مشخصات شهید

شهید غلامرضا سیاه منصوری

78
نام غلامرضا
نام خانوادگی سياه منصوري
نام پدر نجف
تاربخ تولد 1349/08/09
محل تولد بوشهر - دشتستان
تاریخ شهادت 1364/11/27
محل شهادت ام القصر
مسئولیت رزمنده
نوع عضویت بسيج
شغل دانش آموز
تحصیلات سوم راهنمايي
مدفن برازجان
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • وصیت نامه
  • خاطرات
  • زندیگنامه شهید
    شهيد غلامرضا سياه منصوري در تاريخ 8/8/49در روستاي بي برا (وحدتيه) از توابع بخش سعدآباد دشتستان ديده به جهان گشود.شهيد در همان كودكي و نوجواني بسيار سخاوتمند، بخشنده ، بي ريا وبي تكبر بود او 15 سال سن بيشتر نداشت.امّا در اين سن كم روحي سرشار از عشق به خدا و امام امت داشت . همواره سعي او بر اين بود كه بتواند خدمتي در اين راه براي رضاي خدا بكند.شهيد سياه منصوري ، جواني با محبت و باگذشت بود و نسبت به اطرافيان احترام خاصي مي گذاشت . او گذشته از اين كه با بزرگترها برخوردي خوب و مؤدبانه داشت با كودكان نيز رفتاري با عطوفت داشت كه هنوز هم كودكان گذشته و جوانان امروز ياد و نامش را بر زبان دارند.حتي يك بار هم نشد كه كسي از او برنجد و يا شكايتي داشته باشد . او نمي توانست ببيند كه يكي از دوستان يا همكلاسي هايش لباس كهنه و مندرس بر تن داشته باشد و لباس او نو باشد.پس از گذراندن دوران ابتدايي دوران راهنمايي را در مدرسه شهيد حمزه برازجان شروع نمود.سال اول و دوم راهنمايي را با موفقيت پشت سر گذاشت،پس از اتمام سال دوم راهنمايي از آنجا كه انقلاب و حساسيت آن را با تمام وجود لمس كرده بود درس را رها كرد و از طرف بسيج به محلهاي آموزشي اعزام شد.قريب 2 ماه در شهرستان كازرون و شيراز آموزشهاي لازم را فرا گرفت و در تـاريخ (29/3/64) عـازم جبهه حـق عليه باطل گرديد تا تاريـخ 19/7/64 بر عليه بعثيون كافر جنگيد و مأموريتش را به پايان رساند،و به آغوش گرم خانواده اش بازگشت.بعد از اين كه از جبهه برگشت كلاس سوم راهنمايي را مجدداً شروع نمود از آنجا كه بدن كوچكش گنجايش روح بلندش را نداشت بار ديگر به ياري معبودش شتافت.از خانواده اجازه خواست.به اوگفتند:صبر كن بعد از تعطيل شدن مدرسه برو ولي آيا مي توان عاشقي را كه معشوقش در انتظار اوست با وعده و وعيد و يا حتي زنجير مهاركرد.او با شنيدن اطلاعيه سپاه پاسداران مبني بر اعزام كاروان كربلا خودش را در دنياي ديگر مي ديد و همان لحظه با اين دنيا وداع گفت.در تاريخ 18/11/64 همراه كاروان به جبهه اعزام شد و در ناوتيپ امير المؤ منين(ع) در گردان حضرت زينب (س) و به عنوان بي سيم چي يكي از گروهانهاي گردان حضرت زينب (س) مشغول خدمت شد و سرانجام در عمليات پيروزمندانه والفجر 8 در تاريخ 27/12/64 در هنگام عمليات و پيشروي در جاده فاو ام القصر جان خود را در طبق اخلاص براي معشوق خويش خداوند متعال گذاشت و به معبودش تقديم كرد. ادامه مطلب

    وصيت نامه شهيد:
    با سلام و درود به پپيشگاه مقدس امام زمان(عج) ونائب بر حقش امام خميني ، وصيت نامه خويش را آغاز مي كنم.اكنون كه تمامي جهان بر عليه اسلام بپا خواسته اند بر ما واجب است كه از كيان اسلام و دستاوردهاي انقلاب اسلامي پاسداري كنيم.اينك بنده با كاروان پر توان حسيني مي روم تا كربلاي معلي را آزاد كرده و دشمن دين و انسانيت را به زباله دان تاريخ بيافكنم. امروز بايد دوشادوش رزمندگان اسلام و در امتداد وتداوم خط شهداء بجنگيم تا دشمن را تسليم كنيم. من ننگم مي شود كه در خانه بنشينم ودر كنار رزمندگان اسلام بر عليه استكبار جهاني نجنگم.
    اي امت حزب الله و هميشه در صحنه اين پيكار مقدس بايد تا سرحد منزل به مقصود برسد.هميشه پيرو خط امام باشيد تا رستگار وموفق باشيد ، مبادا امام را تنها بگذاريد، بايد هميشه در صحنه باشيد ، در نماز جمعه وجماعات شركت كنيد و در برنامه هاي اسلامي حضور بهم رسانيد. با حفظ اسلام، نگهباني و عضو بسيج شدن ، خود را در ادامه راه شهداء،با خانواده شهداء شريك كنيد.منافقين وملحدين چپ و راست را مهلت توطئه ندهيد وآنها را مجازات كنيد .ومن از تمامي دوستانم تقاضا مي كنم كه در ادامه راه شهداء كوشا باشند و جبهه را فراموش نكنند.اي مادر گراميم:گر چه تو خيلي زحمتها برايم كشيدي تا مرا به اينجا رساندي ولي امروز دفاع از دين خدا لازم است. پس تورا به خدا مرا حلال كن و زينب وار پاك و مقاوم وصبور باش . ومبادا در شهادتم گريه و شيون كني چرا كه من عاشقانه اين راه پر خير و بركت را انتخاب كرده ام.اي پدر زحمتكش و ارجمندم خداوند به تو اجر و پاداش وعزت عنايت نمايد اميدوارم مرا ببخشي و حلال كني گرچه فرزند خوبي براي شما نبودم. برادرانم و خواهرانم مقاوم وصبور باشيد و راهم را ادامه دهيد و در صحنه انقلاب هميشه حضور داشته باشيد. همه اقوام و فاميلها را سلام مي رسانم و از همه مي خواهم كه مرا عفو كنند، گر چه تقصير و گناهي نكرده ام ،شما مرا ببخشيد.خداحافظ اي پدر ومادر و برادر و خواهرانم و فاميلها و اقوام و دوستان خداحافظ اي همشهريان،خداحافظ اي شهر شهادت، برازجان.
    به اميد پيروزي هر چه سريعتر رزمندگان پر توان اسلام.
    با تقديم احترام
    غلامرضا سياه منصوري

    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    خاطرات مادر شهيد:
    نام شهيد را پدرش انتخاب كرد بخاطر اينكه اسم عمويش بود و اولين فرزند خانواده بود او به همه علاقه داشت و هميشه خوش اخلاق بود،ديدگاهش نسبت به سپاه خوب بود وقتي از وحدتيه به برازجان آمديم كوچك بود،كلاس چهارم دبستان بود و از كودكي با برادرش مجيد به مسجد مي رفت و در سن 15 سالگي بود كه به جبهه رفت و مشوقش خودش بود وكسي كارش نداشت و خبر شهادتش را خليل حيدري و حاج منصور آوردند وقتي كه آمدند به منزل خبر دهند پدرش سر كار بود سئوال از پدرش گرفتند.گفتم: اينجا نيست سر كار است. گفتم:چه شده است به من بگوئيد چيزي نگفتند و رفتند، من فهميدم كه خبري است هر چه اصرار كردم كه به من بگويند نگفتند.با ماشين لانكروز آمده بودند.بعد به خانه حيدري رفتم و با التماس از آنها خبر شهادتش را فهميدم.شش ماه جبهه بود ،دوبار در فاصله هر سه ماه يك باربه خانه آمد.بار اول كه از جبهه برگشت مي خواست به مدرسه برود كه مدير مدرسه گفت جا نداريم.پدرش هر كاري كرد مي گفتند نمي شود، صندلي كم داريم.پدرش رفت يك صندلي خريد به مدرسه برد . و در مدرسه با دوستانش هماهنگ كردكه دوباره به جبهه برود آن دوستان عليرضا، جعفر وغلام جدي و محمد آذرگون بودند كه با هم به جبهه رفتند .

    خاطرات پدر شهيد:
    غلامرضا را به علت نبودن صندلي و گذشتن مهلت ثبت نام در مدرسه ثبت نام نمي كردند ولي من با اصرار و حتي خريد يك صندلي براي مدرسه او را به هر نحو ثبت نام كردم ، ولي بعد از مدتي با دوستانش هماهنگ كرد كه با هم به جبهه بروند.با برادرش مجيد به مدرسه مي رفت وقتي كه مجيد از مدرسه برگشت مادرش از او سئوال نمود كه غلامرضا كجاست؟مجيد گفت: رفت با بچه ها فوتبال،من هم حرفش را باور كردم ولي چند ساعت گذشت و غلامرضا نيامد . دوباره به مجيد گفتم كه غلامرضا كجا رفته،به من بگو. قسمش دادم ، گفت:دوستانش رفتند بوشهر كه بروند جبهه او هم با ماشين عبوري رفت كه برود جبهه. او در عمليات والفجر8 در فاو به شهادت رسيد . من هم خوشحال هستم كه پدر شهيد واز خانواده شهداء هستم.
    وقتي خبر شهادت غلامرضا را آوردند من سر كار بودم،آنهايي كه خبر را آورده بودند وقتي ديده بودند من در خانه نيستم به مادر غلامرضا چيزي نگفته بودند كه همين مراجعه آنها مادر غلامرضا را به فكر انداخته بود كه براي غلامرضا اتفاقي افتاده است.به همين خاطر به منزل حيدري مي رود و التماس مي كند كه آنها ناچار اين خبررابه او مي دهند .ولي مادرش با خوابي كه ديده بود تقريباً منتظر چنين خبري بود .
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار برازجان
    وضعیت پیکر
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید