مشخصات شهید

شهید شکرالله آباش

115
نام شكرالله
نام خانوادگی آباش
نام پدر عبدالنبي
تاربخ تولد 1335/02/03
محل تولد بوشهر - بوشهر
تاریخ شهادت 1359/09/06
محل شهادت آبادان
مسئولیت رزمنده
نوع عضویت پاسدار
شغل پاسدار
تحصیلات دوره دبيرستان
مدفن خارگ
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • وصیت نامه
  • مصاحبه
  • خاطرات
  • زندیگنامه شهید

    و ما كجا و تـو اي باصـفـا، كجـا بودي

    تو از نخست، شهيدي ميان ما بودي

    تو از نخست، صدايت زجنس خاك نبود

    نمي شنيد صدا را كسي كه پاك نبود

     

    سردار رشيد اسلام شهيد شكرالله آباش


    دير زماني بود كه سردار سدره نشين ما با كروبيان باده مستانه ‌مي‌زد و نامش را به خــــط نور بر لوح سرخ فام شهادت نگاشته بودند، ولي او هم چنان در ميان خاكيان مي زيست.

    شكرالله سوم مرداد سال  1335 در روستاي چهل زرعي عرب از توابع شهرستان دشتستان در خانه اي محقر،كه از تمتعات دنيوي چندان بهره اي نداشت چشم به جهان گشود. شكرالله در روستاي كوچك خود با شرايط سخت زندگي بزرگ شد و احساسات لطيف مذهبي او در خانواده‌اي با تقوا و مذهبي شكل گرفت.

    نام او را مادر، شكرالله گذاشت تا هميشه شكر خدا را بر لب داشته باشد. تا آنگاه كه فرزندش خلعت زيباي شهادت بر تن مي كند، باز هم پدر و مادر شكر خدا را بر زبان بياورند و شكر او را بجاي آورند. آنها در تربيت ديني فرزند از هيچ كوششي دريغ نكردند.

    پدر و مادر شهيد بسيار مقيد و مؤمن به احكام اسلام بودند. و آنچه از ايمان و محبت اهل بيت را در دل داشتند در ظرف جسم و روح شكرالله ريختند و او را سيراب نمودند.

    شكرالله از كودكي تمام ناملايمات و فراز و فرود زندگي را با جان ودل چشيد و تحمل كرد. شخصيتش در ميان كوره‌ي مشكلات، شكل گرفت و صيقل يافت و او را از اين حيث، در ميان هم سالان ممتاز نمود.وي در روستاي خود قبل از شش سالگي قرآن را در مكتب خانه آموخت.

    6ساله بود كه خانواده اش به جزيره خارگ مهاجرت كردند. او دوره ابتدايي را با علاقه و اشتياق فراوان سپري نمود.

    شكرالله به فعاليت‌هاي مذهبي و ديني خيلي علاقمند بود از كودكي در كنار منبر روضه خواني حاضر بود و به روحانيت معظم علاقه به خصوصي داشت. ايمان و اخلاص و تقوا در همه رفتار و گفتار او موج مي زد و بينش و منش او تابلوي يك انسان مؤمن وارسته به تمام معني بود.

    دوران ابتدايي و راهنمايي را در مدارس خارگ با علاقه و اشتياق فراوان به پايان رسانيد. با وجودي كه از استعداد و هوش بسيار خوبي برخوردار بود ولي به علت مشكلات مالي و فقر نتوانست ادامه تحصيل دهد لذا به كارگري در شركت‌ها و پيمان كاري‌ها پرداخت تا شايد بخشي از هزينه خانواده را تأمين نمايد.

    خواهرش به نكته اي جالبي اشاره مي كند :«شكرالله دوازده سيزده ساله بود كه پدرم يك دوچرخه براي او خريد. او از آن تاريخ تا زماني كه در خارگ بود تمام بعد از ظهر پنج شنبه ها جهت زيارت به امامزاده مير محمد مي رفت .

    كاري كه از كودكي در سن او، دور از انتظار بود . و كسي راز اين كار را ندانست تا او به افتخار شهادت نايل آمد و در كنار بقعه ميرمحمد به خاك سپرده شد.»

    شكرالله به ائمه اطهار بسيار ارادت داشت. اسم امامان به ويژه حضرت اباعبدالله الحسين را كه مي شنيدگريه مي كرد. مرتب در حال ذكر و دعا بود. بيشتر اوقات خود را به خواندن قرآن و دعا و نماز سپري مي‌نمود. او قسمتي از وقت خود را به امر ورزش اختصاص مي‌داد.

    شكرالله مسؤول باشگاه وزنه برداري شهرداري خارگ بود و داراي مقام استاني در رشته وزنه برداري بود. او مي‌خواست جسم و روح خود را پرورش دهد تا آنرا در خدمت خالقش بكارگيرد.

    و به اين دعاي مولا «علي(ع)» جامه عمل بپوشاند :«قَوّ عَلي خدمتك جوارحي »

    شكرالله اخلاق پهلواني داشت و به ورزش وزنه برداري ­مي‌پرداخت از لحاظ بدني خيلي قوي بود و هميشه ورزش­مي كرد. اما در بين مردم بسيار متواضع و كوچك نفس بود. و رعايت حال افراد ناتوان را مي‌كرد. يكي از كساني كه قبل از انقلاب با شهيد آباش در يك شركت ساختماني كار مي كرد نقل مي كرد: «خدا رحمت كند شهيد آباش را وقتي با هم كار مي كرديم هميشه مصالح سنگين و سنگ‌هاي بزرگ را خود جابجا مي كرد و به ما كه از نظر بدني ضعيف تر بوديم اجازه كارهاي سنگين را نمي داد اوايل سال 56 بود چند نفر از مأمورين رژيم شاه در محل نانوايي شهر زورگويي مي كردند . ايشان با توجه به خصلت مردانگي و پهواني كه داشت با مأمورين رژيم شاه درگير شد و يكي از آنها را كتك كاري نمود.

     

    فعاليت‌هاي‌ شهيد پيش‌ از‌پيروزي انقلاب اسلامي


    جواني اهل ورزش بود و در بين ورزش كاران محبوبيت ويژه‌اي داشت و از اين طريق افراد زيادي را به خود جذب كرده بود هر كس  با او آشنا بود و با او ارتباط داشت تحت تاثير اخلاق پسنديده وي قرار مي گرفت . شهيد آباش يكي از كساني بود كه از سال 1353 تا زمان پيروزي انقلاب در رأس فعاليت‌ها و مبارزات سياسي در جزيره خارگ قرار داشت. و در بطن جريان حوادث و رخداد‌هاي انقلاب حضوري مؤثر داشت. شكرالله در سال 1354 به خدمت سربازي اعزام شد و در پادگان لويزان تهران با جو سياسي مبارزاتي آشنا شد و با دوستان به فعاليت هاي خود ادامه مي داد تا اينكه بر اثر همين فعاليت ها يكبار روانه زندان شد. او با مبارزين و فعالين سياسي در شهرستان ها و تهران ارتباط مؤثري داشت و از طريق آنها اولين اعلاميه‌ها و نوارهاي سخنراني حضرت امام(ره) را به خارگ مي آورد و توزيع مي‌كرد.

    خواهر شهيد نقل مي كند: «ايشان در سفري كه از قم به خارگ بر مي‌گشتند اعلاميه‌هاي حضرت امام را داخل پيراهن خود جاسازي و دوخته بود. مأمورين كه رد او را گرفته بودند و به دقت او را زير نظر داشتند با وجود اينكه او را بازرسي بدني كره بودند نتوانسته بودند اعلاميه‌ها را بدست آورند. بعد كه به خانه آمد به من گفت «پيراهن مرا بشكاف و اعلاميه ها را بيرون بياور.»

    او چراغ مبارزات انقلاب در خارگ بود. براي روشنگري و هدايت جوانان زحمت زيادي كشيد و توانست روز به روز شعله مبارزات مردم را افروخته تر نمايد. فعاليت‌هاي او لحظه‌اي متوقف نمي‌شد. بارها بدست مزدوران رژيم پهلوي دستگير شد ولي با هوشياري از دست آنها فرار كرد. با روحانيون اعزامي يا تبعيدي مانند آيت الله مكارم شيرازي ، آيت الله يزدي ، آيت الله جنتي ، حجت الاسلام مروي كه به خارگ مي آمدند خيلي همكاري و ارتباط داشت. گاهي آنها را در سفر به روستاها و شهرهاي استان جهت تبليغ و سخنراني همراهي مي كرد.

    در اولين تظاهراتي كه در خارگ شكل گرفت او تمثال مبارك حضرت امام(ره) را در دست داشت و پيشاپيش مردم حركت مي‌نمود. وي در حركت هاي مذهبي نيز يكي از افراد خالص و عابد و عارف بود. اهل نماز جماعت و مسجد بود. قاري قرآن بود و از صداي گيرا و بسيار خوبي برخوردار بود. سعي مي كرد تا آنجا كه ممكن است ترجمه قرآن را ياد بگيرد و در عمل به كار بندد اهل دعا و نيايش بود و اغلب دعاها را از حفظ داشت.

    شكرالله يكي از مريدان و دلباخته گان واقعي حضرت امام(ره) بود. او پروانه وار به دور شمع وجود پير و مراد خود مي‌چرخيد و گوش به فرمان و مطيع محض حضرت امام(ره) بود. همين عشق باعث شد تا جهت استقبال از امام و شركت در مراسم تاريخي و با شكوه 12 بهمن 57 خود را به تهران برساند و از نزديك امام را زيارت كند .

    در بحبوبه انقلاب، زماني كه حضرت امام فرموده بود اگر بختيار كنار نرود حكم جهاد مي دهم. شكرالله بنا به عشق راستين و محبتي كه از امام خميني در دل داشت فرداي همان روز خانواده را برداشت و بار سفر بست و به سوي گناوه حركت كرد. مي ترسيد امام حكم جهاد دهد و او بخاطر شرايط اياب و ذهاب خارگ نتواند از جزيره بيرون بيايد. و به وظيفه اش عمل كند و از فيض جهاد محروم بماند.

     

    فعاليت هاي شهيد پس از پيروزي انقلاب

    انقلاب كه به پيروزي رسيد مرغ جانش هواي پريدن داشت. او ديگر خود را متعلق به خانواده و زن و فرزند نمي دانست. اصلا خود را متعلق به خودش هم نمي دانست بلكه خود را وقف انقلاب كرده بود. از آغازين روزهاي پيروزي انقلاب كار گشت زني و نگهباني از حريم ساحل و تاسيسات نفتي و مراكز اقتصادي خارگ را با كمك جوانان و دوستان خود آغاز كرد. او در راه حفظ امنيت و آرامش مردم شبانه روز در تكاپو بود و صادقانه آنچه در توان داشت در طبق اخلاص گذاشته بود.

    با شكل گيري كميته انقلاب اسلامي فصل نويني در نشان دادن قابليت‌ها و شايستگي هاي اين سردار سرافراز اسلام آغاز شد. پس از صدور فرمان امام خميني مبني بر تشكيل سپاه پاسداران انقلاب يكي از بانيان و مؤسسين سپاه خارگ بود.

    پس از پيروزي انقلاب اسلامي گروهك ها و احزاب معاند و مخالف اسلام از قبيل مجاهدين خلق دموكرات ها و  كمونيست‌ها  و . . . . در جزيره خارگ براي خود جاي پايي پيدا كرده بودند و با داير كردن دفاتر و مراكزي به تبليغات مسموم و منحرف كننده عليه امام و انقلاب مشغول بودند.

    شهيد آباش به كمك ساير همرزمان خود در مهار كردن فعاليت منافقين و گروهك ها در جزيره خارگ نقش مؤثري داشت.

    او چادر تبليغاتي منافقين را كه در منطقه منازل مسكوني كاركنان شركت نفت روبروي فروشگاه ميوه داير بود برچيد. وقتي در سپاه بود از هيچ كاري فروگذار نبود. كسي كه او را نمي شناخت باور نمي كرد اين همان فرمانده سپاه است كه كارهاي باغباني مي كند و جارو مي‌زند. هر جا گوشه ي كاري را بر زمين افتاده مي ديد به سويش مي‌شتافت.

    فعاليت هاي شهيد در دوران دفاع مقدس

    هنگامي كه جنگ تحميلي شروع شد مسؤليت فرماندهي سپاه خارگ را بر عهده داشت. و خارگ خود به نوعي منطقه جنگي محسوب مي‌شد. علي رغم خواست او فرماندهان ارشد با اعزام او به جبهه نبرد موافقت نمي كردند. او هميشه بر اين درخواست خود اصرار داشت. وقتي ديد مخالفت با رفتن او بالا گرفته است براي تحت فشار قرار دادن مسؤلين خود مي گويد اگر به دليل اينكه فرمانده سپاه هستم موافقت نمي كنيد ، از سپاه استعفا مي دهم و به عنوان يك نيروي عادي داوطلبانه به جبهه مي روم. و به هر صورت كه مي‌توانست رضايت آنها را جلب مي نمايد. هميشه مي‌گفت: «من پاسدارم و دوست دارم در همين لباس سپاهي در راه مملكت و امامم به شهادت برسم.» همرزمان شهيد آباش نقل مي‌كنند او از غذاي خودش مي‌گذشت و به ديگر همرزمان مي‌داد.

    آقاي سهراب كريمي همرزم شهيد نقل مي كند: «زماني كه شهيد آباش به جبهه اعزام شد من اين توفيق را داشتم كه در سال 1359 به همراه ايشان به آبادان اعزام شوم.

    در جبهه آبادان من بيشتر وقت ها با ايشان بودم. چون آبادان در محاصره دشمن بود. مقر ما جايگاهي ثابت نبود و غالباً چون سنگري نداشتيم كه در آن استراحت كنيم هر 2 يا 3 ساعتي جاي خود را عوض مي كرديم به خاطر اين كه دشمن بر همه چيز تسلط كافي داشت و عوامل ستون پنجم خيلي زود جاي ما را گزارش مي‌دادند. شب جمعه اي بود . شهيد آباش گفت يكي از دوستان به ما خبر داده كه امشب مراسم دعاي كميل در محل استقرار سپاه تهران است. و همزمان در سپاه آبادان هم دعاي كميل است هر كسي دوست دارد با ما به مراسم بيايد. من با ايشان رفتم. آنجا برق نبود. اگر اشتباه نكنم يك برادر روحاني داشت دعاي كميل مي‌خواند. در وسط دعا خواندن نفت چراغ فانوس تمام شد و دعا قطع شد. همه رزمنده ها در حال و هواي خاصي قرار داشتند. كسي دلش نمي خواست از آن شور و حال بيرون بيايد. شهيد آباش كه بيشتر دعاها را از حفظ داشتند. بلافاصله در آن تاريكي دعا را با صوت دلنشين و حزن انگيزي ادامه مي دهد. بعد از مدتي كه دوباره چراغ آورده مي شود شهيد آباش از آن برادر مي خواهد تا بقيه دعا را بخواند ولي آن برادر گفت كه نه من حاضر نيستم و خودت اين دعا را تمام كن.»

    شكرالله قبل از شهادت چهره نوراني داشت. برخلاف روزهاي قبل كه با كسي زياد شوخي نمي كرد آن روز و شب آخر با همه بچه‌ها گرم مي گرفت و شوخي مي كرد روحيه عجيبي داشت. به او گقتم: اين خداحافظي شما يك طور ديگر است او هم جواب داد : «ما كجا و شهادت كجا»

    ايشان در بيشتر عمليات‌ها سعي مي كرد خودش پيش قدم باشد و بعد ديگران را هدايت مي‌كرد.در رابطه با وحدت بين ارتش و سپاه خيلي تأكيد داشتند و به هر طريقي اين كار را عملي مي كردند.

    آقاي سهراب كريمي همرزم شهيد چنين مي گويد:« يادم هست شايد ربع ساعت قبل از شهادت به بنده ماموريت دادند كه قرار است يك سنگر مربوط به برادران ارتشي در خط مقدم افتتاح شود. شما از طرف ما برويد و آن را افتتاح كنيد و در مورد پذيرايي به آنها كمك كنيد. من هم اينكار را انجام دادم كه طولي نكشيد خبر شهادت ايشان به ما رسيد.»

    نحوه شهادت


    آقاي حسن رنجبر همسنگر و دوست شهيد نحوه شهادت وي را اينگونه بيان مي كند: «روز قبل به همراه برادران علي قاسمي، محمود دشتي پور و شكرالله آباش براي انهدام دشمن و گرفتن مهمات و باز كردن راه آبادان به ماهشهر به منطقه اعزام شده بوديم.

    در آن موقع سپاه از نظر تهيه اسلحه و مهمات خيلي در مضيقه بود. شهيد آباش با يك قبضه توپ 106 ميلي متري تيراندازي مي‌نمود . متاسفانه يكي از گلوله هاي توپ 106 ، باد كرده بود، وقتي شهيد آباش آن را در توپ قرار داد. هنگام تيراندازي گلوله در توپ منفجر شد كه باعث مجروح شدن من و شهادت افتخار آميز سردار رشيد سپاه اسلام در تاريخ 6/9/1359 گرديد.»

    بنا به وصيت شهيد پيكر مطهرش به جزيره خارگ انتقال يافت و از اسكله خارگ تا بقعه امامزاده مير محمد با مشايعت باشكوه و       بياد ماندني همرزمان، دوستان و عموم مردم خارگ تشييع گرديد.حضور يكپارچه و كم نظير مردم در اين مراسم خود گواه قدرشناسي و پاسداشت رشادت و مجاهدت هاي بي دريغ آن شهيد سعيد بود.

    در روز تشييع جنازه هواپيماهاي متجاوز عراقي به جزيره حمله هوايي نمودند ولي مردم بدون كمترين ترس و واهمه مراسم را ادامه دادند و به حمدالله هيچ مشكلي پيش نيامد.

      ادامه مطلب

    رفتيد و عشق را به تماشا گذاشتيد(وصيت نامه شهيد)


    «يا ايها الانسان اِنْك كادح اِلي ربّك كدحاً فُملا قيه»

    « اي انسان تو بسوي پروردگارت در رنجي تا او را ملاقات           مي‌كني». من اكنون تفسير آيه‌هاي وصل را به چشم مي‌بينم. خون‌هاي دليران مسلمان با نداي الله اكبر در هم مي‌آميزد و به صحراي خوزستان رنگي ديگر مي بخشد، رنگ شرف و عزت، رنگ آزادگي. اكنون كه به اين صحرا آمده ام ديگر بازگشت خويش را فراموش كرده ام.

    مي‌خواهم هر چه بيشتر پيش بروم تا به دنياي ديگر بپيوندم. از تمامي كساني كه بر من صاحب حقند خواهش مي نمايم كه مرا مورد بخشش و عفو قرار دهند.

    خدايا آنرا كه از صميم قلب دوستش دارم و او تجسم همه رنج‌ها و دردهاي مستضعفين تمام اعصار است يعني« امام خميني» را بر عزت و طول عمرش بيفزا.

    خدايا به همه پدر و مادرهايمان صبر و شكيبايي عنايت فرما و فراق ما را بر آنها آسان نما.

    از همسرم كه چندين سال با من همدوش بوده و در راه خدا صبر و شكيبايي بسيار نموده است متشكرم و از ايشان كمال رضايت را دارم.»

     

    در ضيافت گلها(وصيت نامه شهيد)


    «اكنون اي پدر و مادرم، در گرما گرم شليك خمپاره‌ها وگلوله‌هاي توپ و تانك، احساس مي كنم كه گمشده ساليان دور و دراز خود را يافته‌ام.

    من در اين جا با چشمان دل خدا را مي نگرم و شب ها هنگام حفاظت از سنگرها با او به راز و نياز مشغولم. هر آن، وعده وصلش را نزديكتر مي يابم ودلم مالامال از عشق او مي گردد و به سوي شهادت مي روم.

    بار الها شهادت مرا بعد از آن قرار ده كه دشمن تو را از پاي درآورم.

    از ساليان دور، از زمان نوجواني پيوسته آرزويم اين بود كه در راه رضاي خدا و محبوبم جان ناقابل خويش را نثار كنم. من نزديكي به خدا و لذت با او زيستن را احساس مي كنم.

    براي من بازگشتن به شهر خود ودوباره در آن سكونت گزيدن و از جبهه و جهاد دور ماندن بسيار سخت است. من عاشق سفير       گلوله‌هايم. و از نداي تكبير« الله اكبر» رزمندگان شجاع در اين جبهه‌ها، چون پرندگان بالهايم را مي گشايم. به سوي ندايي كه از جانم به سوي محبوبم بر مي‌خيزد پرواز مي‌كنم.

    «پدر و مادرم و همسر و برادران و خواهرانم چون فردا صبح عازم اهواز مي باشم تا كه انشاء الله بتوانم در پيشبرد انقلابمان قدم بردارم لهذا برخود لازم مي دانم كه چند جمله‌اي به عنوان وصيت نامه بنويسم از همسرم اكيداً مي خواهم كه فرزند مرا با آداب و رسوم اسلامي پرورش دهد.» ادامه مطلب

    مادر شهيد چگونه درس صبر ميدهد


    مادر شهيد آخرين وداع خود را با پيكر مطهر شهيد در زمان خاكسپاري اين گونه نقل مي كند: «من وقتي شنيدم پسرم شهيد شده است گفتم شكرالله بود و شكر خدا كه شهيد شد. خداوند امانتي را سالم به من داد من هم او را سالم تحويل دادم. حتي قطره‌اي برايش اشك نريختم چون فرزندم به آرزوي خودش رسيده بود.

    وقتي كه جنازه فرزندم را در تابوت ديدم. صورتش زيبا و آراسته بود و لبخندي بر لبانش نقش بسته بود، گفتم من هم راضي هستم به رضاي خداوند. من تو را با عشق امام حسين(ع) بزرگ كردم و افتخار مي كنم در اين راه قدم برداشته اي. فرزندم منزل نو مبارك. فرداي قيامت شفاعت ما را بنما. ادامه مطلب
    ويژگي هاي اخلاقي

    آقاي سهراب كريمي يكي از دوستان شهيد نقل مي كند :«يكي از روزها در مسجد ولي عصر خارگ جلسه پرسش و پاسخ و بحث آزاد بود. يكي از مسؤلين گروهك هاي مخالف در صحبت هايش به شكرالله نسبت گاو پيشاني سفيد مي دهد. همه آن هايي كه در صحنه حضور داشتند. از اين حرف به خروش آمدند و قصد تأديب او را داشتند ولي شهيد آباش اعلام  مي كند كه كسي دعوا نكند. همان طور كه قبلاً هم به دوستان خود گفته اگر به من توهيني شد كسي حق ندارد مقابله كند زيرا هدف منافقين آشوب و فتنه است آنها مي‌خواهند ميان ما تفرقه بياندازند.»

    او در خانواده و براي همسر مظهر عطوفت و مهرباني بود. رفتار و اخلاق و منش شكرالله بسيار كريمانه و اسلامي بود. سعي مي كرد وقتي در خانواده مي آيد حقوق همسرش را خيلي رعايت كند، او لباس سپاهي و كارش را كه ضخيم بودند جهت شستشو به همسرش نمي داد تا مبادا او اذيت شود.

    خانواده شهيد نقل مي كنند بارها نيمه شب بدون اينكه كسي متوجه شود به راز و نياز و مناجات با خدا مشغول مي شد و نماز شب     مي‌خواند. او شهادت را زينت بخش تاريخ انسانيت مي دانست و هميشه آرزوي شهادت را در سر داشت.

      ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار خارگ
    وضعیت پیکر
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید