مشخصات شهید

شهید خسرو گشتی

35
نام خسرو
نام خانوادگی گشتي
نام پدر محمود
تاربخ تولد 1345/11/14
محل تولد بوشهر - ديلم
تاریخ شهادت 1362/01/25
محل شهادت سرپل ذهاب
مسئولیت رزمنده
نوع عضویت بسيج
شغل دانش آموز
تحصیلات دوره دبيرستان
مدفن ديلم
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • خاطرات
  • زندیگنامه شهید

    زندگينامه شهيد خسرو گشتي :

    خسرو در سال 1345 ماه ربيع الاول ديده به جهان گشود . چند سال اول عمرش را به خوبي گذراند و موقعي كه به سن 14 سالگي رسيد يكي از سرپرستهايش ، يعني پدرش را از دست داد و تربيت وي را مادرش ، زينب وار آغاز كرد . شش ساله كه شد مادرش او را به كلاس اول گذاشت و در همين سن بود كه شروع به ياد گرفتن نماز و قران نمود و معلمش نيز، يگانه سرپرست او ، يعني مادرش بود . هنگامي كه انقلاب شروع شد خسرو در تمام تظاهرات ها شركت مي كرد و موقعي كه برادرهاي بزرگتر مي خواستند روي ديوارها شعار بنويسند با اينكه كوچك بود و نمي توانست بنويسد در آوردن رنگ و ديگر لوازمات به آنها كمك مي كرد و در پخش اعلاميه نيز فعال بود و چون كوچك بود با صداي نازك خود نداي الله اكبر را در پشت بامها سر مي داد تا اينكه انقلاب پيروز شد و ايشان يكي از اولين دانش آموزاني بود كه در بسيج ثبت نام كرد و فعاليت خود را درآنجا بصورت فعال آغاز نمود موقعي كه داخل بسيج رفت ، خيلي كم به خانه مي آمد و بيشتر مشغول فعاليت بود و در كلاسهاي قران شركت مـي كرد و هميشه سعـي مي كرد كه قران را ياد بگيرد . او هميشه از شاگـردان مـمتاز كـلاس قـران بود و به بـرادرهـاي بزرگتر ، كه نمـاز شـب مي دانستند ، مي گفت كه بر شما واجب است كه به ما نماز شب را ياد بدهيد و با كمك آنها نماز شب را ياد گرفت و بعضي شب ها كه به خـانه مي آمد به مادرش مي گفت : من را بيدار كن ، مي خواهم درس بخوانم . مـادرش چنـد شـب اول نمي دانست كه چرا بلند مي شود ، بعد از چندي فهميد كه براي نمـاز شب بلنـد مي شود . مادرش گفت : چرا به من نمي گفتي كه براي چه بلند مي شوي ، كه زودتر بلندت كنم كه باعـث افتخارم شوي كه چنين فرزندي را به جامعه تحويل داده ام . هميشه ماههاي رمضان روزه مي گرفـت و روزهاي گـرم نيـز نگهبانـي مي داد و روزه هم بود و حتي بعضي مواقع بود كه بدون سحري روزه مي گرفت . در ماه قربان سال 1361 به جبهه رفت و موقعي كه برمي گشت ،ناراحت مي شد كه چرا شهيد نشده است و هنوز چند ماهي نگذشته بود كه با جـمعي از بـرادران دوبـاره به جبـهه اعزام شد . موقعي كه مي خواست برود ، وصيتهايي زباني به مادرش نمود  گفته بود : كه من مي روم ، اگر لايق بودم كه شهيد مي شوم و موقعي كه خبر شهادت مرا به تو دادند ناراحت نشو و افغان و زاري نكن ، سر برهنه نكن و موهايت را پريشان نكن كه نامحرم ببيند . برايم سينه زني بكنيد و دعاي كميل را در منزلمان بر پا كنيد . مانند قاسم داماد ، برايم حجله ببنديد و چندي از حرفهاي ديگر مذهبي كه كلاسهاي قران را حفظ كنيد و مسجد را خالي نگذاريد و جاي مرا پر كنيد و به شهادت من افتخار كنيد .و به مادرش مي گفت كه : درست است كه تو مرا با سختي بزرگ كرده اي ولي دو تاي ما براي اسلام و دو تاي ما براي تو . همانطور كه ما را زينب وار بزرگ كرده اي بايد مثل زينب به جامعه تحويل بدهي و بعد كه به جبهه رسيده بود در اوايـل ، موقع دست نـماز يك تركش به پايـش اصابـت مي كند و زخمي مي شود ولي از روي عـلاقه اي كه به اسلام داشت ، اصلاً ناراحت نشده بود و بعد از دو ماه و چند روز كه داخل جبهه بود ، عصر ماه رجب سال 1362 مصادف با 25 فروردين موقعي كه مي خواست براي نماز مغرب وضو بگيرد ، هنگام مسح كشيدن ، بر اثراصابت تركش خمپاره به ناحيه سر و پا ، در جبهه سر پل زهاب به درجه رفيع شهادت نايل آمد .

    روحش شاد و راهش پر رهرو باد .

    اسلام نياز به خون دارد و ما بايد خونمان را فداي اسلام كنيم . ( خسرو گشتي ) ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    خاطراتي از زبان آقاي غلامرضا گله گير در وصف شهيد خسرو گشتي :

    وصف شهيدان هر چه گويي كم است . بنده خودم را كوچكتر از آن ميدانم كه در مورد شهيدان چيزي بنويسم ولي حسب الأمر مسئولين و خانواده محترم شهداء ، خاطراتي را كه با شهيد خسرو گشتي دارم خدمتتان تقديم مي كنم .

    حدود سال 1356 بود كه بنده با ايشان آشنا شدم . تقريباً خصوصيات اخلاقي مشابهي داشتيم و خيلي انس و علاقه شديدي به هم پيدا كرده بوديم كه اوقات غير مدرسه را نيز با هم بوديم . سال اول راهنمايي بوديم در مدرسه جديد التأسيس آن زمان ، ولي سه كلاس داشت و بسيار قديمي و متروك كه ما را در يكي از كلاس هاي آن جا داده بودند و در ساختمان جديد جايمان نبود . اين كلاس قديمي ، جان مي داد براي شلـوغي و شيـطنت و فضولـي كه ما هـم از خـدا مي خواستيم چنين جايي داشته باشيم . ما يك باند تقريباً شش نفره تشكيل داده بوديم به سرپرستي خود بنده كه اعضاي آن عبارت بودند از : 1- شهيد خسرو گشتي 2- مهدي گله گيريان  3- محمد حقيقت  4- عبدالمجيد بلوچ  5- غلامرضا گله گيري زاده ، كه بيشتر اوقات ، زنگ تفريح را با هـم مي گـذرانديم و نقـشه هاي شلـوغ كـاري و بازي هاي بچه گانه مي كشيديم و فكرمان هم  در ايـن جنبه ها خيلـي خوب كـار مي كرد . مزيت باند ش نفره ما اين بود كه بچه ها هيچكدام بي تربيت نبودند و اهل فحش و حرفهاي بد گفتن نبودند و همين امر باعث تداوم دوستي ما شده بود به خصوص خسرو و خودم به اين موضوع بسيار حساس بوديم و نمي گذاشتيم كه در بين بازي كسي بخواهد چنين حرفهايي رد و بدل كند . شهيد از لحاظ درسي از من بهتر بود و من در درسـي مـثل زبـان انگلـيسي كه مـيانـه خوبي بـا آن نداشتم از ايشان كمك مي كرفتم.

    موقع امتحانات ، بازيها خود به خود كمتر مي شد و بيشتر وقتمان به مرور درسها و از هم سؤال گرفتن و صحبت امتحان صرف مي شد . شهيد گشتي كوشش بيشتري در خواندن درس داشت .و ما تقريبـاً بي خيال تر بوديـم ، الـبته نمـره  قبولـي را مي آورديم ولي دنبال نمره بالا تر نبوديم و او بود . سال اول هر طور بود گذشت و باند ما همگي قبول شديم و پا به كلاس دوم گذاشتيم . تعطيلات تابستاني نيز بچه ها دوچرخه داشتند ، من دوچرخه نداشتم ولي با توجه به اينكه شهيد گشتي نسبت به بقيه قد بلندتري داشت بيشتر ، من با او سوار يك دوچرخه مي شديم . يك بار روبروي درب ژاندارمري قديم ، عصر بود كه من جلو نشسته بودم و شهيد هم دوچرخه را كنترل مي كرد كه هر دو با دوچرخه افتاديم توي جوي كنار خيابان و فرمان دوچرخه خورد روي قلب من و من براي چند لحظه ايي تنگي نفس گرفتم و خوشبختانه ماكنار درمانگاه بوديم و مردم ما را بلافاصله به درمانگاه بردند و بعد از معاينه دكتر ، مشخص شد كه مشكل خاصي پيش نيامـده است و شهيد گشتي بيشتر از من واهمه داشت و به فكر من بود و دوچرخه اش . خوشبختانه براي هيچكدام مسئله اي پيش نيامد و اين مسئله تا چند روزي سوژه ما شده بود و ما از طرف خانواده يك هفته ،  از سوار شدن دوچرخه با خسرو منع شديم . شروع سال دوم راهنمايي هم در همان كلاس هاي قديمي بود و بسيار خوشحال از اين كه ما را به مدرسه جديدالتأسيس نبرده اند ، باند ما هم همه در يك كلاس بوديم و روز از نو روزي از نو براي شلوغ كاري . اول سال تحصيلي بود كه يك روز صبح بين زنگ تفريح ، پشت كلاس يك تانكر آب و دو تا الوار گذاشته بودند ، ما هم رفتيم با آنها آلاكلنگ درست كرديم . يك طرف خسرو نشسته بود و طرف ديگر من ، من به شوخي بين راه خود را پرت كردم پائين كه ناگهان سر ديگر الوار محكم زير چانه خسرو خورد و شروع به خونريزي كرد ، چند برگ روي زخم گذاشتم و همه با هم به طرف درمانگاه دويديم . دقيق يادم نيست كه بخيه شد يا نه ولي پانسمان شد و شهيد اصلاً نسبت به اين موضوع كه من باعث آن بودم عكس العملي نشان نداد و به قول معروف به روي خود نياورد و من كمي از كاري كه كرده بودم ناراحت شدم . روز حادثه من را دفتر مدرسه خواست كه چرا چنين كاري كردي ؟ و جواب خانواده گشتي را چه مي دهي ؟ به مدير گفتم كه آقا از بابت خانواده گشتي ناراحت نباشيد و از شما هم به خاطر كاري كه كردم ، معذرت مي خواهم ، چون در حين بازي بود و عمدي در كار نبود . آقاي سيدعلي فاطمي مدير مدرسه آن مـوقع بود كه ايـشان هـمه ما را مي شناخت . تا زمانيـكه خـسرو پانسمان به چانه داشت چهره اي شادتر و خوشروتر از اول داشت و نمي خواست كه از اين موضوع ناراحت باشد ، حتي خود من يك بار بر اثر همين بازيهاي خطرناك بود كه دماغش را شكستم و باعث انحراف بيني وي گرديدم . شهيد گشتي از همان سن نوجواني كه با هم خيلي صميمي بوديم از لحاظ اخلاقي براي من الگو بود چون هيچ وقت حتي به شوخي حرف زشت يا حركت زننده اي از ايشان به ياد ندارم . موقع تعطيلي مدرسه و خداحافظي دلمان نمي خواست از هم جدا شويم و براي ديدار بعد ، ثانيه شماري مي كرديم . يا در مدرسه يا در مسجد يا در كوچه يا در منزل شهيد گشتي با آنكه پدرش در قيد حيات نبود ولي هميشه از لحاظ داشتن لباس و ساعت و دوچرخه و لوازم شخصي از ما بهتر بود . البته حيرت نبود ولي جاي پدر شهيد را مادر شهيد ، خيلي خوب و مدبرانه تأمين مي كرد . مادر شهيد واقعاً زني نمونه مي باشد كه ما او را مثل مادر خود احترام مي كرديم و مي كنيم. هميشه در منزل ايشان به روي ما باز بود و با پذيرايي صميمانه و گرم حاجيه خانم  روبرو بوديم و همين برخوردهاي مادرانه بود كه صميميت ما را چند برابر مي كرد و شهيد از اين بابـت هـم از مـا سـر بود يعني داشـتن مـادري نمونه و مهربان . به جرأت مي توان گفت كه با توجه به شناختي كه خسرو از مادرش داشـت ، به خوبي مي دانست كه اگر شهيد شود مادرش طاقت و تحمل دوري او را دارد كه اين هم واقعاً امري خدايي است كه مادري با اينهمه مشكلات فرزندي را بزرگ كند و بعد ، آن را در راه اسلام بدهد . خسرو در دامن اين مادر بزرگ شده بود كه از كودكي الگوي من و دوست صميمي من بود .

    با شروع انقلاب اسلامي و تشكيل بسيج ، پاي ما هم به اين نهاد مقدس باز شد و فعاليت هاي ما از همان روز افتتاح بسيج در كنار هم شروع شد و شهيد گشتي جزء اولين نفراتي بود كه جذب بسيج شد . حدو چهل روز ، ما در حال آموزش نظامي بوديم وبرادران پاسدار ، مسئوليت آموزش ما را به عهده داشتند . واقعاً دوران خوش و به ياد ماندني داشتيم ، دوستاني چون شهيد مبارك زورقي ، شهيد خسرو گشتي ، شهيد محمدي ، شهيد عبدالرضا افتخاري ، شهيد محمود عباسي ، شهيد فتح الله پيران و شهداي ديگري كه ما با هم بوديم و كسي باور نمي كرد كه اين جمع دوست داشتني روزي از هم جدا شود . شهيد گشتي در دوران آموزش نظامي از روحيه و قدرت يادگيري بالايي برخوردار بود و در باز و بسته كردن سلاح با چشم بسته عمل مي كرد و مهـارت هاي نـظامي را خيلـي راحت  يـاد مي گرفت .

    برادر بزرگوارمان ، علي تنگسيري آن موقع مسئوليت بسيج را به عهده داشت از بين بچه هاي بسيج علاقه و صميميت بسيار عجيبي با شهيد گشتي داشت ، چون واقعاً دوست داشتني بود و من به داشتن چنـين دوستي افتخار مي كـردم و  به  خـودم مي باليدم و او اين را در عمل من حس مي كرد . با شروع جنگ من در سن 16 سالگي به جبهه خرمشهر و در نهايت در عمليات آزاد سازي خرمشهر رفتم در اين عمليات مرتب با من بوسيله نامه در ارتباط بود و دل من در اين مدت براي او خيلي تنگ شده بود و هميشه منتظر نامه شهيد بودم ، بعد از برگشت از عمليات و تعريف هاي من براي دوستان و بسيجيان هم سن و سال ، بيشتر آنها ميل به حضور در جبهه را پيدا كردند و شهيد گشتي هم يكي از آنها بود و در اوقات تنهايي كه با هم بوديم مرتب مي گفت : از جبهه و جنگ برايم بگو ، چون من خود را در جبهه احـساس مي كنـم و ديگر نـمي توانم اينجا بمانم . مي گفت : اين همه دوره هاي نظامي به ما ياد دادند براي كي ؟ الان موقع استفاده از آن است وتأكيد مي كرد كه اگر قرار داري باز به جبهه بروي ، حتماً بايد با هم باشيم كه من هم قول دادم كه بعد از اتمام سال تحصيلي ، البته از بس كه شهيد شتاب داشت ، نگذاشت سال تحصيلي تمام شود و حدود اواخر سال 61 بود كه ما از ناحيه بسيج سپاه ديلم اعزام داشتيم تقريباً همه كساني كه دوره آموزشي را طي كرده بودند از طريق شيراز به جبهه هاي غرب اعزام شدند . دوستاني كه با هم اعزام شديم تا آنجايي كه به خاطر دارم اينها بودند : برادران بسيجي بن رشيد ، محمد باقر روحي ، محمد اميد ، عباس رضايي ، شهيد عبدالرضا افتخاري ، سيد حسن فاطمي ، غلامرضا گله گيري زاده ، حبيب مظلومي ، جمشيد شاكريان ، محمد صادقي ، محمد حقيقت و چند نفر ديگر از بچه هاي ديلم كه اسامي آنها خاطرم نيست . همه اين برادران با هم در بسيج دوره ديده بوديم ، ما را به جبهه هاي غرب بردند ، محور ما مشرف بر شهر مرزي خسروي بود ، منطقه ، نيمه كوهستاني بود و هر چند نفر ما در يك تپه مستقر بوديم اول زياد اسرار كرديم كه با هم باشيم ولي فرماندهان منطقه نپذيرفتند . من ، شهيد افتخاري و سيد حسن فاطمي در يك كمين مستقر شديم به نام كمين ارژنگ ، حدود 1500 متر از خط مقدم جلو تر بود و نزديك خط عراقيها بوديم ، برادر محمد اميد و عباس رضايي و حبيب مظلومي و چند تاي ديگر از نيروهاي ديلم حدود 500 متر از ما فاصله داشتند و تپه بعد شهيد شهبازي نام داشت و محل استقرار شهيد گشتي و چند تن از بچه هاي ديلم بود . يك روزدرميان به يكديگر سر مي زديم . شهيد گشتي هر وقت به كمين ما مي آمد تا عصر مي ماند و خيلي دلش مي خواست پيـش ما باشد . هرچـه به فرماندهـان مي گفتيم : جايمان عوض شود ، موافقت نمـي كـردنـد . يـك نهر آب از كنار كمينـگاه مي گذشت و در بين راه نهر چاله اي درست شده بود كه مخصوص شنا بود. شهيد گشتي هر وقت مي آمد كمين اول مي گفت برويم شنا ، بعد داخل سنگر ، همديگر را كه مي ديديم حس عجيبي داشتيم . داخل چاله كه شنا مي كرديم شهيد گشتي خيلي شلوغ مي كرد . مرتب همديگر را زيرآب مي كرديم و با توجه به قد بلندي كه داشت در آب بـر مـا غالـب بود و مـي گفت زير آبت مي كنم به تلافي مدرسه و ديلم ، من هم قبول مي كردم و تسليم بودم . من يك دوربين كداك 110 داشتم كه از ديلم با خودم برده بودم . جبهه ، در كل خط اصلاً دوربين نبود و اين دوربين را ما نوبتي مي داديم همه تپه ها عكس بگيرند . مثلاً كل يك تپه اگر 40 نفر بوديم فقط صبح تا عصر وقت داشتند عكس بگيرند و تنها شهيد گشتي از اين قاعده مستثني بود و دوربين به مدت يك هفته در اختيارش بود . البته من بيشترين عكس را با شهيد گشتـي و شهيد افتـخاري دارم ، خودم هـم  نمي دانستم كه چرا ؟ حدود 70 روز از مأموريت سـه مـاهـه مـا مي گذشت كه يـك روز شهيـد گشتي آمـد و گفت  فـردا مي خواهم بروم پادگان ابوذرمرخصي ، كاري نداري گفتم نه برو به سلامت . صبح كه مي رود ، عصر بر مي گردد و موقع غروب آفتاب كنار تانكـر آب ايستـاده بـوده و وضو مي گرفته كه در اثر اصابت تركش خمپاره به شهيد ، روح ملكوتي و پاك شهيد گشتي به ديدار حـق مي شتابد و همه ما و بخـصوص مادرش را تـنها مي گذارد و بر در بهشت بريـن كه خداونـد قول آن را به شـهداي راه اسـلام داده ، مسكـن مي گزيند . فرداي آن روز صبح ، ما خبر شهادت شهيد گشتي را فهميديم . نوبت ما بود كه برويم سر بزنيم ولي يكي از بچه هاي همرزم خسرو آمد و خبر شهادت شهيد را به ما داد و ما را به عزا و فراق هميشگي و حسرت ديدار مجدد ، گذاشت و رفت . روحيه من تا آخر مأموريت كلاً خراب بود . چند بار تقاضـاي مرخـصي يا پايان مأمـوريـت دادم كه به ديلم بيايم ، قبول نمي كردند و ما روزها ، غير از گريه و زاري و عزا چيزي نداشتيم . هر چه همرزمان مي خواستند ما را روحيه دهند بي فايده بود ، دل ما شهادت خسرو را باور نداشت و اصلاً براي من غير منتظره بود ولي بعداً فهميدم كه نتيجه شير پاك خوردن و تربيت صحيح و با ايمان بودن فردي چون شهيد گشتي ، شهادت در راه خدا را استحقاق دارد كه به اين درجه نايل گرديد ، عكس هاي آن زمان را كه ما با هم گرفتيم من با دنيا عوض نمي كنم و هميشه و الان هم يكي از عكس هاي تكي شهيد كه خود من از او گرفته ام را در اتاقم دارم و هر روز به روح آن شهيد بزرگوار اداي احترام دارم . شهيد گشتي راه شهادت را خود انتخاب نمود چون مي دانست كه راه اولياء الله است . ما اميدواريم كه در آخرت مورد شفاعت شهدا قرار گيريم و خداوند به خانواده شهيد گشتي بخصوص مادر بزرگوار و مؤمنه ايشان كه ثمره عمرش را چنين مخلصانه تقديم اسلام نمود ، صبر و اجر جزيل عنايت بفرمايد و توفيق گام در راه شهدا عنايت بفرمايد .

    و من الله توفيق


    غلامرضا گله گيري زاده   1/7/81

    خاطراتي از زبان آقاي محمد حقيقت ، دوست شهيد خسرو گشتي :

    من و شهيد گشتي از دوره دوم راهنمايي با هم رفيق بوديم و همان سال هم اوايل انقلاب اسلامي بود يعني سال 1358-1359 بود و يك سال هم با هم بوديم كه بسيج تشكيل شد و آن موقع در مدرسه قاآني قديم جنب بانك ملت ، نيرو هاي بسيجي را تعليم و آموزش نظامي مي دادند و آنها طي يك دوره 15 روزه عضو بسيج مي شدند . شهيد گشتي و آقاي اميد جزء اولين دوره آموزشي بسيج سپاه بودند و بعد از آن ايشان به من اصرار كردند كه وارد بسيج شوم و با مادرم صحبت كردند و مادرم هم راضي شد ، چون رضايت والدين شرط عضويت بود و بدين ترتيب ، من جزء دومين دوره بسيج شدم و بعد از دوره ، هر سه نفر ما عضو رسمي شديم و ضمن درس خواندن ، در بسيج  فعاليت هايي هم از قبيل نگهباني و گشت زدن و امر به معروف و نهي از منكر و شركت در مراسمات ، از قبيل اعزام به جبهه و 22 بهمن و غيره ، با هم بوديم و به تحصيل هم مشغول بوديم . در دوره دبيرستان هم آنها به رشته تجربي مشغول شدند و من به رشته اقتصاد اجتماعي . هر يك از ما دو تا سه بار به جبهه اعزام شديم ولي سري آخر،  سه نفر ما به اتفاق 70 نفر از ديلم به جبهه غرب اعزام شديم . خاطرات زياد است چون ما سه نفر دوست صميمي بوديم به هر زباني كه اين خاطرات را بيان كنم ، باز هم كامل نيست ، چون واقعاً خاطرات شيرين ، جاوداني است . از جمله يكي از خاطرات ، اين است كه روز اعزام ، سوار ماشين بوديم كه برادر بزرگ خسرو ( مرحوم حاج پرويز ) داخل ماشين آمد و گفت:  خسرو شما دوبار اعزام شده ايد ، ديگر كافي است ، اين بار حق نداري بروي ، اما شهيد گشتي با التماس از برادرش اجازه رفتن خواست و گفت : برادر اين بار حال و هواي ديگري دارد و شما بگذار من هم با بچه هاي ديگر بروم . وقتي با مخالفت سرسخت برادرش روبرو شد عجيب شروع كرد به گريه كردن و با التماس زياد برادرش را راضي كرد و با ما اعزام شد . بعد از 45 روز در جبهه سر پل ذهاب ، كه دو دسته مخابرات فعاليت داشت ، يك شب هدف تركش خمپاره قرار گرفت و به درجه رفيع شهادت نايل گرديد و ما رابا يك دنيا اندوه ، تنها گذاشت و رفت .

    روحش شاد و يادش جاويدان

    نامه اي از شهيد به خانواده در طول مدتي كه در جبهه بوده است :

    خدمت برادران گراميم ، خدمت مادر گراميم ، خدمت خواهرم و فاضل و فاطمه

    سلام عليكم

    پس از عرض سلام ، سلامتي شما را از درگاه خداوند متعال ، خواهان و خواستارم و اميدوارم كه هيچ نا راحتي نداشته باشيد و اگر از حال اين جانب (خسرو)  بخواهيد ، هيچگونه ناراحتي ندارم و فقط كمي خسته ام براي اينكه 24 ساعت داخل ماشين بودم كه از شيراز به سر پل ذهاب آمدم ، خودتان روي نقشه نگاه كنيد كه چقدر راه است . خوب من حالا در پايگاه سر پل ذهاب هستم و همين حالا رسيـدم . ما را ساعت دو سازماندهي مي كنند و امشب يا فردا صبح زود ، به خط مي رويم .

    بچه ها تمام سازمانـدهي شـده اند چـون ما دور رسيديـم  هنـوز سازمانـدهي نشده ايم فقط 4 نفر ديلمي ها پيش هم هستيم . من و محمدرضا صادقي و جعفر الطافي و حبيب مظلومي و بقيه سازماندهي شده اند ، مثل غلامرضا اردشير ، محمد حقيقت و بقيه رفتند خط و محمد اميد ، عباس رضايـي و حسين فاطمي و بقـيه امشـب مي روند.  من از اين خوشحال هستم كه همه ما در يك خط هستيم و مي توانيم پيش همديگر برويم خطي كه قرار است برويم ، سرپل ذهاب است . خوب ديگر عرضي ندارم ، بجز سلامتي شما . سلام فاطمه ، فاضل ، پري ، مادر ، پرويز ، اردشير ، حميد و همگي را برسانيد. راستي بچه ها مي گويند مأموريت سه ماهه است و بدون مرخصي 75 روز است و ما هيچ گونه مرخصي نداريم تا آخر.

    راستي اگر نامه برايم نوشتيد ، برايم بنويسيد كه آيا سپاه مـي آيد دم خـانه سـر مي زند يا نه ؟ ما اينقدر دور هستيم كه فكر نمي كنم سپاه بيايد پيش ما

      ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار ديلم
    وضعیت پیکر
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید