مشخصات شهید

شهید سیدعبدالمجید حسینی زاده

14
نام سيدعبدالمجيد
نام خانوادگی حسيني زاده
نام پدر سيد عبدالرسول
تاربخ تولد 1345/08/01
محل تولد بوشهر - ديلم
تاریخ شهادت 1361/01/07
محل شهادت شوش
مسئولیت رزمنده
نوع عضویت بسيج
شغل دانش آموز
تحصیلات پنجم ابتدايي
مدفن امام حسن
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • وصیت نامه
  • مصاحبه
  • خاطرات
  • زندیگنامه شهید

    شهيد سيد مجيد حسيني زاده در تاريخ 1/8/1345 در روستاي ما ل قائد از توابع شهرستان گناوه به دنيا آمد . پدرش كارگر شركت منطقة بهرگان بود كه در حال حاضر باز نشستة آن شركت مي باشد . او در رعايت حلال و حرام معيشت خانواده حساسيت زيادي دارد و هميشه مقيد به پرداخت خمس زكات مالش مي باشد .

    عبدالمجيد در دوران پر هياهوي كودكي و بازيهاي شيرين آن هميشه در بين دوستان به عنوان سر گروه بود و ديگران او را تكيه گاهي براي خود مـــــــي دانستند و رفتارش چنان مورد پسند بچه ها بود كه بدون هيچ اعتراضي  رياست او را براي گروه قبول مي كردند .

    زماني كه هنوز دوران ابتدايي را به پايان نرسانده بود با اين سن كم بدون هيچ ترس و واهمه اي از ظلم ستم شاهي ، از حبس و شكنجه روحانيـون به دست رژيم شاه سخن مي گفت ادامه مطلب
    وصيتنامه شهيد سيد عبدالمجيد حسيني زاده :

    بسمه تعالي


    ((شهيد مجيد حسيني))

    سلام و درود بر پيشتازان انقلاب اسلامي كه در رأس آنها قاعد اعظم امام خميني پرچم دار حماسه آفرين حسيني كه براي پيش برد هدف هاي اسلام عزيز ، بر طاغوت و طاغوتيان پيروز گشته و چون ابراهيم بت شكن تمام بت ها را درهم شكسته و مي رود تا پرچم اسلام را در حد واقعي خود در تمام نقاط جهان به اهتزاز در آورد ، انقلاب اسلامي باعث شد كه من از لاك خود بيرون آيم و دور و برم را بنگرم و به زندگي از ديد ديگري نگاه كنم .

    امام كاري بس عظيم كرد و اين باعث شد تا دنيا از خواب غفلت بيدار شود و انسانيت را دوباره به ياد آورد . انقلاب اسلامي ايران نشان داد كه اين تنها مكتب اسلام است كه مي تواند جوابگوي تمام نيازهاي انسان باشد . فراموش نكنيد امام زمان شما حضرت مهدي (عج) است ، لحظه اي از دعا براي سلامتي و ظهورشان غفلت نكنيد ، گرفتاريها و مشكلات خودتان را به واسطه آن حضرت حل و رفع نمائيد . فراموش نكنيد دنيا به آخر مي رسد ، سعي كنيد خودتان را مهياي ظهور آن حضرت كنيد ، از خدا مي خواهم كه ظهور امام زمان (عج) را نزديكتر گرداند و بر سلامتي نائبش امام خميني بيفزايد و طول عمر او را افزون كند ، آري ما ايرانيان مثل مردم كوفه بي وفا نيستيم كه در كوفه مسلم و در صحراي كربلا امام كربلا را تنها گذاشـتند ، مـن به جـبهه حـق عليه باطل اعزام مي شوم تا اينكه از كشورم و اسلام عزيز ، دفاع و جانم را فدا كنم و مزدوران بعثي را از كشور عزيزم جمهوري اسلامي ايران بيرون كنم و سخني كه با خانواده ام دارم اين كه:

    مادرجان تو مي دانستي كه شهادت آرزوي من بود ، تو بايد خوشحال باشي كه من با شهادتم روي تو و پدرم را پيش حضرت فاطمه زهراء سفيد مي كنم و شما صبر پيشه كنيد و براي من حتي لباس سياه هم نپوشيد كه من راهم را مشخص كردم و اما پدرجان خوشحال باش كه چنين فرزندي داشتي و در راه اسلام فدا كردي ، ضمناً هر جا پسرعمويم سيداحمد را به خاك سپردي ، من را نيز همان جا به خاك بسپاريد .

     

    ((  سيراب ز جام وصل يار است شهيد ))

     

    (( تقديم به روح برادر شهيدم سيد مجيد ))

     

    از فال قهوه  ، قصة تلخي كه زندگيست

    پرسيـده بـود حادثه هـا وامدار كيست؟

    ايـن ما و اين هميـشه در حـال اتـفاق

    شمعي كه روبروي تو در باد مي گريست

     

    چيزي به احتمال قوي رخ نداده است

    افتـاده اسـت قرعه به نام كسـي كه نيست

    اين جا قرار بازي ما بود با (( مجيد ))

    آن جا ،خط شكستة او بر چه خواند نيســت

    يادت كه هست كندن گوري براي من

    وقتي قرار نيست بمــــيرم  قــرار  نيســت

    عاشق منم ؟ ستاره تويي ، حرف حرف تو

    تنها يكي است سهم من از لحظه ها يكي است

    حالا به جاي آن دنيا ، مجــيد مـــــن

    قدري بيا مقابل چشمــــان مــــن بايست

     

    (( والسلام )) ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    جبهه :

    خوشا آنان كه هنگام شهادت         خميني را دعا كردند و رفتند

    شهيد حسيني زاده با علاقه اي وصف نا شدني كه به انقلاب داشت با اجازه پدر به طور افتخاري عضو پايگاه سيد الشهداي امام حسن شد و انگيزه خود را از اين عضويت دفاع از دين و ميهن بيان مي كند . عمده فعاليت او در بسيج در اوايل گشت هاي شبانه و شركت در برنامه هاي عقيدتي ،نظامي و فرهنگي بود .

    اولين اعزام سيد مجيد به جبهه  آذر ماه 1360 بود كه با عده اي از دوستان خود از جمله سيد حسن حسيني –   شهيد سيد احمد حسيني زاده - شكراله كاشاني - رمضان فلاحتي – شهيد جعفر امام حسني -  شهيد عبدالرحيم زارع وسيد حسين موسوي كه به مدت يك ماه در جبهه دب هردان با هم بودند و سيد مجيد در اين مدت با  مسئوليت تك تير انداز مشغول به خدمت بود .

    دومين اعزام سيد مجيد به جبهه 1/12/1360 بود كه در تاريخ 7/1/61 در جبهه شوش در عمليات فتح المبين به شهادت رسيد همرزمان او در اين عمليات 1-شهيد سيد احمد حسيني زاده پسر عموي ايشان بود كه درتاريخ 24/12/1360

    در عمليات ام الحسنين به شهادت رسيد . 2- شهيد جعفر امام حسني كه در عمليات فتح المبين به شهادت رسيدند و هر دو در يك روز با هم تشييع شدند 3- شهيد عبداله ليراوي كه او نيز در عمليات فتح المبين به درجه رفيع شهادت رسيدند كه تشييع اين چند روز دير تر بود . 4-شهيد عبدالرحيم زارع كه در همان عمليات فتح المبين مفقودالاثر شدند و تا كنون هيچ اثري از ايشان به دست نيآمده است. 5- سيد علي موسوي كه در عمليات فتح المبين به اسارت نيروهاي بعثي در آمدند 6- سيد عبدالرضا حسيني 7- سراج ليراوي ديلمي 8- محمد حسين زارع 9- شهيد سيد حسن حسيني كه بعداٌ در عمليات بيت المقدس به شهادت رسيدند .

    مدت حضور شهيد حسيني زاده در جبهه به طور كل دو ماه و هفت روز بود

    سيد مجيد با توجه به روحية بالايي كه داشت شركت در صحنه هاي انقلاب به خصوص فعاليت در برنامه هاي بسيج را بر خود لازم مي دانست . سيد مجيد قبل از رفتن به جبهه براي طلبيدن حلاليت به تمام خانواده هاي اقوم و آشنايان رفت ، در بين آشنايان به نزد يكي از سالمندان اقوام كه خيلي به او علاقه داشت براي حلاليت رفت پير مرد اقوام به سيد گفت : تو كه سن و سالي نداري بگذار بزرگتر ها بروند تو هم وقتي بزرگ شدي بعداٌ برو . شهيد با خنده و مزاح مي گويد : شما پير مـردان را ما را به حـساب نمي آوريد همين بچه هاي كم سن و سال هستند كه كارهاي بزرگ را انجام مي دهند . او به علت عشق و علاقه اي كه به  امام خميني داشت هميشه عكس امام را در جيب خود به همراه داشت .

    سيد مجيد در تاريخ 7/1/61 در سن پانزده سالگي به درجه رفيع شهادت رسيد.

    بر دوش زمانه لحظه ها سنگين بود      خورشيد و زمين آسمان غمگين بود

    از خون و گل وشكوفه تابوت شهيد     بر موج بلند دستها رنگيــن   بـــود

    تشييع جنازه حسيني زاده و همرزمش شهيد جعفر امام حسني در يك روز با هم از سپاه ديلم تا به گلزار شهداي امام حسن با حضور پر شور مردم منطقة گناوه و ديلم و روستاهاي اطراف  همراه با تلاوت قرآن و دعا  بر گذار گرديد . پدر و مادرش در آن لحظه از خداوند مي خواهند كه هدية آنها را قبول فرمايد و خداي بزرگ را شاكر بودند كه امانتش را در راه اسلام فدا كردند . پدر كه جنازه فرزند را از ديلم تا امام حسن با ماشين خود حمل كرده بود با دستان خود نيز او را به خاك سپرد و اين  صبر پدر باعث تعجب  همگان بود .

    ويژگيهاي مديريت  فرماندهي :

    در وجود شهيد حس مسئوليت پذيري عجيبي بود و كاري كه به ايشان محول مي شد با موفقيت به پايان مي رساند و از قدرت تصميم گيري بالايي برخوردار بود ، او در كارش خيلي جدي و كوشا بود و در پذيرش مخاطرات همين بس كه همرزمانش در نبرد با بعثي ها با روحيه اي بالا به نبرد مـــــــي پرداخت . در كارهاي خانه و مدرسه اش برنامه ريزي دقيقي داشت دردوران ابتدايي بود كه به دليل خلاقيت و ابتكار عملي كه داشت يك ساعت خورشيدي درست كرده بود كه خيلي دقيـق با نور خورشـيد كار مي كرد .

    اخلاق مديريتي :

    سيد مجيد نسبت به مال مردم مخصوصاٌ بيت المال خيلي  حساس بود او بسيار ساده زيست بود و به مسائل مادي اهميت چنداني نمي داد و نسبت به فريضه امر به معروف و نهي از منكر مقيد بود و به شيوه بيان همراه با صبر در اين كار خيلي تأ كيد مي كرد .

    خاطراتي از زبان مادر شهيد :

    مادرش خاطرات شيرين خود را از فرزند شهيدش كه به شهادت او افتخـــار مي كند اين طور بيان مي كند .

    سيد مجيد از كودكي فردي قانع و متين بود و از همة بچه هايم شجاع تر و از تاريكي شب هيچ هراسي نداشت با توجه به اين كه در آن زمان روستا از نعمت برق محرم بود براي انجام هر كاري در شب بيرون مي رفت و آن كار را انجام مي داد . سيد مجيد از من و پدرش بسيار حرف شـنوي داشـت . در امـورات دامـداري همـيشه به ما كمك مي كــرد و هــر كاري را به او مـي دادي گله اي نمي كـرد و در كارهاي خانه و بچه داري به من و نيز كمك به همسايه ها و اقوام دريغ نمي كرد .سيد مجيد چهار ساله بود  كه روزي او را گم  كرديم  بعد از جستجوي زياد كه او را پيدا نكرديم به خانة پدر بزرگش رفتم  و سراغش را از ايشان گرفتم و بعد متوجه شديم كه سيد مجيد در چاه خانة پدر بزرگ كه عمق زيادي هم داشت افتاده است و بر روي تخته سنگي كه به ديواره چاه متصل بود با حالتي كودكانه در حالي كه به آب نگاه مــــي كرد  و با آب بازي مي كرد و از اين كار لذت مي برد نشسته است. عموي سيد مجيد او را از چاه بيرون آورد و با وجود اين كه چاه عمق زيادي داشت او هيچ آسيبي نديده بود .

    چهارده ساله بود كه به شيراز رفتيم در ان جا نيز به فعاليتهاي مذهبي و فرهنگي در مسجد محل ادامه داد و در كلاسهاي قرآن و در مفاهيم و ياد گيري اصول ديني و اخلاقي و احكام ثبت نام نمود كه به خاطر فعاليتهاي زيادي كه در اين مسجد داشت بر روي آثار معماري همان مسجد براي زنده نگه داشتن ياد او و دوستان شهيدش نامشان را در آن جا حك كرده اند .

    خاطرا تي ديگر از زبان مادر شهيد :

    مادر سيد مجيد در ادامه سخنان خود مي گويد : روزي در خانه نشسته بودم احساس عجيبي به من دست داده بود ، دائماٌ اين حس را داشتم كه گمشده اي را خواهم يافت ولي نمي دانستم كه چه كسي است ، اين انتظار هم زياد طول نكشيد و صداي زنگ در به صدا در آمد در را كه باز كردم سيد مجيد را در برابر خود ديدم سلام كرد و گفت : مادر مهمان داريم و ديدم كه پشت سر مجيد جوانيست او نيز سلام كرد و هر دو راهبه داخل خانه آوردم  . مجيد گفت : مادر اين فرمانده ماست و چون كاري در شيراز داشت من نيز همرا ه او براي ديدن شما آمدم بعد از اين كه كارشان تمام شد گفتم : سيد مجيد شما چند روزي اين جا باشيد گفت  : مادر  (( يا شهيد يا كربلا )). بعد گفت : مادر اگر انسان بخواهد بميرد در خانه يا هر جا باشد روز او مي رسد ولي مادر من دوست دارم كه در جبهه نبرد عليه دشمن جانم را فدا كنم و اين براي من يك افتخار بزرگي است و دوست دارم در جبهه صداي (( انا لله و انا اليه راجعون )) شمارا بشنوم و باز موقع خدا حافظي گفت : مادر دعا كن تا به آرزويم كه شهادت است برسم و اين لباس با عزت و افتخار را موقعي كه با جدم محشور مي شوم در بر داشته باشم مادر اگر من شهيد شدم گريه نكن و لباس مشكي نپوش كه دشمن شاد مي شود و بعد رفت به آنجايي كه تعلق داشت . پس از چند روز خبر شهادت پسر عمو و دوست صميمي سيد مجيد را آوردند ما براي تشييع پيكر سيد احمد به امام حسن رفتيم او اولين شهيد امام حسن بود بعد از مراسم ختم سيد احمد نا مة سيد مجيد همراه با چفيهاي كه هميشه به گردن داشت آمد در نامه ذكر كرده بود كه اگر حمله شروع نشد براي 24 ساعت به مرخصي مي آيم ا اين ه در شب 7 فروردين 1361 بود كه خواب ديدم ( در همان محلي كه بعداٌ فهميدم محل شهادت اوست ) سيد مجيد بر روي تپه هاي محل عمليات همراه با عده اي زيادي از رزمنده ها ايستاده است به طرف سيد مجيد رفتم و گفتم :  بيا به خانه برويم گفت : مـا مي خواهيم به كربلا برويم گفتم همه مي خواهند با هم بروند او گفت نه ما دو سالي است كه مي رويم واين در حالي بود كه دو سال از شروع جنگ تحميلي مي گذشت و بعد با دستش راه كربلا را به من نشان داد . صبح همان شب خبر شهادت پسرم را آوردند .

    خاطراتي از زبان پدر شهيد :

    شهيدان هميشه زنده اند و خون آنهاست كه اسلام ناب محمدي (ص ) را زنده نگه داشته است و ما ياد و خاطرة آنها را هميشه در يادمان حفظ مي كنيم و در برابر آمريكا و دشمنان اسلام كه مي خواهند اسلام را نابود كنند ايستادگي مي كنيم و نابودي استكبار جهاني را از خداوند بزرگ خواستاريم و اما سيد مجيد كه يكي از شهيدان عزيز است تنها فرزند ما نبود بلكه فرزند پاك و معصوم اسلام بود كه تا ابد زنده است و در نزد خداوند روزي مـــــــي خورد . او انساني وارسته بود كه هر چه از اخلاق و منش او بگويم كم است از خصوصيات بارز اخلاقي او حسن خلق او بود و هميشه لبخندي در گوشة لبش جا خوش كرده بود و در هيچ حالي احترام به بزرگتر را ترك نمي كرد .

    در سپيده دم يكي از روزهاي سال 60 هجري شمسي در سكوي نفتي آبشار مشغول كار بودم به من اطلاع دادند كه تلفن با شما كار دارد سيد مجيد بود كه مي خواست با من براي رفتن به جبهه خدا حافظي كند من به او گفتم صبر كن تا من برگردم و بعد برو واو نيز پذيرفت شب همان روز از تلويزيون مصاحبة يك نوجوان 15 ساله يزدي در جبهه را پخش مي كرد با خودم گفتم مگر اين نوجوان پدر و مادر ندارد و از اين كه مانع رفتن سيد مجيد شده ام پشيمان شدم و تصميم گرفتم به محض رسيدن به خانه به او اجازه بدهم ولي وقتي من به خانه رفتم تا سيد مجيد به جبهه رفته است و نامه اي هم براي من گذاشته است در نامه براي من نوشته بود كه پدر جان عذر مرا بپذير كه منتظر باز گشت شما نماندم چون حس كردم كه در آن جا به كمك مانند من نياز بسيار دارند و اميدوارم كه مرا بخشيده باشي من هم از رفتن او بسيار خوشحال شدم و خدا را شكر كردم .

      ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار امام حسن
    وضعیت پیکر
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید