مشخصات شهید

شهید عبدالله غلامی

34
نام عبدالله
نام خانوادگی غلامي
نام پدر نجف
تاربخ تولد 1347/04/09
محل تولد بوشهر - دشتستان
تاریخ شهادت 1370/10/26
محل شهادت سردشت
مسئولیت رزمنده
نوع عضویت سرباززميني ارتش
شغل -
تحصیلات پنجم ابتدايي
مدفن برازجان
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • خاطرات
  • زندیگنامه شهید

    در سال 1347 در روستاي انگالي -  يكي از روستاهاي توابع دشتستان -  درنهمين روز از ماه تير - گرمترين ماه تابستان - پسري به دنيا آمد كه وجودش دلها را گرماي بيشتري بخشيد.نامش را عبدا... نهادند.گرچه در خانواده اي مستضعف و مذهبي به دنيا آمد اما در دامان پدر و مادري متقي و مؤمن بزرگ شد.خانواده اش از لحاظ مالي تمكن چنداني نداشتند ليك وارد دبستان گرديد و دوران دبستان را در روستاي خويش تا پايان مقطع ابتدايي گذراند . روح بزرگي داشت.كوچك ولي درك وفهمش عميق بود.نگاهش به دستان پينه بسته و كمر خميده پدر خيره مانده بود.تصميمش را گرفت . درس را رها نمود و به ياري پدر در ميدان كار وتلاش براي روزي حلال شتافت.با اين كه دوران كودكي را مي گذراند ولي وجودش از ايمان سرشار بود.نمازش را اول وقت مي خواند و در نماز جماعت شركت مي نمود.بعد از پيروزي انقلاب در بسيج و مسجد محله فعاليت مي كرد و به شهيدان عشق مي ورزيد.هميشه آرزو داشت كه در جبهه نبرد حق عليه باطل باشد و به درجه شهادت نائل آيد.به سخنان شهيدان و وصيت نامه هايشان گوش فرا مي داد و به اندرزهاي ايشان عمل مي نمود.از برادر و خواهرهاي خويش مي خواست كه  شئون اسلامي را رعايت نمايند و در انجام واجبات و ترك محرمات كوشا باشند. در صله رحم كوشا بود و هميشه در برخورد با اقوام مهربان و متبسم بود.

    با فرا رسيدن دوران مقدس سربازي به خدمت فرا خوانده شد و  لباس مقدس ارتش جمهوري اسلامي ايران را با افتخار پوشيد.او در حالي كه يك سرباز براي ارتش بود از روحيات بسيجي نيز برخوردار بود و حتي به سربازاني كه از لحاظ مالي تمكن نداشتند كمك مي نمود . بارها از خدايش مي خواست كه لياقت شهادت را نصيبش نمايد. در نهايت درتاريخ 26/10/1370درمنطقه عملياتي سردشت به درجه رفيع شهادت نائل آمد. ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    «در آينه ديدار»

    فرد سر به زيري و آرامي بود قبل از اينكه به سربازي برود كار مي كرد و در امور اقتصادي به خانواده كمك مي كرد . سربازي ايشان در كردستان بود و هميشه مي گفت مشكل است كه من از سربازي برگردم .  ممكن است كه من شهيد شوم .  يك بار در خواب من آمد و گفت كه جاي بسيار خوبي دارم و به فكر من نباش . من اين خواب را دو سال قبل از شهادتش ديده بودم ولي تا به حال به كسي نگفته ام هميشه به من مي گفت كه تو مريض هستي لذا من  از كسي پول قرض مي كنم و شما را به دكتر مي برم.ولي من به او مي گفتم اين پول را براي عروسي قرض بكن و لازم نيست من را با آن به دكتر ببري. نمازش را هميشه به وقت مي خواند و به مستمندان كمك مي كرد.هميشه به او مي گفتم به جبهه نرو مي ترسم كه شهيد شوي ولي او به من مي گفت كه نه من خيلي دوست دارم كه به جبهه بروم و شهيد شوم.زماني كه تلويزيون تماشا مي كرد و از تلويزيون گفته هاي شهيدان را پخش مي كردند با دقت به صحبت هاي آنان گوش مي داد و به گفته هاي شهيدان خيلي اهميت مي داد.با مردم رفتار بسيار خوبي داشت . وقتي كسي محتاج كمك يا اين كه محتاج پولي بود به او كمك مي كرد.ايشان در زمان خدمت مقدس سربازي هم چنين رفتاري را داشت. بعد از شهادتش چند نفر كه در دوره سربازي با پسرم بودند به خانه آمدند و به ما گفتند كه به ما كمك كرده است . و ما اكنون مي خواهيم به شما كمك كنيم.زماني كه مي خواست به جبهه برود به تمام خويشاوندان سرمي زد.  يك بار به خوابم  آمد .  يك ضبط صوت در دست داشت و خيلي خوشحال بود.  ايشان دوست داشت كه پدر و مادرش با هم خوب باشند.مي گفت ما خانواده فقيري هستيم و دوست دارم كه خواهرانم و برادرانم آينده خوبي داشته باشند و فرد مفيدي براي جامعه باشند.براي من تعريف مي كرد و مي گفت همه با من خوب هستند و ارتش خوبي داريم و دوست دارم شهيد شوم.

    «رؤياي شيرين»

    آخرين روزي است كه در كنار خانواده است.يكي از همسايه ها او را به خانه شان دعوت كرده است آخرين لحظات را در خانه همسايه             مي گذراند.موقع خداحافظي است.رو به آنها مي كند و مي گويد : « من را حلال كنيد زيرا من خواب ديده ام كه شهيد مي شوم و ديگر بر           نمي گردم . » شهيد در خواب ديده بود كه دو شير در سمت راست و چپ او قرار گرفته اند و هر كاري مي كند تا از آن ها جدا شود موفق نمي شود و بالاخره يكي از شير ها لباس او را پاره مي كند. خاطرم هست كه يك بار با ايشان دعوا مي كنند و او را كتك مي زنند.سپس برادر بزرگتر ايشان از اين ماجرا با خبر مي شود و مي خواهد  با آن شخص دعوا  كند كه شهيد مانع اين كار مي شود و به برادر خود مي گويد كه او دوست من است.يك بار در خوابم آمد و من از جا و مكانش پرسيدم و او گفت كه من در خانه اي هستم كه داراي دو نگهبان مي باشد و هر كاري كه داشته باشم آن ها براي من انجام مي دهند من هم به خاطر اين كه شهيد در خوابم آمده بود به ياد و اسم او اسم  پسرم را عبدالله گذاشتم.

      ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار برازجان
    وضعیت پیکر
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید