مشخصات شهید

شهید عبدالرحیم احمدی

39
نام عبدالرحيم
نام خانوادگی احمدي
نام پدر خداكرم
تاربخ تولد 1352/03/01
محل تولد بوشهر - دشتستان
تاریخ شهادت 1366/10/30
محل شهادت برازجان
مسئولیت رزمنده
نوع عضویت بسيج
شغل دانش آموز
تحصیلات سوم راهنمايي
مدفن بي براء
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • وصیت نامه
  • مصاحبه
  • خاطرات
  • زندیگنامه شهید

    عبدالرحيم احمدي فرزند خداكرم  در خردادماه  سال پنجاه و دو هجري خورشيدي در وحدتيه ( بي براء ) متولد شد ، و در خانواده اي پاك و مومن به مكتب انسان ساز اسلام و در دامان مادري نجيب پرورش يافت .

    در همان اوايل كودكي با تصوير نوراني و سخنان گهر بار امام آشنا شد و مجذوب وي گرديد چنان كه دايم در طلب مراد خود بود .

    به بسيج و بسيجي علاقه ي فراوان داشت « دايم وقت خود را در بسيج مي گذراند » . خودش مي نوشت و صدايي دلنشين داشت در مراسمهاي صبحگاهي مدرسه و پادگان آموزشي قاري قرآن بود . هميشه برادران و خواهران و دوستانش را در جهت يادگيري دانش وا مي داشت .

    چون اولين فرزند خانواده بود ، تأثير بسياري بر خانواده داشت . به نحوي كه خواهرش مي گويد ، هر وقت ما را مي ديد با لحني خوش و چهره اي خندان ما را به رعايت حفظ حجاب و توجه به درس سفارش مي كرد .

    تحصيلات ابتدايي خود را در مدرسه ي شهيد حمزه و سپس دوره سه ساله راهنمايي را در مدرسه شهيد عسكر احمدي محل با موفقيت به پايان رسانيد ، استعداد درخشان وي در بين معلمان و دانش آموزان زبانزد بود . معلمان از ادب ، متانت  و مستعد بودن وي خيلي خوششان مي آمد .

    عبدالرحيم در مراسم تشييع پيكر پاك شهيد عسكر احمدي در سن 8 سالگي وصيت نامه وي را در جمع  تشييع كنندگان با صدايي رسا و دلنشين قرائت كرد و اين شايد اولين جرقه اي بود كه او را با فرهنگ شهادت عجيبن مي كرد .

    پس از پايان دوران راهنمايي وارد مقطع متوسطه شد . در اين ايام كبوتر دلش هواي پرواز بر بام جبهه كرد . در سال شصت و پنج هجري خورشيدي عازم جبهه ي مريدان و كامياران شد و به مدت يك ماه در آنجا به نبرد با دشمنان بعثي پرداخت .

    يك روز به آخرين روز مرحله ي اول آموزش نظامي در پادگان قدس برازجان مانده بود . عصر روز سه شنبه پس از اتمام مراسم دعا و ديدار با قبور مطهر شهيدان برازجان به پادگان بر مي گردد . شب پس از اقامه ي نماز مغرب و عشا و خوردن شام ، رزم شبانه در پادگان شروع مي شود در سپيده دم سي ام دي ماه سال شصت و شش روز چهارشنبه هنوز عطر خوش ديدار با شهيدان به شام مي رسيد .

    آخرين روز آموزشي است . يكي از مربيان آموزشي در حين آموزش تيراندازي مي كند . آن طرف تر صداي يا علي (ع) يا مهدي (عج) كسي به گوش مي رسد ، بلند مي شود در حالي كه دستش روي قلبش گذاشته شده خون از بين انگشتان فوران مي كند . نگاه مي كند ، لبخندي مي زند و دوباره يا علي (ع) ، يا مهدي (عج) . سريع او را به بيمارستان منتقل مي كنند . اما ديگر قاري قرآن به آرزوي خود رسيده بود . آري به لقاي دوست ! ادامه مطلب
    عبدالرحيم وصيت نامه ي خود را با سلام آغاز مي كند و با تأكيد بر نماز به پايان مي برد :

    « با سلام و درود به يگانه منجي عالم بشريت حضرت امام زمان (عج) و نائب بر حقش امام امت و با سلام بر شهيدان صدر اسلام از كربلاي حسيني تا كربلاي خميني (ره) وصيت نامه خود را شروع مي كنم .

    « هر گز گمان مبريد آنانكه كه در راه خدا كشته مي شوند مرده اند بلكه آنان زنده اند و نزد خداوند روزي مي برند »

    اين وصيت نامه هايي كه اين عزيزان مي نويسند . مطالعه كنيد پنجاه سال عبادت كرده ايد . امام خميني (ره)

    اكنون كه صدام جنايتكار و امريكاي خونخوار و ديگر ايادي شياطين در دنيا سعي در نابود كردن كشور جمهوري اسلامي ايران را دارند وظيفه ما دانش آموزان ايراني است كه از اسلام و از هدف و آرمانهاي مقدس اسلامي دفاع كنيم . يا پيروزي  شويم و به خانه برمي گرديم يا به فيض بالاتري كه همان شهادت است ميرسيم .

    تمام جهانيان فهميده اند كه ما مردم ايران از مرگ نمي هراسيم همانطور كه مولايمان اميرالمومنين (ع) فرمود اگر عرب و عجم به جنگ من بيايند من پشت به جنگ نمي كنم  تا تمام دشمنان دين را از پاي در آورم و دشمنان انقلاب و منافقين كور دل بدانند كه ما هم مثل مولايمان علي (ع) هستيم و بر ما واجب است كه در اين                                     نبرد شركت كنيم . اينك وصيت نامه خود را براي برادرانم و  خواهرانم و پدر و مادر عزيزم و براي تمام دوستان و خلاصه مردم ايران آغاز مي كنم .

    وصيتم به برادران اين است كه درسشان را بخوانند ، چون اسلام به علم سفارش بسياري نموده است و راه مرا ادامه دهند وصيتم به خواهرانم اين است كه حجاب خود را رعايت نمايند كه حجاب تو اي خواهر از خون من رنگين تر است . از مادرم كه رنج بسياري در بزرگ كردن من كشيده است مي خواهم كه مرا حلال كند . چون بعضي مواقع او را ناراحت كرده ام .

    از تمام دوستان و همكلاسيهايم مي خواهم كه مرا حلال كنند و راهم را كه همان درس خواندن است ادامه دهند .

    از تمام اقوام و دوستان مي خواهم كه مرا حلال كنند از پدر و مادرم مي خواهم كه اگر شهيد شدم برايم گريه نكنند . و اگر مي خواهند گريه كنند براي علي اكبر امام حسين و قاسم بن حسن در صحراي دشت كربلا گريه كنند .

    در پايان از تمام برادران مي خواهم كه امام را تنها نگذارند و به دستور امام بسيج را خالي نكنند نماز خود را هميشه در مساجد بخوانند چون امام فرمود : « مسجد سنگر است و سنگرها را حفظ كنيد »

    ياد از عبدالرحيم از درس و بحث مدرسه

    شهر جويا انتظارش چشم گريان ياد باد ادامه مطلب
    پدر در جبهه ي شلمچه در نبرد با دشمن است . برادران سپاه از برازجان تماس مي گيرند به او مي گويند هر طور شده بايد برگردي . پدر شهيد مي گويد : « شك برده بودم حس ششم به من مي گفت : كه خبري شده اما مطمئن نبودم . سريع برگشتم . بدون توقف در دالكي پياده شدم.پس از چند دقيقه يكي از همشهريانم را ديدم .

    با ماشين بود سوار شدم به من خوش آمد گفت : از نگاهش چيزهايي را مي شد خواند . از جبهه سؤال مي گرفت من هم خبر از شهر مي گرفتم هيچي نمي گفت تا در منزل شهيد عسكر احمدي پياده شدم ديدم خيلي شلوغ است . گفتم حتماً يكي از خانواده ي ايشان فوت كرده . گفتم « چه خبر است » گفت : « دعاي كميل است » . رفتم داخل ديدم همه ي آشنايان جمعند و در حالت گريه و زاري . چه شده پدر ، برادر ! چه شده كي مرده ، صداي ناله ي آشنايي به گوشم رسيد نگاه كردم ديدم همسرم در حالي كه به طرف من مي آمد گفت : « خداكرم، رحيم شهيد شده ، رحيم …

    بدون اينكه عكس العملي از خود نشان دهم گفتم : « امانتي بود ، خدا امانتش را گرفته افتخار كن ، ناراحت نباش ، خدا را شكر … » با همان حال رفتم وضو گرفتم و نماز خواندم پس از اتمام نماز براي تشكر از مردم برگشتم .

    مادر شهيد نيز چگونگي جز شهادت را اينگونه بيان مي دارد : « عصر بود پسر كوچكم را تازه حمام داده بودم و نشسته بودم . تا براي رفع خستگي چايي بخورم .

    صداي شيون و زاري از كوچه به گوش مي رسيد ، بلند شدم تا كسب خبر كنم ، در را باز كردم ديدم شيون و زاري از منزل شهيد « عسكر احمدي » است ، منزل شهيد احمدي نزديك ما بود.برگشتم و چادري سر زدم و رفتم . به دلم برات شده بود كه شايد شوهرم شهيد شده .

    رسيدم در منزل شهيد احمدي ديدم همسرش دارد ناله مي كند ، اقوام و خويشان شوهرم نيز جمع بودند . گفتم چه شده ! چه خبر ! چرا گريه مي كنيد . خداكرم شهيد شده گفتند نه . « رحيمت . رحيمت شهيد شده . ديگر چيزي نفهميدم ». مادر شهيد عبدالرحيم صبح همان روز به كميته امداد نزد آقاي حسين زارعي رفته بود تا مقداري پول و … به جبهه كمك كند . آقاي زارعي به او مي گويد خبر از خداكرم نداري . گفتم : « تازگي نامه نداده ، به شوخي گفت شايد شهيد شده . من هم با همان حالت شوخي گفتم خدا نكند اگر پسرم شهيد بشود بهتر است ! » ولي اين شوخي به جديت پيوست ادامه مطلب
    در يكي از روزهاي سرد زمستاني باران شديدي مي باريد . بارش باران به اندازه اي شديد بود كه حياطشان پر از آب شد ، پدرش هم در محل كارش « برازجان » خدمت مي كرد : « همه اش در فكر پسرم بودم خدايا كوچك است ، نكند بلايي سرش بيايد … لحظه شماري مي كردم . در همان حالت اضطراب  و ناراحتي بودم . ناگهان صداي در نواخته شد ، سريع دويدم در را باز كردم ديدم  رحيم  است ، بغل يكي از معلمانش ، در حالي كه چتري روي سرش گرفته بود ، همينكه مرا ديد پريد توي بغلم او را بوسيدم . معلم گفت : « خيلي بي تابي مي كرد همه اش سراغ شما را مي گرفت ، چون دانش آموز ممتاز و مودبي است گفتم او را بياوردم »

    در بهار سال شصت و شش نيز به همراه گروه سرود تبليغات به جبهه ي كردستان اعزام شد . در آنجا همراه با برادر « غلامرضا نبوي » جزء تك خوانان گروه سرود بودند و مراسم دعاي كميل و توسل را برپا مي كردند برادر « جگر گوشه » همرزم ايشان مي گويد : « موقعي كه به پادگان « قدس » اعزام شديم ، ابتدا ما را به ستاد نماز جمعه بردند . پس از سخنراني و توضيحاتي به پادگان اعزام شديم . در آنجا فرمانده پادگان و مسئول تاكتيك آن به ما معرفي شد . در همان برخورد اوليه ي ديدم كه رحيم چيزي زير پاي خود گذاشته كه قد بلند جلوه كند تا مبادا از پادگان آموزشي او را بر گردانند . »

    مادرش برايش دمپايي چرمي نويي مي خرد . عصر همان روز وقتي كه از بسيج برگشته بود مادر مي بيند كه به جاي دمپايي نو دمپايي كهنه اي پوشيده به او مي گويد : « رحيم جان  كو دمپايي ات ؟ » با همان احساس كودكانه ولي با معرفت و هوشيار به مادر پاسخ مي دهد كه : « مادر جان  امروز صبح توي بسيج يكي از دوستانم را ديدم كه اين دمپايي كهنه پايش است ، دلم سوخت . چون وضعيت ضعيفي داشتند گفتم پدر من كه مي تواند باز برايم دمپايي بخرد پس بهتر است دمپايي را به او هديه بدهم و اين كار را كردم . مادر جان تو را به خدا اين راز را به هيچ كس نگو . »

    پدرش خداكرم از نيروهاي فعال بسيج و عضو سپاه پاسداران كه چندين بار به جبهه اعزام شده و هم اكنون بازنشسته اين ارگان مقدس است مي گويد : « پس از شهادت فرزندم دلم مي خواست به خوابم بيايد ولي اينطور نمي شد بارها نيت مي كردم ، با وضو مي خوابيدم كه بتوانم پسرم را در خواب ملاقات كنم . اما اين اتفاق رخ نمي داد .

    شبي در چادر تبليغات خوابم گرفت ، گفتم امشب روي تشك و پتو نمي خوابم به طرف قبله خوابيدم و از خدا خواستم اين در خواست مرا اجابت كند . در عالم خواب ديدم پسرم با لباس بسيجي به سويم آمد . دو دستم را باز كردم و او را در آغوش گرفتم . او را غرق در بوسه كردم به من رو كرد و گفت : « پدر اجازه بده ، مي خواهم مادرم را ببينم ، با همين حال از خواب پريدم خدا را شكر گفتم »

    مادرش خانم نرگس جم اسپرا مي گويد : اغلب شب ها او را در خواب مي بينم ، يك لحظه او را فراموش نمي كنم . قبلاً هميشه احساس مي كردم جلوي چشمانم قدم مي زد ولي يك لحظه كه به خودم مي آمدم ، مي ديدم او نيست . تنها چيزي كه تسكينم مي داد گريه و زاري بود .

    اصلاً باورم نمي شد كه رحيم نباشد ، شبي در عالم خواب او را ديدم كه نزدم آمد و سرش را روي دستانم گذاشت و آرام خوابيد  گفتم عزيزم رحيم جان ! مگر … نگذاشت حرفم تمام شود گفت مادر جان ! براي همين آمده ام پيشت ، دلم نمي خواهند اينقدر گريه كني ، از گريه هاي تو ناراحت مي شوم درد تو مرا مي كشد و … داشت همين حرف ها را مي زد كه از خواب بيدار شدم .

      ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار بي براء
    وضعیت پیکر مشخص
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید