مشخصات شهید

شهید سید باقر حسینی

36
نام سید باقر
نام خانوادگی حسینی
نام پدر سید اسماعیل
تاربخ تولد 1345/06/01
محل تولد بوشهر - دشتستان
تاریخ شهادت 1365/10/04
محل شهادت اروندرود
مسئولیت رزمنده
نوع عضویت پاسداروظيفه
شغل سرباز
تحصیلات
مدفن روستای طلحه
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • خاطرات
  • سيد باقر حسيني در تاريخ 1/6/1345 در روستاي طلحه چشم به جهان گشود.پدر بزرگوارش سيد اسماعيل حسيني و مادر ارجمندش سيده پريزاد بهروزي بود.پدر و مادري كه در تربيت فرزندان خود از هيچ گونه تلاشي فرو گذاري نكردند.پدر و مادر او از سادات علوي و جليل القدر بودند.پدر شهيد حسيني از سادات كاكي است و جد او منتسب به امام چهارم حضرت زين العابدين مي باشد.بيش از يك قرن است كه اين خانواده در اين روستا زندگي مي كنند.پدر شهيد از راه كشاورزي و دامداري ارتزاق مي كند.تا هنوز نيز اين پدر ارجمند از حاصل دست رنج خود ارتزاق مي نمايد و به امر دامداري مشغول است.شهيد حسيني نيز حاصل تربيت صحيح و اسلامي اين پدر و مادر بود.آن شهيد پس از گذراندن سال اول دبستان و ورود به سال دوم مواجعه با بي مهري معلمان طاغوتي گرديد و آن چنان آن شهيد را مورد ضرب و شتم قرار داند كه ناگزير به ترك تحصيل شد.سپس از طريق نهضت سواد آموزي به امر تحصيل مبادرت ورزيد.آن شهيد در امور زندگي كمك و ياري رسان پدر و مادر بود.

    پس از گذار مدت ها تلاش در زمين هاي كشاورزي سر انجام به خدمت مقدس سربازي اعزام گرديد.دوران آموزشي را در زرقان فارس و در پادگان احمد بن موسي (ع)گذراند.پس از پايان دوره آموزشي راهي ديار جبهه گرديد او در جبهه آبادان و ماهشهر خدمات فراواني نمود.او به فاو منتقل گرديد تا در عمليات شركت نمايد.در يكي از خاطراتش تعريف مي نمايد كه در باغ هاي بصره به مدت يك هفته چيزي براي خوردن نداشت .در اين درگيري به شدت در دست دشمن اسير گرديده بود.تا اينكه نيروهاي اسلام فرا مي رسند و او را از وضعيت موجود نجات مي دهند.

      ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    صفات اخلاقي شهيد:

    شهيد حسيني روح لطيف و بلندي داشت.بسيار پاك دامن و بزرگوار بود.همه اين سجاياي اخلاقي نشأت گرفته از تربيت صحيحي بود كه آن پدر و مادر به فرزند آموخته بودند.رزق حلال باعث گرديده بود تا پدر شهيد بزرگوار هرگز لقمه حرامي را به خورد فرزندان خود ندهد.شهيد حسيني صداقت را از جد بزرگوارش به ارث برده بود.بسيار صادق و درستكار بود و با همرزمان خود بسيار با تواضع رفتار مي كرد.كارهاي طاقت فرسا را خود بر عهده مي گرفت و در خدمات رساني به بسيجيان مستقر در جبهه پيشتاز سايرين بود.حس غريبي داشت.اكثر اوقات به تفكراتي عميق فرو مي رفت.در اواخر دوران حيات كوتاهش به خودسازي مشغول شده بود.دوستان همرزم او مي گويند:بيشتر اوقات نمازهاي قضا به جاي مي آورد.وقتي علت را از او مي پرسيديم مي گفت:دارم به پايان حيات مادي خود نزديك مي شوم.دوست ندارم در حالي بر خداي خود وارد گردم نه خداي ناخواسته نمازي را به انجام رسانده باشم.گرچه نماز قضايي را هم به گردن نداشت ولي ازباب احتياط نماز مي خواند.او به پدر و مادر خود علاقه عجيبي داشت.بالاخص مادر خود را محرم اسرار خود مي دانست.خدا رحمت كند مادراني را كه در تربيت چنين فرزنداني سهيم بوده اند.خلاصه آنكه از چهره بشاش او چشم هاي بصير شهادت را مي ديدند.او از اول شهيدي در جمع ما بود اما ما از اين واقعيت بي خبر،چشم و دل آن شهيد نعمت هاي دنيوي را پست مي دانست و هرگز دنياي هزار چهره نتواست در وجود آن مرد خدا رسوخ نمايد.تا آنكه در تاريخ 4/10/65 در جبهه اروند رود بر جد خود حسين بن علي(ع)سلام گفت و عرصه دنيا را براي دنيا دوستان رها نمود.

     

     

    خاطره از زبان يكي زبان همسنگران شهيد:

    زماني گرسنگي فشار زيادي روي بچه ها وارد آورده بود و در همان حال مكان دورتر ي غذا مي شد در حالي كه بارش باران از آسمان و تير و گلوله از طرف دشمن باريدن گرفته بود و كسي ياري آن نبود كه از سنگر خارج شود.شهيد با شهامت عجيبي كه داشت به درياي آتش زده و براي همسنگران خود غذا آورده بود اما با اصابت تركش از ناحيه پا كمي صدمه ديد.شهيد در عمليات فاو كه بر اثر بمبارن شيميايي دشمن بسياري از عزيزان شهيد شدند،از ناحيه چشم صدمه ديد و به مدت 10 روز در بيمارستان چمران اهواز بستري شد.پس از بهبود در عمليات ديگري شركت نمود كه در اثر موج شديد از ناحيه صدمه ديد و دوباره به بيمارستان منتقل گرديد.

     

    لحظات خدا حافظي و سخنان وي:

    از زبان پدر شهيد بشنويم:

    «در يكي از شب هاي زمستان 1365 كه از باران خيز تزين سال ها بود،باران شديدي مي باريد .انگار تمام خانه ها و موجودات درون آنها داشتند طعمه آب مي شدند.با ديدن آن وضعيت نگران سيد باقر بودم كه از مناطق جنگي به مرخصي آمده بود.با خود گفتم كه او از فاو با همه سختي ها جان سالم به در برد.ولي حريف اين سيل نمي شود.آمدم بيرون تا به جستجويش روم،به ناكاه با كمال تعجب ديدم كه در گوشه اي با مادرش نشسته و با او صحبت مي كند و خوشي آن دقايق چنان بود كه آنها متوجه اتفاقات بيرون نبودند.باز هم پدر چنين مي گويد:در حالي كه سيل 65 همه چيز را در خود مي بلعيد و فرياد كمك خواهي مردم در هجوم وحشيانه سيل محو مي شد.با سيد باقر صحبتي داشتم،هنوز 5 روز از مرخصيش مانده بود،به او پيش نهاد كردم كه جهت انجام بعضي از امور 10 روز ديگر برايش مرخصي بگيرم ولي او موافقت نكرد و گفت در خط مقدم به امثال من نياز است.فرداي آن روز علاوه بر اين كارهاي زيادي داشت به كمك سيل زدكان شتافت و وسايل مغروق را از كام سيل در مي آورد و تحويل شان مي داد.در آن ماجراي مهيب هيچ كس فداكاري بيش از حد او را از ياد نخواهد برد.در همان حال دو تا از دوستانش كه مرخصي شان تمام شده بودقصد رفتن داشتند و او هم درآن حال كه 5 روز ديگر هم مي توانست بماند تصميم عجيبي گرفت و با آنها عازم شد.»

     

    خواهرش در اين باره مي گويد:

    شب آخري كه مي خواست از مرخصي برود حرف هاي غريبي مي زد.انگار يه جوري به او الهام شده بود و موقع رفتن يك جا ايستاده بود و متفكرانه قدم از قدم بر نمي داشت و حرفي نمي زدوبرايش خداحافظي مشكل بود و قدرت گفتن اين واژه غم انگيز را نداشت.بالاخره قاطعانه پيش آمد و با عزمي راسخ پاي در راهي نهاد كه آن را پيموده بود.روح بي قرار او هواي پرواز داشت.پرواز به سوي دنياي بي انتها به مكاني كه فنا و نابودي در آن راه ندارد.اما لازمه اش كوچ كردن از اين تعلقات دنيايي بود كوچ به همراه كبوتران عاشقي كه خواهان هواي تازه اي بودند.بند همه تعلقات را از پاي كند و همه چيز را بدرود گفت.

     

    شهادت:

    شهيد سيد باقر ترانه رفتن خويش را سرود و خود را از اين عشق زميني آزاد ديد و يكي عشق والاتري جاي آن را گرفت.عشق به وطن،عشق به شرافت و عشق به حق.او همسفر اين عشق بود.وي مي دانست كه:چون همسفر عشق شدي مرد سفر باش-هم منتظر حادثه،هم فكر خطر باش.سيد باقردر ناوتيپ امير المومنين(ع)،گردان ابوالفضل(ع) و گروهان كوثر بود.عمليات كربلاي 4 در پيش بود.همان نبرد معروفي كه در آن اروند رود قربان گاه عزيزان ما شد و گل هاي سرشار از عشق به وطن پرپر شدند.همه جا خبر از كشته شدن بود. خانواده ها در اضطراب شديد روحي به سر مي بردند.پدرش با چند تن از اقوام روانه اهواز شد.در آنجا اطلاعيه مي يافتند.پدر پس از مدتي با مادر شهيد به بوشهر رفتند.در اين جا يك خواب كه مصداق رؤياهاي صادقه است براي مادر شهيد پيش مي آيد.

     

    رؤياي صادقه:

    در بوشهر بوديم و به كلي فلج شده بودم به طوري كه اصلاً نمي توانستم بلند شوم.در آن حال باقر را در خواب ديدم كه به سراغم آمد.گفت مادر چي شده پاهايت را بسته اي؟گفتم عزيزم فلج شده ام دستمال سبزي داشت و آن را به پاي من بست و گفت كه چيزي نيست خوب مي شوي.پس از آن گفت شما برويد روستا من فردا مي آيم.از خواب بلند و به طور غير ارادي بر خواستم.پدر شهيد از ديدن اين وضعيت تعجب كرد و با شنيدن خواب من اشكش جاري شد و گفت برويم كه او شهيد شده و فردا تشييع جنازه اش خواهد بود.

     

    تشييع جنازه:

    پيكر پاك شهيد در تاريخ 4/10/65 در حالي كه 25 روز از شهادتش مي گذشت به زادگاهش منتقل شد ر واقع او چندين روز مفقود بود و توسط گروه تفحص جسد يابي شد.يكي از عجيب ترين اتفاقات هم اين بود كه بدن او پس از اين مدت دست خوش تغيير چنداني نشده بود و انگار دو يا سه روز پيش شهيد شده بود.در ميان استقبال مردم شريف و هميشه در صحنه روستا پيكر  پاكش به بهشت هاشمي رسيد.خيل عاشقان اين شهيد با پيكر مقدسش براي هميشه وداع گفتند تا او هم به خاطره هاي فراموش نشدني بپيوندند.

     

     

     

    تاثير شهادت او بر خانواده:

    برادر شهيد مي گويد:«با شهادت سيد باقر كه پسر بزرگ خانواده بود ، خلاء بزرگي در زندگي ما ايجاد شد.پدر يار و ياور هميشگي خود را از دست داد و تنها شد.مادر جگر گوشه گرانقدرش را از دست داد و در محنت و درد ناشي از اين هجران شكسته شد.خواهران و برادرانش درغم و اندوه فرو رفتند و تا مدت هاي زيادي در اين خانه رنگ شادي و محبت نديد.پدر به زودي به پيري گراييد ولي:اكنون ما يك خانواده شهيد هستيم.همه به ما احترام خاصي دارند و افتخار مي كنيم كه برادرمان توانسته وظيفه خود را در قبال كشورش و رهبر بزرگش به بهترين نحو انجام دهد.پدر و مادرمان در خوشي اند كه فرزندشان در راه رضاي خدا پاسداري اين خاك به شهادت رسيده است.»

     

    اشعاري از عموي شهيد در سوگ شهيد:

    به باغ هزاران آرزو بود                                    ولي بگذشت دور باغي

    هزار افسوس در فصل بهاران                            گلستانم خزان شد ناگهاني

    ولي با اين همه امروز شادم                     كه كردم دين حق را پاسباني

    بهار آمد گل از سر زده سر                     ولي گل هاي ما گرديده پرپر

    شهيدان غرق در خون خفته در خاك          شدند محشور با عباس و اكبر

    بيا مهدي كه دل ها پر زخون است             تمام ملك ايران لانه گون است

    براي ياري جدت حسين است                 كه در سرها همه شور جنون است.

     

    زبان حال پدر شهيد:

     

    دريغا شمع بزم انجمن رفت          گل بستان يرو اندر چمن رفت

    به اميدي كه برگردد به منزل                    در ايام جواني عمر من رفت

    عزيزاني جوان كه آيد عمر سر                 به داغ دل گذارم بر لحد سر

    همه ساله حسيني داغ بر دل                    به روي تربت باقر زند سر ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار روستای طلحه
    وضعیت پیکر
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید