مشخصات شهید

شهید سیدعلی طاهری نژاد

42
نام سید علی
نام خانوادگی طاهری نژاد
نام پدر سید ماندنی
تاربخ تولد 1352/06/20
محل تولد بوشهر - دشتستان
تاریخ شهادت 1364/11/24
محل شهادت فاو
مسئولیت رزمنده
نوع عضویت بسيج
شغل دانش آموز
تحصیلات دوره راهنمايي
مدفن برازجان
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • وصیت نامه
  • خاطرات
  • زندیگنامه شهید

    وقتي كه به دنيا آمد مادرش خيلي خوشحال شد.سال 1352 بود.او را علي نام نهادند.اكنون دو ساله است.و بايد همراه خانواده به شهر كنگان برود.او كودكي بيش نيست كه از وطن خويش عزيمت مي كند.بعد از چند سال اقامت در شهر كنگان باز به وطن خويش برازجان برگشت و مشغول به تحصيل دوران ابتدايي شد ايشان پسري پاك،مظلوم و دل سوز اسلام بود.تازه دوران ابتدايي را به پايان رسانده و به كلاس اول راهنمايي راه يافته بود كه جنگ تحميلي عراق عليه ايران آغاز شد.عليرغم اين كه عاشق درس بود ولي براي صيانت از نظام مقدس اسلامي وظيفه خود دانست كه به كمك رزمندگان اسلام در جبهه ها بشتابد.لذا درس را رها كرد و روانه خورموج شد تا در بسيج خورموج با راهيان كربلا به جبهه حق عليه باطل بشتابد.به دليل اين كه  سنش كم بود در ماهشهر او را برگرداندند .  با اين وجود  دلش آرام نگرفت و مجدداً به بسيج رفت و در تاريخ 26/8/64 بار ديگر روانه جبهه حق شد و مدت دو ماه در جبهه مشغول نبرد گرديد . پس از آن جهت انجام مانور به دستور فرماندهي به خارك آمد و مدت چند روز در خارك بود در اين مدت چند روز به مرخصي آمد و بار ديگر به خارك برگشت و از آنجا روانه جبهه جنوب شد.در آنجا به سمت بي سيم چي گردان در آمد و در عين حالي كه از او خواسته بودند كه به خانه برگردد در همان جا ماند و در عمليات پيروزمندانه والفجر 8 شركت نمود و بعد از ساعت ها نبرد به آرزوي ديرينه خويش كه همان شهادت بود رسيد و پيروز ميدان گرديد. ادامه مطلب
    بسم رب الرحمن الرحيم

    با سلام و درود بر امام زمان (عج) و نائب بر حقش امام امت خميني،و با سلام و درود بر شهيدان صدر اسلام از جنگ خندق تا كنون سخنم را آغاز مي كنم.

    فَلٌيقاتل في سَبيل اللهِ اَلذينَ يَشرونَ الحَيوةَ الدٌنيا بالاخَِرةِ و مَنْ يٌقاتِل في سَبيلِ اللهِ فَيٌقْتَل او يَغْلِب فسوف نٌؤتيه اَجراً عظيماً. ( سوره نساء آيه 74 )

    مقتول بشود اجر عظيم دارد غالب هم بشود اجر عظيم دارد و اجر عظيم باز در موقع غلبه براي كسي كه قتال في سبيل الله كرده همان آرزوي موت است.چون آرزو دارد از اين دنيا برود و در آن دنيا پرواز كند . و اين ها عجيب است بدن اين جا ، عمر اين جا است ولي وقتي آرزوي آخرت شده روح در آخرت پرواز مي كند.مادرم شيرت را حلالم كن و هر بدي كه به تو كردم مرا ببخش چون من شير تو را خوردم و تو شب ها و روز ها  بيداري كشيدي تا مرا بزرگ كردي و به  اينجا رساندي تا من به اسلام و ميهنم خدمت كنم.و پدر عزيزم از تو مي خواهم كه مرا ببخشي و مرا حلال كني.ديگر حرفي ندارم مرا در برازجان خاك نماييد.

    والسلام عليكم و رحمت الله و بركاته.

    سيد علي طاهري نژاد

    9/5/64 ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    «ايمانت را به چشم ديده ام فرزند خوبم»

    از تولد علي خيلي خوشحال است.آخر او اولين فرزندش است.از اين كه مادر مي شود احساس شعف مي كند . سنش كم است . 15 سال بيشتر ندارد و همسرش 40 ساله است . نذر بي بي حكيمه كرده بود كه فرزندش سالم و صالح باشد.وقتي علي متولد شد خدا را شكر كرد زيرا نذرش قبول شده  بود . دقت زيادي در معاشرت با ديگران و غذا خوردن داشت و اين كه غذايي كه مي خورد حلال باشد آخر اواز خانواده سادات بود و بايد اين چيزهارا بيشتر از ديگران رعايت مي كرد به همين دليل در آموزش مسائل ديني به علي حساسيت خاصي از خودشان مي داد .

    روايت مادر

    پدرش نامش را انتخاب كرد به خاطر عشق وعلاقه اي كه به حضرت علي(ع) داشت و شيعه راستين آن حضرت بود . آرزو داشت كه پسرش هم مثل مولايش علي باشد پس نام او را علي گذاشت.روز تولد او مصادف با شهادت امير المومنين (ع)بود و اين امر خود انگيزه اي شد براي نام گذاري ايشان.او را به مكتب فرستاديم و اين در حالي بود كه خودش هم به اين امر علاقه نشان مي داد.تولد علي در شهر برازجان بود ولي بعد از تولد او،از برازجان نقل مكان كرديم و به كنگان رفتيم . در آن جا به آموختن قرآن پرداخت . استعدادش بي نظير بود.هميشه در مراسم عزاداري ها و ولادت ها شركت مي كرد . عضو هيئت عزاداري بود چه در كنگان،زماني كه دوران كودكي اش را مي گذراند و چه در برازجان.هميشه اين گونه مراسم حضوري فعال داشت و خيلي دوست داشت كه شركت كند.به همه اعضاء خانواده علاقه بسيار داشت چه من چه پدرش و چه خواهرها و     برادرهايش .همچنين به همسايگان و بستگان ابراز علاقه مي نمود و هميشه با آنها رفت و آمد مي كرد.من و خواهر بزرگش را خيلي دوست داشت و هميشه در خانه كمكمان مي كرد.به بازي در كوچه علاقه نداشت ولي از آن جا كه سن يك بچه اقتضا مي كند كه بازي كند در خانه با ديگر فرزندانم بازي مي كرد. يادم نمي آيد كه من را رنجانده باشد به مسجد و بسيج علاقه داشت و گاه در آن جا بازي مي كرد و در كنار بازيش شخصيت خود را شكل مي داد . عكاسي را دوست داشت.هميشه در خانه كمكم مي كرد و هيچ وقت مرا نرنجاند . در بيشتر اوقات دعا وقرآن مي خواند . ياد و خاطره او در ذهن و دلم تا هميشه زنده است.زماني كه مي خواست به مدرسه برود خيلي خوشحال بود و مي گفت مادر مي خواهم بروم و درس بخوانم تا براي خودم كسي شوم و بتوانم براي مملكتم خدمتي كنم . خودم او را به مدرسه بردم . با توجه به اين كه اولين باري بود كه مي خواست از من جدا شودولي به شوق مدرسه نه تنها ناراحت نبود بلكه خوشحال هم بود.دبستان را در مدرسه شهيد دانشگر به پايان رساند.درسش خيلي خوب بود .     معلم هايش خيلي از او تعريف مي كردند . آن قدر به درس علاقه داشت كه شب ها.در صورتي كه همه اعضاء خانواده خواب بودند او بيدار مي ماند و با شوق تا پاسي از نيمه شب درس مي خواند.رفتارش با برادرها و خواهرهايش خيلي خوب بود.

    «حقيقت پنهان است»

    اسمش در ليست اعزاميان است . اما او در اين مورد چيزي به خانواده اش نگفته است . شايد مي دوند اگر حرفي از جبهه بزنداورااز رفتن باز          مي دارند . « راستي علي كجا مي ري» . اين حرفي بود كه مادرش زد و او جواب داد «مي رم بوشهر » . هيچ كس نمي دانست كه او براي دفاع از ارزش هاي كشورش به جبهه مي رود ولي بعد از آن كه به آسمان پر گشود حقيقت آشكار گشت .

    به برادرهايش مي گفت درس بخوانيد تا برايتان سوغات بياورم و به اين طريق آنها را تشويق به درس خواندن مي كرد.يكي از دوستانش همسايه مان بود. هميشه با هم رفت و آمد داشتند و با هم درس مي خواندند با همديگر  مسجد مي رفتندو بازي مي كردند.البته بقيه دوستانش هم او را دوست داشتند و بعد از اين كه خبر شهادتش را شنيدند به منزل ما آمدند و از اين بابت بسيار ناراحت شدند . با وجودي كه سنش كم بود ولي بسيار بزرگوارانه عمل مي كرد.تا كلاس اول راهنمايي درس خواند و بعد از آن به علت اين كه مي خواست  به جبهه برود ترك تحصيل كرد.در آن زمان من بچه كوچكي داشتم كه مريض بود علي با من آمد و بچه مريضم رابه بوشهر نزد دكتر برديم . بعد ازاين ماجرا او به جبهه رفت.در حال حاضر از هيچ يك از دوستانش اطلاع چنداني ندارم زماني كه مي خواست به جبهه برود با پسر عمه اش رفت كه او هم شهيد شد.ورزش هايي از قبيل فوتبال وشنا انجام مي داد كه فوتبال را در مدرسه وشنا را در استخري نزديك خانه خودمان انجام مي داد.ايام تعطيلات تابستان ضمن رفتن به مسجد در مسابقات شنا و فوتبال شركت مي كرد.علاقه خاصي به امام خميني (ره) داشت و نسبت به حلال و حرام خيلي حساس بود . هميشه انزجار خود را نسبت به دشمنان اسلام و انقلاب از طريق شركت در تظاهرات و پخش سخنان امام خميني (ره ) به عنوان اعلاميه،ارشاد مردم و كارهاي ديگري كه انجام مي داد ابراز مي كرد12 يا 13 سالش بود كه مادر در رفتارش تغييراتي مشاهده كرد.به مادر گفت دوست دارم بروم جبهه و خون خود را فداي اسلام و دينم كنم و مادر با نگاهي مهربان رو به او كرد و گفت پسرم مدرسه هم سنگري ديگر است تو از طريق مدرسه هم مي تواني به اسلام و دينت خدمت كني ولي او در تصميمش مصمم بود و بالاخره به آرزوي خود  رسيد . مي گفت بايد از اسلام دفاع كنم و نگذارم كه دشمن به مرز و بوم مان حمله كند و طبق سخنان امام خميني (ره) بايد در مقابل آنهابايستم .

    ارادتي خاص نسبت به امام و ولايت فقيه داشت و اين ارادت را در رفتار و كردارش نشان مي داد و نسبت به معظم له مي گفت ايشان براي آزادي ما از چنگال دشمنان آمده و بايد به سخنانش گوش دهيم تا پيروز شويم. مي گفت خامنه اي،بهشتي،باهنر و ديگر خوباني كه براي دفاع از اسلام تلاش مي كنند شخصيت هاي والايي هستند كه همچون امام خميني براي ما الگو هستند تا در دفاع از اسلام و مرز و بوممان بيش از پيش تلاش كنيم.در كل با روحانيت خوب بود اما از آنهايي كه در لباس روحانيت به فكر فريب مردم هستند متنفر بود.به حاج آقا محسن قرائتي علاقه اي خاص داشت و هميشه پاي صحبت هاي او مي نشست و توصيه هاي ايشان را در زندگي - هر چند كوتاه - خود به درستي پياده مي كرد.لباس كفن   مي پوشيد و در مراسم عزاداري شركت مي كرد . همچنين در ديگر مراسم مذهبي هميشه حضوري فعال داشت.نسبت به حق الناس خيلي حساس    بود . تا آن جا كه مي توانست به مردم فقير كمك مي كرد .

    همچنين نسبت به غيبت و تهمت كه حق الناس محسوب مي شود بسيار جدي برخورد    مي كرد . به ما توصيه مي كرد كه از اين كار خودداري كنيم.او هميشه به ديگران مي گفت  به مادرم نگوييد كه مي خواهم به جبهه  بروم مي گفت مي روم بوشهر و فوتبال بازي مي كنم.با بردن توپ فوتبال همراه خود ماراقانع مي كرد كه مي خواهم به بوشهر بروم نه جبهه.بعد از شهادت او فهميدم زماني كه فكر مي كردم او فوتبال بازي مي كند او در سنگرها دليرانه در مقابل دشمن ايستاده و از ما دفاع مي كرده است.پدرش شب شهادتش خواب ديد كه شهيد مي گويد مادرم پايم را حنا بسته من را در لباس دامادي قرار داده است.من هم خواب ديدم كه پسرم از جبهه برگشته و در كنار درب حياط نشسته به او گفتم چرا نمي آيي داخل او گفت بعداً مي آيم ناگاه متوجه شدم كه كلاه سبزي بر سر دارد و يك كاروان عزاداري در كنار او ايستاده، گفت مادر مي خواهم همراه آنها  بروم و رفت و براي هميشه رفت.

    معلم هايش مي گفتند كه پسر درس خوان و مؤدبي  است .هميشه با معدل خوب قبول مي شد.بعد از شهادت به منزل ما آمدند و خيلي ناراحت بودند كه چنين پسر درسخواني نتوانسته ادامه تحصيل دهد اما من  خوشحال بودم كه او به آرزويش - كه همانا شهادت بود - رسيد و از طريق جبهه توانست اين خدمت را دو چندان كند.دوستانش بعد از شهادت او به منزل ما آمدند و از شجاعت و پاكي و اخلاق خوب او تعريف كردند . فرمانده و همرزمانش مي گفتند كه در جبهه بي سيم چي بوده.آنها مي گفتند ما به شهيد مي گفتيم تو هنوز كوچكي و بهتر است ادامه تحصيل بدهي تا بيشتر بتواني به اسلام و مملكتت خدمت كني ولي او بي صبرانه در انتظار نوشيدن شربت شيرين شهادت بود و سرانجام آن را نوشيد.هميشه از همرزمانش به خصوص فرمانده اش تعريف مي كرد و مي گفت كه آنها خيلي من را مورد لطف خود قرار مي دهند ولي آنها را با نام سر مربي فوتبال و ديگر بازيكنان ياد مي كرد تا مبادا ما بويي ببريم.

    «شط و قايق»

    اينك او به وصال رسيده است اما خاطراتش زنده اند.

    او به همراه دوستانش در فاو هستند.قرار است عملياتي در شط انجام  گيرد.فرمانده عمليات با چند تن از رزمندگان سوار قايق مي شوند تابراي عمليات به آن طرف شط بروند.صداي علي به گوش مي رسد.با اصرار     مي گويد مرا هم همراه خود ببريد.ولي فرمانده مي گويد:علي جان تو هنوز كوچكي بزرگتر كه شدي به روي چشم.

    چه اتفاقي افتاده است.قايق روشن نمي شود.بار ديگر صداي علي مي آيد مراهم همراه خود ببريد تا قايق روشن شود.فرمانده در برابر حرفهاي او تسليم مي شود و به او اجازه مي دهد تا سوار قايق شود.با خوشحالي پا به درون قايق مي گذارد.خداوندا او كيست.با آمدنش به درون قايق، مشكل رفع مي شود و قايق حركت مي كند.او به همراه قايق رفت ولي ديگر برنگشت.انگار آن شط و قايق نيز مي دانستند كه خدا او را صدا زده است.

    آن روزي كه خبر شهادتش را به ما دادند خيلي ناراحت شدم كه بهترين فرزندم را از دست داده ام ولي وقتي فكر كردم ديدم خدا چه قدر او را دوست داشته كه در اوايل نوجواني او را نزد خود برده است.دوازده روز در اهواز بود و 3 روز هم در بيمارستان بوشهر .سپس از آنجا پيكرش را به محل اعزامش خورموج بردند و از آن جا به محل سكونتش آوردند . با شهادت او ما فهميديم كه چقدر نسبت به اسلام ومملكتش حساس است البته اين حساسيت را قبلاً هم در رفتار و كرداش مي ديديم ولي با شهادتش عملاً عشق خود را ابراز كرد و ما هم ان شاءالله ادامه دهنده راه  او و ديگر شهيدان هستيم.

    «برادرم،قصه ام را يك بار ديگر بخوان»

    اولين بار در چهارده سالگي به جبهه رفت . البته قبل از آن يك بار قصد رفتن به جبهه را داشت ولي به علت كمي سن او را برگردانده بودند .    دفعه ي بعد چون خيلي زياد شوق جبهه را داشت از برازجان به خورموج رفت و به همراه پسر عمه ام عباس سرنشين از طريق خورموج  به ميادين جنگ شتافت.سه بار به جبهه اعزام شد كه بار آخر خبر شهادتش را به ما رساندند.وقتي به جبهه رفت دو سه روز قبل از شهادتش پدرم خواب ديده بود كه علي شهيد مي شود بعد از چند روز اين اتفاق افتاد و خبر شهادت برادرم را به ما دادند.

    «من خواهر شهيدم»

    آخرين باري كه مي خواست به جبهه برود تنها در اتاقي در خانه مان خلوت كرده بود و با خداي خويش راز و نياز مي كرد و زمزمه مي كرد و مي گفت اين سفر آخر است و ديگر بر نمي گردم. مادرم  خواب ديده بود كه سيد علي بر تختي ايستاده است مادرم در خواب رو به او مي كند و مي گويد ديگر برنمي گردي؟در جواب مادرم مي گويد:هرچه خدا بخواهد همان     مي شود.وقتي مادرم از خواب بيدار شد اين را براي ما تعريف كرد.تنها چهل روز از اين مسئله نگذشته بود كه خبر شهادت سيد علي را براي ما آورند. ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار برازجان
    وضعیت پیکر
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید