مشخصات شهید

شهید غلامرضا دبیر

55
نام غلامرضا
نام خانوادگی دبير
نام پدر عباس
تاربخ تولد 1344/07/01
محل تولد بوشهر - دشتستان
تاریخ شهادت 1363/12/21
محل شهادت شرق دجله
مسئولیت تك تيرانداز
نوع عضویت پاسدار
شغل پاسدار
تحصیلات دوره ابتدايي
مدفن بي براء
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • وصیت نامه
  • مصاحبه
  • خاطرات
  • زندیگنامه شهید

    غلامرضا دبير فرزند عباس در نهم مهر ماه سال چهل و چهار هجري شمسي در خانواده اي متدين و مؤمن در وحدتيه  ( بي براء ) چشم به دنياي خاكي باز كرد . غلامرضا تنها پسر خانواده بود كه با تولدش نور اميد و عشق در زندگي  پدر و مادرش  دو چندان شد . از همان ابتدا خلق خوش و پاكي ضمير در نهادش نمايان بود.

    چون پدر به كار كشاورزي مشغول بود و در سختي به سر مي برد او نيز در تأمين مخارج خانواده در كنار پدر تلاش و كوشش مي كرد . ابتداي كودكي را با همه ي احترامي كه از طرف والدين به او مي شد با سخت كوشي آغاز كرد تا به تن پروري نپردازد و مزه ي كار را بچشد .

    پدر و مادر او را با احكام و فرايض ديني آشنا ساختند و او در انجام واجبات از هيچ كوششي دريغ نمي ورزيد . هميشه سعي  مي كرد نماز خود را اول وقت ادا كند .

    مادر او را به مكتب خانه مي فرستاد تا با قرآن اين كتاب هدايت آشنا شود و هر چه بيشتر رموز و اسرار عالم هستي را دريابد . با ورود به دوره ابتدايي تحصيلي عملاً خود را براي يادگيري علم و دانش آماده مي كند . خانواده در اين راه هر چه در توان دارند براي او انجام مي دهند . او نيز تا سال چهارم ابتدايي را با موفقيت پشت سر مي گذارد . عدم تمكن مالي و ناتواني پدر در تأمين مخارج خانواده مسئوليت او را دو چندان مي كند ناچار جهت امرار و معاش و كمك به خانواده به كارگري در محل مي پردازد ، وقفه اي تحصيلي برايش ايجاد مي گردد و تنها نان آور خانواده ي كوچك خود كه پدر و مادر و خواهرش اعضاي آن هستند مي شود .

    سن سيزده سالگي او مصادف شد با پيروزي شكوهمند انقلاب اسلامي و او با مرحله جديدي از زندگي خود روبه رو شد عشق به خميني سراسر وجودش را فرار مي گيرد و با همان سن كم در راهپيمايي هاي محل شركت فعال مي يابد .

    با تشكيل ارتش 20 ميليوني جهت دفاع از ميهن اسلامي به نداي امام لبيك گفت  و در بسيج محل فعاليت خود را شروع كرد با حضور در پايگاه محل و آموزش اسلحه و نگهباني و … خود را آماده ي دفاع از دست آوردهاي مهم انقلاب مي كند و در اين راه از هيچ كوششي دريغ نمي ورزد .

    سال 62 خوشيدي ازدواج مي كند و همان سال به عنوان پاسدار وظيفه ي سپاه عازم جبهه ي جنوب مي گردد و با حضور خود دينش را به ميهن ادا كند .

    پس از سه ، چهار روز كه كنار خانواده بود براي بار سوم به جبهه جنوب اعزام شد . شرق دجله شاهد رشادتهاي رزمندگان غيور ايراني است عمليات بدر  با رمز يا فاطمه الزهراء ( س ) آغاز مي شود . غلامرضا دبير جواني غيور و دلير در اين عمليات جانانه جنگيد و در تاريخ 21/12/63 بر اثر اصابت تركش دشمنان به سر جاودانه گرديد و به خيل شهداي خميني پيوست . ( پدر و مادر شهيد نيز پس از شهادت فرزند دار فاني را وداع گفتند تا در كنار فرزندشان بيارامند . روحشان شاد ) ادامه مطلب
    غلامرضا وصيت نامه خود را در تاريخ هيجدهم دي ماه سال شصت و سه اينگونه مرقوم داشت :

    بسم رب الشهداء و الصدقين

    « ولاتحسبن الذين قتلوا في سبيل ا… امواتاً بل احياءعندربهم يرزقون . »

    هرگز گمان مبر كساني كه در راه خدا كشته مي شوند مردگانند بلكه زنده اند و نزد خدا روزي داده مي شوند .

    اي آشناي پاك

    بانگي بلند كن

    تا بشكند سكوت

    تا كه بلرزد نهان

    اينكه خميني است رهبر مستضعفان .

    اين بنده حقير و گناهكار بنا به فرمايشات پيغمبر و امامان وظيفه اي را كه بر عهده من است پيام و وصيتي است به عرض امت شهيد پرور ايران مي رسانم . آري اگر كربلا نصيبم شد چه بهتر و اگر شهادت هم نصيبم شد چه بهتر .

    اي اسلام عزيز اي كاش صدها جان داشتم و همچون حسين در راهت مي دادم كه اين جانها در مقابل حسين هيچ ارزشي ندارد .

    اگر شهادت در راه خداوند نصيبم شد كه افتخار است خداوندا شهادت من را بپذير با شهداي بدر و احد و كربلا محشورم بگردان اي حسين (ع) در آن زمان نبوديم تو را ياري كنيم ولي در اين زمان مي جنگيم و پيش مي رويم و فرزند تو را ياري مي كنيم .

    پيامي دارم به ملت شهيد پرور ايران كه مبادا در رخت خواب ذلت بميرد كه مرگ با عزت بهتر از زندگي با ذلت است .

    اي مردم دست به دست يكديگر دهيد تا كاخ ستمگران و شياطين را واژگون كنيد .

    پيامي دارم به اهالي وحدتيه ( بي براء ) اگر خداوند شهادت را نصيبم كرد مرا كنار شهيدان وطن خودم يعني وحدتيه ( بي براء ) : در كنار پسر عمويم مرتضي سمفاني ، علي مزارعي ، حمزه شجاع ، محمود بنوي و سيد عسكرها به خاك بسپاريد .

    وصيتي دارم به پدر و مادرم . خدا كند كه مرا حلال كنيد زيرا زحمتهاي زيادي براي من كشيده ايد و نتوانستم جبران آنها را بكنم . از بستگانم مي خواهم كه فرزندم عباس را حسين وار در آغوش خودتان بگيريد و به او درس قرآن بياموزيد و او را در مدرسه بگذاريد تا در آينده بتواند به كشور عزيز خودش خدمت كند .

    از مردم مي خواهم كه براي من لباس سياه نپوشيد و برايم گريه و زاري نكيد زيرا كه احتياج به گريه و زاري ندارد .

    از خواهرم مي خواهم كه مرا حلال كند زيرا در كوچكي او را زحمت دادم و پيش او شرمنده هستم كار نمونه اي براي او انجام ندادم از خانواده خودم مي خواهم كه مرا حلال كنند

    وسايل منزل چيزي ندارم و اگر از مال دنيا قليل وسايلي است ، به پسرم واگذار مي كنم .

    از دايي ام مي خواهم كه مرا حلال كند و از اقوام و خويشان مي خواهم كه مرا حلال كنند از كساني كه نخل در كنار نخل پدرم دارند مي خواهم مرا حلال كنند زيرا كه نادان بودم و شايد كار خلافي از من سر زده باشد و از همسايگان و تمام دوستان و رفيقان مي خواهم مرا حلال كنند .

    والسلام مورخه 18/10/63 پاسدار وظيفه غلامرضا دبيري .

    شرق دجله لاله روييدست از خون « دبير »

    صوت تكبيرش به گوش باد پيچان ياد باد ادامه مطلب
    همسرش از قول مادر شهيد مرحومه ملكي آذري مي گويد : « غلامرضا را خيلي دوست داشتم چون او را از خدا خواسته بودم و او تنها پسرم بود كه خدا به من هديه كرده بود . سعي مي كردم بخاطر اين موهبت او را با ديانت و ايمان پرورش دهم به همين دليل هر وقت نماز مي خواندم او در كنارم به نماز مي ايستاد دعا كه مي كرد دستانش را بالا مي گرفت . ادامه مطلب
    همسرش در مورد او مي گويد : هنوز هيجده سالگي خود را تمام نكرده بود كه به همراه خانواده اش به خواستگاري من آمدند . از متانت و وقار غلامرضا و سادگي و صفاي پدر و مادرش خوشم آمد با ميل و رغبت ازدواج من و او صورت گرفت چهره ي خندان و گفتار نيكويش هيچ وقت از يادم نمي رود . در آن حال و هواي كه جوانمردان اين مرز و بودم ميدان سخت كازار و رزم را به زندگي راحت خانه ترجيح مي دادند آن عزيز نيز هم در دوران سربازي و هم پس از آن به جبهه رفت پسرم عباس (محمدجفر ) وقتي متولد شد ، پدرش به نبرد با دشمن مشغول بود بعد از سه ماه كه از تولد فرزندمان مي گذشت از جبهه برگشت و چند روزي همراه ما بود به او گفتم : باز هم مي خواهي بروي ؟ لبخند ملايمي بر لبانش بست : « اگر جواناني مانند من نروند چه كساني بايد جلوي دشمن بايستند !؟ » گفتم : تازه پسرمان نياز به محبتهاي تو دارد . بمان . نمي خواهم دست كسي غير از تو روي سرش كشيده شود . مي ترسم  آخرين جملاتي كه گفت اين بود : « به خدا توكل كن . شهادت لياقت مي خواهد اگر نصيب من شود كه بزرگترين افتخار است . تو هم بايد افتخار كني . به پسرم هم ياد بده كه در اين راه گام بردارد . »

    شب قبل از شهادت همسرش در عالم خواب مي بيند كه جمعيت زيادي در منزلشان جمع مي شوند اتومبيل سفيد رنگي وارد مي شود : « ديدم دو نفر از اتومبيل پياده شدند در حالي كه شخصي درون پتو پيچيده شده بود از آن بيرون آوردند از بين جمعيت او وارد كردند و آوردند توي اتاق . نگاه كردم ديدم غلامرضا است در حالي كه يك دست و يك پاي خود را از دست داده بود . چهره اش خيلي نوراني شده بود . گفتم چه شده ؟ چرا اينطور شده‌اي؟ نه دستي نه پايي گفت : « من كه خوبم ، آنجا عزيزاني بودند كه خاكستر شدند ) صبح كه از خواب بيدار شدم صدقه دادم . احساس خوبي نداشتم مي دانستم براي غلامرضا اتفاقي افتاده است . بارها از او شنيده بودم كه به خدا توكل كن . از خدا خواستم او را سلامت بدارد تا اين كه كمي آرام شدم ، روز بعد ساعت ده صبح بود .

    داشتم پسر شش ماهه ام را شير مي دادم . مادر غلامرضا هم داشت نان مي پخت . خوابم را براي او هم گفته بودم هر دو نگران بوديم . مادر مرتب گريه مي كرد مي گفتم : « گريه نكن با گريه كار درست نمي شود » مي گفت : « نگرانم مي ترسم براي بچه ام اتفاقي افتاده باشد » ناگهان صداي در بلند شد . و رفتم در را باز كردم ديدم مرحوم حاج آقا شجاع روحاني محترم شهر پدر شهيد حمزه و آقاي اسماعيل اسماعيلي زاده هستند . سلام كرد . گفتم بفرمائيد : بفرمائيد منزل خودتان است . ديدم اتومبيلي نيز بيرون پارك شده و دو خواهر محجبه از آن پياده شدند آنها هم وارد شدند گفتم : حاج آقا خير باشد چه شده ؟ ! آقاي اسماعيل زاده حرفم را قطع كردند و گفت : مادر غلامرضا كجاست ؟ مشهدي عباس تشريف دارند ؟

    يا ا… يا ا… من در حالي كه پسرم را در آغوش گرفته بودم و او گريه مي كرد يكي از خانمها گفت : به بچه شير بده كمي با پسرم بازي كردم حاج آقا شجاع و آقاي اسماعيل زاده داشتند با مادر غلامرضا صحبت مي كردند كه ناگهان صداي ضجه و زاري او بلند شد همان لحظه درك كرده بودم خوابم تعبيير شده بود . گفتم چه شده ؟ مادر گفت : « هر چه مي خواست بشود شد ، ديگر چيزي نفهميدم » ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار بي براء
    وضعیت پیکر مشخص
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید