مشخصات شهید

شهید علی باز مصدق

25
نام علي باز
نام خانوادگی مصدق
نام پدر عبدالحسين
تاربخ تولد 1327/10/01
محل تولد بوشهر - دشتستان
تاریخ شهادت 1359/08/26
محل شهادت خرمشهر
مسئولیت رزمنده
نوع عضویت پاسداركميته
شغل پاسداركميته
تحصیلات دوره ابتدايي
مدفن برازجان
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • وصیت نامه
  • مصاحبه
  • خاطرات
  • زندیگنامه شهید:

    بسم رب الشهداء

    شهيد عليباز مصدق در سال 1327 در روستاي باغتاج پشتكوه متولد شد .در شش ماهگي مادر و در يك سالگي پدرش را از دست داد . عمويش نگهداري او را به عهده گرفت تا اينكه بحد رشد رسيد . او به كار كشاورزي علاقه فراوان  داشت واز اين طريق امرار معاش مي كرد ودر سن 18 سالگي بخدمت سربازي اعزام وپس از اتمام خدمت جهت امرار معاش وتامين زندگي به شيراز رفت ودر يك كارگاه درب و پنجره سازي مشغول بكار شد .ولي حقوق كه مي گرفت زندگيش را تامين نمي كرد لذا همراه برادرش راهي شهر لار شد ومدتي را درلار به ساختن درب و پنجره مشغول بود پس ار هفت ماه كا در غربت به برازجان برگشت ودر بلوار طالقاني برازجان يك كارگاه درب و پنجره سازي آلومينيوم داير نمود ودر سال 1355 ازدواج نمود كه ثمره اين ازدواج دو دختر و يك پسر بود در آن موقع انقلاب خون بار اسلامي به اوج خود رسيد ومي رفت تا طومار زندگي ننگين شاه را درهم پيچد شهيد مصدق در كليه تظاهرات و راهپيمايي ها كه برگزار مي شد شركت مي كرد تا اينكه انقلاب اسلامي به رهبري حضرت امام خميني به پيروزي رسيد وطاغوت از ايران رخت بر بست شيطان بزرگ يعني آمريكا كه پس از سقوط شاه منافع خود را در خاورميانه در خطر مي ديد دستش را از  آستين صدام بيرون آورد وجنگ تحميلي را توسط حزب بعث  بر عليه جمهوري اسلامي شروع نمود با شروع  جنگ شهيد مصدق نيز مانند ساير رزمندگان اسلام نتوانست خود را قانع كند كه در خانه بماند لذا با علاقمندي قدم به جبهه گذاشت ومدت يك ماه در جبهه اهواز با مزدوران صدامي جنگيد وتعدادي از كفار بعثي را به هلاكت رساند ورشادت ها ودلاوري ها از خود نشان داد تا اينكه سرانجام در تاريخ 26/8/65 در همان جبهه به فيض شهادت نائل آمد يادش گرامي و راهش مستدام باد .

    بر فراز آسمان ها

    شهيد مصدق بعد از گرفتن سيكل،وارد تعميرگاه اتومبيل(واقع در خيابان سازماني)شد.در ابتدا شاگردي مي كرد،اما پس از اتمام دوران سربازي و بازگشت به شهرستان اولين مغازه آلومينيوم سازي در برازجان را با شراكت يكي از دوستانش به راه انداختند،همكار او بسيار از عليباز راضي بود.مي گفت:اگر يك ماه هم به مغازه نروم،مي دانم كه يك ريال هم جابجا نمي شود،او نيز شريك خود را در وهله اول دوستي مهربان و دلسوز مي دانست.بر اثر درست كاري طرفين و به واسطه رفت و آمدها عليباز از خواهر دوست خود خواستگاري كرد. ادامه مطلب
    بسم رب الشهداء

    من زندگي را دوست دارم نه آنقدر كه آلوده اش شوم كه قرآن ودين خدا را فراموش كنم ودر گرداب هوي وهوس بيفتم من دوست دارم براي اسلام شهيد شوم نه در بستر مرگ و بيماري بميرم من براي بيعت با امام خود مي روم نه از روي اجبار وبا سختي پس افتخار مي كنم كه در اين راه شهيد بشوم .واگر خداوند خواست وقبول نيت  و آرزوي من كه همان شهادت است را نمود ومن شهيد شدم از خانواده ام مي خواهم كه قرآن را به فرزندان من بياموزد و آنها را وادار به خواندن قرآن كنند تا عشق به قرآن در دل آنها هميشه زنده بماند. ادامه مطلب
    بسم رب الشهداء

    مصاحبه با پدر شهيد جاويد كازروني حاج ماشالله كازروني :

    دوست وهمكار شهيد مي باشد . در آذرماه سال 1359 به همراه برادر كازروني فرمانده كميته انقلاب اسلامي استان بوشهر كه به تازگي از جبهه خرمشهر برگشته بود عازم اهواز و در ستاد جنگ هاي نامنظم كه فرماندهي آن را شهيد دكتر مصطفي چمران و آيت فرماندهي آن را به عهده داشت . در خدمت آنها بودند و گروه 70 نفري پاسداران كميته بخاطر رشادت هايي كه در شلمچه خرمشهر از خود نشان دادند كه به نزديكترين جبهه خرمشهر كرخه كور با دشمن جنگيدند شهيد دكتر چمران كازروني را احضار وبا پيشنهاد كرد و كه يك كه يك گروه تك تير انداز كه با برنو آشنايي داشته باشند به جنگل هاي اهواز اعزام شده تا از راه دور عراقي ها را شكار كنند گروه ده نفري كميته به آنجا اعزام شدند و گروه زيادي عراقي را به وسيله تفنگ برنو از پاي در آورد نه كه شاخص ترين اين پاسداران شهيد مصدق بود و در همان جا به شهادت رسيد مصدق اولين كسي بود كه پيشنهاد چمران را پذيرفت . ادامه مطلب
    قبل از پيروزي انقلاب با رنگ هاي فشاري اسپري روي ديوارهاي شهر شعارهاي انقلابي مي نوشت،تا اين كه يك شب يكي از همسايه ها با عصبانيت در حياط را كوبيد.از پشت در سر و صدايش شنيده        مي شد.همسر شهيد در را باز كرد.او با بي احترامي گفت:به شوهرت بگو تو چه كارة اين مملكتي كه روي ديوارها شعار مي نويسي.همسر شهيد مي گويد:هر وقت آن جمله ها به ذهنم مي آيد از يادآوري آن ها دلم براي زحمتهاي عليباز به درد مي آيد.

    همسر شهيد مي گويد:يك سال قبل از اين كه شهيد به خواستگاري ام بيايد،خواب ديدم،كه در مقابلم جواني سرتا پا سفيد با ريشهاي بلند ايستاده است.نيم نگاهي به او انداخته و بعد سرم را پائين انداختم.صدايي مرا خطاب قرار داد و گفت:اين بخت توست.بعد از اين كه از خواب بيدار شدم براي مادرم تعريف كردم.مادرم گفت:ان شاءالله شوهري مؤمن نصيب تو مي شود.

    تا اين كه سال بعد او به خواستگاري من آمد.من17ساله بودم و عليباز27ساله در سال 55 بعد از6 ماه نامزدي،با هم ازدواج كرديم.صبحها نزديكي هاي اذان بيدار مي شد، وضو مي گرفت و همراه با وقت اذان در خانه اذان مي گفت.صوت خوشي داشت و من صبح ها با نفس اذانش عطرآگين مي شدم.ماه هاي رمضان حال عجيبي پيدا مي كرد از اول ماه مغازه را دست شاگردش مي سپرد و در خانه به عبادت و خواندن قرآن و نماز و دعا مي پرداخت .

    اگر از اقوام يا دوستان خانمي بد حجاب به منزل ما مي آمد قاطعانه و البته محترمانه به آنان تذكر مي داد،كه حجاب خود را رعايت كنيد و خود را از چشم نامحرمان پوشيده نگه داريد.به مردان هم سفارش مي كرد:از لباس هايي كه در شأن افراد مؤمن و متقي نيست،استفاده نكنيد و خود را آلت دست غربي ها قرار ندهيد.مي گفت:اگر شما خود را در دام ظواهر انداختيد،ديگر معنويات را هر چقدر كه واضح باشد نمي بينيد.اگر انسان تمام دنيا را داشته باشد و يك جو معنويت نداشته باشد،هيچ فرقي با حيوان نمي كند.

    خاطرات همسر شهيد علي باز مصدق:


    شهيد علي باز مصدق فرزند ملا عبدالحسين مصدق محل تولد گيسكان از توابع شهرستان دشتستان . وي در خانواده اي مذهبي ديده به جهان گشود وي در همان دوران كودكي علاقه شديدي به قرآن و خداوند داشت تا تا اينكه امام خميني(ره) دستور مبارزه با رژيم ستم شاهي را پرداخت و وي با تشكيل نيروي مردمي در شهرستان دشتستان كه حدود 80 نفر بودند به نام حزب الله را پايه گذاري كردند ضمناً 35 نفر از آن ها از قوام خود شهيد بودند كه وي آنها را جمع آوري نموده بودند وبه مبارزه عليه رژيم پرداخت وي به وسيله رنگ هاي فشاري ، شيشه هاي بنزيني و آتش زدن لاستيك و مبارزه مسلحانه عليه رژيم پرداخت ضمناً شهيد با پخش اعلاميه در بين مردم وسربازان شاهنشاهي انقلاب را در بين مردم وسربازان معني مي كرد تا جايي كه عده زيادي از سربازان به آنها پيوستند. تا اينكه در 22 بهمن 1357 انقلاب شكوهمند اسلامي ايران ثمره گرفت و روزها به همين منوال مي گذشت تا اينكه دولت بعثي عراق به رهبري صدام حسين جنيت كار كه به خيال خام خويش مي تواند در 48 ساعت ايران را بگيرد به ايران هجوم آورد و امام خميني(ره) دستور جهادي ديگر رابه ايرانيان صادر نمود و شهيد علي باز مصدق با تشكيل نيروهاي مردمي به رهبري خوردش با نام بشيج وبشيجي بار ديگر به مبارزه بر عليه رژيم بعثي عراق پرداخت و با ديدن دوره كماندويي در نيروگاه اتمي بوشهر روانه جبهه هاي اهواز گرديد و بعد ازمدتي روانه سوسنگرد شد و در آنجا با نشان دادن ليقت ها وشايستگي هاي فراوان از خود در تاسوعاي به درجه رفيع شهادت نائل گرديد و در شب عاشورا در ساعت 11 شب شهيد را به شهرستان دشتستان آوردند و در زمسجد عاشوري آنرا بر زمين گذاشتند و مردم با ديدن نام شهيد علي باز مصدق عاشورايي ديگر برپا نمودند و با زدن سينه و زنجير ونوحه ياد و خاطره شهيد رادر دلها كاشتند. و تا ساعت 5 صبح به دور شهيد حلقه زده و سينه و زنجير زدند ونوحه خواني كردند. و سپس ساعت 5 صبح وي را تا سرد خانه بدرقه كرده و تا ساعت 9 صبح درب بيمارستان تجمع كردند و ساعت 9 صبح ايشان را تا گلزار شهدا بدرقه كردند وايشان را در همان جا به خاك سپردند.

    خاطره اي از شهيد:

    ياد دارم در شبي شهيد با يك ماشين وانت بار كه يك يخچال پشت آن بود آمد منزل و سپس خانواده مستضعفي كه در همسايگي ما بود اجازه گرفت يخچال را به آنها بدون اينكه همسايه ها و اقوام بفهمند به آنها داد وي حامي فقيران ومستضعفان بود و به همه آنها كمك مي كرد تا جايي كه اگر فقيري را مي ديد كه لباس كهنه بر تن دارد آن را به خانه مي آورد و به آن غذا ولباس مي داد و مي گفت كه ما مسلمانيم و مسلمان بايد به مسلمان كمك كند.

    تكه اي از وصيعت نامه شهيد :

    من سه فرزند دارم كه دوست دارم قرآن بخوانند و لحظه اي از ياد خدا غافل نشوند  و پيرو امام عزيز مان با شند. براي اين انقلاب زحمت بكشند و نگذارند و نگذاريد كه اين انقلاب به راحتي در دست اجانب و اجنوي ها بيافتد چون اين نقلاب ثمره خون شهداي زيادي است.

    عليباز در بسيج مركزي برازجان مربي آموزش نظامي بسيجيان بود.همه بچه هاي محل را جمع مي كرد و گاهي در خانه آموزش نظامي  به آنان مي داد.31 ساله بود.كه در سال1359 اولين بار به سوسنگرد اعزام شد.همسرش مي گويد:قبل از اين كه به جبهه برود،مي گفت:دوست دارم شهيد شوم.من طي4سال و6 ماه زندگي با عليباز صاحب دو دختر و يك پسر شدم.دختر دوم من به پدرش بسيار وابسته بود.موقع رفتنش گريه مي كرد به طوري كه تا چند روز آرام و قرار نداشت و آسايش را از ما سلب كرده بود.يك روز پس از عاشورا ،خبر شهادتش را براي ما آوردند.شب قبل يعني شب عاشورا شهيدي را آورده و در حياط مسجد گذارده و گردش سينه زني داشتند و من كنار گهواره حضرت علي اصغر(ع)،تا صبح نشسته بودم و ذكر سينه زني مي خواندم.هنوز خبر شهادت عليباز را نشنيده بودم.همه مي دانستند،جز من و بچه هايم.دختر بزرگم دوساله،دختر دومم يك ساله و پسرم شش ماهه بود.يادم مي آيد،صبح زود زن همسايه مان در حياط را زد،بعد از اين كه وارد شد،من به آشپزخانه رفتم ،البته با اصرار ايشان كه مي گفت:گلويي تازه كن چون تا صبح نشسته اي.وقتي برگشتم،احساس كردم چيزي را زير چادرش پنهان كرده است.سريع خداحافظي كرد و از در اتاق و از حياط بيرون رفت.دلم به يكباره ريخت.با خودم گفتم:چه خبر شده؟! ديدم عكس عليباز نيست.با پاي برهنه دنبالش دويدم و صدايش كردم.با صداي بلند همراه با گريه گفتم:چي با خودت بردي ؟ عكس عليباز ؟! مگر شهيد شده؟ديگر پاهايم ياري نمي كرد همان جا در كوچه به زمين افتادم.شوهر آن زن به كوچه آمد و گفت:نه معصومه خانم،بلند شو.عليباز زخمي شده و به بيمارستان انتقالش داده اند.گفته اند:عكسش را بفرستيد تا شناسائيش كنيم،اصلاً نگران نباش،كمي آرام گرفتم.ولي باز دل توي دلم نبود.از يك طرف نمي خواستم باور كنم كه عليباز شهيد شده و از طرف ديگر مي گفتم:واقعيت را از من پنهان مي كنند تا اين كه فردا صبح مرا به تشييع جنازه عليباز بردند.در آن مراسم بيهوش بودم.با اين كه بچه ام شش ماهه بود و به شير احتياج داشت،من آن روز از همه دل كنده بودم.اصلاًيادم نبود كه بچه دارم.فكر مي كردم عليباز تمام دنيايم بود و اكنون تمام دنيا روي سرم خراب شده است .شهيد عليباز مصدق نام خود را در رديف شهداي جبهه و فرهنگ در تاريخ ثبت كرد.

    در خاطرات همسر:

    اين چند سالي كه من با او زندگي كردم،همه خاطره است.چون شهيد يك مرد مؤمن،و از يك خانواده با تقوا و علاقمند به قرآن و اهل بيت عصمت و طهارت(ع) بود. هميشه دوست داشت،ما قرآن بخوانيم،و خودش هميشه قبل از اذان صبح بلند مي شد و قرآن مي خواند.به من مي گفت:كه اين نماز و روزه و قرآن براي دنيا و آخرت ما گره گشا مي باشد.شهيد سه فرزند داشت و هميشه تأكيد مي كرد،كه بچه ها در سن5 الي6 سالگي قرآن ياد بگيرند صبح ها با نواي ملكوتيش اذان مي گفت و حتي خودش بلندگو خريده بود در مناسبت هاي مذهبي از آن استفاده مي كرد.خيلي به دين و ايمان علاقه داشت.او كاري كرد كه من هم به روش او علاقمند شدم.و مرا در دين خيلي تشويق مي كرد،همسايه اي داشتيم كه زندگي فقيرانه اي داشتند به طوري كه در منزلشان يخچال نداشتند،او با درآمد خود كه تنها2000 تومان بود،يك يخچال براي آن ها خريد.خيال مي كرد كه من ناراحت مي شوم.به همين دليل وقتي به خانه آمد به من گفت:من نمي توانستم ببينم كه خودمان يخچال داريم،اما بچه هاي همسايه يخچال ندارند.اما من آن روز به او افتخار كردم.در يك كلام شهيد براي من شخصيت بزرگي بود.از نظر اخلاقي با من و بچه ها و همه خيلي خوب بود.و حتي وقتي كه مي خواست به جبهه برود دخترمان خيلي ناراحت بود و شروع به گريه كرد او را بوسيد و گفت:او را ببريد داخل تا گريه نكند. خودش در پايگاه محل به بسيجيان آموزش مي داد.و حتي برادرش و برادرزاده اش هم شهيد شدند كه در محل سكونت خودشان يعني بخش ارم به خاك سپرده شدند.بعد از سه ماه آموزش به جبهه رفت و سر گروه بود،و خيلي در تشويق مردم به جبهه نقش داشت و در اوايل انقلاب هم خيلي آرزوي شهادت داشت.چون پسر خواهرش،پيش ما درس مي خواند،هرگاه كه مي خواست به جبهه برود،مي گفت:او سرپرست شماست.بچه هاي مرا طوري تربيت كن كه در آينده يك فرد قرآن خوان و مذهبي بار بيايندتا يك شخص مفيد تحويل جامعه داده باشيم.ما با علاقه زندگيمان را شروع كرديم و در زندگي هيچ وقت ناراحتي نداشتيم.او به من گفت كه شما خيلي بي قراري مي كنيد و در انتظار باش و صبر كن. مدتي بود با خانواده هاي خودمان مشكل داشتيم يك شب به خوابم آمد و گفت:من به آن ها گفته ام كه تو را اذيت نكنند.من چندين بار اين خواب را بازگو كردم.البته چند دفعه ديگر هم به خوابم آمده اما صحبت نمي كند،و از چهره اش معلوم است كه از من راضي است.شهيد برخورد خوبي با دوستانش داشت و با هر كسي كه هم صحبت مي شد و آن ها را در راه عمل به احكام دين تشويق مي كرد.و به بچه هاي كوچك در مقابل انجام كارهاي خوب و اقامه نماز هديه مي داد و بعد از اين كه شهيد شد،همه برايش دعا مي كردند.و براي آموزش جوان ها با هزينه خودش ماشين كرايه مي كرد و آن ها را براي آموزش به بيرون مي برد.به رهبري و ولايت خيلي علاقمند و وفادار بود، به نحوي كه در زمان انقلاب روي ديوارها شعار مي نوشت و مردم را به شركت در راهپيمايي تشويق مي كرد.در دوران انقلاب خيلي فعال بود.به ورزش خيلي علاقه داشت و به خانواده اهميت فراوان مي داد و هميشه دوست داشت،مهمان داشته باشيم. و به پدر و مادر من نيز مثل پدر و مادر خودش اهميت مي داد.

     

     

    از نگاه ياران

    در اواخر آبان ماه سال1359 به همراه برادر كازروني،فرمانده كميته انقلاب اسلامي استان بوشهر،كه به تازگي از جبهه خرمشهر برگشته بود،عازم اهواز شد و در ستاد جنگ هاي نامنظم،كه فرماندهي آن را شهيد دكتر مصطفي چمران به عهده داشتند،مشغول شد.وهمراه يك گروه70 نفري از پاسداران كميته در منطقه شلمچه رشادت هايي فراموش ناشدني از خود نشان دادند.شهيد دكتر چمران آقاي كازروني را احضار و به او پيشنهاد كردكه يك گروه تك تير انداز كه با برنو آشنايي داشته باشند،به جنگل هاي اهواز اعزام كرده،تا از راه دور عراقي ها را شكار كنند.گروه ده نفري كميته به آن جا اعزام شدند و گروه زيادي ازعراقي ها را به وسيله تفنگ برنو از پاي در آوردند.كه شاخص ترين اين پاسداران شهيد مصدق بود،و در همان جا به شهادت رسيد.

     

      ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار برازجان
    وضعیت پیکر
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید