مشخصات شهید

شهید غلامعلی احمدنیا

89
نام غلامعلي
نام خانوادگی احمدنيا
نام پدر حسن
تاربخ تولد 1338/06/06
محل تولد بوشهر - بوشهر
تاریخ شهادت 1365/11/03
محل شهادت شلمچه
مسئولیت فرمانده گردان
نوع عضویت پاسدار
شغل پاسدار
تحصیلات ديپلم
مدفن بوشهر
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • خاطرات
  • شهید هدایت احمدنیا در سال 1338 در خانواده ای مذهبی و متدین در شهر بوشهر دیده به جهان گشود وی تحصیلات خود را تا پایان دروان متوسطه با موفقیت به پایان گذرانید. شهید احمد نیا که زندگی پربارش توام با ایمان و اخلاص و پاکی و هدفش خدا وقرآن بوده و همگام با مردم ایران و خیل جوانان به مبارزه با طاغوت پرداخته و تا سرنگونی دشمن از پای ننشست همچنان پا به پای انقلاب پیش آمد در تحسن ها و اعتصابهای دوران انقلاب همچون قطره ای در دریای بیکران می خروشید تا اینکه انقلاب باشکوه اسلامی به یاری خدا و رهبری ابر مرد تاریخ امام امت و جوانان و مردم به پیروزی رسید و برای پاسداری از کشور و خون شهیدان و آرمانهای مقدس انقلااب اسلامی با عده ای دیگر از پاک باختگان انقلاب گروه ضربت تشکیل دادند و شب  روز از خاک پاک ایران به پاسداری پرداختند و همچنان به مبارزه با کوردلان منافق مشغول بودند.

    در همین راستا با تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در در سال 58 به فرمان حضرت امام خمینی (قدس سره ) ایشان به استخدام سپاه پاسدارا ن در آمده و لباس مقدس پاسداری را به تن کرد و همچنان شب وروز را وقف پاسداری از اسلام وقرآن می نمود و در یک لحظه را حتی به خود اختصاص نمی داد وبا شروع جنگ تحمیلی برای پاسداری و نگهبانی از اسلام و کشور به جبهه های جنگ اعزا م شد وی در سمت های فرماندهی گروهان گردان در اکثر عملیاتها شرکت داشت وبیشتر روزها ی زندگی اش رادر منطقه های جنگی می گذراند و از غرب تا شرق تا جنوب کشور در عملیاتهای گوناگون شرکت داشتند دوستانش از شهامتها و ایثارگریهایش بسیار گفته اند در زمان جنگ ایشان سرازپا نمی شناخت می گفت تا بعثیها را از کشور نرانده ایم آرام نمی نشینم تا اینکه در سال 65 بعنوان فرمانده گردان کمیل در عملیات کربلای 5 در منطثه شلمچه چون پرنده ای سبکبال به ندای امام حسین (ع) لبیک گفت و با عده ای دیگر  از رزمندگان عزیز که نام نیکشان در دفتر تاریخ بشریت نقش بست و چون گلی پرپر در باغ گلستان شهدا جاوید گشتند و حاصل عمر ایشان دو فرزند بنامهای عبدالرحمن وزینب می باشد که ایشان نیز در سنگر مدرسه به تحصیل مشغول می باشند و سرانجام پس از 12 سال مفقودیت در خاکهای گرم شلمچه سپس در تاریخ 22/10/77 بردوش مردم حزب الله بوشهر تشییع و سپس درکنار تربت پاک و همرزمان شهیدش در گلزار شهدا بهشت صادق به خاک سپرده شد.

      ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    راوي:خواهر شهيد«زندگي‌نامه»

    من معصومه احمد نيا، خواهر شهيد «هدايت احمدنيا» هستم. پدر و مادرم، با هم اقوام بودند و در«چاه تلخ» ( يكي از روستاهاي بوشهر ) زندگي شيريني را شروع كردند. شغل پدرم، كشاورزي بود و در باغي، نزديك «چاه تلخ» كار مي كرد. اسم اين باغ«چاه خره» بود و به همين خاطر آن محل را «چاه خره» مي گفتند. پدر و مادرم، درآنجا در خانه‌ي كوچكي، زندگي‌شان را آغازكردند. ما همه همانجا متولد شديم. ما چهار فرزند بوديم. چند سال بعد، بعلت اينكه كار پدرم رونقي نداشت، به شهر بوشهر آمديم و در آنجا زندگي كرديم. آن موقع «هدايت» چهار يا پنج ساله بود. من دو سال از هدايت بزرگتر هستم. وقتي به بوشهر آمديم، پدرم كارگري مي‌كرد. پدرم، اهل تقوا بود و هميشه مواظب بود كه روزي حلال، به خانه بياورد.

    «هدايت» به مدرسه ي «22 بهمن» مي رفت و از نظر درسي دانش آموز ممتاز و زرنگي بود و بدون تجديد و با نمره خيلي خوب، قبول مي شد. او روح مستعد و كنجكاوي داشت و هميشه، هنگام درس خواندن، راديو را هم، كنارخودش قرار مي داد.

    از همان كودكي، خيلي شجاع و نترس بود. نماز را از نُه سالگي خواند. گويي تمام خوبي ها، در وجود او منعكس شده بود. خيلي پايبند دين و مذهب بود و هميشه رعايت واجبات را مد نظر داشت.

    تابستان‌ها كه مدرسه تعطيل مي‌شد، «هدايت» براي اينكه پول تو جيبي خودش را تأمين كند، در بازار كار مي‌كرد و اگر آشنايي در بازار مي ديد، با شرم زايدالوصفي، خودش را مخفي مي كرد! بعضي وقت‌ها مادر شوهرم، به شوخي به او مي‌گفت: «هدايت!» تو كه در بازار كار مي كني، يك آدامس هم، براي من بياور!

    «هدايت» هم با سادگي خاصي مي گفت: اگر آدامس بخرم، پول هايم كم مي شود و مادرم دعوايم مي كند. آن زمان، او خيلي بچه بود، ولي با اين وجود، اهل اسراف نبود و پول هايش را بيخودي خرج نمي‌كرد.

    «هدايت» از مادرم، خيلي حساب مي برد و حرف شنوي، داشت. او روح لطيفي داشت و بسيار به خانواده اهميت مي‌داد و هميشه درخانه، كمك كار مادرم بود. زماني كه مادرم در منزل نبود،«هدايت» وسائل غذا پختن را آماده مي‌كرد، يا خانه را جارو مي زد .خيلي اخلاق خوبي داشت و هيچ وقت، پدر و مادرم را ناراحت و دلگير نمي كرد.حتي همسايه ها و اقوام هم از او راضي بودند. بسيار شوخ طبع و مهربان بود. هيچ وقت، نديدم هدايت به كسي، اذيت و آزاري برساند.

    «هدايت» اهل احترام به بزرگترها بود. از جبهه كه مي آمد، اول به مادرم سر مي زد و بعد به خانه خودش مي رفت. وقتي مي خواست به جبهه برود، با من خداحافظي مي كرد و هر وقت هم، از جبهه بر مي گشت، به  سراغ من مي آمد.

    اوايل انقلاب بود، كه ديپلم گرفت و چون در جريان انقلاب، پرونده اش گم شده بود، مجبور شد، يك سال اضافه تر، درس بخواند. تا اينكه مدرك ديپلمش را گرفت.

    جريان انقلاب كه پيش آمد، يك روز مادرم، «هدايت» را فرستاده بود كه نان بخرد و او دير كرده بود، غروب شده بود و به خانه بر نگشته بود. مادرم گريه كنان، نزد من آمد. با نگراني گفتم : مادر اتفاقي افتاده؟ گفت: «هدايت» رفته نان بگيرد و  هنوز بر نگشته !

    سه روز او را پيدا نكرديم. هر جا مي گشتيم او را نمي ديديم، تا اينكه بعد از سه روز آمد و گفت: من با بچه ها در راهپيمايي شركت كردم و گارديها ما را گرفته بودند و سه روز بازداشت بوديم. در اثر شكنجه پايش شكسته بود، اما به مادرم نگفت كه پايش، آسيب ديده!  چند روزي خانه ي ما آمد و من، از او نگه داري كرد تا بهبود يافت.

    بعدها برايم تعريف مي كرد كه:«گارديها دنبالمان مي دويدند و ما هم در خانه‌ها پنهان مي شديم. و هر وقت هم كه ما را مي گرفتند به طرز وحشتناكي كتكمان مي زدند»  او مي گفت: گارديها ما را روي زمين، مي خواباندند و آب يخ روي ما مي ريختند و با پا  ما را لگد كوب مي كردند.

    بعد از جريان انقلاب بود كه وارد سپاه شد . قبل از اين كه به جبهه برود، براي ثبت نام دروس طلبگي، به تهران رفته بود و ما از آن اطلاعي نداشتيم و با شروع جنگ، ديگر به كلاسهاي طلبگي نرفت و به جبهه اعزام شد. بعدها كه شهيد شد، مدارك ثبت نام كلاس طلبگي اورا  براي ما آوردند و ما آن موقع، فهميديم كه او قصد طلبه شدن را داشت .

    هر وقت مي خواست به جبهه برود، مادرم به او مي گفت: من طاقت ندارم، به جبهه نرو ! اما اومي گفت: مگر من با بچه هاي ديگر، چه فرقي دارم؟! من هم بايد به جبهه بروم! اما من و مادرم طاقت دوري او را نداشتيم و هر وقت به جبهه، مي رفت پشت سرش گريه مي كرديم.

    هميشه براي رفتن به جبهه، ما را در جريان مي گذاشت و بي خبر نمي رفت. ولي تازماني كه در جبهه بود، براي ما نامه نمي نوشت. تا اينكه خودش به مرخصي مي آمد.خيلي عاشق جبهه بود و دفاع از مملكت و انقلاب را بر هرچيزي، ترجيح مي داد. خيلي حرف شنو بود. فقط در مورد جبهه بود كه، هر چه به اواصرار مي‌كرديم كه نرود، نمي پذيرفت.خلاصه! خيلي به جبهه، علاقه داشت. من هر وقت، صداي مارش عمليات را از راديو مي شنيدم، دلم خيلي مي گرفت و  با دلتنگي مي زدم زيرگريه! و براي او و ديگر رزمندگان اسلام دعا مي كردم. «هدايت» روحيه بالايي داشت و هر وقت از عمليات، برمي گشت، بسيار خوشحال بود.

    من و «هدايت» رابطه بسيار نزديكي با هم داشتيم و خيلي با هم انس داشتيم. يكروزكه تازه، خانه خريده بو،د به من گفت: چرا به خانه ما نمي آيي؟! من گفتم: بچه ها كوچك هستند و با هم دعوا مي كنند!

    با همان نگاه مهربانش به من خيره شد و گفت:مگردعواي بي غل و غش بچه هامان، بايد بين ما فاصله بيندازد؟ غصه شيطنت بچه ها را نخور! اگر خطايي كردند، خودم تنبيهشان مي كنم.

    بعد از عمليات كربلاي پنج، تا مدتها از«هدايت» بي خبر بوديم، اما عطر خاطراتش، تمام روزهايمان راآكنده بود و من بين خودم و او، اصلا"فاصله و هايلي احساس نمي كردم.«هدايت» همه جا حضور داشت و در و ديوارخانه پر بود از حضور روحاني او، بعدها فهميديم، مفقودالاثر شده! و بعد از چند سال كه تنها پلاكي، از او آوردند، چيزي ته دلم شكست! هنوز هم، شهادت او را باور نمي كنم. هنوز هم، منتظر آمدنش هستم. از او تنها يك پلاك و يك شيشه عطر به جا ماند!

    «هدايت» از سال 1365 تا سال 1378 مفقودالاثر بود و در همين زمان، مادرم فوت كرد. بعداز مفقود شدن هدايت، مادر خيلي دلتنگي و بيتابي مي كرد. يكماه آخر عمرش هم كه روي بستر افتاد و نمي توانست حتي غذا بخورد! فقط چشمهايش، باز بود و مدام به بيرون خيره مي شد و مي گفت: منتظر «هدايت» هستم كه بيايد و او را ببينم و بعد بميرم! بارها او را به خواب ديدم، با آن قد رعنا و چشمهايي كه هميشه يك دنيا مهرباني با خود داشت. ديدن برادرشهيدم، در عالم رويا هميشه روحم را آرام مي كرد.

    محوطه بازي نزديك خانه مان بود كه چند درخت نخل هم، در‌آن محوطه، وجود داشت. زير درخت ها رفتم و به خدا التماس كردم كه «هدايت» را بخواب ببينم. همان شب خواب ديدم،  در همان محوطه، هدايت» مشغول قدم زدن است.. من ايستاده بودم تا او را ديدم، با صداي بلندي خدا را شكر كردم و با خودم  گفتم: يعني من بيدارم و اين واقعيت دارد؟! و«هدايت» گفت: بله! ومن از خوشحالي گريه مي كردم كه يكدفعه بيدار شدم .

    يكبار هم، وقتي، تمام گروه اسرا آمدند و «هدايت نبود» خيلي بيقراري مي كردم! تا اينكه، يك شب خواب ديدم كه پدرم، عصازنان از ته كوچه آمد وبه من كه رسيد، با نگراني گفت: شما مرا كشتيد! شما مرا از بين برديد! و من از اين كلام پدر، فهميدم كه او نيز در آن دنيا، منتظر  بازگشت «هدايت» از اسارت بود.

    يكبار هم، خواب ديدم كه  مادرم در يك باغ بزرگي نشسته و با اندوه قليان مي كشد. قبل از شهادت« هدايت» هم، يكبار خواب ديدم كه مادرم در كوچه كنار خانه مان، داشت به طرف خانه ما مي امد و يك هندوانه هم توي دستش بود، ولي يك لنگه از دمپايي اش پايش نبود! به او گفتم: مادر يك لنگه دمپاييت كجاست؟ او گفت : نمي دانم كجا افتاده وگم شده!!  و تعبير اين خواب همان شهادت «هدايت» بود.

    يكبار هم،« هدايت» خودش خواب ديده بود كه پسرش دارد، درآب غرق مي شود و او مي رود كه نجاتش بدهد، اما خودش غرق مي شود. و وقتي روحاني گردان خواب او راتعبير كرد بهش گفت كه  «شهيد مي شوي!».

    «هدايت» و خوبي هايش هيچوقت از ذهنم پاك نمي شود. هنوز هم صداي گرم و مهربانش در گوشم مي پيچد كه مي گفت: «زندگي يعني جهاد!»

     

    همسر شهيد«زهرا بنيادي»:

    من زهرا بنيادي همسر شهيد «هدايت احمدنيا» و خواهر شهيد «عبدالرحمن بنيادي» هستم. من در سال 58 در سپاه بوشهر به عنوان مددكار خانواده ي شهداء خدمت مي كردم و به خانواده هاي شهدا سركشي مي كردم . آن موقع تازه سپاه تأسيس شده بود و من همانجا با «هدايت» آشنا شدم . شهيد «هدايت» زودتر از من در سپاه خدمت مي كردند . من به اين صورت وارد سپاه شدم كه يك روز آقاي «محمد علي هوشمند» كه جزو گروه ضربت سپاه بود به خانه ي ما آمد و گفتند: ما يك نفر خانم دستگير كرده ايم و براي تحقيقات به شما احتياج داريم.

    چون از قبل مرا مي شناختند، به من اعتماد داشتند و من به اين صورت وارد سپاه شدم و در خدمت خانواده شهدا قرار گرفتم . آن زمان كمتر كسي بود كه اجازه دهد دخترش وارد سپاه شود، چون مكاني نظامي بود. ولي با اين وجود من وارد سپاه شدم و هر وقت مشكلي پيش مي آمد كه بايد به دست خواهران حل مي شد ما‌آنجا آماده‌ي خدمت بوديم . من اوايل انقلاب هم با وجود مخالفت پدرم، در راهپيماييها شركت مي كردم.

    زمانيكه وارد سپاه شدم، از سپاه حقوقي دريافت نمي كردم و به صورت في سبيل الله كار مي كردم . از سال 58 وارد سپاه شدم تا سال 63 كه ازدواج كردم و به علت بيماري از سپاه بيرون آمدم، چون براي سركشي به خانواده هاي شهداء مي بايست مسافتهاي زيادي را طي مي كرديم و بنابراين  نتوانستم بيشتر خدمت كنم. در سپاه كه بودم، از صبح تا ظهر آنجا كار مي كرديم. من و همكارم عاشقانه  خدمت مي كرديم، حتي بعضي وقت ها، عصر يا شب هم اگر مشكلي پيش مي آمد، ما مي بايست به سپاه بر مي گشتيم و هيچگونه چشمداشتي هم به حقوق نداشتيم .

    همانطور كه گفتم، نحوه ي آشنايي من با شهيد در سپاه بود، ولي قبل از آن هم، ايشان با برادرم «عبدالرحمن» كه شهيد شده دوست بودند و درفعاليت  سياسي شركت مي كردند و حتي با هم همكلاس هم بودند. ما كم و بيش همديگر را در راهپيمايي‌ها مي‌ديديم. ولي هيچ احساسي نسبت به او نداشتم و او را مانند ساير دوستان برادرم مي ديدم.

    وقتي وارد سپاه شدم، ابتدا آقاي «هوشمند» مسئول ضربت بودند و بعد آقاي «منظري» اين مسئوليت را پذيرفتند و به دليل آشنايي خانوادگي كه با من داشتند، هر جا مأموريت مي رفتند، من هم با ايشان بودم. «هدايت» هم در همان قسمتي كه ما كه فعاليت مي كرديم، مشغول بود و امور مربوط به اتاق خواهران، مثل آوردن غذا نيز به عهده ايشان بود. در آنجا بود كه كم كم با هم آشنا شديم. ابتدا به برادرم گفته بود كه: «مي خواهد براي خواستگاري بيايد» ولي من مخالفت كردم و او بعد از مدتي دوباره به خود من مراجعه كرد و خواستگاري كرد كه بعد از يك سري صحبت ها كه من با ايشان نمودم، جواب مثبت به ايشان دادم.

    «هدايت» در سپاه، خيلي مردانه و دليرانه كار مي كرد و همان طور كه در وصيت نامه اش گفته بود كه: «مردان مرد در جبهه حق، از نامردان جدا مي شوند» واقعاً صحت داشت و خود او نمونه بارز اين گفته بود.

    زماني كه از من، خواستگاري كرد، با وجود اينكه من يك سري مشكلات داشتم و گفتم: حالا تصميم به ازدواج ندارم، او مي گفت:هر موقع كه شما تصميم گرفتيد، من آماده هستم! آن زمان  چند نفر از دوستانش نيز از من خواستگاري كرده بودند،اما او به من گفت: قبل از هر چيز، شما بايد به من جواب بدهي! من هم، بعد از تحقيقات و شناخت بيشتري كه از شخصيت ايشان به دست آوردم به ايشان جواب مثبت دادم. به هر صورت ما با هم ازدواج كرديم. آن زمان او جوان بيست ساله اي بيشتر نبود، ولي به اندازه ي يك مرد پرتجربه، شعور مذهبي و شجاعت داشت.

    يكبار من از ايشان پرسيدم كه: نام شما قبلا" «غلامعلي» بوده، چرا اسمت را عوض كرده‌اي؟ او گفت: من حالا هم، غلامِِعلي هستم، ولي چون هدايت شدم، اسمم را «هدايت» گذاشتم.خلاصه او خودش اسمش را تغيير داده بود. من هم بعد از ازدواج او را «هدايت» صدا ميزدم، ولي خانواده‌اش اورا «غلامعلي» صدا مي‌زدند.

    بعد از اينكه من به او جواب مثبت دادم و با هم به توافق رسيديم . او با  پدر و مادر و خواهر و شوهرخواهرش به خانه ي ما براي انجام مراسم خواستگاري آمدند و بعد از يك سري صحبت ها كه پدرم با من كرد، من به او گفتم: من موافق هستم و او از نظر من تأييد شده است . و حتي برادرم شهيد «عبدالرحمن» هم خيلي موافق بودند و ايشان را تأييد كردند .

    او از مال دنيا هيچ نداشت، ولي همين براي من كافي بود كه او مردي خدايي بود. خانواده‌ي ما قاعدتاً مهريه را سنگين نمي‌گرفتند و با توافق من و هدايت، ده هزار تومان و يك شاخه نبات و يك جلد كلام ا… مجيد را مهريه قرار داديم و ازدواج ما خيلي ساده برگزار شد من هم در خريد از او توقعي نداشتم حتي زماني كه به من 30 هزار تومان پول داد و گفت: برو براي خودت طلا بگير!من مخالفت كردم و او در جواب اعتراض من گفت:اين طوركه نمي‌شود! تو مي‌خواهي با هزار اميد، به خانه‌ي من بيايي!

    با دلخوري گفتم: همه‌ي اميد من تو هستي و همين قدر كه همدم و مونسم باشي و قدم به خانه‌ام بگذاري،  يك دنيا براي من ارزش دارد. خيلي دوست داشت، النگو بخرم ولي من نپذيرفتم و گفتم: بهتر است پولي را كه مي‌خواهيم صرف خريد طلا كنيم، به خريد  وسائل و لوازم زندگي‌مان اختصاص دهيم. خلاصه طي يك مراسم ساده و بوسيله يك ماشين تاكسي پا به خانه‌ي آن‌ها گذاشتم. ازدواج ما سال 1359صورت گرفت.

    وقتي به خانه آن‌ها وارد شدم، بعداز مدت كوتاهي با شخصيت متعالي و منش والاي ايشان آشنا شدم و طي سال‌ها زندگي با او درس‌ها آموختم.

    «هدايت» همسر بي نظيري بود و الگوي ايشان، حضرت علي (ع) بود. ما زندگي خيلي ساده‌اي داشتيم. حتي يكبار كه يكي از آشنايان، به خانه ي ما آمده بود، آنقدر تحت تاثير سادگي زندگي ما قرارگرفت كه موقع خداحافظي در حاليكه، اشك در چشمانش حلقه زده بود، به ما گفت: شما زندگي بي آلايش وساده اي داريد، من به حال شما خيلي غبطه  مي خورم! شما چيزي از مال دنيا نداريد، اما در زندگي شما، معنويت خاصي  وجود دارد كه آدم را به فكر وامي دارد! شما زوج خوشبختي هستيد و من از اين بابت غصه مي خورم كه چرا همچون شما نيستم! من خانه مستقل و لوازم شيك و قشنگي دارم ولي به اندازه شما احساس خوشبختي نمي كنم.

    ما آن موقع كه تازه ازدواج كرده بوديم، در منزل پدرشوهرم، در يك اتاق كوچك كه حتي يك فرش نه متري هم، براي آن بزرگ بود، زندگي مان را شروع كرديم. با وجود مشكلات مادي، اصلا" احساس ناراحتي نمي كردم، چون خـداوند به من گوهري عـطاء كرده بود كه نظير و مانند نداشت و من از اين بابت خدا را هميشه شاكرم.خيلي آقا بود، خيلي مخلص بود و من در كنار او كمبودي احساس نمي كردم. هر وقت هم حقوق مي گرفت، آنرا دودستي تقديمم ميكرد!

    جبهه كه بود، هميشه دلواپس ما بود كه چطور زندگي را مي گذرانيم .  هميشه مي گفت: زندگي  من مال تو است و خودت هر طورصلاح مي داني آن را بچرخان!

    حتي پول تو جيبي اش را هم  بر نمي داشت! هميشه مي گفت: من كه در جبهه به پول احتياج ندارم، هر چي هست پيش خودت نگهدار.

    دو ماه از ازدواج ما گذشته بود كه جنگ آغاز شد و هواپيماهاي عراقي فرودگاه را بمباران كردند. از همان روز، هدايت را كمتر مي ديدم . بعد از ازدواجمان من در مأموريت ها همراه او مي رفتم و او مخالفتي از بابت كار كردن من نداشت و من قبل از ازدواج با او شرط كرده بودم كه من دوست دارم در فعاليت هاي اجتماعي شركت كنم و شما از اين بابت نبايد مخالفتي داشته باشي و او نيز پذيرفته بود.

    او مي دانست كه من في سبيل الله در سپاه كار مي كنم ولي برايش اهميتي نداشت و مي گفت: من به درآمد تو كاري ندارم! و به همين خاطر ما اكثراً با هم به مأموريت مي رفتيم و او از اين بابت ممانعتي به عمل نمي آورد و مي گفت: چون علاقه داري كه در اين وادي، فعاليت كني، من با تو مخالفت نمي كنم و تا هر زماني كه خواستي به فعاليتت ادامه بده.

    حقوق آن زمان او سه يا چهار هزار تومان بود و ما از حقوق ايشان راضي بوديم و زندگي را مي گذرانديم.حتي پدر و مادر و برادر ايشان هم با ما زندگي مي كردند. اولين فرزند ما سال 1361 به دنيا آمد كه در اثر مشكل تنفسي كه داشت فوت كرد. دومين فرزندمان سال 1362 به دنيا آمد و پسر بود. نام او را «عبدالرحمن»كه اسم برادر شهيدم بود، گذاشتم و«هدايت» هم موافق بود و هميشه مي‌گفت: اگر چند فرزند پسر داشته باشم، بايد نام يكي از آن ها را «عبدالرحمن» بگذارم. رابطه ي ايشان با خانواده ي من خيلي خوب بود و ايشان آنقدر سطح فكر بالايي داشتند و انسان ممتازي بودند كه سرمشق و الگوي همه ما بود.

    پدر و مادرم، علاقه ي بخصوصي به او داشتند، چون خيلي متواضع بود و احترام مي گذاشت و با همه ي اقوام خوب بود. رابطه ي «هدايت» با برادرم «عبدالرحمن» رابطه اي برادرانه بود. خيلي به هم انس داشتند. هر دو مرد جبهه بودند و عاشق جهاد اما منطقه ي خدمت آنها يكي نبود. «عبدالرحمن» در شوش خدمت مي كرد. «هدايت» تعريف مي كرد و مي گفت: شبي كه عمليات «فتح‌المبين» در شرف وقوع بود، «عبدالرحمن» و خداخواست شكريان و چند نفر از بچه هايي را كه در آن عمليات شهيد شدند ديدم. صورتشان، نوراني شده بود و مشخص بود كه آن ها شهيد مي شوند. از طرفي ناراحت بودم كه آن ها را از دست مي دهيم و از طرف ديگر هم خوشحال بودم كه راهي كه آن ها مي روند، راه اسلام و خدا است و ما همه آرزوي آن را داريم و به حال آن ها غبطه مي‌خورديم و اتفاقاً در آن عمليات  بود كه «عبدالرحمن» شهيد شد.

    اولين بار كه« هدايت» مي خواست، به جبهه برود، به من اطلاع داد و نشستيم با هم صحبت كرديم و او گفت: من تو را به خدا مي سپارم، مواظب پدر و مادر و خواهرم باش! او خيلي گمنام رفت، حتي به خانواده اش هم، نگفت كه مي‌خواهد به جبهه برود. و اين بار دو ماه طول كشيد تا از جبهه برگشت.

    او مرتب، براي ما نامه مي نوشت. نامه هاي او در مورد وظايف رزمندگان و وظيفه‌ي ما، در پشت جبهه بود. همچنين در مورد معاني آيات  قرآن كه به جنگ و رزمندگان مربوط مي شد، مي نوشت. نامه هايش را توسط  دوستانش، براي ما مي‌فرستاد. نامه‌هاي او معاني خاصي داشت و من خيلي خوب، رمز آنها را مي‌فهمم! «هدايت» هميشه در نامه هايش اهداف و دغدغه هاي بزرگش را شرح مي‌داد. او در نامه هاي زلالش، با من كه تمام وجودم، از محبت او مي سوخت، احوالپرسي خاصي مي كرد و درخصوص بچه ها، خيلي سفارش مي كرد. هميشه مي‌گفت: «با آنها خوب تا كن! و خوب تربيتشان كن! هيچوقت هم دوست نداشت كه در امر تربيت خشونتي به كار رود.

    پسرم«عبدالرحمن» آن موقع سه ساله بود و «هدايت» طوري با او رفتار كرده بود كه خيلي از پدرش، حرف شنوي داشت. اگر «هدايت» مي گفت: «عبدالرحمن» بشين! او مي نشست! علاوه بر اينكه با بچه ها، دوست بود، ولي در تربيت آنها كوشا بود. هيچ وقت هم، به بچه ها كتك نمي زد و نظرش اين بود كه: «كتك بچه را گستاخ مي كند»

    وقتي جنگ شروع شد و او به جبهه رفت و از خانواده دور شد، نبودش تأثير زيادي روي من گذاشت و احساس كردم همه چيزم را از دست داده‌ام! روزي كه به فرودگاه بوشهر حمله شد و «هدايت» مي خواست، فوري از خانه به سپاه برود، من نتوانستم طاقت بياورم و دنبالش رفتم. او خيلي به من علاقه داشت و من هم بعد از ازدواجمان، چنان به او علاقه‌مند شده بودم كه نمي‌توانستم دوري او را تحمل كنم او هميشه مي‌گفت: اين‌قدر كم‌طاقت نباش! من به تو گفته بودم كه تو با يك  آدم معمولي ازدواج  نكرده‌اي! تو با يك سرباز ازدواج كرده‌اي! بنابراين، بايد تحملت زياد باشد. با دلخوري مي‌گفتم: وقتي نباشي، خيلي تنهام! مي‌خنديد و مي‌گفت: تو تنها نيستي! پدر و مادرم و پدرو مادرت و از همه مهمتر، خدا كنار تواست. «هدايت» خيلي عاشق جبهه بود و هميشه مي‌گفت: مرا تشويق كن! تا بتوانم در راهي كه مي‌روم موفق باشم و اگر مرا تشويق نكني نمي‌توانم خدمتي بكنم!

    وقتي به جبهه مي رفت، خيلي دلتنگ مي شدم، اما به خداي مهربان توكل مي‌كردم و از او مي خواستم كه به من صبر و تحمل بدهد. واقعاً هم خدا  كمك كرد و توانستم دوري او را تحمل كنم. با خودم مي گفتم: خيلي از زنهاي ديگر، وضعيتي مشابه من دارند وبا وجود بچه و هزار و يك مشكل ريز و درشت،  تحمل مي كنند، پس من هم مي توانم!

    «هدايت» هميشه مي‌گفت: «همه زن و بچه دارند» اگر كسي به جبهه نرود و به فكر زندگي اش باشد، پس چه كسي بايد از اسلام و كشور دفاع كند؟

    با اين وجود به جبهه كه  رفت، مريض شدم و تنوانستم به كارم ادامه بدهم و از سپاه بيرون آمدم. وقتي هم برگشت، خيلي خوشحال شدم. ده روز مرخصي داشت. آن موقع هر كسي از جبهه بر مي گشت، خانواده اش گوسفندي قرباني مي كرد. ولي «هدايت» مي گفت: اين كار درستي نيست! دوستان ما در جبهه دارند شهيد مي شوند، ما اينجا از خوشحالي گوسفند قرباني كنيم؟! وبخاطرهمين هيچ وقت سور نمي گرفتم.

    من توي نامه به او نوشته بودم كه مريض هستم و وقتي هم آمد،  متوجه نشد. تا اينكه عصر همان روز، يكي از دوستانم به او گفت:زهرا مريض شده، مگر تو نمي داني؟! «هدايت» جواب داد: نه! ولي مي بينم كه رنگ و رويش زرد شده است! او از بس دور و اطرافش شلوغ بود، متوجه حال من نشده بود، چون وقتي كسي از جبهه بر مي گشت، خانواده ي رزمندگان ديگر، با يك دنيا صفا و صميميت، به ديدارش مي آمدند و احوال فرزندشان را مي‌پرسيدند. به همين خاطر«هدايت» درست متوجه حال من نشده بود و وقتي فهميد با دلواپسي پرسيد؟ دكتر هم رفته‌اي؟

    به او گفتم: بله! ولي هنوز خوب نشده ام. وهمان زمان بود كه يك مأموريت برايش پيش آمد و مي خواست به تهران برود، مرا هم با خودش برد . و ده روز مرخصي اش را صرف من كرد.

    بعدها هم كه از جبهه بر مي گشت، در بچه داري به من، خيلي كمك  مي‌كرد و بچه ها را نگه مي داشت. آخه! آن موقع بچه ها كوچك بودند و من هم دست تنها!! بيرون كه مي رفتيم، يكي از بچه ها را بغل مي كرد و آن يكي هم دست من بود مهمان هم كه داشتيم، خيلي كمك حالم بود و حتي در پاك كردن ماهي هم به من كمك مي كرد. مي‌گفت: آشپز خوبي نيستم! اما بچه داري‌ام عاليه!

    به شوخي بهش گفتم: بيا توي آشپزخانه تا قليه ماهي ياد بگيري و در جبهه براي بچه ها درست كني! با معصوميت هميشگي اش مي گفت: ما آنجا سبزي و وسايل مخصوص قليه ماهي نداريم! اگر غذاي ما را  ببيني، به آن نگاه هم نمي‌كني! و ما بعضي وقت ها،  ناچار مي شويم كه علف يا نان خشك كپك زده بخوريم!

    روي هم رفته اخلاق و رفتارش در خانه خيلي خوب بود و من بعضي وقت ها عصباني مي‌شدم و مي‌گفتم: تا وقتي در جبهه هستي كه تو را نمي‌بينيم! وقتي هم در خانه هستي! دائم كنار دوستانت هستي!  پس كي مي‌خواهي به بچه‌هايت رسيدگي كني؟ كي براي ما وقت مي‌گذاري؟ و«هدايت» با مهرباني مي‌گفت: وقتي جنگ تمام شد، اگر زنده ماندم هر چه بخواهيد، انجام مي‌دهم. گاهي كه عصباني مي‌شدم، سكوت مي‌كرد و يك گوشه مي‌نشست و شروع مي‌كرد به كتاب خواندن، وقتي كه آرام مي‌شدم مي‌آمد و دستش را روي شانه‌هايم مي‌گذاشت و با يك دنيا مهرباني مي‌گفت: آرام شدي؟ درد دلت خالي شد؟!   لج مي‌كردم و هيچي نمي‌گفتم! بعد سرش را مي‌آورد جلو و به شوخي مي‌گفت: حالابزن! توي سرم! بزن ديگه!! با بغض مي‌گفتم: اين چه حرفي است كه مي‌زني؟! چرا وقتي عصباني‌ام جواب نمي‌دهي؟ با خنده مي‌گفت: اگر من هم جوابت را بدهم، دعوا مي‌شود! ولي اگر يك نفر اين وسط ساكت بماند، زندگي شيرين مي‌شود و آرامش به خانه بر مي‌گردد.

    شهيد«هدايت» خيلي آقا بود، خيلي ماه بود.  هيچ وقت عصباني  نشد و هيچ وقت با من تندي نكرد. اخلاص خاصي داشت و هيچوقت از مسئوليتش، در جبهه حرفي  نمي‌زد و حتي وقتي هم به عنوان فرمانده انتخاب شد، مي گفت: من خادم بسيج هستم.

    هر وقت به او مي گفتم: در جبهه با بسيجي ها هستي! خانه هم كه مي‌آيي با بسيجي ها هستي! با نگاهي كه بك دنيا معني داشت، مي گفت: بسيجي ها نعمت ما هستند. و آنقدر به جبهه و بسيجي ها علاقه مند بود كه انگار، به آنها تعلق داشت. نه اينكه نسبت به ما بي احساس باشد، ولي خودش را وقف آنها كرده بود و مي گفت: من از دنيا چيزي نمي خواهم و زندگي را براي شما تا آنجايي كه سختي نكشيد، تهيه كرده‌ام. من از خدا فقط يك چيز مي‌خواهم. هميشه هم  آخر نمازهايش ميگفت: « من توفيق شهادت»

    او از برنامه هاي كاري اش در خانه صحبت نمي كرد . زندگي كوتاهي داشتيم و چيزهايي كه از او ياد گرفتم، بعدها در زندگي براي تربيت «عبدالرحمن» و«زينب» بكار بردم و واقعاً مؤثر بود . خيلي سفارش به تربيت بچه‌ها مي‌كرد و دوست داشت آنها نمونه باشند. الحمدالله تا حالا كه موفق بوده‌ام و از بچه‌ها راضي هستم. وقتي«زينب» ( فرزند دومم ) به دنيا آمد، پدرش جبهه بود. همان موقع، عمليات «والفجر 8» بود و ما سراغي از«هدايت» نداشتيم و فكر مي‌كرديم كه شهيد شده. هيچ خبر يا نامه‌اي از او نداشتيم، موقع وضع حملم كه شد، پدر و مادرم مرا به بيمارستان بردند و با وجود مشكلاتي كه پيش آمد، الحمدالله به خير گذشت و خدا كمك كرد كه بچه سالم بماند. مادرم اسم او را فاطمه گذاشت.

    يكماه بعد نامه اي از او به دستم رسيد. نامه هم متعلق به قبل از عمليات بود. در آن «هدايت» قيد كرده بود كه وقتي فارغ شدي! اگر بچه پسر بود، اسم او را «زين العابدين« و اگر دختر بود، «زينب» بگذاريد. و ما مجددا"  با خانواده صحبت كرديم. مادر«هدايت» مي گفت: «فاطمه» را تغيير ندهيد!

    ولي پدرم گفت:حتما" «هدايت» چيزي مي دانسته كه اين نام را انتخاب كرده است.و ما دوباره همان نامي را كه «هدايت» گفته بود، يعني«زينب» را انتخاب كرديم. پدرم مي گفت: حتماً آن زمان «هدايت» مي دانسته كه شهيد مي شود و مي‌خواسته كه اسم فرزندش، نام دو پيام رسان كربلا باشد .

    بعد از يك ماه و اندي «هدايت» از جبهه آمد قضيه را كه برايش تعريف   كرديم، گفت: «فاطمه» هم اسم خوبي بوده! خنديدم وگفتم: ما ديگر همان چيزي كه خودت مي‌خواستي انجام داديم. او هم رفت و شناسنامه دخترم را به نام«زينب» گرفت.

    هر وقت از جبهه برمي گشت، در مراسم شهداء شركت مي كرد و به مادران شهداء سر مي‌زد. من هم همراه ايشان مي‌رفتم. مثلاً مراسم شهيد «خوشبخت» كه «هدايت» در آن حضور داشت و در مراسم روضه‌ي مسجد و سينه‌زني شركت كرد و مرا هم با وجود دو بچه‌ي كوچك با خودش برد.

    فداكاري‌هاي او را ما از طريق دوستانش مي‌شنيديم و چه فداكاريي بالاتر از اين كه او  جانش را در راه خدا هديه كرد و فداكاري‌هاي ديگر در برابر اين فداكاري،خيلي كوچك و بي‌ارزش هستند.دوستانش مي‌گفتند:او در جبهه شجاعت بي‌نظيري داشت و با وجود اين كه فرمانده بود و خيلي راحت مـي‌توانسـت، فقط دستور صادر كند، اما هميشه خودش از بچه‌ها جلوتر حركت مي‌كرد. حتي وقت غذا خوردن تا بچه‌ها غذا مي‌خوردند، او چيزي نمي‌خورد و شروع مي‌كرد به آب دادن به بچه ها!.

    شبهاي عمليات، يا مانور، جلوتر از همه حركت مي كرد. و در آخرين لحظه هم در كانالي كه مي جنگيدند، تا آخرين نفر، ايستادگي كرد و با وجود اينكه مي توانست برگردد، ولي مقاومت را ادامه داد، تا اين كه به شهادت رسيد.

     

    همكار شهيد«حاجي‌زاده»:

    شهيد «هدايت احمدنيا» از همكاران من بود. با هم به مأموريت مي‌رفتيم. ايشان برخورد اجتماعي خيلي خوبي داشت. گاهي وقت‌ها مرا «ابوذر» صدا مي‌زد. من هم به او مي‌گفتم: «من لياقت چنين چيزي را ندارم.» او خيلي اهل شوخي بود و در ماموريت‌ها، نگهباني‌ها وگشت‌هاي سپاه اكثر مواقع با هم بوديم. سال 59 كه به جبهه اعزام شديم، ايشان، گروه بعد از ما بودند كه به جبهه آمدند و حدود يك هفته مانديم. يادم است كه يك روز به من گفت: حاجي‌زاده! مي‌خواهم تو را بكشم! و من هم در جوابش گفتم: شوخي نكن!

    او در سنگر، روبروي من ايستاد و تفنگش را رو به من كرد و ماشه را فشار داد. يك تير با سرعت تمام به طرف من آمد و از كنار گوشم رد شد. در حالي كه حسابي جا خورده بودم، ديدم كه يكدفعه خودش روي زمين افتاد و غش كرد. او خشابي در تفنگ نگذاشته بود و به همين خاطر خيال مي‌كرد كه تفنگش خالي است، ولي يك گلوله در تفنگ مانده و به طرف من شليك شده بود. وقتي بالاي سرش رفتم و آب به صورتش زدم و او را به هوش آوردم و گفتم: نگاه كن! من حاجي زاده هستم! و سالم هم هستم. وقتي به من نگاه كرد گفت: اگر اتفاقي براي تو افتاده بود من مي مردم! چون علاقه خاصي
    به من داشت. بعدها رفت به لشكر فجر و من در تيپ حضرت امير درجراحي بودم. هنگام عمليات آمد و فرمانده گردان شد. او دعاي كميل را با حالتي خـاص و روحانيت بخصوصي مي خواند، به طوري كه همه را تحت تاثير قرار مي داد. ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار بوشهر
    وضعیت پیکر مشخص
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید