مشخصات شهید

شهید سیدمحمدعلی محمدی

37
نام سيدمحمدعلي
نام خانوادگی محمدي
نام پدر سيدماشاءالله
تاربخ تولد 1345/01/01
محل تولد بوشهر - ديلم
تاریخ شهادت 1360/05/04
محل شهادت شوش
مسئولیت رزمنده
نوع عضویت بسيج
شغل -
تحصیلات دوره ابتدايي
مدفن ديلم
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • وصیت نامه
  • خاطرات
  • زندیگنامه شهید

    در اين دنيا مدعيان راستي و درستي و حق و عدالت بسيار هستند ،اما حقيقت چيز ديگريست كه به صرف ادعا حاصل نمي گردد و رسيدن به مزر عة سبز انسانيت، يعني درك كمال و رشد و معرفت در وادي عرفان ، احتياج به تلاش و كوشش دارد و سيد محمد علي يكي از كساني بود كه تقوا ،خلوص نيت ،روح الهي و ملكوتي در وجود او تبلور پيدا كرده بود . استورة زيباي مهرباني و اخلاص شد تا اين كه سر انجام در سحرگاه 27/رمضان/1360 قبل از خوردن سحري صدها خورشيد وام دار تابش او شد.

    سيد محمد علي در سال1/1/1345در يك خانواده مذهبي و متدين در ديلم ديده به جهان گشود.پدرش شغل ماهي فروشي دارد و نان خوردن را از راه عرق جبين بر زندگي راحت ولقمه اي شبهناك ترجيح مي دهد.

    سيد محمد علي در دوران كودكي با دوستان و همسالان خود بازي تيله بازي كه در قديم بين بچه ها رسم بود را در كوچه با بچه هاي محل مي كرد و يا به خاطر ايـن كـه

    دريا در نزديكي خانةآنها بود با بچه ها به ماهيگيري مي رفتند وبا قلاب ماهـــي مـــــــي گرفتندبا دوستانش اغلب روزهاي تابستان به دريا مي رفتندو در دريا به شنا و بازي مشغول مي شدند و خاطراتي خوب از آن روزها در ذهن دوستان از سيد محمد علي به ياد مانده است. ادامه مطلب
    قسمتي از وصيت نامه شهيد سيدمحدعلي محمدي :

    اينك انقلاب اسلامي به رهبري امام خميني و ايثار فرزندان اين آب و خاك مي رود كه به سوي جهاني شدن نزديك شود ، دسته هايي  در بيرون و داخل مي خواهند اين انقلاب را از بين ببرند ، اما من با آگاهي كامل كه نسبت به مكتبم و رهنمودهاي امام خود دارم ، اين فرصت را غنيمت مي شمارم و خود را براي مقابله با هر گونه تجاوزهايي كه با مكتبم و ميهنم  باشد ،آماده كرده ام . پيامي را كه به خانواده خود و ملت ايران دارم اين است كه : من از شما مي خواهم كه اين امام را روز به روزبيشتر تأييد  كنيد و السلام .

    قسمتهايي از شعر هاي سينه زني در شهادت سيدمحمدعلي

    سرباز روح خدا       شهيد كربلا                شهادتت مبارك          شهادتت مبارك

    كشته قوم دغا          ياور دين خدا            نهضت ، حسيني            رهبر ، خميني

    مـادرت زار و پريـشان به خانـه منـتظر         پدرت چشم به در و برادرانت بر سر راه

    نوجوان بودي و داغ تو بمانده بر دل         گرچه هست فراق و دوريت، برايم مشكل

    ياوران وهمه ياران خمينــي رفـتنـد          مصطفي چمـران  و مرحوم  بهشتي رفتند
    زورقي ، محمدي دو سرباز روح خدا هم رفتند

    اين دو جانباز خميني به ره سرخ حسيني رفتند


    از فراق اين دو جانباز همه گريـانند         مــادران سـيـنـه زنـان نــالانــنـــد

    هجرشان هجرتشان داغ نهاده بر دل         تهنيت بر همه خويشان و عزيزانش باد .

    والسلام ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    جبهه:

    .  ايشان با وجود كمي سن و سال بسيار شجاع و نترس بودند ، درآن زمان به اتفاق دوستان خود شبها به پشت بامها مي رفتند و شعار مرگ بر شاه سر مي دادند . در اواخر دوره شاه و اوايل انقلاب كه امام دستور داده بودند كه شاه را بايد از كشور بيرون كنيم ، سيد محمدعلي در راهپيمايي ها شركت فعال داشتند ، وقتي كه انقلاب به پيروزي رسيد، ايشان همچنان به فعاليت هاي خود ادامه دادند . اوايل براي پاسباني ازشهرها ، خارج از شهر چادر زده بودند كه ايشان و پدر و برادرشان به آنجا مـــــــي رفتند،، و بعد كه امام دستور تشكيل كميته و بسيج را دادند ، ايشان عضو فعال بسيج شده و بيشتر وقت خود را در آنجا مي گذراندند . تا اينكه جنگ شروع شد و امام دستوردادند كه جوانها به جبهه بروند ، ايشان 16 سال بيشترنداشتند ، ولي خيلي علاقه مند بودند كه به جبهه بروند ، چون سنش كم بود ، خانواده رضايت نمي دادند . تا اينكه ايشان پيش مادرش مي رود و مادر را راضي مي كند و مي گويد كه شما دوست داريد من با مرگ ناگهاني از دنيا بروم يا براي اسلام خدمت كنم و در راه وطنم شهيد شوم ، به هر حال تمامي خانواده را راضي مـي كند و از آنـها امـضاء مـــــي گيـرد ، وقتي رضايتـــنامه اش را به مسئول مربوطه نشان مي دهد ،آنها شك مي كنند و مي گويند كه آيا خودت همه اين امضاها را كرده اي ، به هر حال او با خانواده شهيد تماس مي گيرد و از صحت امضاها مطلع مي شود .

    سيد محمدعلي در سال 60 طي يك مأموريت 45 روزه عازم جبهه شوش مي شود و در اين جبهه مسئوليت ديده باني را داشت و همرزمان او در اين عمليات آقايان عيسي عوض زاده – عبدالله عوض زاده –يونس پيران- آزاده سر افراز حاج علي جوكار و شهيد جمالي بودندكه  قبل از به پايان رسيدن اين مأموريت در شب 27 رمضان در حين ديده باني به درجه رفيع شهادت نائل مي شوند.

    در سال7/5/1360 پيكر پاك محمد علي يك روز قبل از روز قدس  به آغوش خانواده باز گشت پدرش در آن زمان در سفر بود،به سفارش امام جمعه يك روز بعد كه مصادف با روز قدس بود پيكر او تشييع شد و حضور مردم در اين خاك سپاري  چشمگير بود .

    خاطراتي از زبان مادر شهيد :

    در اوايل انقلاب كه امام دستور داده بودند كه بايد شاه را از كشور بيرون كنيم  ، سيد محمد علي يك روز همراه عده اي از دوستانش در خيابان لاستيك آتش مي زدند ، ناگهان عده اي از سربازان حكومتي مي آيند و شعار ( جاويد شاه )  را سر مي دهند  سيـد محـمد علـي وقتي ايـن شعارها را مي شنود ، قرص و محكم جلوي سربازان  شـاه

    مي گويد (مرگ بر شاه) و دوستانش نيز با او همصدا مي شوند ، سربازان شروع به تيراندازي مي كنند و مردم وحشت زده به خانه هايشان مي روند ، سيد محمد علي هم به خانه مي آيد ، من(مادرش) وحشت زده به او گفتم : بيا تا در زير زمين خانه پنهانت كنم . ولي ايشان گفتند ، مادر نترس اين دستور امام است و ما پيرو خط امام هستيم ، تاانقلاب پيروز و سربلند شود . سيد محمد علي هميشه با پسر عمه اش بود (شهيد فتح اله پيران) آنها با هم دوستاني بسيار صميمي بودند و هركاري كه انجام مي دادند با هم بودند و هميشه مي گفتند ما در همه كارها با هم هستيم و اگر بخواهيم شهيد بشويم بايد هر دو باهم شهيد بشويم و بالاخره همينطور هم شد ، فتح اله پيران بعد از روز تشييع جنازه محمدعلي به جبهـه رفـت و مفـقودالأثـر شـد . سيـد محمـدعلـي  مرتب عكـس

    مي گرفت ، وقتي به او مي گفتم اين همه عكس براي چيست ؟ مي گفت :مادر اينها يادگار مي ماند . روزي كه از تشييع جنازه شهيد عقربي برمي گشتند ، خيلي به شهيدشدن علاقه نشان مي دادند و به من مي گفت كه مادر دوست داري كه من هم مثل شهيد عقربي شهيد شوم ولي من به علت عواطف مادرانه مي گفتم كه خدا نكند . ولي او مرا دلداري مي داد و مي گفت : شهادت افتخاري است كه نصيب همه كس نمي شود ، شهادت ، سعادت مي خواهد اگر خدا بخواهد كه من شهيد شوم شما همنشين حضرت زهرا(س) مي شويد پس بايد به وظايف خودتان عمل كنيد ، و رهرو حضرت زهرا(س) باشيد . با وجود سن كم ، هميشه ما را راهنمايي مي كرد سيدمحمد علي اخلاق حسنه و پسنديده اي داشت و روحيه اي بسيار عالي . ايشان  در مورد نماز و روزه هم ما را راهنمايي مي كرد .

    وقتي ما براي بدرقه اش رفتيم همه دوستان و آشنايان جمع بودند ، پدرش سفارشات پدرانه خود را مي كرد كه محمدعلي مواظب خودت باش و او هم شفارشات زيادي به ما مي كرد ،كه رهرو حضرت زهرا(س)باشيم و به برادر بزرگش مي گفت كه رهرو اسلام و امام باش و در مساجد و نمازهاي جمعه و جماعات شركت كن . روزها بعد از رفتن او گذشته بود كه روزي به ما خبر دادند كه 2 الي 3 روز ديگر محمدعلي مي آيد ، ما هم شروع به خانه تكاني كرديم ، گفتم كه وقتي پسرم برمي گردد حتماً دوستانش هم به ديدن او مي آيند ، پس بايد خانه را آماده كنم ، ماه رمضان بود به پسرم عيسي (برادر محمدعلي) گقتم برو نان بخر ، سيد عيسي همين كه در را باز كرد ، برگشت به طرفم و گفت : محمد ، گفتم محمدعلي آمده ؟ ديدم كه عيسي شروع به گريه كردن كرد و ديگر نفهميدم چه شد ، جمعيت زيادي بيرون خانه بودند ولي هيچكدام حاضر نشده بودند ما را خبر كنند ، وقتي خبر شهادت او را شنيديم ، پدرش ديلم نبود ، بزرگان شهر به خانه آمدند و از من خواستند كه روز قدس پيكر شهيد را تشييع كنيم ، من هم پذيرفتم . بعد از خاكسپاري ، پدرش از مسافرت برگشت ، به خاطر اينكه يكدفعه نفهمد كه چه شده ، جمعي از دوستان به پيشوازش رفتند و گفتند كه محمدعلي زخمي شده است و او گفت كه نه او شهيد شده ، ديشب خواب او را ديدم ،كه ملائكه جسد او را تشييع مي كنند و آنرا در مسافرخانه جلوي من گذاشتند ، پس مي دانم كه او شهيد شده است .

    خاطراتي از همسنگر شهيد از زبان مادر شهيد :

    شنيدم كه روزي محمدعلي در ميان همسنگرانش نشسته بودند و مشغول دعا كردن به پدر و مادرش بودند و به دوستانش مي گفتند :كاش روزي بتوانم زحمات ايشان را جبران كنم ، ناگهان يك تركش خمپاره به گوش ايشان اصابت مي كند ، دوستانش با ترس و تعجب به او نگاه مي كنند ،  او مي گويد اين هم به جاي گوشواره هايم و آنها را در آن موقعيت حساس به خنده وا مي دارد .

    از زبان يكي از همرزمان جانبازش شنيدم كه مي گفت : سيد محمد علي نوجوان باايماني بود كه روحيه عرفاني داشت ، به دليل خصلتهاي انساني كه داشت ، همه كساني كه او را مي شناختند ، بسيار دوستش داشتند . او نوجواني خودساخته بود كه هميشه همرزمانش را روحيه مي داد و هر وقت مشكلي داشتند و يا تيربارهايشان گير مي كرد ، همه سيدمحمدعلي را صدا مي زدند و او به كمك آنها مي شتافت . سيد محمد علي با اين كه كم سن و سال بود ، يكي از بهترين تيراندازها بود .

    و نيز شنيدم كه هرگاه كار سختي  به كسي محـول مي شـد ايـشـان اقـدام به  آن كـار

    مي كردند و مي گفتند كه من جوانتر از شما هستم . و هر وقت كسي كه وظيفه آب آوردن را بر عهده داشت ، سنش بالا بود ، او پيشقدم مي شد ، و خلاصه خيلي انسان وارسته و فعالي بود .

    خاطراتي از زبان خواهر شهيد (سيده زينب محمدي) :

    سيدمحمدعلي بعد از پيروزي انقلاب اسلامي زياد به خانه نمي آمد ، در همان سال 60 چند روز چند روز به خانه نمي آمد ، موقعي كه خواهر كوچكترم به دنيا آمده بود به خانه آمدو سري به مادرم زد و سراغ نوزاد را گرفت و گفت بچه پسر  است يا دختر . به او گفتند بچه دختر است ، سپاس خدا را به جاي آورد و بچه را بغل كرد و بعد از آن دوباره رفت . ايشان قبل از انقلاب خانواده خود را به شركت در راهپيـمايي تشويـق مي كردند. و بعد از انقلاب ،  هنگامي كه بني صدر رئيس جمهور بود به خانه آمد و به مادرش گفت:  چرا اين عكس (عكس بني صدر) را به خانه آورده اي و چشمان آن عكس را با آتش سوراخ كرد و مادرم به او گفت كه چرا اين كار را كردي ،ايشان كه رئيس جمهور است ،ولي سيد محمد علي گفتند : كه ايشان جاسوس هستند و هيچ كس چشم ديدن او را ندارد.

    خاطره اي از زبان همسنگر شهيد عيسي عوض زاده:

    سيد محمد علي نوجوان 15 ساله بود كه در اوايل سال 1359 وارد بسيج شد ايشان علاقه زيادي به ولايت فقيه داشتند و با اصرار زيادي كه داشت موفق شدكه به جبهه شوش بروند ، در آن سفر ما همراه هم بوديم ، با آن سن و سال كم بسيار نترس بودند و كارهاي بسيار سختي كه از عهده ما خارج بود ، ايشان انجـــــام مي دادند . مثلاً  يك روزديدم كه دارد صندوق مهمات گلوله آر پي جي را حمل مي كند ، وقتي به او گفتم اين خيلي سنگين است ، ايشان گفتند من عادت دارم اين كارهاي سنگين را انجام دهم . ايشان روحيه بسيار بالايي داشتند و خستگي برايشان مفهومي نداشت ، هر مأموريتي كه به او محول مي شد با كمال احسن انجام مي داد .

    مأموريت ما در آن زمان يك مأموريت 45 روزه بود . ما در ديدگاه شماره 7 منطقه شوش كه ديدگاه خطرناكي هم بود مستقر بوديم . يك شب حاج علي جوكار كه در ديدگاه شماره 4 بودند ،آمدند و گفتند كه ما يك نفر كم داريم و يك نيرو از شما همراه ما بيايد ، و سيدمحمدعلي با او رفت . تا اينكه صبح  روز بعد ، حاج علي جوكار آمد و خبر شهادت محمدعلي را به ما داد . من مات و مبهوت شده بودم و با تعجب سؤال مي كردم : سيدمحمدعلي شهيد شده ؟ پسر سيد ماشاالله شهيد شده ؟ چندين بار سؤال كردم . باور اين كه همرزم و دوستم شهيد شده ، و ديگر او را نمي بينم ، برايم مشكل بود . يك قسمت از وصيت او كه مد نظرم هست ، اين است كه مي گفت : (( از ملت ايران مي خواهم كه روز به روز ولايت فقيه را بيشتر تأييد كنند )). حالا بعد از گذشت سالها مي فهمم كه ايشان چه چيزي مي گفتند و حالا دشمنان اسلام تأكيدشان روي ولايت فقيه است و اين موضوع را محوري ترين مشكل خويش مي دانند . 

    روحش شاد و راهش پر رهرو باد ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار ديلم
    وضعیت پیکر
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید