مشخصات شهید

شهید حسین امیریان

37
نام حسين
نام خانوادگی اميريان
نام پدر امير قلي
تاربخ تولد 1333/07/06
محل تولد بوشهر - ديلم
تاریخ شهادت 1364/01/15
محل شهادت شط علي
مسئولیت رزمنده
نوع عضویت پاسدار
شغل پاسدار
تحصیلات پنجم ابتدايي
مدفن ديلم
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • وصیت نامه
  • خاطرات
  • زندیگنامه شهید

    شهيد اميريان در يكي از روستاهاي شهرستان ديلـــم (كنار كوه) در تاريخ 6 /7/1333 ديده به جهان گشود پدرش از راه گله داري و كشاورزي امرار معاش مي كرد وبا اين دو كار سخت و پر مشقت ناني حلال به خانــــه مـي آورد . حسين با چنين لقمه اي پاك جان گرفت وبزرگ شد. دوران كودكي شهيد مثل دوران كودكي ساير بچه هاي روستايي در كنار گوسفندان و چراگاهها وزير سايه درختان در روستا سپري شد. حسين دوران كودكي و نوجواني و جواني را در روستا ماند وبا تحمل مشكلات و نا ملايمات،زندگي را در آن سالها در روستا سپري كرد. ادامه مطلب
    گزيده اي از وصيت نامه شهيد اميريان :

    درود فراوان به خانواده هاي شهدا كه با خون خود اسلام را ياري كردند و اسلام را به ما نشان دادند مي دانيد كه هر كس در راه خدا كشته شود پيروز است و هرگز او را مرده نمي خوانند ، بلكه او زنده ابدي است و روزي خود را نزد خدايش مي گيرد . اول وصيتم به پدرم است كه تا حد توانش بچه هايم را سرپرستي كند و حبيب وار استقامت كند و شكر خدا را به جاي آورد كه امانت خودش را در راه خدا تقديم كرده است و از خدا بخواهد كه اين هديه ناقابل را از او قبول كند و پيامم به همسر عزيزم اين است كه اگر من شهيد شدم زينب وار مقاوم باشد و فقط به فكر تربيت فررزندانش باشد .

    روحش شاد و راهش پر رهرو باد.

    نامه اي از فرزند شهيد :

    سلام به روح مطهر بنيانگذار جمهوري اسلامي ايران امام خميني (ره) .

    سلام و درود به رهبر فرزانه انقلاب

    سلام و درود به شما رهروان و عاشقان ولايت

    سلام بر پيكر خونين لاله هاي در خون خفته ، سلام بر كبوتران عاشقي كه جاودانه به سوي ميدانهاي مين پركشيدند . سلام بر پدران و مادران دلسوخته كه اجساد بي روح فرزندان خود را در آغوش گرفتند . سلام بر نخلستان هاي سوخته ، سلام بر قامت رعناي شهيدان ، سلام بر كودكاني كه هنوز چشم انتظار ديدن پدرانشان هستند . سلام بر بدن هاي خفته در خاك و سلام بر فرزندان شاهدي كه از محبت مردان عاشق ميدان نبرد هرگز سيراب نشدند . سلام بر تو اي پدر من ، سلامي كه از اعماق جانم سرچشمه گرفته ، به قاصدك خود خبر مي دهم كه تو را محبت كند . هر چه كردم تا غم از دست دادن تو را از ياد ببرم نتوانستم چون همواره بغضي همراه سيل اشك به سراغم مي آمد و براي تصلاي دل داغدارم قلم به دست مــي گيرم و برايت چند خطي مي نويسم باشد كه فرشتگان نامه ام را به تو برسانند . چه سخت و سنگين است در دل گريستن و چه طاقت فرسا است اشك ديده را در ماتمكده دل جاري ساختن ، چه غم انگيز است از دست دادن عزيز و غم انگيزتر آنكه آن عزيز همه اميد و پناهمان باشد . چند سالي است كه بغضي سنگين در گلو دارم بغضي كه اشك هاي بي پايـــان نمــي تواند آنرا بشكند ساليان درازي است كه حرف هايم را تنها با عكستان مي گويم و دوست دارم برايت از غصه هايي كه سپيدي دلم را به تيرگي كشانده است بگويم ، دوست دارم بر سر مزارت بيايم و نام زيبايت را صدا كنم . نازنينا ! حرفهايم را گوش كن ، مي دانم كه فرشتگان نامه ام را به تو خواهند داد ، هديه ام را پذيرا باش چرا كه من آن تك گل سرخ را از باغ دلم چيده ام . پدرم تو حديث هميشه سبز اين دياري ، مهربانم هر شب به اميد آنكه به خوابم بيايي مي خوابم و صبح ها به اميد ديداري پاك بـرمــي خيزم .

    اي پدر اي عزيز سفر كرده ، چه شد كه بر خاك افتادي اي هميشه بهار چگونه در آغاز بهار ، بهار عمرت به خزان كه نه ، بلكه بهار عمرت به بهاري جاويدان و آن هم (( عند ربهم يرزقون )) مبدل شد .

    پدر بگو چگونه دست هاي دنيايي را بريدي و رفتي . اي عزيز سفر كرده مي دانم كه سرو قامتت در راه معبود به خاك افتاد و پيكرت همچون گلي هميشه بهار در جمع بوستان شهداي سرزمينمان جاي گرفت .

    پدرم چگونه به خود اجازه دادي تا فرزندان خود را تنها بگذاري و با خاك غربت هم آغوش شوي ؟ چرا به خود اجازه ماندن ندادي تا بتوانم عقده دلم را زير پايت خالي كنم ، اما افسوس كه تو رفتي و من ماندم در اين دنياي مادي ، ترسم از آنكه دنيا مرا بفريبد . اما خوشحالم از اينكه روح تو پاسدار من است تا كه من پاسدار بيرق خون شهيدان شوم .

    آنكس كه تو را شناخت جان را چه كند


    فــرزند و عيـال و خانــمان را چه كند

    ديـوانه كني هــر دو جـهانـش بخـشي

    ديـوانه تو هـر دو جــهان را چـه كند ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    روحيات معنوي و تقفيدات مذهبي:

    سراسر زندگي شهيدان سرشاراز رو حيات معنوي است وشهيد اميريان هم از اين بهره بي نصيب نبود.ايشان عشق و علاقه به شهادت داشت و مشوق خوبي براي ديگر جوانان روستا بود او با عشق و علاقه و ارادت به اهل بيت در  مراسمات مذهبي ،محرم وصفر و رمضان  شركت مي كرد .هميشه نماز و روزه را به وقت ادا مي كرد . با سحر انسي ديرينه داشت و نماز شب را عاشقا نه با معبود مي خواند و درآخر ضمن دعا برا ي همه به روح پاك شهدا قرائت فاتحه و صلوات هديه مي فرستاد.و بعد از هر نماز صبح براي آنها قرآن مي خواند و با معبود خويش راز و نياز مي كرد.آنقدر علاقه و ارادت به ائمه داشت كه وصيت كرده بود بعد از شهادت او را در جوار امام زاده عبدالله به خاك بسپارند .

    شغل شهيد:

    حسين به دليل علاقه به اسلام و انقلاب شغل خود را دفاع و پاسداري از اسلام و ناموس بر گزيد و در سپاه ديلم مشغول به خدمت شد.

    وضعيت تأهل:

    شهيد اميريان متأهل و داراي پنج  فرزند است .فرزندان او دو دختر به نامهاي سكينه و زهرا و سه  پسر به نامهاي رضا ،علي وغلام مي باشد سكينه و زهرا در رشته هاي حقوق و زبان لاتين به ترتيب در دانشگاه شيراز تحصيل كردند . سكينه در حوزه خواهران ديلم شاغل مي باشد و زهرا دبير دبيرستان است . رضا شغل آزاد دارد و علي كارمند بانك مي باشد و غلام در حال تحصيل مي باشد .

    جبهه:

    حسين به مقتضاي شغلي از طريق سپاه به جبهه عزام شد .او هميشه در سپاه و بسيج فعاليتي چشم گير داشت ،و خود ر ا موظف به انجام خدمت خالصانه مي دانست .اولين عزام او به جبهةشوش بود كه به مدت يك ما ه در آن جا بود بعد از اين يك ماه به روستا آمدو دوباره براي چندين بار به جبهه رفت .حسين در آخرين عزام خود به همسرش مي گويد : اعلام حمله سراسري كرده اند و با يد به جبهه بروم و شايد تا يك ماه و سه روز بر نگردم همسرش اين بار با رفتن او مخالفت كرد ولي او نپذيرفت وبه جبهه اعزام شدواين آخرين ديدار او با خانواده بود ،تا اين كه دست تقدير عاشقي دلباخته را به وصال معشوق حقيقي رساند و سر انجام در تاريخ 2/1/64 در عمليات بدر در جزيره مجنون (شط علي)به شهادت رسيد.سه روز بعد از شهادت پيكر حسين رابه ديارش آوردند و تشييع كردند . تمام مردم روستا و آشنايان و مردم ديلم در تشييع او شركت كردند .در ان وقت همسرش به بالاي سرش رفت و شهادتش را به او تبريك گفت،و گفت خدا را شكر كه به آرزوي ديرينه خود رسيدي و بر اين نعمت خدا را شاكر بود.

    خاطراتي از زبان همسر شهيد:

    وقتي كه جنگ شروع شد ايشان اشتياق عجيبي به جبهه رفتن داشت ، مـــي گفت :درست نيست من در خانه بمانم و برادرهاي ديني من در جبهه باشند . هميشه دوست داشت كه  در راه حق شهيد شود . او در مرحله اول به جبهه شوش رفت و اولين كسي بود كه از روستــــاي ما به جبهه مي رفت . در آن زمان اهالي روستاي ما خبر چنداني از جبهه و جنگ نداشتند و نمي دانستند كه جبهه چگونه جايي است . حسين يك ماه در جبهه شوش ماند و وقتي برگشت جوانان روستا را به جبهه رفتن تشويق كرد ، بعد از اين تشويق بودكه جوانان كناركوهي به جبهه رفتند و دو نفر از آنها به شهادت رسيدند . حسين پاسدار سپاه بود و فرمانده به او مي گفت : ما به تو احتياج داريم و تو بايد در اينجا (ديلم ) بماني . ولي او قبول نمي كرد و به جبهه مي رفت و وقتي هم كه برمي گشت مي گفت  من آرزوي شهادت دارم ولي نمي دانم كه چرا شهيد نمي شوم . و هميشه به من (همسرش) مي‌گفت : براي من دعا كن تا شهيد شوم . من نيز كه علاقه زيادي به او داشتم مي گفتم كه هر چه خدا بخواهد همان مي شود . حسين هر وقت از جبهه مي آمد حالش دگرگون تر و علاقه اش براي  جبهه رفتن و شهادت بيشتر مي شد. كه جوانان كناركوهي به جبهه رفتند و دو نفر از آنها به شهادت رسيدند . حسين پاسدار سپاه بود و فــرمانده به او مي گفت : ما به تو احتياج داريم و تو بايد در اينجا (ديلم ) بماني . ولي او قبول نمي كرد و به جبهه مي رفت و وقتي هم كه برمي گشت مي گفت  من آرزوي شهادت دارم ولي نمي دانم كه چرا شهيد نمي شوم . و هميشه به من (همسرش) مي‌گفت : براي من دعا كن تا شهيد شوم . من نيز كه علاقه زيادي به او داشتم مي گفتم كه هر چه خدا بخواهد همان مي شود . حسين هر وقت از جبهه مي آمد حالش دگرگون تر و علاقه اش براي  جبهه رفتن و شهادت بيشتر مي شد. چند روز بعد از رفتن يك نامه برايم فرستاد ، در همان شب بود كه خواب ديدم ماشينهاي سپاه دور خانه ما را گرفته اند وقتي كه بيدار شدم با خودم گفتم كه حسين شهيد شده ولي خودم را دلداري دادم ، صبح ساعت 10بود كه براي گرفتن ماست به خانه يكي از همسايه ها رفته بودم ، وقتي كه برگشتم ديدم كه ماشين سپاه كنار در خانه ما ايستاده است و پسردايي حسين دارد گريه مي كند . از او سؤال كردم كه چرا گريه مي‌كني ؟ او گفت كه خانه آتش گرفته من هم گفتم كه آب رويش بريزيد تاخاموش شود ، نه برايش گريه كن . ايشان گفتند كه چه عرض كنم ، حسين شهيد شده ، وقتي اين را شنيدم دست و پاي خودم را گم كردم و گفتم : بچه هايم را بياوريد پيشم ،تاآنهارادرآغوش بگيــرم .  سه روز بعد از اين خبر ، جنازه حسين را آوردند ، هنگامي كه رفتم بالاي سرش به او گفتم : شهادتت مبارك، چون او هميشه آرزوي شهيد شدن را داشت .

    ايشان وصيت كرده بودند كه در شاهزاده عبدالله دفنشان كنند و ما به سفارش خودش اين كار را كرديم . حسين قبل از اينكه به جبهه برود ، اتاقي داشتيم ، كه سفيدش مي كرد ، به من گفت كه اين اتاق براي خودت و بچه هايت است ، من به او گفتم پس تو چي ؟ او گفت كه من مي روم و شهيد مي شوم . من از اين حرف دلگير شدم ، او گفت : اگر من نروم و ديگري هم نرود پس چه كسي بايد به جبهه برود . من و حسين چند سال زندگي مشترك داشتيم كه حاصل زندگي مان 2 دختر و 3 پسر بود وقتي حسين شهيد شد فرزند بزرگم (سكينه)كلاس دوم دبستان بود . حسين هميشه به من مي گفت كه اگر چيزي در خانه داري با مردم قسمت كن ، از اين بابت از من حلال . بچه يتيمي در روستاي ما بود كه حسين سفارش كرد كه اگر من شهيد شدم از حقوقم به اين بچه بده . ما تا يك سال پس از شهادتش در كناركوه مانديم و بعد از آن به ديلم آمديم .

    (خوابي از همسر شهيد )

    شبي خواب ديدم كه حسين به من گفت : تو از زندگي خسته شده اي ؟ سپس مرا با قايق نزديك قصري برد ، كه دور از شهر بود و به من گفت كه تو از اينجا نمي ترسي ؟ من گفتم كه مي خواهم نزد فرزندانم برگردم و او هم مرا برد ، و به من گفت :  هميشه پيش تو هستم و از كارهاي تو آگاه هستم ، و هر كـس بچه هايم را اذيت مي كرد او به خوابش مي رفت .

    يكي از زنهاي روستا به من گفت كه خواب ديده ام كه پارچه سفيدي روي شهيـدان كشيده اند و حسين هم خوابيده بود ولي روي دل او پارچه نكشيده بودند من از او سؤال كردم كه چرا روي دلت پارچه نكشيده اند ، او گفت خودم گفتم كه پارچه نكشند زيرا دلم پيش بچه هايم است .

    از زبان يكي از همرزمان شهيد :

    هنگامي كه حسين به شهادت رسيد همراهش بودم ، مادر يك قايق بوديم كه هواپيماي عراقي ، قايقها را تير باران كرد و بعد ديدم كه دست و پاي حسين غرق در خون است .

    همسر شهيد مي گويد : هنگامي كه ما رفتيم حسين را ببينيم ، ديديم كه خون او روي زمين ريخته ، و براي مرتبه بعد كه رفتيم ، جا يي كه خون حسين ريخته شده بود را ببينيم ،  ديديم كه جايش سبز شده و مثل چمن سبز ، روئيده .

    فرزند شهيد در وصف نبود پدر مي گويد :

     هر وقت بچه ها را با پدر هايشان مي ديدم قلبم تكان مي خورد و دوست داشتم كه من هم بابا داشتم .

    از زبان همسر شهيد به قول فرزند كوچكتر :

    يك روز فرزند كوچكم كه هيچ وقت سايه پدر را بالاي سر خود حس نكرده بود ، به من گفت : مادر ما هم پدر داشته ايم و او شهيد شده ؟ به او گفتم كه چه كسي اين حرف را به تو گفته است ؟ او گفت كه خودم مي‌دانم و بعد خدا را شكر كرد . ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار ديلم
    وضعیت پیکر
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید