مشخصات شهید

شهید حسین نجم

35
نام حسین
نام خانوادگی نجم
نام پدر مختار
تاربخ تولد 71/1/21
محل تولد بوشهر - دشتستان
تاریخ شهادت 77/8/20
محل شهادت کرخه
مسئولیت
نوع عضویت
شغل
تحصیلات
مدفن
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • مصاحبه
  • زندگی نامه شهید :

      ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    بسم رب الشهداء

    پدر شهيد ميثم (حسین) نجم:


    لطفاً خودتان را معرفي بفرمائيد؟

    اينجانب مختار نجم پدر شهيد ميثم نجم هستم.

    درباره نحوه شهادت فرزندتان بگوييد؟

    شهيد ميثم در سن 9 سالگي بودند كه به درجه رفيع شهادت رسيدند در مورد نحوه شهادت ايشان چند مطلب را دارم كه خدمتان عرض مي كنم. خدمتان كه عرض كنم اين سري مسائل براي هر كسي پيش مي آيد هم براي خودش وهم براي خانواده اش الهام مي شود منتها ما خودمان اين پيش آمدها را در نمي كنيم همانطور كه در قران نوشته شده ما هر انسان را به هر نحوي به اندازه معرفت وي آزمايش مي كنيم مثلاً يكي را در فقر ،يك را در ثروت ، يكي را در قدرت. و حالا هم خداوند آزمايشي را براي ما به وجود آوردند كه الحمدالله ما پيروز بيرون آمديدم. آزمايش را در اين فرزند براي ما به وجود آورد . البته من اين فرزند راخيلي دوست داشتم چون فرزند آخر ما بود وعلاقه بسيار زياردي به ايشان داشتيم و ما هر جا كه مي خواستيم برويم اول ايشان را مي برديم . بسيار پسر باهوشي بودند. اتفاقاتي را كه قبل از شهادت ايشان(2 روز قبل) برايشان افتاده خدمتان عرض مي كنم من و همسرم يك روز به بازار رفتيم و يك كرد بزرگ و تيز خريديم و آورديم خانه. غروب بود ميثي هم در كنار ما نشسته بودند. بعد به خانمم گفتم كه اگر خداوند به شما دستور دادند كه سر بچه تان را ببريد آيا شما اين كار را مي كنيد. همسرم زد زير گريه و گفت كه شما چقدر ساده ايد.گفتم كه من ساده نيستم و اگر خداوند به من امر كند و يا اگر در خوابم بيايد اين كار را انجام مي دهم همنطور كه در خواب حضرت ابراهيم آمده بود. بعد ميثم را بغل كردم و كارد را از پشت ، گذاشتم پشت گردنش. گفتم اگر در خواب بنده بيايد اين كار را مي كردم يعني اين كارد را بر عكس مي كردم وسرش را مي بريدم. همانطور كه گفتم غروب بود و همسرم داشت ظرفها را مي شست ، آنها را گذاشت كنار وآمد وكارد را از من گرفت اين يك جريان بود. جريان ديگر يك روز قبل از شهادت ايشان ما روزي كه اعزام بوديم به مناطق جنگي با آقاي صافي كه پسر ايشان هم شهيد شدند ، مي خواستند براي ما برگه مامؤريت بگيرند كه تعدادي از بسيجي ها بوشهر وخانواده شهداء را به منطق جنگي ببريم. من خودم به اصطلاح هم راننده بودم وهم حكم مامؤريت داشتم و هم مي خواستم قسمتي از مناطق جنگي را به آنها نشان بدهم آقاي صافي هم مسئول كاروان بودند. ساعت 7 روز 19 آبان 77 حركت كرديم قبل از حركت من به آقاي صافي گفتم كه مي خواهم بروم واز خانواده ام خداحافظي كنم وقتي به خانه رسيدم به خانواده گفتم كه اگر دوست داريد شما هم تشريف بياوريد. همسرم گفت نمي توانم . بعد ميثم گفت كه من مي خواهم  بيايم . وسايلش را گذاشتم داخل ساك و لباس هايش را پوشيد. و با هم داخل ماشين شديم. وقتي كه مي خواستم حركت كنم ميثم آمد پائين و گفت نمي خواهم بيايم بعد در زد دخترم در را باز كرد وقتي در باز شد مادرش هم پشت در بود به مادرش گفت من نمي خواهم بروم . مادرش گفت: چرا نمي خواهي بروي. ميثم گفت : مادر من اگر بخواهم بروم شما ناراحت مي شويد. بخاطر همين بهتر كه نروم. رفت وساكش را آورد پائين. مادرش رفت وصورتش را بوسيد وگفت نه من در فكر تو نيستم. بعد از آنكه با مادرش گفت به شرط اين مي روم كه من را حلال كني و به فكر من نباشي. مادرش گفت نه مشكلي نيست مي تواني بروي. بعد خدا حافظي زديم و رفتيم. حدوداً عصر بود كه ما رسيديم شوش دانيال. ما قصد داشتيم سه تا محور را بازديد كنيم. يكي كه مي خواستيم برويم طرف شلمچه و در آنجا دعاي كميل بخوانيم بعد از آن مي خواستيم برويم طرف محور زهند كه بچه هاي بوشهر در عمليات فتح المبين در آن شركت كرده بودند بازديد كنيم. بگذريم ، ما تقريباً يك كيلومتري ماننده بود كه برسيم . ماشين را گذاشتيم كنار و با پاي پياده برويم چون چند تا خانواده هاي شهداء با ما بودند و به احترام بچه هايشان مي خواستند با پاي برهنه بروند. در آن محور تقريباً 100 نفري بودند كهشهيد شده بودند. همه همراهان ما زن بودند بجز من وآقاي صافي ديگر مردي با ما نبود. بعد از اينكه آمديم پائين همه كفشهايشان را درآوردند. بعد از آن ميثم از آقاي صافي پرسيد كه چرا اين ها كفشهايشان را درآورده اند؟ بعد آقاي صافي به ميثم جواب داد: اين منطقه را كه مي بيني يك زماني جنگ بوده . اين منطقه جزء ايران است وعراق آمده بود و اينجا را گرفته بود و براي اينكه عراق بيشتر از اين پيشروي نكند رزمندگان آمده بودند وجلوي آنها ايستاده بودند و در اين مكان خون بسياري از بچه ها ريخته وشهيد شده اند و بخاطر احترام خون شهيدان ما كفش هايمان را در مي آوريم. ميثم هم كفش را در آورد وانداخت روي گردنش بعد حركت كرديم. مسئله جالب ديگري هم كه به آن برخورد كردم درباره نماز بود ايشان قبل از اينكه به داخل مسجد برود كفشش را درآورد . آقاي صافي به ايشان گفت : آفرين بر تو ميثم كه زودتر از ديگران آمدي داخل مسجد. ميثم گفت: آخر ميدانيد آقاي صافي ما خودمان يك مسجد داريم كه آن مسجد بسيار بزرگ و قشنگي. ما آنجا كه مي رويم اول كفش هايمان را در مي آوريم بعد داخل مي شويم. آقاي واعظي هم پيش نمازمان است. البته نماز را خوب بلد نبود و دعاي امام زمان(عج) را از حفظ بود. مسئله بعد در مورد كبوتران حرم حرم آقا بود. كه اين اتفاق بسيار براي ما تعجب آور بود. اين بود كه ما نشسته بوديم و داشتيم نهار مي خورديم . بهد از آن كبوترها آمدند وداخل سحن نشستند. ميثم بلند شد ورفت در ميان آنها وهمه آنها پرواز كردند بجزء يكي از آنها و ميثم آن را گرفت و ما رفتيم پيش ميثم كبوتر پرواز كرد ورفت . بار دوم هم چنين اتفاقي افتاد باز اين بار هم وقتي مي خواستيم برويم پيش ميثم باز كبوتد پرواز كرد ورفت اين مسئله تا سه بار تكرار شد. و بار سوم ما ديگر به طرف ميثم نرفتيم. كبوتر را آورد داخل وگفت: پور جان من اين كبوتر را مي خواهم و ‌آن را برايم بخريد. من گفتم نمي شوداين كبوتر آقا است بعد از اين كه يك كمي با اين كبوتر بازي كرد آن را برد بيرون و بعد آن را پرواز داد. بعد سوار ماشين شديم ورفتيم. اتفاق شهادت ايشان حدود ساعت 6 عصر بود. اتفاق به اين طريق افتاد كه وقتي ما رسيديم منطقه در آن منطقه دوتا سنگر عراقي بود كه هنوز آنها را بازسازي نكرده بودند. آقاي صافي چون مداح خوان بودند قرار شد كه ما برويم چند تا محور را بازديد كنيم و بعدروضه خواني كنند همه حركت كرديم ورفتيم به محور المهدي و شيخياني. ما قصد داشتيم در همان جا روضه بخوانيم و وقتي كه اين كار را كرديم يك حالت معنوي عجيب به وجود آمده بود. بچه ها برگشته بودند و به طرف سنگرها رفته بودند . داخل سنگر ها نارنجك و خمپاره و چيز هاي ديگر كه هنوز خنثي نشده بود افتاده بود. آمدم طرف سنگرها . وقتي برگشتم بچه ها منتظر ما بودند. ميثم بود به هراه علي تنگستاني و محمد و علي صافي. چون بيابانه بود من قصد داشتم برويم و ماشين را آماده كنم . منطقه اي كه ما در آن بوديم منطقه اي شن وماسه اي و گرمي بود. من ميثم را صدا زدم و گفتم بيا برويم داخل ماشين. ميثم آمد  وبعد كمتر از يك دقيقه ايشان برگشتند و وقتي كه خواستم بروم وآنها را بيرون بياورم كه برويم يك دفعه صداي مهيبي را شنيدم. ديدم سنگر منفجر شد و سنگر رفت بالا. بعد از آن چشمم را بستم و بعد از چند ثانيه باز كردم و با خودم گفتم اي خداي خوبيها اينها هم رفتند. ديگر حركت كردم و آمدم طرف سنگر بچه خودم را ديدم كه از تنه به بالايش است و و نه پاهايش بود ونه دست هايش.بعد از آن آمدم و دستم را گذاشتم زير سرش و صدايش زدم و بعد سلامش كردم چشم هايش را باز كرد و به او گفتم ميثم آب مي خواهي برايت بياورم كه چشم هايش را بست وبا خودم گفتم خوشا به حالت كه از اين دنيا رفتي . بعد فتم طرف ديگر بچه ها كه آنها هم نفس نمي كشدند . بعد از دنبال پاها و دستهاي ميثم گشتم. بعد كنارش نماز خواندم . زنها هم شروع كردند به گريه كردن. من نتوانستم تحمل كنم بعد من شروع كردم به خنديدن وگفتم كه چرا گريه مي كنيد. شما كه هر سال اين صحنه را مي بينيد كه امام حسين(ع) پسر 6 ماهش را در دست گرفته و بالاي سرش مي برد يك طرف دشمن ويك طرف ديگر هم خودش است . چرا گريه مي كنيد بعد از آن هم كه من شروع كردم به خنديدن آنها هم آرام شدند. چند نفر دانشجو هم آنجا بودند كه دوربين داشتند بيايد وفيلم بگيريد.  آنها نتوانستند تحمل كنند من خودم چندتا عكس گرفتم. سهتا از بچه ها شهيد شده بود ميثم به همراه علي صافي پسر آقاي صافي و علي تنگستاني كه به همراه مادرش آمده بود. بعد ما آنها را گذاشتيم داخل پتو و گذاشتيم داخل جبهه عقب و دوتا از خانم ها را كه بر اثر انفجار مصدوم شده بودند آنها را هم گذاشتيم داخل راهرو . يكي از لاستيك هاي ماشين ما پنجر شده بود بعد با همين لاستيك پنجر آمديم تا شوش بعد از ورود به شوش رفتيم به بيمارستان و آن دوتا زن را تحويل بيمارستان داديم و بعد بچه ها را برديم بنياد شهيد و آنها را گذاشتيم داخل سردخانه گلزار شهداء شوش. بعد از آن برگشتيم تمام لباس هايمان خوني بود . صبح كه شد رفتيم جسد بچه ها را تحويل گرفتيم و دوتا خانم را نيز از بيمارستان مرخص كرديم و آمديم طرف برازجان. وقتي كه به برازجان رسيديم ظهر و نماز جماعت من به آقاي صافي گفتم كه تول بهتره نماز بخوانيم بعد از »آن برويم خانه گفتند باشه از قضي همان روز نماز جماعت به امامت حاج آقا واعظي بود. بعد از اين كه نماز را خوانديم رفتيم به طرف خانواده. من وقتي به خانه رسيدم و وارد شدم ديدم خانمم دارد نماز مي خواند بعد از اينكه نماز خواند به او توضيح دادم كه ميثم شهيد شده و بعد شروع كرد به گريه كردن . اتفاقي را كه قبلاً قرار بود اتفاق بيفتد امروز اتفاق افتاده. و  من هر كاري كه كردم نتوانستم او را ساكت كنم.

    آيا تا بحال شهيد را در خواب ديده ايد و به خوابتان آمده است؟

    خوابي كه من درمورد شهيد ميثم ديدم بر اين قرار است كه:

    من اين خواب را يك بعد از شهادت ايشان ديدم خواب ديدم كه وارد عالم برزخ شده ام ديدم كه چقدر عالم برزخ چقدر وسيع است . من حالانمي دانستم كه چه قسمتي است . وقتي كه از بعضي از آنها كه رد مي شوند سئوال مي كنم كه اينجا كجاست ؟ آنها جواب ميدهند كه از كجا آمدي جواب مي دهم كه از ايران آنها جواب مي دهند كه اينجا عالم برزخ است حالا تو وارد عالم برزخ شده اي.همين طور كه داشتم مي رفتم رسيدم به يك باغ وسيع اين باغ خيلي با نظم بود در اين نهرهاي آبي وجود داشت و اين نهرها كنار درخت ها به صورت خيلي دقيقي قرار گرفته بود رد مي شد.بعد 200 متر نهر ديگري مي بود كه به همين شكل مي بود . بين اين دو نهر هم چمن بود تا برود پائين. بين اين دونهر سختمان هاي بسيار بزرگ و قشنگي بود.دور اين ساختمان ها چمن به صورت خيلي قشنگي بالا رفته بود و از طرف ديگر پائين آمده بود. من پائين بين اين درختان داشتم قدم مي زدم و مي رفتم پائين همين طور كه داشتم مي رفتم نگاه كردم ديدم كه سه نفر دارند مي آيند بالا. خوب كه نگاه كردم ديدم كه يكي از آنها پسر خودم است وقتي به نزديكي آنها رسيدم سلام كردم من به آن دو نفر ديگر زياد توجه نكردم. بعد گفتم ميثم تو شهيد شده اي. گفت بله. گفتم كه اينجا كجاست؟ جواب داد اينجا عالم برزخ است. گفتم در عالم برزخ چه كار مي كني؟ گفت: من يك اتاق دارم مخصوص خودم. به ميثم گفتم غذا از كجا برايت مي آورند. گفت: براي من غذا مي آورند ‌آن هم بهترين غذاها را و از ميوه اين درختان هم برايمان مي آورند. گفتم اگر من حالا بخواهم بروم و به آنها بگويم كه پيش تو بودم چه دليلي بياورم كه آنها باور كنند. تو يك مدرك يا نشانه به من بده تا به آنها نمان دهم اگر ممكن است از ميوه اين درخت به من بده تاببرم.اما ميثم گفت نه و من هر چه به او مي گفتم اما او مي گفت كه نمي شود من اجازه ندارم از ميوه اين درخت به شما بدهم آمديم آن طرف تر ديدم چندتا مرغابي دارند داخل نهر بازي مي كنند. گفتم يكي از اينها را بده تا با خودم ببرم اما ميثم مي گفت نه نمي شود. آمدم كه بغلش كنمو ببوسمش ديدم كه ختنه شده گفتم كي تو را ختنه كرده است(چون ايشان بچه آخرم بود به همين دليل قصد داشتم كه براي ختنه كردن ايشان مجلسي را هم فراهم بكنم ولي چون شهيد شده بود ديگر نتوانستم ) گفت خودشان همين جا مرا ختنه كرده اند. بعد بع ايشان گفتم :آيا تو به ما سر مي زني ؟ جواب داد: بله من هميشه به شما سر مي زنم. گفتم اگر راست مي گويي ديروز من كجا رفته بودم . جواب داد: شما ديروز با وتور خودت رفتب مغازه قصابي غلامحسين گوشت خريدي وبرگشتي آمدي خانه. گفنم درسته. ما آمديم داخل يك خانه اين خانه دوتا اتاق داشت . اين دو اتاق يك در داشت ويك پنجره وسقف آن نيز به وسيله درخت پوشيده شده بود. ميثم گفت اين اتاق منه. اتاق درخت مانند بود ودرون آن را فرش انداخته بود و دور تا دور آن چمن بود. نشستيم و با هم حرف زديم بعد مدتي كفتم ميثم من مي خواهم بروم اجازه مي دهي بروم گفت: بله. گفتم خدا حافظ دست رساندم و صورتش را بوسيدم و وقتي از پيشش رفتم يك دفعه ار خواب پريدم ديدم ساعت 2 بعد از نصف شب است ديگرخواب نرفتم تا صبح. ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار
    وضعیت پیکر
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید