مشخصات شهید

شهید سیدعبداللطیف لطیفی

7
نام سيدعبداللطيف
نام خانوادگی لطيفي
نام پدر سيدبهزاد
تاربخ تولد 1347/06/30
محل تولد بوشهر - دشتي
تاریخ شهادت 1365/11/16
محل شهادت شلمچه
مسئولیت رزمنده
نوع عضویت بسيج
شغل دانش آموز
تحصیلات دوره دبيرستان
مدفن ميانخره
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • وصیت نامه
  • مصاحبه
  • خاطرات
  • زندیگنامه شهید

    شهيد سيد عبداللطيف لطيفي فرزند سيد بهزاد در سال 1347 در روستاي ميانخره و در يك خانواده مذهبي  ديده به جهان گشود.

    وي در سن 7 سالگي پا به دبستان گذاشت و تحصيلات ابتدايي خود را با موفقيت به پايان رسانيد و سپس براي ادامه تحصيلات خود وارد مدرسه راهنمايي شهيد مطهري روستاي وراوي شد كه دوران راهنمايي را نيز در كمال شايستگي به پايان برد. شهيد لطيفي در اين مقطع تحصيلي بود كه آثار صفات نيك و خصايص برجسته يك انسان بزرگ در سيمايش هويدا بود ولي اين موفقيتهاي ناچيز ذهن جويا و طبع بلند شهيد را ارضاع نمي‌كرد و برخلاف ميل باطني كه همانا علاقه وافرشان نسبت به ادامه تحصيل و رسيدن به درجات عاليه بود در اثر تنگناها و فقر اقتصادي در اين راه با مشكلات زايدي روبرو شد، ولي با اين همه مشكلات باز هم نا اميد نشد و چون كوهي استوار در برابر مشكلات پايداري كرد و باز هم جهت ادامه تحصيل در دوران متوسطه به كمك و مساعدت يكي از ارگانهاي انقلاب ( كميته امداد امام خميني ) وارد يكي از دبيرسانهاي شهرستان خورموج  ‌شد.

    زندگي شهيد ابعاد و خصوصيات گوناگوني داشت. در انجام ا  فرائض ديني و اخلاقي خود غافل نبود و پيوسته برادران و ديگران را ارشاد مي‌نمود . مانند پدري مهربان و دلسوز آنها را ترغيب و تشويق به درس خواندن و ادامه تحصيل مي‌كرد .

    همواره پدر را در امر كارهاي طاقت فرساي كشاورزي در هر شرايطي تنها نمي‌گذاشت از خصوصيات نيك و سجاياي اخلاقي اين شهيد رفتار شايسته و خدا پسندانه نسبت به بستگان نزديك خصوصاً با عموها و دايي هايش بود .   خلاصه اينكه اين شهيد عزيز تمام صفات حسنه را در وجود خود داشت و همواره مطيع و آرام و سر به زير بود ، بطوري كه در طول زندگيش ديده نشد كه كسي از او ناراحت بوده يا شكايت و شكوه‌اي داشته باشد. شهيد در زمينه هاي سياسي نيز فعاليت زيادي داشت از جمله شركت و همكاري در گروه مقاومت و ساير مراسم راهپيمايي را  مي‌توان نام برد. وي هميشه عاشق جبهه بود و آرزو داشت كه در جبهه حضور پيدا كند و در كنار ديگر برادران رزمنده‌اش بر عليه خصم زبون و استكبار جهاني بجنگد ،  شهيد براي اولين بار در تاريخ 28/3/65 به جبهه جنوب اعزام شد و پس از گذشت مدت 3 ماه در تاريخ 18/7/65 از جبهه به منزل مراجعت كرد . در   دومين كاروان سپاه محمد(ص) ثبت نام و در تاريخ 23/9/65 پس از اتمام دوره آموزشي خود در بوشهر براي دومين بار عازم جبهه‌هاي نبرد حق عليه باطل شد. اين بار ديگر چنانچه در زمينه ادامه تحصيل به اهداف عاليه خود نرسيد و در اصل جبهه را مقدم بر همه چيز دانست و دانشگاه عاليه جبهه را بر سنگر مدرسه ترجيح داد ولي در دانشگاه عالي و انسان ساز جبهه كارنامه قبولي دريافت كرد و مانند جدش ابي عبدالله الحسين (ع)  مظلومانه در تاريخ 6/11/65 در منطقه شلمچه در عمليات كربلاي 5 به درجه رفيع شهادت نايل آمد و به ملكوت اعلي پيوست.

     

    بيان سجاياي اخلاقي شهيد

    شهيدپس ازبازگشت ازجبهه درسال 1365دردبيرستان شهيدمطهري خورموج دررشته علوم تجربي ثبت نام نمودووتاپايان ثلث اول دراين دبيرستان به تحصيل اشتغال داشت تااينكه خبرشهادت شهيدسيدمحمدعلي جعفري كه يكي ازياران وهمكلاسي هاي اوبــود ، رامي شنودودوباره بــه جبــهه اعـــزام مي شود.

    درهنگام عزيمت به مادرش چنين مي گويد:

    «من باحـضرت صاحب الزمان ( عج ) عهدبسته بودم كه شهيدشوم ، ولي وقتي  دريكي ازعمليات هاشركت داشتــم ،تيرهاي دشـمن مثل باران به طرف من مي آمدولي هيچ كدام به من اصابت نمي كرد!گمان مي كنم زماني كه من درشكم شمابودم چيزحرامي خورده اي؟»مادردرجواب چنين مي گويد:«زماني كه شمادوره جنيني رامي گذرانديد،دوخوشه گندم بدون رضايت واجازه صاحبش خــورده ام .»

    شهيدسيدعبداللطيف لطيفي كه آرزوي وصــال خويش رادرگرواين امرمي بيندتأكيدمي كندكه بروطلب حليت كن تامن به آرزوي خودبرسم وبه عهدخودوفانمايم.

    درمرحلــه آخركه مـــقارن باروزتشييع پيكرشهيدسيدمحمدعلي جعفري بــودتــعصب وغيرتش دوچنــدان مي شــودوتصمـيم مي گيردهرطوركه شده خودرابه جبهه هاي نبردحق عليه باطل برساندوصحنــه نبـردرابرتحصيل ترجيــح مي دهد.براي آخريـن بارازپدرومادروبـرادران وخواهــران واقــوام خـداحـافظي مي نمايد وظهرهمان روزبراي خداحافظــي باخواهربزرگتــرش به روستــاي مل اشك مي رودوپس ازصرف ناهارغسل شهادت مي كندواذعان مي داردكه اين آخرين ديدارماخواهدبود.

    سپــــس به بوشهررفته وبــاكــاروان ((سپــاه حضرت محمــد(ص))درتـاريخ 23/9/65راهي جـبهه هاي حــق عــليه باطل مي شــود.پس از45روزدرجبهه وباشركت درعمليات كربلاي 5 درمنطقه شلمچه درمورخه 6/11/65 به درجه رفيع شهادت نايل مي شود.

    معرفي والدين شهيد


    سيدبهزادلطيفی پدر شهيد در سال 1317 در روستاي ميانخره در يك خانواده فقير و مذهبي و از سادات محترم اين روستا ديده به جهان گشود . در سن 7 سالگي نزد سيد عبدالمحسن لطيفي كه از سادات بزرگ اين روستا بودند , رفته و در همين سن به مدرسه اي در روستاي وراوي مي روند . همكلاسي هاي ايشان آقايان سيدبهرام جعفري كه از نوحه سرايان خوب اين روستا بوده و آقاي سيد حيدر پور رسولي كه ايشان نيز از سادات بزرگ خورموج هستند , مي باشند .

    آقاي سيد بهزاد لطيفي حدود 4 سال به مدرسه مي روند و با توجه به هوش بالايي كه داشتند در دروس نيز موفق بودند و چون در روستاي وراوي تنها 4 كلاس بود ايشان نتوانستند ادامه تحصيل بدهند و براي تحصيل در پايه 5 و 6 ابتدايي بايد به خورموج مي رفتند كه متأسفانه به دليل نبود امكانات و نامساعد بودن راه روستاي ميانخره به خورموج قادر به ادامه تحصيل نمی شوند . پس از 4 سال تحصيل در روستا و در كنار پدر بزرگوارش حاج سيد مصطفي به كمك 5 برادر ديگرش و 3 خواهرش به كار دامداري و كشاورزي پرداختند .

    هم سن و سال هاي ايشان در دوران نوجواني به كشورهاي حاشيه خليج فارس مي روند ولي ايشان معتقد بودند كه بايد در كشور خود و به مردم خود خدمت كنند و به خارج از كشور نمي روند . ايشان در سن 27 سالگي با دختر عموي خود ازدواج مي كنند و حاصل اين ازدواج 6پسر و 5 دختر مي باشد كه پسر بزرگ ايشان به درجه رفيع شهادت نائل مي شوند .

    سيدبهزاد لطيفي  به غير از دامداري و كشاورزي كار بنايي نيز انجام مي دادند كه از اين طريق امرار و معاش مي كردند و رزق و روزي حلال را تحويل خانواده مي دادند و تا الان كه حدود 65 سال از عمر شريف ايشان مي گذرد به كار كشاورزي مشغول مي باشند . ناگفته نماند ايشان آن قدر از هوش بالايي برخوردار هستند كه شعر را با يك بار مطالعه از بر مي كنند . به كتاب هاي شاعران بزرگ علاقه وافري دارند به حدي كه هرروز حدود ساعت 10/13 الي 15 به مطالعه شعر مي پردازند .

    مادر شهيد


    بی بی سکينه مادر شهيد سيد عبداللطيف لطيفي در سال 1327 در يك خانواده فقير ولي سالم و با ايمان و از سادات روستاي ميانخره به دنيا آمد , در سن 18 سالگي با پدر شهيد پيمان زناشويي بستند و زندگي مشترك خود را آغاز كردند .

    5 سال از زندگي مشترك آنها مي گذشت كه فرزند شهيد آنها ديده به جهان گشود .مادر شهيد زندگي خود را با سختي و مشقت فراوان مي گذراند و زحمات فراواني كشيد تا بچه هايش را به حد توان خود پرورش دادند و با اينكه امكانات نبود و در مزيقه و مشقت بودند ولي تمام سعي و كوشش خود را صرف تربيت بچه هايش كرد . ادامه مطلب
    بسم رب الشهداء و الصديقين

    با سلام و درود بر يگانه منجي عالم بشريت مهدي موعود و نائب بر حقش رهبر كبير انقلاب و با درود و سلام بر شهداي گلگون كفن جنگ تحميلي كه با ايثارگريهاي خود ما را شرمنده ساخته‌اند و صيت نامه خويش را آغاز مي‌كنم:

    قبل از شروع وصيت نامه از تمامي ملت ايران خواهانم كه دعا براي امام را از ياد نبرند و همچنان راه شهيدان را ادامه دهند. در مرحله اول وصيتي دارم با پدر بزرگوارم  ! تو در مرحله اول بر من حق داري زيرا تو خيلي براي من زحمت كشيدي . در تابستانهاي گرم و زمستانهاي سرد كار كردي و از اين راه فرزند حقيرت را بزرگ كردي و الان موقع آن بوده كه ميوه درختت را ببيني و الان كه من از بين شما رفتم اصلاً نگران نباشيد و در نمازهايتان پيروزي رزمندگان را از خداوند بخواهيد و نيز از مادر !  شما مادر گرامي و خواهر مهربانم بخشش مي‌طلبم زيرا كه شما بر من حقي داريد و ممكن است كه در طول زندگي از فرمانهاي شما سرپيچي كرده باشم

    و نيز وصيتـــي كوچــك دارم با برادران و خواهرانم، از برادرانـــم مخصوصاً سيد جليل خواهش مي‌كنم كه دستورات پدر و ماردم را اجرا نمايند و تا آخرين حد پدر و مادرم را در كارهاي زندگي  ياري دهند . و نيز درست خود را ادامه دهند تا بجايي برسند تا مملكت عزيز را ياري دهند و نيز به درس خواندن شما احتياج دارد و نيز از تمامي دانش‌آموزان مدارس مي‌خواهم كه به جبهه‌ها بروند و در حين جهاد اصغر جهاد اكبر نيز انجام دهند و همچنان جبهه‌ها را گرم بدارند و نيز وصيتي با تمام خويشاوندان مخصوصاً با عموهايم دارم و آن اين است كه اگر در طول زندگي كوچكترين اذيت و حرفي   مايه رنجش شما شده‌است به بزرگي خودتان مرا ببخشيد و مرا حلال كنيد و نيز از عموي عزيزم سيد محمد مي‌خواهـــم كه يــك سال برايــم نــماز بجا آورد چون كه وقــت كـــم است نمي‌تــوانم وصيت نامه‌ام را مفصل بنويسم.

    درپايان از پدر و ماردم مي‌خواهم كه در موقع تشييع جنازه‌ام برادرانم سيد خليل و سيد جليل و سيد عقيل را در سه گوشه تابوت و خواهر عزيزم بي‌بي زبيده را در گوشه ديگر تابوتم حاضر نمايند و در هفتمين روز برادرم سيد جليل حاضر كنيد تا سر قبرم قرآن بخواند.                 والسلام

    فرزند حقير شما سيد عبداللطيف لطيفي 23/9/65 ادامه مطلب
    مصاحبه با والدين شهيد :

    پدر شهيد

    قبل از ازدواج در عالم رؤيا به كربلا در كنار قبر حضرت سيد الشهداء (ع) رفتم. در  ورودي   صحن رو به قبله بود. وارد صحن كه شدم روي ميزي كه كنار صحن قرار داشت تعدادي جزء قرآن كه يكي از آنها نوراني و مزين بود جا گذاشته شده  بود. سيدي صاحب جمال و مكرم آمد كنارم تعدادي جزء قرآن به من هديه كرد ولي آن جزء نوراني كه در دستم بود از من گرفت و فرمود اين امانت پيش من بماند. فرداي آن شب خواب را براي پدرم تعريف كردم پدرم به قرآن نگاهي كرد سپس گفت انشاء الله وقتي ازدواج كردي به تعداد جزء قرآن خداوند اولاد به تو مي‌بخشد ولي يكي از آنها شهيد مي‌شود اما نمي‌دانم كي و چگونه. من از نا باوري گفتم من كجا و اين همه اولاد و فرزند شهيد كجا. من فراموش كردم ، سالها گذشت تا وقتي كه روز جمعه( 10/11/65 ) خبر شهادت عبداللطيف به ما رسيد . فرداي آن روز ( شنبه قرار شد مراسم تشييع صورت گيرد) شب شنبه مجدداً آن سيد را در خواب ديدم. بلند شدم قدري آرام گرفتم ولي اين فرزندم نزدم عزيز بود . نمي‌دانم در آن ساعت ، بيرون از روستا به دنبال گمشده‌ام مي‌گشتم. پدر شهيد: روز تولد شهيد 12 ربيع الاول سال 1347 هجري شمسي در ايام درو گندمها بود.

    عبدالطيف و مرحوم شهيد جعفري خيلي مهربان وبا هم صميمي بودند ، من در يكي از روزها در كنار بنايي به اتفاق چند نفر از جمله شهيد جعفري مشغول به كار بوديم، شهيد جعفري از عبداللطيف سؤال گرفت گفتم رفته جبهه: از روي حسرت ودرد جدايي گفت: خداكند من زود تر از او شهيد شوم . جالب اينكه همينطور هم شد ، شهيد ما در مرحله دوم پس از چهلمين روز شهادت جعفري به كاروان شهداء پيوست . درنامه هايي از شهيد نوشته شده بود : دوستي دنيا انسان را به تبا هي مي كشاند . سعي كنيد ملك دنيا شما را ذليل نكند . بميري به نام نما ني به ننگ .

    مادر شهيد

    هيچ گاه لقمه حرام يا شبهه ناك در طول مدتي كه حامل شهيد بودم نخوردم فقط در 8 ماهگي دو عدد خوشه گندم تازه رسيده از محصولات عمويم را خوردم بعداً به عمويم گفتم و حلاليت طلبيدم. عمويم ضمن قبول حلاليت، مرا به احتياط در خوردن لقمه سفارش كرد.

    جهت يادگيري قرآن هيچ گاه به مكتب نرفت. تعداي از سوره‌ها را در مدرسه و بقيه را در عالم رؤيا از جدش ياد گرفت. يك روز صبح بلند شد گفت : مي‌خواهم بروم در روستاي محمد آباد پيش پدرم قرآن بخوانم. من گفتم : چگونه قرآن مي‌خواني تو كه قرآن را ياد نگرفتي. او گفت : ديشب در خواب سيدي آمده تمام قرآن را به من ياد داده است. وقتي شهيد زير قرآن رد شد نگا هي به من كرد وسريع خود را به اتوبوس رسا ند.من   به كنارش رفته و،گفتم : چرا نمي ايستي . به سرعت از كنار من رد شد برگشت وگفت : مي ترسم مهر مادريت مانع ازرفتن من شود . روي خواهر كوچكش را چند بار بوسيدوپس از خداحافظي سوار بر اتوبوس شد ورفت .

    نام شهيد را مرحوم عمويم سيد عبداللطيف لطيفي كه از روضه خوانان مشهور اهل بيت در منطقه بود انتخاب كردند. ايشان گفتند : چون اين طفل اولين پسر خانواده است و جد خود عمويم نيز به همين نام و از سادات صاحب كرامت روستا بود نام او را عبداللطيف بگذاريد.

    در زمان طفوليت پسري با طراوت و چالاك بود كه نسبت به همنوعان خود در آن سن و سال عجيب به نظر مي‌رسيد. پسري پند پذير و ساكت در عين حال هوشيار و با غيرت بود. از سرگرمي‌هاي ايشان بازي فوتبال بود كه بازيكني دونده و كم حرف ( به نقل از هم بازيهايش ) بود فردي متين و داراي حجب و حيا بود و حتي حرمت نفرات تيم مقابل ( در مسابقات روستايي ) را به جا مي‌آورد. از كارهاي ديگري كه به آن علاقه داشت در كنار پدر در مزرعه و در آبياري نخيل ها مشغول به كار مي‌شد. هيچ گاه در اين دوران ، از وي كوچكترين ناراحتي نديديم . از بيرون  خانه با حالتي خسته از كار به منزل مي‌رسيدم با ديدن وي خستگي از تنم بيرون مي‌رفت . با همان فقر و لباسهاي ساده و فشار اقتصادي پا به دبستان نهاد. با هوش و علاقمند به درس و مدرسه بود. به همين خاطر در آن زماني كه برق و روشنايي نبود حتي چراغ فانوس هم كمياب بود در انجام تكاليف خود تلاش مي‌نمود با اين حال از شاگردان مؤدب بوده و تا اول دبيرستان در همه كلاسها موفق بود تنها سال اول دبيرستان را به خاطر مشلات مالي ترك تحصيل نمودو سال بعد همان كلاس تنها در حدود دو ماه ادامه تحصيل نمود سپس به جهت پرواز هميشگي از دنيا به جبهه اعزام شد.

    شهيد در مدرسه نيز فردي مؤدب و آرام بود بطوريكه هيچگاه ديده نشد كه دوستان يا اساتيد و معلمان وي كوچكترين شكوه‌اي از شهيد داشته باشند. يكي از معلمان شهيد مي‌گويد: ما متعجب از هوش و استعداد و اخلاق شهيد در چنين سني بوديم. او از ريا وكبر به دور بود و افتخاري براي مدرسه ما بود.

    رفتار شهيد با مردم چنان بود كه هركسي با شهيد برخورد مي‌كرد احساس وي چنان بود كه شهيد فقط او را اين چنين دوست مي‌دارد. از دوستان خاص وي محمد بحراني( از آزادگان ) و سيد باقر بسيج ( در ارگان سپاه ) و شهيد سيد محمد علي جعفري بود كه بيشتر اوقات تحصيل با آنها در ارتباط بود. در كمترين فرصت پس از فراغت از ساعات درس، پدر را در كار كشاورزي كمك مي‌كرد به طوريكه پس از شهادت شهيد و ايام عزاداري وي، سبزيهايي كه به دست خود شهيد كشت شده بود كسي از روي رغبت براي چيدن آنها به مزرعه پا نمي‌گذاشت. آثار فعاليت وي در نخلستان تا سالها پس از شهادت نيز باقي مانده بود. از كتابهايي كه قبل از اعزام دوم به جبهه بجا گذاشته بود نهج البلاغه و 3 جلد دعاي كميل مي‌باشد.

    در منزل همانند پدري مهربان، برادران و خواهران خود را به خواندن درس تشويق و كمك مي‌نمود. از مسجد كه برمي‌گشت غمگين بود در جواب علت را اوضاع كشور و يا شنيدن خبر شهادت دوستان يا همشهريان ذكر مي كرد . گاهي وقت ها هم مشاهده مي‌شد كه فراق دوستان شهيد يا ترور بزگان كشور   وي را منقلب ساخته و گوشه‌گير مي نمود . هنگامي كه از دوره آموزشي و مرحله اول اعزام به منزل بر ‌گشت اول به سراغ عموهاي خود رفته و بلافاصله به همسايگان سركشي مي‌كرد.   به صله ارحام اهميت زيادي قايل بود همين صفت وي باعث شده‌بود تا ايام عزاداري، تمام منازل عموها به هم متصل شده و در تمام منازل مراسم بر پا مي‌شد.

    خواهر شهيد

    شهادت شهيد علي شمسوئي وي را بسيار منقلب كرده‌بود وقتي اعلاميه شهيد شمسوئي به دست وي مي‌رسد با حسرت مي‌گويد كه شمسوئي هم شهيد شد ولي من هنوز زنده‌ام.

    از كودكي علاقه مند به قرآن ونماز بود و چون توان روزه گرفتن نداشت با اجازه ما تعدادي از روزها را روزه مي گرفت تا در سن حدود نه سالگي شروع به انجام اين فريضه الهي نمود .او از محدود افرادي بود كه به شيوه مخصوص وآرامي قرآن مي خواند وبه صوت برادر كوچكش (سيد جليل)خيلي علاقه مند بود. چون هر هفته در ايام تعطيل به منزل مي آمدند . حدود دو هفته اي از ايشان خبري نشد تااينكه نامه اي به د ست ما رسيد كه آن   ازما طلب حلاليت و عذرخواهي   كرده بود . ايشان مبلغ (300)تومان بابت اجاره منزلي در شهر خورموج به صاحب خانه، بدهكار بود كه مي خواست آن را پرداخت كنيم .   اولين اعزام: دراولين اعزام شهيد،  من به همراه آخرين فرزند خانواده كه در آغــــــــوشم بود به بدرقه اش تا بوشهر  رفتم . تعداد زيادي از بسيجيان در صف طولاني پشت سر هم مي آمد ندوقرآن را بوسيده وزير آن رد مي شدند.

      ادامه مطلب
    خـــــاطــــره

    خواهر بزرگ شهيد

    يك روز به منزل ما (روستاي مل گل 10   كيلومتري شهر خورموج)آمد . آن وقت ما آب مصرفي را از آب انبار يكي از آشنايان روستا تهيه مي كرديم . شهيد يك سطل آب   تهيه نمود و به در اتاق گذاشت . ايشان رفت از صاحب آب انبار اجازه وحلاليت طلبيد و گفت : مي خواهم با اين آب غسل شها دت كنم وبه جبهه بروم پس از شستن ظا هري بدن پاكش از ما خداحافظي كرد و رفت .

    يكي از روز با  شهيد در مراسم هفتمين روز شهيد سيد حسين لطيفي (پسر عمه شهيد ) بوديم . عبداللطيف به من گفت: نذر  كردم به اين شهيد كه من هم روزي شهيد شوم  از اخلاص و تقوا يي كه داشت نذرش هم مقبول درگاه خداوند واقع شد .

    برادر شهيد

    شبي بعد از نماز عشاء از طريق بلند گوي حسينيه اعلام كمك به رزمندگان شد . همراه  مادر وخواهرانم به حسينيه رفته و  ديدم از همه جوانان وبزرگان در حسينيه ، شهيد با آن سن وسال اول جواني مجري بــــــرنامه اعلام ياري به رزمندگان است :اوايل سخنا نش شعر: هر كه دارد هوس كرببلا بسم الله و… تكرار مي كرد بيش از آنكه حرفي به زبان آورد با رفتار آرام وخاضعا نه خود و همكاري با اعضاي گروههاي مقاومت روستا ما را متوجه جنگ وجهاد مي نمود . در راهپيماييها وتظا هرات انقلابي شركت فعال داشت حتي با آن سن كم در بين بچه هاي روستا در همان اوايل انقلاب در گوشه اي در بيرون از روستا  از روي شوق در حال سرودن شعارهاي انقلابي بود كه عده اي از منافقين با آنها برخورد كرده قصد داشتند كه شهيد را بهمراه خود ببرند ، عده اي از رفقا از طرفند منافقين مطلع شده ما نع از ترور شهيد شدند .

    ديدار شهيد با شهيد رجايي

    به علت دوري مسافت روستاي ما تا مركز شهر و مشكلات اياب و ذهاب ارتباط روستا تا شهر به سختي صورت مي گرفت . روزي شهيد با چهره اي بشاش به خانه آمد وگفت :   آقاي رجايي (ريس جمهور وقت ) به خورموج آمده  ومن خود را در ميان انبوه جمعيت به شهيد رجايي رسا نده و سلام مصافحه كردم ، متعجب شدم كه در آن دوران ودر آن سن نو جواني چگونه چنين سعادتي نصيب وي شد .

    برادر كوچك شهيد

    در ايام برپايي جشنهاي پيروزي انقلاب ، آن موقع در بين روستاهاي منطقه رسم براين بود كه مديران مدرسه   از دانش آموزان و مربيان روستاي هم جوار دعوت به شركت در جشن پيروزي انقلاب    مي كردند . جالب اينكه وقتي به مهما ني روستاي وراوي رفتيم خود شهيد قاري قرآن آن مدرسه ، روز ديگر برادر دومم (بعد از شهيد )قاري قرآن در مدرسه چارك و روزي ديگر خودم قاري در روستاي خودمان با حضور شهيد انتخاب شده بوديم . بعد از پايان مراسم شهيد به من با خوشرويي گفت : فلان سيد به تو احسنت گفت  . سپس شهيد  مرا متذكر اشتباهي كوچك بعد از پايان قرائت شد .

     

    خبر شهادت

    روز پنج شنبه در حاليكه نگران بودم و مادرم هم شب و روز از اعزام بدون خداحافظي شهيد در فكر وي بود به من گفت : عموهايت در منزل حاج سيداحمد (عموي بزرگ) جمع شدند نمي دانم چه خبر است . مادرم تا فرداي آن روز مشوش و بي قرار  بود ، عصر روز جمعه (10/11/65) مادرم در حاليكه به همراه ديگر زنان روستا در منزل يكي از همسايگان مشغول پخت وتهيه نان براي رزمندگان بودند صداي ناله وشيون از بيرون   حياط به گوشش مي رسد . مادرم مي گويد : بي اختيار از جا پريدم وبه بيرون از حياط رفتم ، عمه شهيد را گريان وپريشان ديدم كه به طرفم مي‌آيد قلباً خبردار شدم ولي زبا نم  گفت: چه خبر است ، عمه شهيد گفت : عبداللطيف شهيد شده و در، سردخا نه است ، درآن هنگام دنيا در چشما نم تيره شد . خدا را شاكريم  كه چنين هديه و اما نتي پاك  به خانواده ما سپرد و پاك هم در راه خودش از ما گرفت . ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار ميانخره
    وضعیت پیکر
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید