ظهر شده بود.من رفتم و به او گفتم :«حالا ديگر ظهر است بهتر است برگردي و يك روز ديگر بروي!» ولي او قبول نكرد و از من خواست در گرما معطل نشوم و به خانه برگردم.دوباره خداحافظي كرد و در انتظار ايستاد .لحظاتي بعد ،يك خودرو، ايستاد و غلامعلي به وسيله آن،به «بوشهر» رفت.چند روزي از اعزام او نگذشته بود كه خبر شهادت او را آوردند.»

     

    «بيرق افراشته»

    همسنگرم! برادرم!راهت را تا هميشه ادامه مي دهم و بدان كه تا آخرين نفس مي جنگم.دوست من!شهادتت مبارك!

    پدر غلامعلي چنين مي گويد:«غلامعلي بعد از عمليات فتح «خرمشهر» ،با منزل تماس گرفت و گفت:« از اسماعيل شبل الحكما چه خبر؟»ايشان در همان عمليات به شهادت رسيده بود-گفتم:« هنوز خبري نيست،چيزي نگفته اند.» او جواب داد:«شما مطمئن باشيد كه اسماعيل شهيد شده است.هنگام عمليات،من خود پيكرش را ديدم ،او شهيد شده بود.در كنارش بيرقي برافراشتم،با او خداحافظي كردم و به پيشروي ادامه دادم.»»

    «داماد»

    اي كاش مي دانستي كه چقدر دوست داشتم برادرم را در لباس دامادي ببينم.اگر چه دلتنگ هستم ولي ديدن پيكر تو،پيچيده در پرچم كشورمان به من غرور داد.

    برادر شهيد، چنين مي گويد:-«آخرين باري كه غلامعلي به جبهه اعزام شد،من «شيراز»در خدمت سربازي بودم.يك شب ،خواب ديدم در روستاي محل سكونتمان و در منزل ما جشن عروسي بر پاست.خيلي خوشحال شدم و پرسيدم:«جشن ازدواج چه كسي است ؟»«گفتند»:«غلامعلي.»در عالم خواب بسيار خوشحال شدم. زيرا هر وقت به او مي گفتم چرا ازدواج نمي‌كني؟ مي‌گفت: «هنوز زود است .وقت براي ازدواج زياد است.الان زمان جنگ است.»بنابراين، ديدن جشن ازدواج او ،براي همه ي ما ،آرزو يي شده بود. فرداي آن روز ،مرخصي گرفتم و به« بوشهر» آمدم،مستقيم به روستا رفتم و حال غلامعلي را پرسيدم . آنجا بود كه فهميدم خبر شهادتش را آورده اند و اطرافيان مشغول تدارك مراسم او هستند.»

     

    «جا پاي جا»

    غلامعلي مثل بقيه شهدا رفت و ما ،انسانهاي خاكي،هنوز كوله باري از گناه را بر دوش مي كشيم .كوله باري كه هرگز از ما جدا نمي شود.آنها پاك رفتند و بي آلايش !

    پدر شهيد از خوابي مي گويد كه:-«بعد از خبر شهادت غلامعلي ،يك شب خواب ديدم در راهي بسيار سخت گام بر مي دارم.به جايي رسيدم كه عبور از آنجا ،بسيار سخت بود و من نتوانستم ادامه دهم.ناگهان،غلامعلي را ديدم، به او گفتم: «من نمي توانم جلوتر بيايم.»او لبخندي زد و گفت:« اگر پايت را جاي پاي من بگذاري،به آساني رد خواهي شد.» و بعد از روي اين ناهمواري ها،به صورت طي الارض،عبوركرد.به او گفتم:«اگرجاي پاي تو بگذارم به جايي بسيار عميق پرت مي شوم.»اما او، تأكيد كرد كه پا به جاي پاي من بگذار و ترسي نداشته باش!«وقتي از خواب بيدار شدم،احساس كردم اين راه پر مشقت، كنايه از پل صراط است.»

     

    «خواب مادر»

    غلامعلي همچون پرنده اي بي قرار پر كشيد و به جايي رفت كه متعلق به آنجا بود. او آنچنان آرام گرفت كه هيچ كس،صداي بالهايش را نشنيد.

    مادر از خوابش مي گويد:-«يك شب خواب ديدم كه يك پرنده كوچك و سبز رنگ،روي ديوار حياتمان نشسته و بالهايش را براي من تكان مي‌دهد .درست مثل كسي كه مي خواهد براي بار آخر با كسي خداحافظي كند.من هم براي او دست تكان دادم و خداحافظي كردم.در عالم رؤيا،تعدادي از بچه هاي سپاه هم در كنار من بودند. آن ها به من گفتند:«اين پرنده فرزند تو است و براي خدا حافظي آمده.»

    غلامعلي اين مرد دلير كه هر گاه از همرزمانش در مورد او مي‌پرسي، از شجاعتش مي گويند و فداكاري او!هرگز ترسي به دل راه نداد و حتي در هراس انگيز ترين لحظات،آرامش خود را حفظ كرد.

    برادر بسيجي «حاج محمد ابراهيمي»از همرزمش مي گويد:«در عمليات «فتح المبين»- در منطقه ي «زعن»- يكي از برادران ارتشي،با يك خودرو،وارد محور شد و خودرو را جايي پارك كرد كه در تير رس مستقيم دشمن قرار داشت. و از آنجايي كه عراقي ها در آن ساعت(بعد از ظهر)به دليل موقعيت آفتاب ،ديد خوبي نسبت به ما داشتند، به علاوه فاصله بسيار نزديك بود، شروع به تير اندازي به طرف خودرو كردند؛شهيد طوافي كه نظاره گر اين وضعيت بود ،بلافاصله گفت:«حيف است كه اين خودرو از دست برود. به آن احتياج پيدا خواهد شد.من مي روم و آن را مي آورم.» هر قدر به او اصرار كرديم كه اين كار را نكند ،زير بار نرفت و شجاعانه به طرف آن خودرو ،رفت.در حالي كه خودرو بر اثر اصابت گلوله، شيشه جلوو عقب نداشت و بدنه آن بسيار آسيب ديده بود و همچنان زير آتش دشمن قرار داشت،بدون دست پاچگي،آن را روشن كرد و در يك سنگر تانك، جاي داد و باز گشت.»

    دوست و همرزم غلامعلي،«حاج محمد ابراهيمي،» از آخرين ديدارش مي‌گويد، غلامعلي دلاوري فرزندان بوشهر را هر چه بيشتر به ديگران نشان داد:

    «يك شب ،در محله «بنمانع» بعد از نماز وهنگام خروج از مسجد،غلامعلي را ديدم و به او پيشنهاد اعزام دوباره به جبهه را دادم.او كه تازه از عمليات باز گشته بود و هنوز مجروح بود،پذيرفت و ما به اتفاق چند تن از هم محلي ها ،اعزام شديم.-اين آخرين اعزام شهيد طوافي بود(عمليات «والفجر 2» )- ما را به غرب بردند.من راننده لودر شدم و غلامعلي ،معاونت گروهان دو از گردان كربلا را بر عهده گرفت.

    اما بعد از مدتي به دليل كوهستاني بودن منطقه و جراحت پاي او،به دستور فرمانده گروهان،وظيفه ي رانندگي آمبولانس را به عهده گرفت.خوب به ياد دارم تير ي كه در عمليات «خرمشهر» به پاي او اصابت كرده بود،در محل قوزك پايش،حفره اي ايجاد كرده بود كه آن طرف پايش از درون آن حفره پيدا بود.خلاصه اينكه ما به دليل مسؤوليتهاي جداگانه، از هـم جدا شديم تا اينكه عمليات شروع شد و من ديگر خبري از او نداشتم.بعد از عمليات و آرام شدن نسبي اوضاع،من به دنبال دوستان و هم محلي هايم مي گشتم كه يكي از رزمندگان، به من گفت:«همه بچه هاي بوشهر،شهيد شده اند.»خيلي ناراحت شدم ولي نااميد نشدم و به دنبال آنها گشتم تا اينكه موفق شدم تعدادي از آنها را پيدا كنم.از آنها ،سراغ غلامعلي را گرفتم.آنها گفتند كه از طرف تپه هاي «كله قندي» آتش سنگيني بر روي ما ريخته شد و تعدادي از بچه ها ،زير آتش ماندند و مجروح يا شهيد شدند.كسي نمي توانست براي نجات مجروحين اقدام كند اما غلامعلي با رشادت و شهامتي كه داشت زير آتش رفت و مجروحين و شهدا را به عقب آورد و در يكي از همين رفت و آمدها ،شجاعانه به شهادت رسيد.آنها مي گفتند كه آمبولانس او آنقدر مورد اصابت تير قرار گرفته بود كه جاي سالم نداشت و ما قدرت خدا را در اين واقعه ديديم.»

    هر قدر از شجاعت غلامعلي بگوييم كم گفتيم.همرزم شهيد باز از شجاعت او مي گويد:

    «شهيد طوافي» شجاع بود و دلير!هنگامي كه از طرف ستاد جنگهاي نامنظم ،به جبهه اعزام شد،جنگ هنوز تاكتيكي نشده بود و نيرو هم كم بود،بنابراين شهيد «عليرضا ماهيني» خط پدافندي را بين افراد شجاع و نترس خود،تقسيم كرده بود.افرادي مثل «شهيد اسماعيل كمان»،«شهيد حاج رضا محمدي»، خود شهيد «عليرضا ماهيني»،«حاج اسماعيل ماهيني» و «شهيد طوافي آزاد» اين مسؤوليت را بر عهده گرفته بودند.در يكي از مناطق پدافندي،«شهيد ماهيني»،بخش وسيعي از خاكريز را به «شهيد طوافي» واگذار كرده بود و او به تنهايي،از اين نقطه پاسداري مي كرد.خود شهيد طوافي آزاد تعريف مي كرد كه به علت سكوت و آرامشي كه در خط بود،در يكي از شبها،4 گشتي عراقي ،به طرف او  آمده بودند.غلامعلي صبر كرده بود تا خوب در تير رس قرار بگيرندو سپس به طرف آنها شليك كرده  و آنها را به هلاكت رسانده بود. اوموفق شده بود كه  يكي  از آنها را اسير كند و چون تحويل اسير در آن ساعت شب،امكان نداشته،آن عراقي را دست و پا بسته ،در گودالي كنار خودش قرار داده  و صبح او را تحويل داده بود.

     

    «دلداري»

    تو مردانه جنگيدي و تا آخرين نفس،به همرزمانت انديشيدي،همرزماني كه بخاطر كشور و وطنشان مجروح به روي زمين افتاده بودند.

    برادر بسيجي «علي رستمي پور» چنين مي گويد:

    مادر شهيد «يدالله دموخ» نقل مي كرد وقتي يدالله در عمليات «فتح‌المبين» شهيد شد، غلامعلي كه در همان عمليات ،همراه يدالله بود.در حالي كه روي ويلچر نشسته بود و به شدت مجروح شده بود،به منزل ما آمد و گفت: «مادر!هيچ نگران نباش!يدالله در راه حق شهيد شده است.او قبل از شهادتش،  به من گفته بود كه مي دانم شهيد مي شوم و تو زنده مي ماني.شهيد شدن تو در عمليات بعدي است و سفارش كرد كه سلامش را به شما برسانم.» «اين حرف يدالله به واقعيت پيوست و غلامعلي در عمليات بعدي،در غرب كشور،به شهادت رسيد.»

    «شهيد طوافي آزاد يكي از دستياران و مشاوران عملياتي« شهيد عليرضا ماهيني» در ستاد جنگها ي نامنظم بود اما هيچ گاه،اين موضوع را عنوان نكردو دوستان و همرزمان او هم هيچ گاه، متوجه اين مسؤوليت نظامي او نشدند.چون خود شهيد،نه در ظاهر و نه در گفتار ،اين موضوع را بروز نمي داد. بعد از شهادت «عليرضا ماهيني» فرمانده جنگهاي نامنظم «بوشهر» و در نهايت انحلال ستاد جنگهاي نامنظم با شهادت «شهيد چمران» اوهمچنان مانند قبل فردي ساده و متواضع باقي ماند.پيگيري او در ارسال كمك هاي مردمي از پشت جبهه به منطقه و تقسيم آن، در مناطق عملياتي و پي گيري وضعيت نيروها در مناطق عملياتي مختلف،همگي مؤيد روح متواضع و بلند ايشان است.غلامعلي هميشه به فكر خدمت بود.»

     

    همرزم شهيد «سيد امير ريشهري»

    بعداز باز گشت شهيد طوافي آزاد از منطقه عملياتي «خرمشهر» در حالي كه به سختي در آن عمليات مجروح شده بود.نقل مي كرد: «ما در گردان امام حسين(ع)تي المهدي، بوديم و در مرحله دوم عمليات «خرمشهر» در منطقه «حسينيه» در حال پيشروي بوديم.

    خيلي راه رفتيم ولي به مواضع دشمن نرسيديم تا اينكه هوا روشن شد.نخلستانهايي جلو ما بودندويك نفر در آن نخلستان بود،از او سؤال كرديم:« اينجا چه منطقه اي است؟»او گفت: «اينجا نخلستانهاي اطراف «بصره» است.» آن مرد از اينكه اين همه رزمنده ي ايراني ديده بود ،وحشت كرده بود. با بيسيم تماس گرفتيم و منطقه را تشريح كرديم و آنها به ما دستور عقب نشيني دادند.دراين هنگام، درگيري شروع شد و نبرد سختي بين ما و عراقي ها در گرفت.در اينجا بود كه «شهيد طوافي» زخمي شد و تير به قوزك  و چند جاي ديگر پايش اصابت كرد و ديگر قادر به ادامه حركت نبود.

    شهيد طوافي،در آن شرايط،خود را ميان شهدا مخفي كرد و از خون پا به صورت ماليد در همين زمان،يك عراقي ،از عقب،با سوت و نغمه،به طرف آنها آمد و بالاي سر هر شهيد، يك گلوله به بدن شهيد زد؛ وقتي بالاي سر شهيد طوافي رسيد، گلوله‌اي نزد و به جاي آن، يك لگد محكم به پهلوي او زد و عبور كرد.شهيد بيان مي كرد:« بعد ازاينكه چند متري  دور شد، اسلحه خود را كه زيربدنم پنهان كرده بودم، خارج كردم و به طرف او شليك نمودم.سپس با مشقّت فراوان و طي مسافتي حدود 1500 متر، سينه خيز و به كمك يكي از همرزمان به خطوط خودي رسيديم.»

    «خاطرات شهيد»

    همرزم شهيد «عبدالرسول عالي حسيني» خاطره اي را از «شهيد غلامعلي طوافي آزاد» بيان مي كند:

    - « در مرحله دوم عمليات «بيت المقدس» نيروهاي عمل كننده ،اعضاي يكي از گردانهاي اعزامي از «بوشهر» بودند.(گردان امام حسين) شهيد غلامعلي طوافي نيز يكي از همرزمان ما دراين گردان بود.عمليات،در نيمه هاي شب، آغاز شد و آنها به قصد نفوذ به خط دشمن ،از محور جنوب شرقي «خرمشهر»- محور «شلمچه»- حركت كردند و تا حدود 10 كيلومتر،به خاك عراق پيش رفتند.به لطف خدا،در آغاز،عمليات با موفقيت طي شد.قرار بود اين عمليات،يك عمليات گمراه كننده باشدو ما،با معطوف كردن توجه آنان به اين محور،عمليات اصلي را كه «تلخ ياران حميديه» بود،در محوري ديگر انجام دهيم.

    در حين عمليات، نيروهاي خودي، به محـاصـره نيروهاي عـراقي درآمدند. تعدادي از بچه ها،موفق به شكستن محاصره ي دشمن شدند و از محاصره‌ي نيروهاي عراقي خارج گشتند.اما «شهيد غلامعلي طوافي»،به دليل اينكه جزء نيروهاي آخر دفاعي در اين عمليات بودند،در محاصره شديد گرفتار شد.تعداد زيادي از همرزمان غلامعلي،به شهادت رسيدند و او خود،از ناحيه قوزك پا مجروح شد.ما از مجروحيت او اطلاعي نداشتيم تا اينكه زماني كه از پشت خاكريز با دوربين در حال بررسي شهدا بوديم، متوجه شديم «شهيد طوافي آزاد»، سينه خيز در حال حركت است اما به دليل شدت جراحات،توان چنداني نداشت.« اسماعيل ماهيني» به من گفت:«رسول!مي تواني بروي و غلامعلي را بياوري؟»من هم با كمال ميل قبول كردم.اسلحه خود را كنار گذاشتم و به سرعت به طرف شهيد غلامعلي رفتم.آن موقع شهيد بين نيروهاي عراقي و خودي و در زيرآتش سنگيني قرار داشت.وقتي به شهيد رسيدم، خون زيادي از او رفته بود و كاملاً ناتوان گشته و نمي‌توانست حركت كند. پس او را به دوش گرفتم و از آن محل، تا خاكريز خودي كه حدود 250 متر بودبا سرعت دويدم.احساس مي كردم خدا به من تواني مضاعف داده بود تا بتوانم به همرزمم كمك كنم.» ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار حسين زائري
    وضعیت پیکر
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید