مشخصات شهید

شهید عبدالحسین دشتی اهرمی

84
نام عبدالحسين
نام خانوادگی دشتي اهرمي
نام پدر غلامحسين
تاربخ تولد 1343/01/01
محل تولد بوشهر - تنگستان
تاریخ شهادت 1364/05/13
محل شهادت مهران
مسئولیت رزمنده
نوع عضویت سرباززميني ارتش
شغل -
تحصیلات ديپلم
مدفن اهرم
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • وصیت نامه
  • خاطرات
  • زندیگنامه شهید

    عبدالحسين دشتي اهرمي فرزند غلامحسين  در نوزدهم فروردين ماه يك هزار و سيصد و چهل و سه در شهر اهرم محله دهميان به دنيا آمد. دوران كودكي را در كنار پدر و مادري دلسوز و مهربان و متدين و مذهبي سپري نمود . پدر شهيد حرفه بنايي داشت و در گرماي طاقت فرساي منطقه تنگستان با داشتن تعداد زيادي عائله مي بايست روزگار  را بگذراند شهيد دشتي اهرمي در دوران تحصيل ابتدايي در آموزشگاه بيست و پنج شهريور اهرم  سر آمد همه همكلاسي هاي خود بود و در اين دوران بود كه با دستان كوچكش با خداي خويش راز و نياز مي كرد و قرائت قرآن را در مكتبخانه هاي قديم نزد مرحوم آخوند علي عبدالهي كه از قاريان برجسته بود آغاز كرد. شهيد از همان دوران كودكي فطرتي خدا جوي داشت. اكثر ايام به همراه پدر در نماز جماعت در مسجد قائم و جنت اهرم به امامت مرحوم حجت الاسلام حاج شيخ مهدي ماحوزي مراجعه مي‌نمود وي تا پايان دوره ابتدايي موفق شد قرآن را به اصطلاح محلي ختم كند يعني كاملا بياموزد سپس به دوره راهنمايي راه يافت(راهنمايي انوشيروان اهرم) و دوره سه ساله راهنمايي را نيز با موفقيت كامل پشت سر گذاشت و وارد دوره متوسطه شد و با اتمام اين دوره ، ثبت نام در دانشگاه  نمود و موفق شدبا بهترين نمره در رشته دلخواه قبول شود وي در ايام جواني به عضويت بسيج سپاه تنگستان در آمد.و بسيج را به عنوان بهترين سنگر خود انتخاب كردند تا اينكه دوران مقدس سربازي فرا رسيد و شهيد همچون ديگر جوانان غيور ايران زمين و ديگر همشهريان شجاع و دلير خود عازم خدمت مقدس سربازي شد. شهيد قبل از اعزام به خدمت مقدس سربازي در سال 1361 در حالي كه در كلاس چهارم متوسطه مشغول به تحصيل بودند تحصيل را رها و در اوايل زمستان همان سال به جبهه هاي نور عليه ظلمت عزيمت نمود تا به نداي پير جماران و سكان دار كشتي انقلاب لبيك  گويد و آتش عشق درون خود را به امام و انقلاب ارضاء نمودند. شهيد در دوران آموزشي سربازي به جبهه حق عليه باطل شتافتند از زبان يكي از دوستان شهيد مي گفت وقتي در سرماي سرد كرمان سحر گاهان وضو          مي گرفت  و مشغول راز و نياز مي شدتعجب خيلي از دوستان را به خود جلب كرده بود و به شوخي به او مي گفتند تو خيال مي كني اگر در اين سرما نماز بخواني جزء سهميه بوشهر مي شوي گويند فرياد مي زد ما مرد جنگيم همه شما بايد  خود را براي اعزام به جبهه و دفاع از آرمان هاي مقدس انقلاب اسلاميمان مهيا سازيد. پس از اين دوران شهيد اعزام شد به جبهه هاي آبادان و مهران به مدت 22 ماه تا پايان سال 1364 و در اين دوران بود كه به عنوان نيروي فعال اعزام به تهران و گذراندن  دوره مقدس  فرماندهي معرفي شدند و سپس به عنوان تشويقي مشرف به حرم ثامن الحج  غريب خراسان گرديدند.

    وقتي خبر قبولي او براي  دانشگاه را دادند گفت بهترين دانشگاه جبهه است من جبهه را رها نمي كنم من با خداي خود عهد و پيمان بسته ام كه امامم را تنها نگذارم . ما اهل كوفه نيستيم علي تنها بماند . و سرانجام در سن 21 سالگي در سال 1364 بر اثر تركش خمپاره دشمن بعثي در منطقه مهران به درجه رفيع شهادت نائل آمد و به آرزوي ديرينه اش رسيد. چه زيبا و چه عاشقانه. آفرين و هزار درود بر شهيدان  راه خدايي.

    فراموش نكنيم كه شهيد در عرصه كشاورزي در كاشت نخليات خرما در كنار پدر اثر جاوداني از خود  باقي نهاده كه هنوز قامت استوارشان ما را به ياد اين شهيد بزرگوار  و گران مايه مي گذارد. ميوه هاي اين درختان از زبان پدر و مادر و ديگر اعضاي خانواده بوي ميوه هاي بهشتي براي ما مي دهد.

    روحش شاد و راهش پر رهرو باد ادامه مطلب
    با عرض سلام خدمت خانواده گرامي و دوستان وصيت نامه خود را شروع مي كنم اميدوارم كه در تمام شرايط زندگي هميشه روزگار را به خوبي و خوشي در پرتو عنايت خداوند متعال و تحت رهبري عالي قدر امام خميني بگذرانيد و تمام سعي شما در پيشبرد انقلاب اسلامي باشد كه از خون هزاران شهيد بارور گرديده است . من راه شهادت را خود در شرايط روحي بسيار مساعد انتخاب كردم و هيچگونه جبري در ميان نبوده است . آرزو دارم برادرانم نيز پاي جاي پاي من بگذارند و راهم را ادامه دهند و اميدوارم كه هيچگاه در سوگ من گريه  و زاري نكنيد بلكه شاد باشيد . من به راهي رفته‌ام كه نهايت آرزويم بوده است. البته در وهله اول آرزو داشتم زنده مي بودم و پيروزي حق بر باطل را مشاهده مي كردم. شهادت در راه حق نيز آرزويم بوده است و اگر انشاءالله به آرزوي دوم خود رسيدام پس فقط براي آمرزش روح گنهكار من دعا كنيد چون من در زندگي خودم را گنهكار تر از آن مي دانم كه استحقاق شهادت را داشته باشم.

    ولي اينكه با قلبي مملو از كينه نسبت به دشمنان اسلام با كفار مي جنگم و شهادت را خيلي به خود نزديك مي بينم فقط احتياج به دعاي خير دوستان و آشنايان و امت عزيز اسلامي ايران بدرقه راهم باشد و تنها پيام من به ايران اين است كه اسلام را تنها نگذارند واطاعت كنند او را .                                      والسلام ادامه مطلب
    ادامه مطلب
     

    خاطراتي ازمادر  شهيد(حاجيه ليلا زنده بودي)

    فرزندم عبدالحسين خيلي شوخ طبع بود.  اسم وي را عبدالحسين گذاشتيم . پدرش معتقد بود وقتي عبدالحسين بزرگ شد به مكه يا كربلا برود و حاج عبدالحسين يا زاير عبدالحسين به تناسب اسمش باشد. وقتي وي شب از مناطق جنگي بر مي گشت ما را بيدار نمي‌كرد تا وقتي صبح بلند مي شديم متوجه مي شديم او در كنار ما خوابيده و استراحت مي كند. به برادر كوچكش ابراهيم خيلي علاقه داشت . وقتي به مرخصي مي آمد به نزد همه قوم و خويشان مي رفت و به همسايه ها سر مي زد. و ما به او متذكر مي شديم كه  فرزندم آنها بايد به  ديدار شما بيايند . مي گفت : مادر چه فرقي مي كند من مي روم و اين را وظيفه خويش مي دانم. فرزندم همه غذاها را دوست داشت اما هميشه به من مي گفت: من غذايي رنگينك را خيلي دوست دارم و بيا و رنگينك را به من ياد بده كه چگونه اين غذا را درست مي كنند . من براي او هميشه رنگينك درست مي كردم. او خيلي ساده مي‌زيست بعد به او مي گفتم مادر براي خانواده تدارك ببين و ازدواج كن. مي گفت: مادر هنوز زود است برادرم اكبر بزرگتر است . خيلي علاقه داشتم با دختر خويشان خودم ازدواج كند. موقعي كه خبر شهادتش را به من دادند خيلي ناراحت شدم ، اما وقتي بر سر جسد مطهرش رفتم در چهره او نوري ديدم كه روحيه و حالم را تغيير داد. خدا مي داند چه نور و  معنويتي در چهره اش تشعشع مي كرد. دوستانش هم چهره او را  بعد از شهادتش  ديدند و به نور و معنويتش اقرار كردند حتي قبل از شهادتش دوستانش مي گفتند عبدالحسين يك حالت خاص دارد كه گاهي عاطفه مادري بر من غلبه مي كرد و به وي مي گفتم :مادر مناطق جنگي خطرناك است و به منطقه امني برو. او در جوابم مي گفت: مادر چرا اينگونه مي گويي . به همين عشق و علاقه بود كه وي را بعد از آموزشي به شهررضاي اصفهان بردند اما او قبول نكرد و تقاضا كرد كه به جبهه برود و او را به منطقه جنگي در آبادان و مهران اعزام كردند.

     

     

    خاطراتي  از پدر شهيد(غلامحسين دشتي اهرمي)

    بسيار دوست داشتني بود. احترام خاصي براي من قائل بود. در كارهاي كشاورزي و باغداري به من كمك مي كرد حتي 10 اصله نخل را خود او كاشته بود كه الآن اين نخل ها براي من خاطراتي را زنده مي كند و وقتي آن نخل ها را در باغ مي بينم، حركات و رفتارها و فعاليت هاي شهيد برايم تداعي مي شود. خيلي اهل نماز، طهارت، تقوا و رعايت كليه مسائل ديني بود. در رابطه با شهادت ايشان ، در زماني كه شهيد خدمت سربازي بود در منطقه مهران شت گرفته بود . مي شنيدم كه خيلي از بچه ها و نيروها شهيد مي‌شوند. من هم احساس مي كردم فرزندي در جبهه دارم و بايد خود را آماده كنم به مادرش گفتم: تو هم آماده باش، نكند خدايي ناكرده، روزي فرزندمان عبدالحسين شهيد شود و خبرش را براي ما بياورندو تو (مادر) طوري رفتار كني كه به نظر رسد شكست خورده اي ، هيچوقت اين طور نباش، مقاوم و استوار همچون بزرگان دين در اين راه برخورد كن. خدا مي داند وقتي خبر شهادتش را برايم آوردند، هر چند فرزند دلبند استت، پاره جگر ولي آماده بودم، ناراحت شدم ولي خدا را  شكر كردم، زيرا يقين داشتم كه وي شهيد شده و شهادتش سعادت و عاقبت به خيري است كه نصيب هر كسي نمي شود.آنچه برايم جالب بود اين بود كه وقتي به مرخصي مي آمد، اكثر جرياناتي كه(خوشي يا ناخوشي) براي خانواده پيش آمده بود بيان مي كرد و من مي گفتم از كجا فهميده اي مي گفت: خواب ديده ام. سال 66 با مادرش رفته بوديم مكه معظمه ، در آنجا كنار يك ستون نشسته بوديم و وسايلمان را جمع مي كرديم و آماده مي شديم براي برگشتن به ايران، همينطور كه تكيه داده بودم ، احساس كردم كه عبدالحسين نزدم ايستاده و دارد مي گويد بابا نگاه كن به اين مردم ، در آن حال به خود آمدم و به مادرش گفتم نگاه كن عبدالحسين.  در حالي كه بيدار بودم مادرش گفت كو عبدالحسين كه آن حال را از دست دادم. يك بار هم مريض بودم و تب شديد داشتم كه بسيار سخت بود، نيمه هاي شب بود كه يكباره احساس كردم دو نفر وارد اطاق شدند . يكي از آن دو كه لباس عربي به تن داشت به من گفت: چيه؟ گفتم : مريض هستم. گفت : دوست داري خوب شوي . گفتم : البته. دستي به بدنم زد و بعد گفت: اين آقا را مي شناسي؟ گفتن : نه گفت: عبدالحسين است. مي خواستم او را در بغل بگيرم كه بيدار شدم. فردا صبح هم حالم كاملا خوب شد.

    يك بار هم احساس كردم كه شايد فرزندم شهيد نباشد و او مرده و شهادتش قبول نشده باشد. به خدا قسم يكي دو روز بود كه اين خيال داشتم تا اينكه درب خانه زده شد و يكي از آشنايان به نام  دي كريم همسر  حسين جهانجو با من كار داشت. رفتم نزد او . والده كريم به من گفت: مگر از شهيدتان چيزي خواسته بودي، ناراحت بود. گفتم : بله برايم شك و شبه ايجاد شده كه آيا وي شهيد است يا نه. به خدا قسم او گفت:‌من خواب ديده ام و به من گفت : به پدرم بگوييد من شهيد هستم. نگران نباش ، من همه جا شما را مي بينم و شما مرا نمي بينيد.

     

    خاطراتي از مادر بزرگ شهيد(سكينه خدري)

    مادر شهيد در حالي به سؤال ما جواب مي داد كه چشمش پر از اشك بود و با حالتي خاص مي گفت : شهيد عبدالحسين را خيلي خيلي دوست داشتم وي به من نماز امام زمان را ياد داد. او به من نماز شب را ياد داد. در حال حاضر  نيز سعي مي كنم نمازهايي كه شهيد به من ياد داده بخوانم خصوصا نماز شب را.

     

    خاطراتي از برادر شهيد(ابراهيم دشتي اهرمي)

    زماني كه برادرم  به جبهه مي رفت من چهار ساله بودم ولي محبتهاي وي را فراموش نمي كنم او را خيلي دوست داشتم زيرا وقتي از بيرون مي آمد مرا مورد محبت خودش قرار مي داد هر چند شده با آوردن شيريني و آدامس يا چيزهاي ديگر خوراكي. سرم را شانه مي‌كرد و لباس هايم را عوض مي كرد به اين خاطر وقتي به مرخصي مي آمد به وي مي گفتم من هم همراه خودت ببر. مي گفت : تو كوچكي و قبول نمي كنند. يادم مي آيد مرحله آخري كه آمد بعدش شهيد شد، شهيد مي خواست سوار ماشين ميني بوس شود من جلوتر او رفتم و او به من 3 تومان(يك سكه 20 ريالي و يك سكه 10 ريالي) داد و پول را گرفتم و مي گفتم: من هم مي خواهم همراه شما بيايم و رفتم در ماشين روي صندلي نشستم ولي يكي از سربازان يا بسيجيان بود كه به شوخي نهيب من داد و من هم ترسيدم و از ماشين پياده شدم.

     

    خاطراتي از يكي از هم خدمتي هاي شهيد در دوران سربازي(مرتضي كواري)

    دوره آموزشي صفر پنج كرمان بوديم تعدادي فراوان از سربازان بودند، به خاطر سرماي هوا اكثربچه ها براي نماز صبح بلند نمي شدند اما اين شهيد بزرگوار بلند شد و ما را بيدار مي كردبراي نماز صبح. هر كاري مي كرديم كه ما را بيدار نكن بگذار بخوابيم ولي او آب سرد به پاي ما مي ريخت و با خيسي دست به صورت ما مي كشيد و ما را براي نماز بيدار مي كرد. برخي از دوستان مي گفتند:‌تو كه اين همه علاقه به نماز داري در آينده مي بينيم كه چگونه تو را به منطقه دور و پركار مي اندازند و ما را به بوشهر و مناطق خوش آب و هواي ديگر مي فرستند.

     

     

     

    خاطراتي از برادر شهيد(اكبر دشتي اهرمي)

    من از لحاظ سن و سال بزرگ تر از شهيد بودم . او را دوست داشتم چون كه از لحاظ سني نزديك به هم بوديم و فاصله سن ما يك سال بود. با هم بازي فوتبال و واليبال مي كرديم و با هم كار مي كرديم . خاطراتي كه با او دارم و بيشتر در خاطره ام مانده اين است كه موقعي كه پدرم زميني خريده بود براي اينكه در آن ساختماني احداث كند آن زمين در واقع در گوران بود. با شهيد عبدالحسين مي رفتيم رود خانه اهرم و ماشين بنز باربري را پر سنگ مي كرديم و ماشين نيز به علت تنگي كوچه نمي توانست سنگ ها را در محل كار بريزد به همين دليل سنگ ها را ورودي كوچه مي ريخت و دوباره ما سنگ ها را با فرغون به سر محل كار مي برديم و خاطره ديگر اين كه حدود 14 هزار خشت گلي را با هم جا به جا مي كرديم و آنها را به محل كار كه پدر مي خواست ساختمان احداث كندمي‌بريم . بي ريا و بدون دغدغه كار مي كرد. اصلا غرولند نمي كرد.

    خاطره بعد زماني بود كه من رفته بودم مسجد سليمان در يكي از روستاهاي دور دست آن منطقه. يك روز پست چي برايم نامه اي آورد و آن را نديدم كه نامه عبدالحسين است نوشته بود :‌ من در منطقه جنگي هستم. اين قدر دلم برايش تنگ شده بود و وقتي اين نامه را ديدم از جهتي خوش حال شدم و از جهتي  هم نگران. به همين دليل ناخودآگاه گريه ام گرفت . يك روز آماده شده بودم كه بروم مدرسه كلاس درس، ديدم عبدالحسين با يكي از اقارب آمد. من خيلي خوشحال شدم به او پيشنهاد كردم برو در كلاس و مقداري با بچه ها و دانش آموزان صحبت كن . او تبسمي كرد ولي قبول نكرد و گفت : هيچ وقت من به خود اجازه نمي دهم جاي شما معلمان بايستم، من آموزش معلمي نديده ام . ديگر خاطره اينكه هر دو در بسيج اهرم بوديم و شب نگهباني مي داديم . تازه جنگ شروع شده بود مي گفتند ممكن است عراقي ها بوسيله بالگرد  هلي برد كنند به اين خاطر با جان و دل در شهر اطراف نگهباني مي داديم.

     

     

     

    خاطراتي از خواهر شهيد

    او نسبت به درس خواندن ما تاكيد عجيبي داشت وقتي از مدرسه مي آمديم نمي گذاشت به بازي برويم مي گفت : اول درستان را بخوانيد و مشقتان را بنويسيد بعد برويد بازي كنيد روي نظافت خانه و نظافت ما تاكيد داشت و ما را وادار به رعايت نظافت مي كرد.

     

    سجاياي اخلاقي  شهيد

    شهيد عبدالحسين دشتي از آنجا كه در يك خانواده مذهبي و متدين  به دين مبين اسلام متولد شده بود بسيار پاي بند به اصول اخلاقي و رعايت موازين شرعي و اخلاقي بود. اهل نماز و حتي نماز شب بود. در خاطرات دوستان اين موضوع ملحوظ است. صله رحم مي كرد كه به گفته مادر شهيد وقتي به مرخصي مي آمد به همه اقوام و خويشان و همسايگان سر مي زد و ديدار مي كرد . بسيار محبت مي كرد. محبت هاي عملي داشت كه خواهرانش تعريف مي كنند: او براي ما سوغاتي مي آورد. او واقعا فدايي اسلام و قرآن بود. وقتي به وي گفته مي شود كه چرا اين همه به جبهه مي روي و به جنگ علاقه داري ، اظهار مي كرد، من افتخار مي كنم كه خداوند چنين توفيقي به من داده كه بتوانم در راه خدا به رهبري مردي صالح و پاك از سلاله محمد(ص) بتوانم با دشمنان اسلام بجنگم. خودش هميشه مي گفت من منتظر شهادتم. شهادت براي او يك افتخار بود و در رفتار و برخوردها و گويش هاي محاوره وي كاملاً مشهود بود و از مرگ در راه خدا هيچگونه هراسي نداشت . قبل از شهادت، خانواده را دلداري مي داد و از لحاظ روحي آماده مي كرد. قبل از اينكه  به جبهه اعزام شود ، در بسيج اهرم فعاليت هاي چشم گيري هم چون نگهباني و فعاليتهاي فرهنگي و تبليغي داشت . پاي بندي وي به اقامه نماز تا حدي بود كه به قول دوستانش در زمان خدمت سربازي همه صحبت ها در پادگان كرمان كه بوديم همين مساله نماز بود. بچه ها همه مي خوابيدند و صبح در سرما حاضر نبودند بلند شوند و همه مي خوابيدند ولي شهيد بلند مي شد  تا مي توانست بچه ها را بيدار مي كرد تا نمازشان را اقامه كنند ، هيچوقت نشد كه نمازش را ترك كند. حتي برخي از دوستان از او ناراحت مي شدند ولي او ناراحتي‌ها را تحمل مي كرد. دست از امر به معروف و نهي از منكر بر نمي داشت . اينقدر رشادت  و دليري از خود نشان داده بود كه در برنامه ريزي كه از طرف فرماندهان ارتش برگزار مي شد او را دعوت  مي كردند. در تهران به عنوان نيروي ويژه آموزش جهت فرماندهان قرارش دادند و چندين بار توسط فرماندهان ارشد مورد تشويق قرار گرفت.

     

     

    خاطرات مراسم شهادت از پدر شهيد

    پس از دفن پيكر پاك و مطهر عبدالحسين دشتي اهرمي كه با همان لباس خونين به هنگام شهادت به خاك سپرده شد مراسم ترحيم و ياد و خاطره جاويدان او كه همه را از خانواده تا اقوام و اقارب و دوستان و آشنايان و حتي غريبه ها را از دور و نزديك در غم و اندوهي سنگين از مفارقت خود فرو برده تا هفت روز رسماً  در مسجد قائم آل محمد(ص)  جهت برادران و در منزل جهت خواهران با شركت فعال همه مردم از شهرها و روستاها و از دور و نزديك بر پا بود و پس از آن ها نيز تا ماهها بعد در منزل با حضور گاه و بي گاه آشنايان اجتماعي سوزناك به ياد و خاطره هاي شيرين گذشته و روزگاران گذشته با شهيد شكل مي گرفت و از آن جمله يكي مراسمات به ياد دعاي پر فيض و روح بخش كميل است كه اولين جمعه پس از شهادت يعني بعد از بيستم مرداد 64  روز دفن آن عزيز هميشه جاويد و زنده ياد تا به امروز پيوسته در منزل شهيد با آه و ناله هاي جگر سوز پدر و مادر شهيد به ياد جوان رعنايشان  و ساير اهل خانه با ياد و گاهي با حضور بستگان برگزار شده و تا هميشه نيز در اين خانه به ياد او باقي خواهد بود.

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

    شعر

    اي شهيدان نامتان پاينده باد                    تا ابد بر هر دو عالم زنده باد

    چون قدم در راه حق بگذاشتيد                    بهر آزادي درختي كاشتيد

    اين درخت از خونتان شد بارور              شد تنومند و بسي شد پر ثمر

    جنگ با كفار كرديد آفرين                    دشمنان را خوار كرديد آفرين

    ياد بادا جنگ و  هم پيكارتان               شد خدا راضي چو از كردارتان

    حافظان ملك ايران بوده ايد                       جانفشان راه قرآن بوده ايد

    زنده شد اسلام و دين از خونتان                   امت اسلام شد مديونتان

    جان بداديد از بر ناموس و دين                   رهتان راه خدا بود و يقين

    شب دعا بود و ركوع بود و سجود          بي ريا بود هر نماز و هر قعود

    پاك گشتيد خدا احضارتان              كرد چون بر ميل او بود اين كارتان

    نام آن كس كه جلودار شماست        آن حسين است و شهيد كربلاست

    راه عزت برگزيد و هم شرف              پس نلرزيد اندر اين راه و هدف

    تن نداد از بهر ذلت شد شهيد                   گشت الگو افتخار آمد پديد

    افتخاري كه هميشه جاودان                   ماند باقي در زمين و هر زمان

    جايتان در جنت و در پيش حور         اندر آن جاي كه بخشيد آن غفور

    نهر ها جاري بود از بهرتان                ره نخواهد يافت غم درد هر تان

    تا ابد دادار باشد ميزبان                         خوش بود آنجا ز بهر ميهمان

    چون كه پيروز دو عالم گشته ايد            از عذاب و غم همانا رسته ايد

    وصف تان هر گز نگنجد در سخن         شمع تان روشن بود در انجمن

    فخر عالم در زمانيد و زمين                       بر شما بادا سلام و آفرين










    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار اهرم
    وضعیت پیکر
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید