مشخصات شهید

شهید سیدمحمدعلی جعفری

32
نام سيدمحمدعلي
نام خانوادگی جعفري
نام پدر سيدعبدالغفار
تاربخ تولد 1349/06/20
محل تولد بوشهر - دشتي
تاریخ شهادت 1365/09/14
محل شهادت فاو
مسئولیت رزمنده
نوع عضویت بسيج
شغل دانش آموز
تحصیلات سوم راهنمايي
مدفن ميانخره
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • مصاحبه
  • خاطرات
  • زندیگنامه شهید

    شهيدسيدمحمدعلي جعفري فرزند عبدالغفار از سلسله جليله سادات در سال 1349 متولد شد طبق معمول دوره ابتدايي را در مدرسه روستاي خود به پايان رسانيد و سال اول ودوم را با كمال موفقيت در مدرسه راهنمايي وراوي و سال سوم راهنمائي را در مدرسه شهيد سالمي چارك به پايان رسانيد .


    در ضمن تحصيل قرائت فصيح قرآن كريم را همراه با تجويد فرا گرفت شهيد در كودكي همينطور كه از صورت پر نورش مشاهده مي شد بسيار متين و با وقار بود   در مدرسه دانش آموزي يا بهتر بگويم استادي نمونه بود ، در كلاس درس را سرا پا گوش مي داد و هميشه در امتحانات موفق بود .

    كمتر اتفاق مي افتاد كه در درسي ضعيف باشد معدل وي در تمام كلاسها 19و20 بود در فراگيري درس بسيار ساعي بود ودر خانه فرزندي آرام وتمام كارهاي مدرسه وخانه خود راطبق برنامه انجام مي داد .

    از نظر اخلاقي علاوه بر احترام به پدر ومادر با همكلاسان ورفيقان خود بسيار خوش برخورد ومتواضع بود و از تمام اينها بالاتر نسبت به انجام فرائض ديني بسيار مقيد بود .

    در روزهاي طولاني تابستان كه روزه گرفتن چندان براي نونهالان مثل آن آسان نبود ايشان موقع افطار تا به مسجدنمي رفت و اقامه نماز نمي نمود افطار ميل نمي كرد .

    در زندگي از هر نظر صرفه جويي وپاكيزگي ,نظم وانظباط ,تعهد ,خوش اخلاقي ,تواضع ,گذشت ,فعاليت ,خطاطي ,مقيد بودن به فرايض ديني وخلاصه تمام خصوصيات يك انسان پاك ومسلمان را در خود جمع نموده بود و انساني چنين والا ,طبيعي است كه راهش جز راه حق وجز راه جدش حسين ابن علي (ع)انتخاب نمي نمايد .

    خلاصه ايشان پس از اتمام دوره راهنمايي چون فعال وبا استعداد بود در خرداد ماه 65 در امتحانات نهايي قبول گرديد .در تاريخ 8/6/65 با شوق ورغبت تمام به دعوت امام خويش لبيك گفت و راهي جبهه حق عليه باطل شتافت .

    با اينكه مي توانست از طريق سپاه پاسداران ادامه تحصيل دهد , جبهه را بر تحصيل ترجيح داد و همانطور كه در تمام دوران تحصيل موفق بود و با نمرات بسيار عالي قبول مي گرديد , در كلاس جبهه نيز در امتحان الهي موفق و سرافرازبيرون آمد نمره قبولي در سطح عالي گرفت و در تاريخ 14/9/65 در جبهه فاو براثر اصابت تركش راكت دشمن به لقاءالله پيوست . ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    مصاحبه باوالدين شهيد

    اين جانب سيد عبدالغفار جعفري پدر شهيد سيد محمد علي جعفري در سال 1316 در روستاي ميانخره پائيني متولد شده ام تحصيلات خود را تا دوم ابتدايي پيش برده ام و به سنين بالاتركه رسيدم با كمك پدر مرحومم و اساتيد بزرگواري چون سيد محسن لطيفي قرآن را فرا گرفتم وبه دنباله آن دعاها و شعرهاي زيادي از جمله اشعار حافظ را از برهستم , پدرم شخصي نابينا بود ولي قرآن را كامل از حفظ بود.

    من درجواني با اينكه كم سن بودم پا به پاي پدر مرحومم كه نابينا بود به جاهايي براي امرار معــاش مي رفتيم وخود هم بعدها كم كم با معامله زندگيم را مي گذراندم  .من در سال 1335 ازدواج كرده ام و و ثمره اين ازدواج 3 پسر   و 5 دختر بوده كه يكي از پسر هايم به نام سيد محمد علي را در راه خدا  دادم و از اين بابت خدا را شاكرم , در حال حاظر 67 سال سن دارم و تا الان توانسته ام    روي پاي خود باستم و محتاج هيچ كس نباشم.

    مادرشهيد

    من سيده رحيمه حسيني منش مادر شهيد سيد محمد علي جعفري هستم در سال 1318 در روستاي ميانخره پائيني بدنيا آمدم . تحصيلات خود را تا اول ابتدايي پايه نهضت پيش بردم . من در خانواده فقير و زجر كشيده اي زندگي كردم و پدر خود را از كودكي از دست دادم .

    با كمك مادر پيرم به اين خانه وآن خانه مي رفتيم كار مي كرديم تا خوراكي چيزي به من دهند ,با دست رنج خودم و مادرم لقمه ناني در مي آوردم .

    برادر بزرگم هم گاهي به دريا مي رفت براي اينكه خرج من ومادرم را در آورد ,در زندگي سختيها و مشقتهاي زيادي متقبل شده ام . از يك طرف درد بي پدري واز طرف ديگر فقر و نداري و از طرف ديگر حرف مردم ، دلم برايتان بگويد هر چه زجر وسختي تواين دنيا بوده من كشيدم بزرگتر كه شدم , برادرم در دريا غرق شد و باز غم بي برادري از يك طرف كمرم را شكست .

    تا اينكه مدت ها بعد در سال 1335 ازدواج كردم . در همان سال هاي اوليه ازدواج بعد از از دست  دادن چند بچه قد و نيم قد تمام فكرم  را مشغول كرده بود . بدون  پدر بچه ها كه گاهي خانه نبود و به دنبال امرار معاش زندگي مان بود  زندگي را خيلي سخت  گذراندم تا زماني كه بچه اولم بعد از مدت ها به دنيا ‌آمد و بعد از دو تا پسر , پسر سومم را با نام محمد علي به دنيا آوردم .

    همان اوايل در سنين كودكي , قلبي رئوف و مهربان داشت , با من با ملايمت صحبت مي كرد كارهاي منزل را با تمام وجود و جثه كوچكي داشت تنهايي انجام مي داد ,در خانه خيلي كمك حال من بود.

    نمي گذاشت كاري را تنهايي انجام دهم . مي گفت : تو توانايي اين همه كار  را نداري     ايمان قوي داشت و با بزرگتر هاي روستا هميشه نشست وبر خواست مي كرد تا چيزهايي را كه نمي داند از آنها سؤال   كند .  تمام ذكرش شده بود مسجد ودعا و قرآن ، دنيا برايش ارزشي نداشت .

    به من هميشه مي گفت :مادر غم اين دنيا را مخور كه اين دنيا ارزش غصه خوردن ندارد به فكر اون دنيا باش و سعي كن نيتت با خدا صاف باشد و هيچ گاه در زندگي از رحمت خدا نا اميد مباش هميشه اميد وار باش تا خدا كمكت كند تا بتواني به زندگيت برسي . ادامه مطلب
    خــــــاطــره[1]

    يک روزساعت حدود نه صبح بود تو اتاق نشسته بوديم سيد وسايلش را برداشت كه برودبه حمام وگفت امروز جمعه است صواب داره كه غسلي بكنيم گفتيم سيد نه غسل شهادت باشه! هيچي نگفت...ساعت نه و بيست دقيقه بود صداي آژير بلندشد. چند لحظه‌اي بعد هم صداي پدافندها . حمله هوايي حدود ربع ساعت  ادامه پيدا ‌كرد كه يك دفعه صداي انفجاري آمد و تمام ساختمان را گرد و غبار پر كرد هيچ کس ديده نمی شد.

    پشت ساختمان كه با بلوك ساخته بودند روي بچه‌ها فرود آمده‌بود صداي بچه‌ها بلند شد يكي آخ مي‌كرد و ديگري ناله. با اين حال بعضي از بچه‌ها را زير آوار بيرون كشيدند . صداي اصابت تركشهاي راكت به آهن قراضه‌هاي اطراف ساختمان ، به گوش مي رسيد.

    بيرون رفتم بچه ها صدا زدند كه حمام را هم زدند. دويدم به طرف حمامها تا حمامها پنجاه متر فاصله بود نزديكي حمامها خانه كوچكي بود كه بچه‌هاي تيپ امام سجاد آن را با گل روز گذشته آذين كرده‌بودند .

    اين خانه هم با خاك يكسان شده‌بود كنار حمامها جسدهاي بچه‌ها افتاده بود هر چه گشتم سيد بين آنها نبود. توي كف حمام چند نفر از بچه‌ها افتاده بودند لباس هايشان پاره شده‌بود و خون كف حمام را قرمز كرده‌بود باز هم سيد دربين آنها هم نبود.

    رفتم كنار ديوار پشتي حمام كه بچه‌ها لباسهايشان راآنجا خشك مي‌كردند ديدم جسدي آغشته به خون افتاده است .

    جلو رفتم ديدم سيده تركش توي سرش خورده‌ سر و صورتش از خون سرخ شده‌بود.

    لبهايش داشت تكان مي‌خورد كلماتي بريده بريده بر زبان مي‌راند فقط  اون معلوم مي‌شد سيد توي بغلم به شهادت رسيد .

    آري او غسل شهادت نمود و پاك و زيبا به ديدار حق شتافت.

    13- اين خاطره توسط برادرارجمندجناب آقای سيدغلامحسين بهرسی هم رزم شهيد به صورت طولانی نقل گرديده که اهم آن به طورخلاصه آورده شده است. ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار ميانخره
    وضعیت پیکر
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید