مشخصات شهید

شهید عبدالله ابراهیمی

15
نام عبدالله
نام خانوادگی ابراهیمی
نام پدر حسن
تاربخ تولد 1342
محل تولد بوشهر - عسلویه
تاریخ شهادت
محل شهادت خور ابوموسی
مسئولیت
نوع عضویت
شغل
تحصیلات
مدفن
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • وصیت نامه
  • مصاحبه
  • خاطرات
  • زندگي نامه سرباز شهيد عبدالله ابراهيمي

    شهيد عبدالله ابراهيمي فرزند حسن در سال 1342 در روستاي خره پا به عرصه خاك نهاد. به دليل عدم وجود مدرسه ابتدايي در زادگاهش ، تا پايه سوم ابتدايي ، همه روزه با پاي پياده فاصله ده كيلومتري روستاي خود تا «چاه مبارك» را مي پيمود تا به مدرسه رود. او هر روزه پس از طي مسافت فراوان بين مدرسه تا خانه ، به كارهاي سنگيني كه نياز به نيروي زياد داشت مي پرداخت و اين امر ، او را در نظر پدر و مادر سخت عزيز كرده بود. پس از گذراندن كلاس سوم ابتدايي ، به دليل مشكلات مالي خانواده ، قادر به ادامه تحصيل نشد و مدرسه را ترك گفت. چون پدرش از كار افتاده و ناتوان بود و توانايي تأمين مخارج خانواده را نداشت ، «عبدالله» خود به كارگري مشغول گرديد و از دوره نوجواني تأمين مخارج زندگي را عهده دار شد.

    او از كردار و اخلاق حسنه اي برخوردار بود. در طول عمر خود هيچ كس را آزرده خاطر نساخت. حرف هاي تند  ديگران را با تبسم جواب مي داد. چون خود در خانواده اي مستضعف متولد شده بود ، درد فقرا و محرومين را درك مي كرد.

    هر چند كه فرصت چنداني براي درس خواندن پيدا نكرد اما پيوسته به برادران كوچكتر از خود تأكيد مي كرد كه درس و مدرسه را رها نكنند و بر اثر همين سفارش هاي مؤكد او بود كه يكي از برادرانش را به سوي شغل مقدس معلمي سوق داد.

    شهيد ابراهيمي جواني شجاع و بي باك بود. در سال 1356 به نيروي هاي ارتش ستمشاهي روي خوش نشان نمي داد و با شجاعت كم نظير علناً با رژيم  طاغوتي مخالفت مي ورزيد شهيد ابراهيمي اوايل سال 1361 به خدمت مقدس سربازي اعزام گرديد و پس از طي دوره آموزش نظامي در سيرجان ، به عنوان سرباز نيروي دريايي ارتش محل خدمتي وي بوشهر تعيين گرديد و قريب به بيست ماه در آن شهر مشغول به خدمت شد. در طول اين مدت سه بار براي ديداري پدر و مادر به مرخصي بازگشت ، در آخرين بازگشت حسن حال عجيبي داشت و پيوسته از عدم دلبستگي به دنيا صحبت مي كرد.

    در بهمن ماه 1363 داوطلبانه از بوشهر به مناطق عملياتي اعزام گرديد و در قالب يك گروه هشت نفره ، متشكل از شش نفر سرباز خدمه توپ پدافند و دو درجه دار در مأموريت هاي دريايي و زميني در مناطق 03 آبادان ، بهمن شير و سكوهاي نفتي شركت نمود. سرانجام دوشادوش ديگر كفر ستيزان جبهه حق ، در رزم دريايي شركت نمود و در تاريخ 12/12/1363 در حين گشت زني با ناوچه در خور ابوموسي ( خليج فارس ) از ناحيه دست و صورت مورد اصابت قرار گرفت و به درجه رفيع شهادت رسيد.

      ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    مصاحبه با خانواده شهيد ابراهيمي

    شهيد ابراهيمي فردي متدين و با اخلاق اسلامي بود. جواني متعهد به اسلام كه جهت پاسداري از وطن اسلامي خويش لباس مقدس سربازي را بر تن نمود. با والدين و خانواده و دوستان و مردم نيز بسيار مهربان و خوش برخورد و دائماً سعي مي كرد به افراد مستمند كمك نمايد. اوقات فراغت خود را به ديدار دوستان و اقوام مي رفت.

    شهيد داوطلبانه جهت خدمت به جمهوري اسلامي لباس مقدس سربازي را بر تن نموده و پس از گذراندن دوره آموزشي به جبهه هاي نبرد حق عليه باطل اعزام گرديد. وي به حضرت امام (ره) علاقه زيادي داشت و دائماً در ميان خانواده و دوستان بر پيروي از اوامر ايشان تأكيد مي نمود.

    او خانواده را به صبر و تقوا و ياري امام و  ادامه خط سرخ شهادت و فداكاري و از خود گذشتگي در راه دين و ميهن سفارش مي نمود و پس از شهادتش در ميان خانواده روحيه اي تازه اي جهت ادامه خط سرخ شهيد به وجود آمد.

     

     مصاحبه با مادر شهيد

    عبدالله در بيشتر كار هاي خانه و بيرون از خانه به من كمك مي كرد. رفتار و كردار او نسبت به ديگران برادرانش تفاوت زيادي داشت. او در فضايي سرشار از محبت و ايمان و صداقت رشد يافت و از همان كودكي اهل نماز و مسجد بود. هر روز صبح زود از خواب بيدار مي شد و خود را را براي رفتن به مسجد  آماده مي كرد. مشكلات و سختي هاي خود را براي هيچ كس باز گو نمي كرد و هميشه در اين فكر بود كه كه چگونه مشكلات ديگران را حل نمايد.

    روز عيد فطر كه فرا مي رسيد در ديد و بازديد از بستگان و آشنايان پيشقدم بود و حال همه را مي پرسيد. موقع شهادت «عبدالله » ، دو برادر كوچكترش محصل بودند و كسي نبود كه خرج آنها را بپردازد و من از اين نظر سخت نگران و ناراحت بودم اما عبدالله با حرف هايش به من قوت قلب مي داد. يادم مي آيد آخرين باري كه به مرخصي آمد به من گفت :‌ « مادر‍‍‍‍ نگران نباش ، ديگر مدت زيادي به پايان يافتن خدمت سربازي ام نمانده است. انشاءالله پس از اتمام خدمتم بار مخارج خانه را خود بر دوش مي گيرم  ».

     

     

     

    مصاحبه با دوست شهيد ابراهيمي

    نام و نام خانوادگي مصاحبه شونده : راشد سلطان دوستي  نام پدر: احمد

    من با توجه به اينكه هم زادگاه شهيد هستم از كودكي با هم دوست بوديم. شهيد با همه برخوردي محترمانه و دوستانه داشت و در هر زمينه اي كه مي توانست به ديگران كمك مي كرد و براي ما الگو بود. اشتياق شهيد به جنگ و روحيه شهادت طلبي ايشان تأثير فراواني بر همكلاسيان و دوستان ايشان داشته است و به ياد دارم كه هر وقت براي گردش به صحرا يا كوه مي رفتيم شهيد ابراهيمي شعار : « ارتش فداي ملت » را زمزمه مي كرد.

    سپس ايشان به خدمت سربازي اعزام شد پس از گذشت چندين ماه ، روزي در مدرسه مشغول درس خواندن بوديم كه يكي از دوستان به من گفت:« من تازه از خره آمده ام و منزل پدر عبدالله ابراهيمي شلوغ است و خبر آورده اند كه « عبدالله » به شهادت رسيده است». من سريعاً به روستا رفتم وقتي به آن جا رسيدم مطمئن شدم كه ايشان شهيد شده است.

    شهادت او روحيه تازه اي جهت ادامه راه او و ديگر شهيدان به مردم روستا داد. او خانواده و دوستان خود را به ادامه خط سرخ شهادت و ايثار و از خود گذشتگي در راه اسلام و انقلاب فرا مي خواند.

     

    مصاحبه با همرزم شهيد ابراهيمي

    نام و نام خانوادگي مصاحبه شونده : ابراهيم ستوده   نام پدر: محمد

    سال 1362 به همراه شهيد ابراهيمي به خدمت مقدس سربازي اعزام شديم و پس از گذراندن دوره آموزش نظامي و بعد از شش ماه خدمت ، در منطقه صفر- سه آبادان مشغول به خدمت شديم و حدود يك ماه در آن منطقه در خط جلو بوديم و دوباره به پايگاه برگشتيم و بعد به مأموريت هاي دريايي مي رفتيم. او اخلاقي عالي داشت و هميشه خوش برخورد بود و آرزوي شهادت داشت و به نحو احسن انجام وظيفه مي كرد. برخوردش با همه همسنگرها خوب بود و هيچ ترسي از خمپاره و گلوله نداشت و هميشه حالت خوشحالي و بي خيالي از مرگ از خود نشان مي داد. جوان خيلي زرنگي بود و از پيشنهاد مأموريت رفتن استقبال مي كرد. پس از چندي من در بندر كارنژاد بوشهر مشغول به خدمت شدم.

    سرانجام شهيد ابراهيمي به ماموريت دريايي به خور ابوموسي مي رود و هنگام بازگشت از ماموريت كارواني از آنجا رد مي شود و به بندربوشهر مي آيد و در بين راه ، دشمن با راكت و موشك به آنان حمله  مي كند و ايشان در همان جا به شهادت مي رسند.

     

    مصاحبه با مادر شهيد

    عبدالله در بيشتر كار هاي خانه و بيرون از خانه به من كمك مي كرد. رفتار و كردار او نسبت به ديگران برادرانش تفاوت زيادي داشت. او در فضايي سرشار از محبت و ايمان و صداقت رشد يافت و از همان كودكي اهل نماز و مسجد بود. هر روز صبح زود از خواب بيدار مي شد و خود را را براي رفتن به مسجد  آماده مي كرد. مشكلات و سختي هاي خود را براي هيچ كس باز گو نمي كرد و هميشه در اين فكر بود كه كه چگونه مشكلات ديگران را حل نمايد.

    روز عيد فطر كه فرا مي رسيد در ديد و بازديد از بستگان و آشنايان پيشقدم بود و حال همه را مي پرسيد. موقع شهادت «عبدالله » ، دو برادر كوچكترش محصل بودند و كسي نبود كه خرج آنها را بپردازد و من از اين نظر سخت نگران و ناراحت بودم اما عبدالله با حرف هايش به من قوت قلب مي داد. يادم مي آيد آخرين باري كه به مرخصي آمد به من گفت :‌ « مادر‍‍‍‍ نگران نباش ، ديگر مدت زيادي به پايان يافتن خدمت سربازي ام نمانده است. انشاءالله پس از اتمام خدمتم بار مخارج خانه را خود بر دوش مي گيرم  ». ادامه مطلب
    خاطراتي از شهيد عبدالله ابراهيمي

    «كار»

    در يكي از روزهايي كه شهيد ابراهيمي در سال 1362 به مرخصي آمده بودند سرماي فوق العاده اي حاكم شده و باد بسيار سردي مي وزيد. همان روز قرار بود پشت بام خانه يكي از بستگان را گل اندود كنيم. سرما و باد آن چنان شدت يافت كه ادامه كار را غير ممكن كرده بود و همه دست از كار كشيده  به داخل خانه رفتند و درها را بستند و بخاري را روشن كردند اما شهيد ابراهيمي آستين بالا زد و خود به تنهايي دو سرويس خاك را با كاه مخلوط كرد و آب گرفت. ما هر چه او را صدا مي زديم كه « كار را رها كن  بيا ، سرما مي خوري » دست از كار نمي كشيد و به ما مي گفت : « كاه گل آماده است ، تا خشك نشده بياييد كار كنيد ». آن روز از كار و تلاش او سخت تحت تأثير قرار گرفتم و دقايقي در اتاق گريه كردم. نمي دانستم كه او به زودي به شهادت خواهد رسيد.

    راوي : سلطان ابراهيمي ، برادر شهيد

    «آتش »

    چندين مدت به همرا شهيد ابراهيمي و چند سرباز ديگر در يك چادر پر از مهمات و مواد منفجره در منطقه بهمن شير مشغول به خدمت بوديم.  يك روز صبح كه از خواب بيدار شديم شهيد ابراهيمي گفت : « بچه ها ، همه ما در اين چادر كوچك مي خوابيم كه پر از مهمات است و گنجايش همه ما را ندارد بياييد اين ها را بيرون از چادر بگذاريم تا جاي بيشتري داشته باشيم ». همه كمك كرديم و تمام مهمات را در فاصله دوري از چادر به طور مرتب كنار هم چيديم و پلاستيك

     

    بزرگي روي آن كشيديم. دو شب بعد در حالي كه در خواب بوديم پاي يكي از بچه ها به فانوس درون چادر خورد و سرازير شد ، نفت همه جا را فرا گرفت وتمام چادر آتش گرفت. سراسيمه از خواب بيدار شديم. هر قدر تلاش كرديم آتش را خاموش كنيم موفق نشديم و كليه وسايل و لباس ها در آتش سوخت. خدا را شكر كرديم كه با دور انديشي شهيد ابراهيمي همه مهمات را به بيرون از چادر منتقل كرده بوديم وگرنه ...

    راوي : ابراهيم ستوده ، همرزم شهيد

    « تعقيب »

    در سال هاي قبل از انقلاب ، روزي در حالي كه با شهيد ابراهيمي سوار بر يك موتور سيكلت بوديم و او رانندگي مي كرد بدون توجه به فرمان ايست نيروي نظامي ، از جلو پاسگاه عبور كرديم. فرمانده پاسگاه به همراه چندين سرباز مسلح ما را تعقيب كردند. هر چه اصرار كردم كه بايد به خانه برگرديم و پنهان شويم قبول نكرد و گفت : امروز تا بنزين در موتور هست بايد آنها را اذيت كنم. او با شجاعتي كه داشت به خانه پناه نبرد بلكه با پيچ و تاب خوردن به دور درختان و پنهان شدن در پشت آنها ، نيروي هاي نظامي وابسته به شاه را حسابي دست انداخته بود.

    راوي : سلطان ابراهيمي ، برادر شهيد

     

     

     

     

     

     

                                                   حكايت عاشقي

    ز يــاران عاشـق حكــايــت كنيم

    از آنها كه خونيــن ســفر كرده اند

    سفــر بر مــدار خطــر كــرده اند

    از آنهــا كه فــرياد خونيــن شــان

    دميـد از گلــوي ســحــر زادشان

    غبــار تغــافــل ز جـانهـــا زدود

    هشيــواري عشقــبــازان فــزود

    بيــا با گــل لالــه بـيعــت كنيـم

    كــه آلالــه ها را حمــايت كنيم

    حمايت ز گلها، گل افشاندن است

    هـم آواز با باغبـان خواندن است

    (سيد حسن حسيني) ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار
    وضعیت پیکر
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید