مشخصات شهید

شهید علی محمد مزارعی

89
نام علي محمد
نام خانوادگی مزارعي
نام پدر رضا
تاربخ تولد 1344/07/20
محل تولد بوشهر - دشتستان
تاریخ شهادت 1362/05/01
محل شهادت زبيدات
مسئولیت رزمنده
نوع عضویت بسيج
شغل كشاورز
تحصیلات دوره ابتدايي
مدفن بي براء
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • وصیت نامه
  • خاطرات
  • زندیگنامه شهید

    بيستم مهرماه سال چهل و چهار هجري خورشيدي پس از تولد دو دختر در خانواده ي « حاج رضا مزارعي » پسري با گريه هاي ولادتش شادي و سروري را به خانواده ارزاني داشت . مادر او را در دامان پر مهر و محبت خود پرورش داد . هنگامي كه يكساله بود و درون گهواره خوابيده بود به او الهام شد كه پسرش را بيشتر احترام كند و در رشد و تربيتش كوششي مضاعف داشته باشد .

    از همان اوان كودكي به توصيه ي پدر جهت فراگيري قرآن به مكتبخانه پاي گذاشت و توانست جزء سي ام قرآن را بياموزد . پس از آن تحصيلات ابتدايي خود را در دبستان محل آغاز كرد ولي بنا به دلايلي چون فقر و تهيدستي و … به فراگيري پايه ي اول بسنده كرد و دوشادوش پدر به كار كشاورزي پرداخت تا از اين راه در تأمين معاش خانواده سهمي بسزا داشته باشد .

    از چهره ي خندان و بشاشش مي شد به اخلاق نيكويش پي برد . با دوستانش مهربان و صميمي بود و در دوستي با آنان ثابت قدم بود . پسري زرنگ و با هوش و با حوصله بود .

    با اوج گيري انقلاب اسلامي به صفوف مبارزين انقلابي پيوست با مشت هاي كوچك خود انزجار خود را از حكومت ستمشاهي اعلام مي كرد و چراغ انقلاب را روشن نگه مي داشت . پس از آن جهت حفظ دستاوردهاي انقلاب با بسيج محل همكاري خود را آغاز كرد و شيفته ي حضور و فعاليت در آن بود و تمام افكار و رفتارش را معطوف بسيج و جنگ كرده بود .

    با همين شور و اشتياق از تاريخ بيست و سوم تيرماه سال شصت و دو راهي جبهه غرب شد . پس از چند روز سلحشوري و رزم اول مرداد ماه همان سال بر اثر اصابت گلوله ي مزدوران بعثي در منطقه ي زبيدات به درجه رفيع شهادت نايل گشت . ادامه مطلب
    شهيد مزارعي وصيت خود را اين گونه مي نويسد :

    « بسم الله الرحمن الرحيم

    والعصر ان الانسان لفي خسر الا الذين آمنو و عملوا الصالحات و تواصوبالحق و تواصو بالصبر  .

    ان الله اشتري من المومنين انفسهم و اموالهم بان لهم الجنه يقاتلون في سبيل الله فيقتلون

    اشهدان لا له الا الله

    اشهدان محمداً رسول ا…

    سلام بر امام امت كه رهبري چون پيامبر است ، براي اين ملت ، سلام بر پدر و مادر عزيزم كه فرزندي به اين سن رساندند و روانه جبهه ساختند . سلام بر برادراني كه پشت جبهه خدمت مي كنند و با منافقين به پيكار بر خاسته اند و سلام بر ملت شهيد پرور قهرمان وحدتيه « بي براء ـ مزارعي » .

    وصيتم به پدر و مادر و برادران و خواهران اين است . سعي كنيد دست به دست هم داده و منافقين را از صحنه به در كنيد و هيچ فرصتي به آنها ندهيد كه بخواهند به فعاليت خود ادامه دهند . برادران سعي كنيد هر چه زودتر به ياري رزمندگان در جبهه ها بشتابيد زيرا بعد از جنگ با عراق نوبت جنگ با اسرائيل است . خواهران سعي كنند از لحاظ پرستاري ياري رزمندگان نمايند . به رزمندگان در جبهه كمك كنيد و پشتيباني عالي براي رزمندگان باشيد . پدر بزرگوارم بايد مرا ببخشيد چون سرپيچي از فرمان شما زياد بود از راهي كه رفتم وقتي و به آرزويم رسيدم آسوده و راحت باشيد و پدر بزرگوارم از اينكه مرا به اين سن رسانده ايد متشكرم اجرتان با خدا باد . مادر عزيزم از اينكه زحمتهاي فراواني را براي من متحمل شده ايد تشكر مي كنم و وصيتي هم به مرده وحدتيه دارم كه رابطه خود را با سپاه و بسيج محكم كنند از پدرم و مادرم و از خويشان خواهش مي كنم براي من گريه نكنيد و از پدرم مي خواهم كه مرا كنار قبر شهدا به خاك بسپارند . علي محمد مزارعي.»

      ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    جانباز مراد مرادي از آخرين لحظات حضورش با او مي گويد : « در يكي از روزها در منطقه ي زبيدات عراق كه مشغول ساختن مسجد بوديم و كار مسجد نيز روبه اتمام بود . من كه در حال تقسيم شربت بين بچه هاي كارگر بودم و شهيد « علي محمد » نيز يكي از كارگران مسجد بود و در آن روز تصميم گرفته شده بود كه نام مسجد را از روي نام اولين شهيد منطقه انتخاب كنند . من كه در حال تقسيم شربت بودم به علي محمد رسيدم گفتم : علي شربت شهادتم را تقسيم مي كنم و قرار است نام مسجد را از روي نام اولين شهيد منطقه انتخاب كنند » علي نيز گفت پس من سه ليوان شربت مي خورم تا شايد مسجد به نام من باشد » حول و حوش ساعت 12 ظهر بود كه در حال وضو بر اثر تركش خمپاره 60 به درجه ي رفيع شهادت رسيد و مسجد به نام او شد و همچنين يك روز نيز در مسجد براي او مراسم قرآن خواني و فاتحه و عزاداري تشكيل گرديد .

    مادرش چگونگي خبر شهادت فرزند را اينگونه بيان مي كند : « صبح يكي از روزهاي گرم مرداد ماه بود و من در حال نان پختن بودم . همسرم به همراه ي آقاي خداكرم احمدي و چند تن از برادران بنياد شهيد وارد منزل شدند . ديدم خيلي ناراحت است . بلند شدم و گفتم چه شده است گفت : پسرمان علي محمد را ديگر نمي بينيم . خيلي ناراحت شدم . گريه و زاري كردم . ولي چون هدف او را مي دانستم و در كودكي نيز به من الهام شده بود . خدا را شكر گفتم » ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار بي براء
    وضعیت پیکر
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید