مشخصات شهید

شهید علی اكبر افشون

31
نام علي اكبر
نام خانوادگی افشون
نام پدر خضر
تاربخ تولد 1343/01/01
محل تولد بوشهر - بوشهر
تاریخ شهادت 1361/01/01
محل شهادت رقابيه
مسئولیت رزمنده
نوع عضویت بسيج
شغل كارگر فني
تحصیلات دوره راهنمايي
مدفن بوشهر
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • وصیت نامه
  • خاطرات
  • ولاتحسبن الذین قتلوا فی سببیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون(قرآن کریم)

    کسانیکه در راه خدا کشته میشوند مرده مپندارید بلکه آنان زنده اند ونزد پرودگار خویش روزی میخورند.

    مختصری  شرح حال زندگینامه شهید علی اکبر افشون عضو بسیج سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بوشهر

    شهید علی اکبر افشون در سال 1343 درروستای باغک از توابع بوشهر دریک خانواده ی متوسط و مذهبی چشم به جهان گشود و از همان دوران کودکی از تحرک خاصی برخوردار بود .

    تحصیلاتش را تا کلاس سوم ابتدایی در همان روستا گذراند و بعد همراه خانواده اش به بوشهر آمد و دربوشهر به تحصیلات خویش ادامه داد.

    با اوج گیری انقلاب بعلت عشق بسیاری که به اسلام و رهبری امام داشت اورا به صف تظاهر کنندگان مردمی کشانید و با تمام نیرو و عشقی که بخدا و رهبری به انقلا ب داشت به مبارزه بر علیه مزدوران پهلوی پرداخت و پس از پیروزی انقلاب هنگامیکه امام خمینی فرمان بسیج را صادر نمود برادر شهیدمان جزو اولین افرادی بود که در بسیج برای دستاورد های انقلاب و حفظ وحراست از انقلاب اسلامی ثبت نام نموده و هنگامیکه جنگ بر کشور عزیز اسلامیمان تحمیل شد او با کسب اجازه از پدر ومادرش از سنگر مدرسه برای دفاع از اسلام و حیثیت مسلمین عازم جبهه های حق علیه باطل شد وبه ندای امام خود لبیک گفت و پس از چندین بار حضور در میادین و نبرد علیه متجاوزین و سرانجام در عملیات بزرگ و غرورآفرین فتح المبین که منجر به آزاد سازی قسمت وسیعی از سرزمین اسلامیمان شد در تاریخ 2/1/61 به لقاء الله پیوست. ادامه مطلب
     

    وصیت نامه شهید علی اکبر افشون

    الذین امنوا و هاجروا وجاهدوا فی سبیل الله باموالهم وانفسهم اعظم درجه

    درهرکربلایی حسینی وجود دارد و حسین امروز ما امام خمینی است .

    با عرض سلام به رهبرم و خانواده ام میخواهم که مرا حلال کنند و خدا هرچه بخواهد می شود و اما زندگی واقعی در همین سنگر هاست و از همین نمازها بوده که درسنگرها برپا می شود و انسانهای پاک و واقعی که مدتها دنبالشان بودم در اینجا است و خداوند لطف کرده و نور رحمتش را برمن حقیر تابیده، نوری که در تاریکی حسرت یک شعله آتش را می کشد پر نور گشته الحمدلله ، راستش چه زیباست عشق بین انسان با خدا.

    مادرم و پدرم هر وقت سر قبر من رفتید به یاد هفتادو دو تن از یاران امام حسین باشید و برای من گریه وزاری نکنید و افتخار کنید، پدر جان من مقداری پولی در بانک صادرات شعبه مرکزی دارم که ده هزار تومان 100 هزار ریال آن امانت شهید مهدی صفایی است و درضمن 1150 ریال هم به اسماعیل احمدی بدهکارم .

    فرزند کوچک شما علی اکبر افشون ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    مادر شهيد:

    شهيد علي‌اكبر افشون فردي مؤدب، با وقار و بانظم بود. هيچ‌گاه حرف لغوي از او نمي‌شنيديم. و در هنگام شوخي جانب ادب را رعايت مي‌كرد. هيچوقت دوست نداشت كارهاي شخصي خود را به ديگران محول كند طوري كه لباسهايش را خودش مي‌شست و حتي دكمه‌ي پيراهنش را مي‌دوخت و اوقات فراغتش را با كارهاي شخصي‌اش پر مي‌كرد ولي در عين حال كارهاي ديگران را با اشتياق انجام مي‌داد و چنانچه كاري را به او محول مي‌كردند با جان و دل مي‌پذيرفت. بسيار فرمانپذير و مطيع بود و به محض اينكه وظيفه‌اي و فرماني به او داده مي‌شد سريع انجام مي‌داد.

    وقتي به سن تكليف رسيد تمامي وظايف ديني خود را به دقت انجام مي‌داد و به نماز اول وقت تأكيد فراوان داشت و حتي اگر مي‌ديد اطرافيان به كاري مشغولند و به نماز اول وقت توجهي ندارند تذكر مي‌داد و مي‌گفت نماز واجب‌تر است كارهاي ديگر رامي‌توانيد در وقت ديگر انجام دهيد. بسيار خوشرو، خوش‌اخلاق ، و كمي شوخ طبع بود. وقتي گلويم درد مي‌گرفت مي‌گفت مادر چه اشكال دارد به جاي اناب اين فلفل‌هاي قرمز را دم كني و بخوري. اگر چيزي داشت اول آنرا بين ديگران تقسيم مي‌كرد و منتظر مي شد آنها بخورند و بعد خودش مشغول خوردن مي‌شد.

     

    پدر شهيد:

    در زمان شكل‌گيري انقلاب مرتب در جلسات شركت مي‌كرد بعد ازقضيه‌ي تير اندازي در مسجد جامع كه منجر به شهادت شهيد زاهدي و زخمي شدن چند نفر ديگر شد. به همراه دوستانش تظاهرات كردند و گويا علي‌اكبر شيشه‌ي بانك تجارت را شكسته بود كه يكي ازآشنايان آمد و به من اعتراض كرد كه چرا پسرت در تظاهرات ضد رژيمي شركت مي‌كند و شيشه‌ي بانك را شكسته است ومن هم جواب دادم الان همه‌ي جوانها در مقابل رژيم ايستاده‌اند و تنها فرزند من نيست. صبح‌ها پيش ما كار مي‌كرد ولي اكثراً بعد از ظهرها مي‌رفت توي جلسات يا تظاهرات و با گارديها درگير مي‌شد و يادم مي‌آيد براي سد كردن راه نظاميان پهلوي لاستيك جمع مي‌كردند و آتش مي‌زدند.

    وقتي خبر شهادت شهيد چمران را شنيد خيلي ناراحت شد و مي‌گفت بعد از شهيد چمران زندگي براي من خيلي مشكل شده وقتي جنگ شد خودش و برادر بزرگش عباس دايم در جبهه بودند من مي‌گفتم هر دو با هم نرويد و يكي پيش من بماند و كمكم كند در يكي از روزهايي كه برادرش عباس جبهه بود و علي‌اكبر پيش من كار مي‌كرد گفتم علي شيلات ماهي مي‌دهد برو ماهي بخر براي مادرت ببر تا براي ناهار درست كند وقتي ظهر به خانه برگشتم و سراغ علي‌اكبر را گرفتم گفتند خانه نيامده حتماً رفته خانه‌ي خاله‌هايش تا اينكه شب به عباس در اهواز زنگ زدم علي‌اكبر گوشي را برداشت و سلام كرد گفتم بابا تو رفتي ماهي بخري چه طور شد ازاهواز سر درآوردي گفت ديدم كاروان رزمنده‌ها آماده‌ي حركت است من هم ديدم وقت ندارم سوار شدم و آمدم.

    آخرين باري كه مي‌خواست برود به جبهه با پدر بزرگش دور هم نشسته بوديم گفت بابا فردا همه‌ي بچه‌هاي محل مثل حاج‌رضا محمدي مي‌خواهند بروند جبهه و من نمي‌توانم بمانم. گفتم: برو خدا پشت و پناهت ان شاءا.. كه به سلامت برگردي گفت: نه اين سفر آخر من است گفتم ازكجا مي‌داني كه اين سفر آخرت است گفت خواب ديدم پسر خاله‌ام مهدي صفايي ( كه قبل ازخودش شهيد شده بود ) گفت هر طور شده پدرت را راضي كن و بيا جبهه اينجا جاي زندگي است.

    قبل از شهادتش خواب ديدم كه عمليات آغاز گرديده و اكبر شهيد شده است. البته مطمئن نبودم تا اينكه عمليات شروع شد. خيلي توي فكر بودم با چند نفر از رفقا رفتيم شوش گفتند كه فرزند شما شهيد شده و پيكرش را برده‌اند بوشهر و محل شهادتش را به من نشان دادند. زير يك درخت كنار - خون بدنش هنوز تازه بود - چيزي انگار مثل چفيه‌اش زير درخت افتاده بود. بعد از مراسم هفتم و چهلم يك شب در خوابم آمد ديدم صحيح و سالم است و به خانه آمده با خود گفتم ما هفتم و چهلم علي‌اكبر را هم داده‌ايم چه‌طور شد كه برگشته،  حدود دو ساعت پيش ما بود از او پرسيدم علي چه‌طور است كه برگشته‌اي ما حتي مراسم ختم تو را هم برگزار كرده‌ايم چه طوري آمدي رفقايت چه شدند؟

    گفت:« بابا آمدي پاي همان درختي كه شهيد شده‌ام خون‌هاي بدنم را ديدي؟»

    گفتم:« بله.» گفت:« همين كه خواستم از سنگر خودم بيرون بيايم و بروم طرف سنگر عراقي‌ها، گلوله‌ي خمپاره به سرم خورد.» پيكر شهيد سر نداشت. در همين حين از خواب بيدار شدم.

    مادر شهيد:

    يك روز دو زن آمدند منزل و يكي از آنها پرسيد پسر شما رفته به جنگ؟ گفتم: بله. گفت من خواب او را ديده ام.

    يك روز بچه‌ هاي ما شير نداشتند آمديم مغازه، شما هم شير نداشتيد ولي پسر شما گفت همين جا بنشينيد الان مي‌آيم هنوز ربع ساعت نگذشته بود كه با دو شيشه شير آمد گفتم چقدرمي‌شود گفت:« بار ديگر كه برايتان دو تا شير آوردم حساب مي‌كنيم.»

    بعد از شهادت پسرم خواب ديدم حضرت امام به همراه گروهي آمدند منزل ما حضرت امام شاخه گلي به دستم داد و فرمودند اگر علي‌اكبر شهيد شد ناراحت نباش يك علي‌اكبر ديگر به تو مي‌دهيم و بعد از آن خداوند يك فرزند پسر به ما عطا كرد.  همچنين در يكي از شب‌هايي كه علي در جبهه بود خواب ديدم پسرم با شهيد بهشتي در جايي و يك نفر ديگر توي يك هلي‌كوپتر هستند و دو سه بار از روي خانه‌ي ما رد مي‌شدند بار اول متوجه نشدم ولي بار دوم ديدم كه علي پرچمي در دست راستش بود و به طرف قبله حركت مي‌داد فرداي آن روز علي با لباس‌هاي اتو كشيده و مرتب به خانه آمد.

     

    برادر شهيد:

    من برادر كوچكتر ايشان بودم و به همديگر علاقه‌ي عجيبي داشتيم. قبل از اعزام مرا سوار موتور كرد و در شهر چرخاند و به من گفت:« اگر من شهيد بشوم تو چه مي‌كني.» گفتم: خوب خيلي ناراحت مي‌شوم و گريه مي‌كنم، ولي او مرا دلداري داد تا آرام باشم ولي بعد ازشهادتش آنقدر ناراحت بودم كه هيچكس نمي توانست مرا آرام كند و همچنان بي‌قراري مي‌كردم.

    مادرم ما را تشويق مي‌كرد كه در راهپيماييها شركت كنيم  وهر دو با هم به جبهه برويم از مادرم پرسيدم: ناراحت شدي علي‌اكبر شهيد شده؟

    گفتم: خب! اولاد عزيز است. گفت:  ناراحت نباش اولادت در بهترين جاست و از اينجا به جاي بهتري رفته است. او آرزوي شهادت داشت از اينكه مي‌بينم او به آرزوي خود رسيد و مأوايي بهتر از اينجا دارد خوشحالم از اينكه لطف خدا شامل حالم شده خدا را شاكرم شهادت او هم براي خودش مايه‌ي سعادت است و هم براي ما مايه‌ي شفاعت. من هر حاجتي داشته باشم از خداوند مي‌خواهم و يا مي‌گويم خدايا به حرمت ائمه‌ي اطهار هيچ‌گاه نمي‌گويم به حرمت خون شهيدم هيچ قدرتي بالاتر از خداوند متعال نيست.

    و ازجوانان عزيز انتظارم  دارم پيرو دين اسلام باشند و گوش به فرمان رهبر باشند، نماز و عبادات خود را سبك نشمارند و كوتاهي نكنند زيرا بوسيله‌ي همين نماز‌ها  و دعاهاست كه خداوند آنان را ياري مي‌دهد.

    همرزم و دوست شهيد:

    در زمان انقلاب ما با هم بوديم شب‌ها با چوب وچماق توي مدارس و مساجد و توي محل كشيك مي‌داديم و يادم مي‌آيد شهيد علي‌اكبر افشون  با گارديها در‌گير مي‌شد

    يادم مي‌آيد در دو سه تا از اعزامهايش سرباز جنگهاي نا‌منظم بود. در يكي ازعملياتها يك تانك از عراقيها غنيمت گرفته بوديم ولي كاملاً درتيررس آنها قرار داشت و راحت مي‌توانستند آنرا بزنند ولي شهيد با دل و جرأت خاصي كه داشت وارد تانك شد و يك دوربين و …. ) از تانك بيرون آورد و  حتي تانك را به حركت در آورد. ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار بوشهر
    وضعیت پیکر
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید