مشخصات شهید

شهید رقیه حیاتی

103
نام رقيه
نام خانوادگی حياتي
نام پدر اسماعيل
تاربخ تولد 1356/07/19
محل تولد بوشهر - بوشهر
تاریخ شهادت 1364/01/02
محل شهادت بوشهر
مسئولیت رزمنده
نوع عضویت ساير(بمباران)
شغل دانش آموز
تحصیلات دوره ابتدايي
مدفن بوشهر
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • خاطرات
  • زندیگنامه شهید

    شهيد «رقيه حياتي» در خانواده اي مؤمن و مذهبي در سال 1356 ه.ش ديده به جهان گشود. او دوران كودكي خود را در خانواده اي كه به تربيت فرزندانشان به خوبي عنايت داشتند، سپري مي كرد و از محبت هاي والدين خود برخوردار مي شد.

    شهيد در دوره ي ابتدايي به تحصيل اشتغال داشت و دانش آموز با استعدادي محسوب مي شد. ليكن مشيّت الهي بر آن بود كه در همان اوان زندگاني، روحش به سوي كوي حضرت دوست پرواز نمايد. سرانجام در فروردين سال 64 به دنبال حمله ي وحشيانه ي هوايي دشمن بعثي به مناطق مسكوني شهر بوشهر، به درجه ي رفيع شهادت نائل گرديد.

    يادش گرامي باد.

     

    شهيد از زبان پدرش (برادر اسماعيل حياتي)

    فرزند شهيدم در سال 1356 ه.ش متولد شد و در تاريخ 2/1/64 در سن 8 سالگي به شهادت رسيد. وي در آن زمان در كلاس دوم ابتدايي مشغول به تحصيل بود.

    شهيد از بدو تولد قدمي مبارك و ميمون داشت و با تولدش رزق و روزي به خانه ما به ارمغان آورد. من در آن سال ها بيكار بودم. با تولد رقيه، بلافاصله (درست يك روز بعد) در نيروگاه انرژي اتمي بوشهر مشغول به كار شدم، و بعد از آن حقوق خوبي نيز دريافت مي كردم. به طوري كه توانستم بدهكاري هايم را جبران كنم.

    يكي از خصوصيات بازر اخلاقي او قناعت بود. مثلاً اگر صبح 20 ريال به او مي دادم، نيمي از آن را همان روز خرج مي كرد و نصف ديگر را براي فردا نگه مي داشت.

    حرف ها و حركاتش مثل دختري 15 ساله بود. در بيشتر مواقع به مادرش مي گفت تا من در شستن ظرف ها به تو كمك كنم. ولي به دليل قامت كوتاهش به ظرف شويي نمي رسيد. لذا چهارپايه زير پايش قرار مي داد و ظرف ها را مي شست. خيلي نسبت به پدر و مادر و همسايه ها مهربان بود، يا بهتر بگويم نمونه بود. البته بچه هاي من همه خوب هستند، اما او از همه بهتر بود.

    تا من به نماز مي ايستادم، چادر مي پوشيد و در كنار من مي ايستاد و شروع به نماز خواندن مي كرد. به همين صورت نماز را فراگرفت.

    مي گفت: دلم مي خواهد به خانه ي عمويم بروم و او برايم كتاب و قرآن بخواند و من گوش بدهم. به اين گونه مسائل علاقه داشت.

    در ورزش هم بچه ي فعّالي بود و بسيار خوب طناب مي زد. هيچ كدام از بچه هايم به خوبي او طناب نمي زدند. آن قدر طناب مي زد كه ما خودمان او را منع مي كرديم و مي گفتيم كه خسته شده اي، يا اين كه برو درس ها و تكاليف مدرسه ات را انجام بده؛ و چون بچه ي حرف شنوي بود، مي رفت و مشغول كارهاي مدرسه اش مي شد.

    به درس و مدرسه بسيار علاقه مند، و نمراتش هميشه خوب بود. در كلاس هميشه رتبه اوّل يا رتبه دوم بود و نمراتش معمولاً عالي بود. براي اين كه خط زيبايي داشته باشد، و تكاليفش را به زيبايي هرچه تمام تر انجام دهد، سعي مي كرد آهسته بنويسد و از اين كار نيز خسته نمي شد. بلكه با حوصله تكاليفش را انجام مي داد. واقعاً در خانواده ي ما مثال زدني بود.

    ظهر روز جمعه مورخ 2/1/64 بود. در منزل نشسته بوديم. بعد از صرف ناهار، بچه ها رفتند كه تكاليف مدرسه كه براي ايام عيد آن ها مشخص شده بود، انجام دهند. تصميم داشتيم بعد از پايان كار بچه ها، براي بازديد عيد به منزل پدر بزرگشان برويم. در همان لحظه صداي مهيبي آمد و ديگر چيزي نفهميدم. هنگامي كه به خود آمدم، متوجه خود و همسرم كه خوني بود شدم. پسرم «هادي» كه آن زمان يك ساله بود، در كنار من نشسته بود و «ابراهيم»، «راضيه»، «سكينه» و «رقيه» در اتاق ديگري مشغول نوشتن تكاليف عيد بودند.

    هنگامي كه منزل مورد اصابت بمب قرار گرفت، ساعت بين 12 تا 12:30 دقيقه بود. ما را به بيمارستان «فاطمه ي زهرا»(س) منتقل كردند. ساعت 4 بعد از ظهر كه آمارگيري كردند، گفتند: چند نفر بوده ايد؟ ما هم تعداد اعضاي خانواده را به آن ها گفتيم. در آن زمان بود كه مشخص شد كه يكي از اعضاي خانواده يعني رقيه، هنوز زير آوار است. مجدداً با لودر شروع به جست و جو و خاكبرداري كردند. تا اين كه بچه را زير آوار پيدا كردند. البته در آن موقع هنوز زنده بود، اما تا او را به بيمارستان رساندند، به شهادت رسيد.

    در مراسم تشييع جنازه ي فرزند شهيدم، مردم به اندازه اي شركت كردند كه واقعاً بي نظير بود. در بوشهر قبلاً شهداي ديگري هم تشييع كرده بودند، اما من تا آن موقع اين چنين تشييع جنازه اي را نديده بودم. مردم خيلي محبت كردند و ما را تنها نگذاشتند. ولي من به دليل وضعيتي كه در آن زمان داشتم، نتوانستم از مردم و محبت هاي آن ها تشكر نمايم. پيكر رقيه را از بيمارستان «فاطمه ي زهرا»(س) تا «بهشت صادق» تشييع كردند. ما كه از او راضي بوديم. اميدوارم كه خداوند هم از او راضي باشد.

    دو روز قبل از حادثه ي بمباران، يكي از اقوام به منزل ما آمد و به من گفت: تا اين بچه ها را با خودم به منزل پدر بزرگشان ببرم. اما من به خاطر علاقه اي كه به بچه ها و خصوصاً رقيه داشتم، نپذيرفتم و گفتم: يكي دو روز ديگر بمانند، بعداً خودم آن ها را مي آورم. بعضي ها آن زمان مي گفتند كه اگر زودتر رفته بوديد و آن روز در خانه نمي مانديد، اين حادثه اتفاق نمي افتاد. ولي به نظر من تقدير الهي بود كه بايد ما در خانه مي مانديم و اين مسئله پيش مي آمد. هيچ جمعه اي نبود كه ما در خانه بمانيم و معمولاً جمعه ها به منزل اقوام مي رفتيم. آن جمعه، آقاي «موّاجي» پدر شهيدان «محمدعلي و محمدحسن موّاجي»، به رحمت ايزدي پيوسته بود و ما براي تشييع و تدفين وي رفته بوديم و به همين دليل مسافرت را به تعويق انداختيم. همه ي عوامل دست به دست هم داد تا اين حادثه پيش آيد.

    شبي شهيد را در عالم خواب ديدم، قدي بلند و لباس تميزي به تن داشت. مثل اين كه جاي خوبي بود. از وضعيت آن جا سؤال كردم اما بلافاصله از خواب بيدار شدم. ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    شهيد از زبان مادر

    دختر شهيدم رقيه، تازه صحبت كردن را ياد گرفته بود كه انقلاب شروع شد. وقتي كه به راهپيمايي مي رفتيم، او در آغوش من بود. هنگامي كه شعار مي داديم: مرگ بر شاه. او هم با همان زبان كودكانه مي گفت: مرگ... مرگ... مرگ... . بعد از مدتي تكرار اين كلمات، بالأخره «مرگ بر شاه»  هم ياد گرفت. موقع شعار دادن كه ما دستمان را بالا مي برديم، او هم دستش را به همان شكل بالا و پايين مي كرد.

    آن قدر حركات و رفتارش عاقلانه و مانند بزرگسالان بود كه همسايه ها را به حيرت وامي داشت. روزي همسر شهيد «حاج ابراهيم قيصي زاده» به منزل ما آمد. هنگامي كه رفتار رقيه را ديد از من سؤال كرد كه اين، بچه ي كيست؟ جواب دادم: بچه ي خودم. چند بار در كمال ناباوري همان سؤال را تكرار كرد و موقعي كه قسم خوردم، باور كرد كه بچه ي خودم است. زيرا برايش قابل قبول نبود كه بچه ي 8 ساله، آن گونه در منزل كار كند. او با گذاشتن چهارپايه زير پاهايش، در تميز كردن يخچال و شستن ظروف به من كمك مي كرد و حتي در تميز كردن اجاق گاز به من ياري مي رساند. همه ي حركات او پسنديده بود.

    دو سال به مدرسه رفت. هرگاه كه از مدرسه برمي گشت، كفش هايش را بيرون مي آورد و در جاكفشي قرار مي داد. همچنين جوراب هايش را مي شست. البته شايد اگر دستش توان بيشتر داشت، شستن لباس هايش را نيز خود به عهده مي گرفت. خلاصه بچه ي بسيار منظمي بود.

    هر وقت پدرش نماز مي خواند، كنار او مي ايستاد و  حركات پدر را تكرار مي كرد. مدتي به همين شكل ادامه داد؛ و چون پدرش نماز را با صداي بلند مي خواند، اين بچه هم نماز را ياد گرفت. و وقتي كه به او گفتيم: بيا تا نماز يادت بدهيم. گفت: نيازي نيست، چون من نماز را بلد هستم. بعد به پدرش گفت: من نماز مي خوانم و تو گوش كن. هر جاي آن اشكال داشت، بگو. حتي مي گفت كه دلم مي خواهد روزه بگيرم. اما چون بچه بود، من به خود اجازه نمي دادم كه او را براي روزه گرفتن بيدار كنم.

    هنگامي كه از مدرسه مي آمد، تمام وسايل خود را ـ كيف، لباس و كفش و همه چيزش را ـ در جاي مخصوص خود قرار مي داد. هيچ گاه كارهايش را فراموش نخواهم كرد.

    وقتي كه سه چهار ساله بود، يك روز من و پدرش جلوي درِ خانه نشسته بوديم. به پدرش گفت: بابا، من دلم النگو مي خواهد. پدرش آهسته به من گفت: برو دو تا النگوي بَدَل برايش بگير. او با گلايه گفت: بابا، من تفاوت بين طلا و بَدَل را تشخيص مي دهم. پدرش هنوز با يادآوري اين موضوع، اظهار ناراحتي مي كند. به او مي گويم، ناراحت نباش. خدا او را بيشتر از ما دوست داشت. زيرا بي گناه بود. خدا ما را بدين وسيله مي خواست امتحان كند.

    روز شهادتش كه در تاريخ 2/1/64 اتفاق افتاد، حوالي ظهر بود. راديو طبق معمول هميشه آژير كشيد. ما كه به اين آژيرها و حملات عادت كرده بوديم، از خانه بيرون نرفتيم. بچه ها مشغول انجام تكاليف مدرسه بودند. قرار بود بعداً به منزل پدر بزرگشان بروند. پسرم «هادي»، يك ساله بود و در آغوش پدرش نشسته بود. هنوز آژير تمام نشده بود كه خانه خراب شد. من چون زير آوار بودم، چيز ديگري به يادم نمي آيد.

    برادرم كه همان روز صبح از «سعد آباد» به بوشهر آمده بود و در منزل يكي از اقوام بود، بعداً براي ما توضيح داد كه وقتي براي ديدن ما مي آيد، مي بيند كه منزل ويران شده است. او مي گفت كه هرچه مي گشتم، نمي دانستم شما كجا هستيد؛ و آيا در خانه ايد يا نه! مردم مي گفتند كه كسي در خانه نبوده است و خانواده ي «حياتي»  همه به منزل پدر بزرگشان رفته اند. اما برادرم مي گويد كه آن ها به جايي نرفته اند. سرانجام با لودر شروع به آواربرداري كرده و ما را از زير آوار بيرون آوردند و به بيمارستان منتقل كردند.

    البته من به مدت هشت روز بيهوش بودم. بعد كه به هوش آمدم، بچه ها را خواستم. به من گفتند كه آن ها بستري هستند. به اصرار خواستم كه بچه هايم را ببينم. همان طور كه روي تخت بستري بودم، آن ها را از جلوي در اتاق عبور دادند. من سه نفر از آن ها را ديدم. در صورتي كه من پنج بچه (سه دختر و دو پسر) داشتم. گفتم: دو بچه ي ديگرم كجا هستند؟ جواب دادند كه آن ها را براي معالجه به شيراز منتقل كرده اند. گفتند كه بعد از ترخيص از بيمارستان، تو را به شيراز خواهيم برد تا بچه ها را ببيني.

    با خود فكر كردم كه حتماً وضعيت آن ها خيلي بد بوده كه آن ها را براي معالجه به شيراز برده اند و من ناراحت تر شدم. اما چون همه قسم خوردند، من هم باور كردم.

    بعد از ترخيص از بيمارستان با اين كه بدنم كوفته بود و هنوز بهبودي كامل حاصل نكرده بودم، اما چون توان نشستن در ماشين را داشتم، خواستم كه مرا براي ديدن بچه ها به شيراز ببرند. البته در آن زمان بينايي چشمم را كاملاً از دست داده بودم؛ دندانم تركش خورده بود و گوشم پنجاه درصد شنوايي خود را از دست داده بود. همچنين عصب يكي از دست هايم هم قطع شده بود. آن موقع متوجه شدم كه لب هاي اطرافيان مي لرزد و چشم هايشان پر از اشك است. سؤال كردم كه مگر چه اتفاقي افتاده است؟ گفتند: رقيه شهيد شده؛ اما راضيه ـ كه آن زمان چهار ساله بود ـ براي معالجه ي جمجمه اش در شيراز به سر مي برد.

    من معتقدم كه اين مسائل مصلحت خداوندي است. هديه اي به ما تحويل داده شده بود و ما هم امانت را به صاحب اصلي اش بازگردانديم. هرچه خدا صلاح بداند، همان مي شود. ان شاء الله، خدا اين هديه را از ما قبول كند تا ما هم در اين انقلاب و جنگ سهمي داشته باشيم. البته اگر مورد قبول خداوند باشد.

    رفتار شهيد رقيه متناسب با بچه اي ده تا دوازده ساله  بود و نَه هفت هشت ساله.

    گاهي اوقات به من مي گفت: دلم مي خواهد نماز ياد بگيرم. چون من بايد از بچه ي كوچك مواظبت مي كردم، فرصت ياد دادن نماز را به او نداشتم. بنابراين براي اين كار بيشتر پيش پدرش مي ايستاد. در هشت سالگي نماز را كاملاً فرا گرفته بود.

    به خاطر علاقه اي كه به مدرسه داشت، قبل از اين كه سنّش براي مدرسه مناسب باشد، چون دختر همسايه ي ما، يعني مرحوم «انسيه تنگكيان»، معلم بود، اصرار داشت كه با او به مدرسه برود. مرحوم «تنگكيان»، شهيد رقيه را با خود به مدرسه مي برد و برمي گرداند.

    تابستان 4 تا 5 سال پيش، رقيه را در عالم خواب ديدم. به من گفت: معلم من خانم «اميني پور» مي خواهد به مكّه برود. من خلعتي برايش دوخته ام. گفتم: كجاست؟ به من نشان داد. آن را در بقچه ي سفيدي بسته بود. گفت: مي خواهم براي معلمم ببرم.

    من خانم «اميني پور» را از سالي كه دخترم شهيد شده بود، ديگر نديده بودم. در آن اوايل، هر وقت همديگر را مي ديديم، خيلي گريه مي كرديم. پس از آن، ديگر ارتباطي با هم نداشتيم. بعد از آن خواب، به سراغ خانم «خيره چشم» كه نشاني منزل خانم «اميني پور» را داشت، رفتم و موضوع خوابم را تعريف كردم. خانم «خيره چشم» گفت: قرار بوده كه خانم «اميني پور» به مكّه مشرّف شود. من به وي گفتم كه اگر او رفته است، موقع بازگشت با هم به منزلش برويم، و اگر هنوز نرفته است، قبل از عزيمت به ديدارش برويم. بعداً معلوم شد كه خانم «اميني پور» در همان ايام به مكّه رفته است.

    بعد از بازگشت به ديدنش رفتيم. خوابم را برايش توضيح دادم. ناراحت و گريان شد. بعد سوغاتي به من داد و گفت: به نام آن شهيد، اين سوغاتي را به اين دختر ديگرت كه نامش را رقيه گذاشته اي بده.

    در زمان حياتش هم معلم و هم دوستان همكلاسي اش از او خيلي راضي بودند. گاهي اوقات كه براي اطلاع از وضعيت درسي او به مدرسه مي رفتم، اولياي آموزشگاه، هم از لحاظ درسي و هم اخلاقي از او خيلي رضايت داشتند.

    با اين كه نزديك به نوزده سال از شهادت او مي گذرد، اما هنوز همشاگردي هايش كه ديگر بزرگ شده اند و بعضي دانشگاه رفته اند و بعضي ديگر هم ازدواج كرده اند، بر سر تربت او مي آيند و فاتحه مي خوانند. من كه آن ها را نمي شناسم، خودشان مي گويند كه همكلاسي رقيه بوده اند. به راستي انسان هايي كه خدا به آن ها عزّت مي دهد و آن ها را عزيز مي گرداند، هيچ گاه فراموش نخواهند شد.

     

    شهيد از زبان خواهرش (خواهر سكينه ي حياتي)

    در خصوص خواهرم هرچه بگويم، كم گفته ام. با اين كه كم سنّ و سال بود، اما حركات پسنديده ي او، حكايت از فهم و شعور بالاي او داشت. هرگاه در خانه از او ياد مي شود و خودمان را با او مقايسه مي كنيم، متوجه مي شويم كه هيچ كدام از ما مثل او نيستيم.

    مدتي بود پايش پيچيده بود و درد زيادي داشت. با اين كه از طرف خانواده از او خواسته مي شد كه تا بهبودي كامل، از رفتن به مدرسه خودداري كند، اما چون علاقه ي زيادي به كلاس و درس داشت، مي گفت: حتماً بايد به مدرسه بروم. به همين دليل به پايش تكه تخته اي بسته بودند كه بتواند راه برود. با همين وضعيت، خودش را به مدرسه مي رساند تا از درس عقب نماند.

    يكي از دوستان هم مدرسه اي او، كه سنّش از شهيد رقيه بيشتر بود، و در كلاس بالاتري درس مي خواند، برايم تعريف مي كرد كه يك روز در مسير مدرسه، تَلّ ماسه اي ريخته بودند. من از ماسه ها بالا رفتم و از رقيه هم خواستم تا بالا بيايد و بازي كنيم. او نپذيرفت. چند بار از او تقاضا كردم. اما قبول نكرد. هنگامي كه از او پرسيدم كه چرا نمي آيد، جواب داد كه لباس هايم كثيف مي شود و مادرم بايد دوباره لباس هاي مرا بشويد كه خسته مي شود. دوستش مي گفت كه او باعث شد تا من هم پايين بيايم.

    شهيد رقيه كارهاي شخصي اش را بيشتر خودش انجام مي داد. در منزل هميشه ساكت بود و شيطنت زيادي از او ديده نمي شد. رفتار و حركاتش مؤدّبانه بود. خيلي به نماز علاقه داشت. البته ما در خانواده اي مذهبي بزرگ شده ايم. هم خانواده ي مادري و هم خانواده ي پدري ام مذهبي هستند. واقعاً يادش هميشه در خاطر ما زنده است. هميشه سعي مي كنيم رفتار و اخلاق او را داشته باشيم.

     

    «آرزوي پرواز»

     

    شعر زير به مناسبت شهادت رقيه ي خردسال در بمباران دشمن بعثي سروده شده است:

    اي خوشا همچون رقيه، در جوار دوست رفتن

    همچو گل پرپر شدن، اندر كنار دوست رفتن


    جسم را پر خون ز ظلم دشمن دون داشتن

    خانه ويران، ديده گريان، در كنار دوست رفتن


    كاخ استكبار را با اشك خود ويران نمودن

    چهره را چون لاله كردن، در جوار دوست رفتن


    درس از طفل حسين سالار مظلومان گرفتن

    همچو شمع بگداختن، اندر كنار دوست رفتن


    با زبان كودكي هر خفته را بيدار كردن

    چون نهالي تازه پرپر، در جوار دوست رفتن


    مرحبا همچون رقيه دشمنان رسوا نمودن

    حبّذا با عشق رهبر در كنار دوست رفتن

    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار بوشهر
    وضعیت پیکر
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید