مشخصات شهید

شهید حسین حسینی

81
نام حسين
نام خانوادگی حسيني
نام پدر شهباز
تاربخ تولد 1338/07/27
محل تولد بوشهر - دشتستان
تاریخ شهادت 1365/10/05
محل شهادت ام الرصاص
مسئولیت رزمنده
نوع عضویت بسيج
شغل -
تحصیلات پنجم ابتدايي
مدفن فارياب
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • وصیت نامه
  • مصاحبه
  • خاطرات
  • زندیگنامه شهید

    شهيد حسين حسيني از پدري به نام شهباز و مادري از نسل سادات به نام بي بي  شاه زينب حسيني در تاريخ 27/7/1338 در روستاي فارياب ديده به جهان گشود.پدر او از زحمتكش ترين كارگران آن ديار محسوب مي شد و مادر آن شهيد بزرگوار از سادات باسابقه اي بود كه بسيار مورد احترام مردم بود.ايشان دوران طفوليت و كودكي را در دامان خانواده اي بسيار فقير سپري كرد،چه شب ها كه گرسنه به بستر رفت و چه روزهاي تابستاني كه عرق ريخت تا عرق هاي جبينش آبروي خانواده را رقم بزند.چهره اي كه نويسنده ترسيم مي نمايد با واقعيت هايي كه در دوران زندگي كوتاه آن شخصيت گذشت چقدر متفاوت است.پدر او گرچه از روستاي دهرود نقل مكان كرده و به فارياب عزيمت كرده و آنجا را براي اسكان انتخاب كرده اما مظاهر هفت رنگ تمدن دنيا نتوانسته بود در وجود آن پدر رخنه كند و او را از ايمان و اخلاص خود بدور كند.پدر گرچه نزد خانواده خود نبود اما مي داني برادر!غريب آ‌ن كسي است كه از وطن ايماني خود عزيمت كند و خود را به ديار وادي بي ايماني بسپارد.و اين پدر فرزندي را تربيت كرده است كه جوانمردي از تبار آخرين فرستاده خدا و با اين همه آن پدر بزگوار مي گويد:كه تكليف هنوز از ما ساقط نشده و بايد فرزندم را در راه آن تقديم كنم.اعماق استخوان هاي شهيد حسيني درد فقر را مي چشد.به طوري كه آن چنان فقر بر دوش خانواده سنگيني مي كند كه تنها ثروت خانواده كه تعداد محدودي درخت خرما بوده است.توسط پدر به فروش مي رسد شايد كه از حاصل درآمد آن بتوان چند صباحي زندگي كرد.شهيد حسيني در سنين نوجواني مشغول به شباني مي شود آن هم در حالي كه دام متعلق به ارباب هاي محلي بوده و تنها او چوپاني بود كه بايد دامهاي مردم را مي چرانيد.دست مزدي كه به او داده مي شد هرگز مطابق با زحمات او نبود.و كفاف زندگي او و پدر و مادر را نمي كرد به همين جهت به سختي كار مي كرد شايد بتواند از اين مهلكه به در آيد.كوچكي قد و كمي سن و تلاش مضاعف،او را در بستر بيماري برد به طوري كه تا حد مرگ پيش رفت،اما اراده الهي بر آن استوار بود تا اين فرزند خردسال مرگش در زماني ديگر رقم بخورد تا حيات ديگر به واماندگان اين عالم دهد.

    نقل است كه تولد شهيد نيز بسيار فقيرانه بود و خانه آنها تنها كپري بود از جنس درخت و برگ درخت خرما كه آن هم در محلي به نام تل قلعه كه يكي از قديمي ترين موقعيت محل بود واقع گرديده بود.اين محل بين روستاي شاهي جان و فارياب واقع است كه محل تولد شهيد حسيني محسوب مي شود.مهمترين خصيصه شهيد حسيني از زبان دوستان و هم رزمانش مظلوميت او و اخلاق نيك او بود.

    شهيد به اين نكته پي برده بود كه آن چه به انسان صبر و استقامت مي بخشد چيزي نيست جز رضايت خدا و رضايت خدا نيز در رضايت ولايت عصر معنا مي شود.و چه زيباست كه خستگي و دل مردگي خود را از طريق رضايت ولي زمان خود حضرت امام خميني كه نائب برحق حضرت مهدي (عج) است برطرف نماييم.و اين جاست كه معما حل مي شود و منشأ قدرت ازلي و لم يزلي روشن مي گردد.و همين جاست كه صدايمان اگر كور و غافل نباشد از حضور چنين افرادي بايد بيش از موشك هاي پيشرفته بترسند كه هدف گيريشان خطا نمي رود.اما كو آن عقلي كه بتواند مبادي و مباني قدرت ما را دريابد و مگر كوردلان را چشمي هست كه از كيد و مكر شيطان در امان باشند.

    آن شهيد بزرگوار در سال 1354 و در سن شانزده سالگي با خانمي از نسل سادات به نام سيده خيري حسيني ازدواج مي نمايد،او فرزند سيد شرف حسيني است كه از خانواده بسيار بزرگوار و قابل احترام مي باشند.ثمره ازدواج شهيد حسيني 5 فرزند بود،سه فرزند پسر به نامهاي مرتضي،روح الله و محمد و دو فرزند دختر به نامهاي زينب و رقيه.اكنون زينب و رقيه خانم بعد از شهادت پدرشان بايد كاري زينبي كنند و تو اي همسر شهيد چه رسالت بزرگي را بعد از آن شهيد والامقام عهده دار شدي.رسالتي كه بند بند استخوانهاي شنونده و نسل هاي آينده را در خود مي فشارد،رسالت تربيت فرزند،تحصيل،تأمين لوازم خانه و خانواده و... .

    و جز اين نيست كه جهاد اكبر در همين امور معناي واقعي مي يابد.جهاد نابرابر كه يك طرف دست قهار روزگار مي تازد و طرف ديگر همسر شهيدي كه تمام داشته هايش همسرش بوده است كه آن را تقديم به پيشگاه حضرت ولي عصر ارواحنا له الفداء نموده است.و در اين ميدان به يقين پيروزي واقعي از آن توست،پيروزي ظاهري را رها كن چرا كه فتح حقيقي در دل همسر شهيدي جاي گرفته است كه 5 امانت را در دست دارد و تا روزي كه بر شهيد وارد خواهد شد بر محافظت آنان پاي مي فشارد.شهيد حسيني بنا به مشكلات خاصي كه از همان بدو تولد بر سر راهش بود از تحصيل بازماند،اما امروز كوله بار كسب علم و مدارج علمي را بردوش فرزندان خود گذاشته است.تا آن را به سر منزل مقصود كه همانا خدمت به مردم است برساند.و تو اي فرزند شهيد!بگو كه چه كرده اي با راهي كه پدرت در آن قرار گرفت،به يقين درس آزادگي را از مادر صبور خود آموخته اي و خون خواه شهداي كربلا و پدر شهيدت خواهي بود.آري.مي دانم كه دينت را ادا كرده اي و يتيم وار با دنياي كودكي خداحافظي كرده و جوان گشته و پير خواهي شد،اما با آن مظهر آرمان خواهي و آن جوهره ايثار و مجاهدت خلوت كن و به پرسش هاي پدرت پاسخ گويي.خدا شهيد را و همسران و پدران و مادران و يادگاران شهيد را با شهيد ايشان محشور فرمايد.

     

    ويژگي هاي شهيد از زبان همسرش:

    «… شهيد حسيني مرد خدا بود و مرد سختي ها،بزرگترين آرزوي اين بود كه فرزندانش پاك و سالم تربيت شوند و خداي ناخواسته محيط پيرامون بر آن ها تأثير سوء نگذاشته و گمراه نگردند،خود نيز همواره توصيه هاي آن شهيد والامقام را آويزه گوش كرده ام و تا آن جا كه توانسته ام نه تنها به نيازهاي مادي آن ها كه به نيازهاي معنوي آن ها نيز رسيدگي كرده ام.گرچه هر چه قدر هم كه تلاش نمايم نمي توانم جاي خالي پدر را نيز پر كنم.او بسيار با عاطفه بود و عجيب فرزندان خود را دوست مي داشت.هميشه به احترام با پدر و مادرش برخورد مي كرد و احترام خاصي داشت نسبت به اينجانب كه همسر او بودم.هميشه دعاي سلامتي آقا امام زمان(عج) بر لب داشت.نسبت به نظم تقيد خاصي داشت به طوري كه هميشه نظم را سرلوحه كارهاي خود قرار داده بود.احساس مي كنم رؤيايي بود كه وارد زندگي ما شد و چه زود نيز از ما جدا شد تقريباً ده سال با هم زندگي مشترك داشتيم.ولي وقتي به خود مراجعه مي كنم گويا تنها لحظه اي با هم بوده ايم.و از بيشترين مسئله اي كه انزجار داشت يكي دروغ بود و دوم بي نظمي ...»

    اما كو چشم حق بيني كه از رفتارهاي شهداء عبرت گيرد گرچه بعضي از شهداء در لحظه اي كوتاه به خود آمده اند و بدون آن كه در مكتبي پرورش يابند تمامي محاسبات دروني خود را برهم زده اند و به لقاء الله پيوسته اند.به طوري كه وقتي كه يكي از شهداي بخش فارياب مي خواهد به جبهه اعزام گردد با ممانعت مشمولان وقت كه نسبت به رفتار او آشنايي داشتند مواجه مي شود.اما شهيد خود را اصلاح مي كند و نداي دروني فطرت خويش را مي شنود،و به خود آمده و آن چنان مقام و مرتبت مي يابد كه غير از شهداء نمي توانند به كنه معرفت او پي ببرند.

    و تو را مي گويم!اكنون مسئوليت خون خواهي شهداء به گردن تو سنگيني مي كند،بگو كه با خون آن ها چه كرده اي و چه ثمره اي را برچيده اي!تو را مي گويم برادر و خواهر هم وطن!امروز به هر طرف كه رو كني آثار شگفت انگيز آن وجود پر بركت را در مي يابي و اسلام را مديون هماناني است كه جان باختند تا من و تو شرافت و استقلال درو كنيم.

    همسر شهيد چنين ادامه مي دهد« ... او تنها انتظاري كه از فرزندان داشت آن بود كه خوب درس بخوانند ...»ولي كاش مي دانستم كه فرزندان او با انتظار او چه كرده اند،اگر به انتظارش پايان داده اند كه آفرين بر آنان باد و اگر هم چنان آن شهيد را در اين انتظار متوقف كرده اند هنوز دور نشده است،فرزندان شهيد حسيني و فرزندان شهداي عاشوراي حسيني قلم به دست گيرند و با ديو جهل در آويزند.به يقين ظفر نزديك است پس شما نيز بار ديگر در اين ظفر سهيم باشيد.

    شهيد حسيني همه فرزندان اين مرز و بوم را فرزند خود مي داند و مخاطب او تمامي فرزندان اين مرز و بوم است و اينك تو را مي گويم اي شهيد!فرزندانت پله پله مدارج سعود علمي را طي مي كنند و امروز جهانيان به شدت از كسب مدارج علمي و ابتكارات فرزندانت سخت پريشانند و مي گويند كه اتم تنها بايد در تسخير ما باشد.ديروز كه شربت شهادت نوشيدي اتم در تسخير دشمنان تو بود اما اكنون اتم در تسخير فرزندان توست ...

    همسر شهيد مي گويد« ... اگر عملي را مرتكب مي شد كه اشتباه است بلافاصله معذرت خواهي مي كرد و نمي گذاشت كه فردي از او دل گير باشد،آن شهيد پسر عمه ام بود و چون از يك فاميل بوديم هميشه ايام نيز به اتفاق همديگر به منزل بستگان مي رفتيم و دوري از همديگر را تحمل نمي كرديم،او با كودكان مثل يك دوست برخورد مي كرد و آن چنان احترام به آن ها مي گذاشت كه گويي با پيرمردي هفتاد ساله هم سخن است ...»

    آن شهيد خوف آن را داشت كه نكند سفره شهادتي كه گسترانيده شده جمع گردد و او از خيل آناني نباشد كه ريزه خور آن سفره بوده اند،با خود مي گفت مبادا اين سفره سعادت جمع گردد و ظهور منجي عالم بشريت نيز كفاف عمرمان را ندهد و سرافكنده در بستر مرگ بميريم،پس چه بهتر كه فرصت غنيمت شمرده شود و وضوي خون بگيريم و در شط شهادت جاري گرديم و او چه زيبا فرصت ها را غنيمت شمرد.

    خدايا آيا مي شود كه بار ديگر آن خوان سعادت گسترانيده شود تا ما نيز ماهيان درياي رحمتي گرديم كه غوطه ور شويم به تعبير مقام عظماي ولايت امام خامنه اي؛امروز نيز باب شهادت باز است اما معبري تنگ مي باشد كه تنها خاصان و برگزيدگان مي توانند در آن پاي نهند.رهبر عزيزم كلام زيبايت را تا اعماق مغز و استخوان در مي يابم و اين را نيز در مي يابم كه راه و رسم شهادت تنها براي كساني گشوده است كه در جهاد اكبر مغلوب نفس امَاره خويش نگذشته اند و ما را كجاست راهي مراتب قرب!پس بر توست كه مجاهدت را از سر گيري و بدان كه امروز عصر تحقيق بشارت هاي 1400 ساله احاديث فرا رسيده همان احاديثي كه مهدي فاطمه(س)را نويد داده است و اگر مي خواهيد از خيل لشكريان مهدي(عج) باشي سخت از خود مواظبت كن و اولين گام عروج پيوند با ولايت است دومين گام عروج گسستن از دنيا هست و در حيرت در ميان اين پيوند گسستن است كه مي تواني تو نيز از خيل لشكريان مهدي(عج)باش.پس تا ديدارهاي خانه كعبه شاهد شنيدن كلام دلنشين و رساي«انا بقيَه الاعظم»نگشته است خود را آماده كن.باز هم مي گويم بشارت باد تو را كه ظهور نزديك است،الهي شهداي كربلاي حسيني را درنيافتيم،شهداي كربلاي خميني را در نيافتيم.ما را در خيل شهداي كربلاي مهدوي بپذير. ادامه مطلب
    برادران و خواهران عزيز شما بدانيد كه اين انقلاب اسلامي ما بهره اي است كه خداوند به همه كس عطا نمي كند و ما بايد قدر اين بهره الهي را بدانيم ،برادران و خواهران عزيز اكنون شما وارثان شهداء هستيد بايد قدر خودتان را بدانيد و قدر امام امت خميني بت شكن تا آخرين قطره خونتان دست از ياري امام بر نداريد و از خانواده ام مي خواهم بعد از من زينب گونه باشيد و فرزندانم را تربيت اسلامي كنيد و به جامعه اسلامي تحويل دهيد و اگر من حسين گونه جهاد كردم تو هم زينب گونه حوصله داشته باش.خداوند مي فرمايد :«جهاد در راه خدا بر مرد و زن هر دو واجب است »و از ملت شهيد پرور فارياب مي خواهم كه دست از امام نكشيد. ادامه مطلب
    مصاحبه با فرزند شهيد:

    يكي ار فرزندان شهيد چنين مي گويد:«من پدرم را نديدم اما از آن بسيار شنيده ام كه گويي او هم اينك در كنارم نشسته است»وقتي از او پرسيدم كه توصيه هاي پدر چه بوده است،مي گويد:«او به مادرم توصيه كرده بود كه به فرزندانش خوب رسيدگي كند و آن ها را در درس خواندن و كارهاي خوب ياري كند»پرسيدم از دوستان پدرت چه كسي را مي شناسي؟مي گويد:«عوض كهنسال از دوستان بزرگواري بود كه هرگز ما را تنها نگذاشته است،همچنين سيد موسي رضوي،سيد محمدحسين حسيني،سيد عباس حسيني و رستم فرهادي و …»پرسيدم تكيه كلام شهيد چه جمله اي بود؟فرزند شهيد چنين مي گويد:«بيشتر در مورد شجاعت،دليري،دين داري صحبت مي كرد و هميشه وعده پيروزي و ظفر را مي داد.»فرزند بزرگتر كه پدر را دريافته است چنين مي گويد:«پدر مان در خانه هميشه مثل يك دوست با ما برخورد مي كرد و اكنون جاي خالي او را در خانه براي ما خيلي سخت و سنگين است و ليكن براي خاطر رضاي حق تحمل مي كنيم.»او مي گويد:«از مردم و مسئولين انتظار داريم كه محافظت از خون شهيدان نمائيد و ادامه دهنده راه خون رگ شهداء باشند.او فروع دين و اصول دين را به ما آموخت و ما را با آموزه هاي اسلام آشنا كرد و اكنون نيز خود را مقيد و ادامه راه او مي دانيم و هيچ هراسي از كسي نداريم» از پدر و مادر شهيد جويا شديم او گفت از دنيا رفته اند.سلام و درود خدا بر پدر و مادر شهيد كه اكنون در جوار حق آرميده اند،همانان كه شيرين ترين لحظه زندگي خود را با دست خود به خاك سپردند تا نشاني از رادمردي و اسلام خواهي را نشر نمايند و اگر لحظه اي به خاك سپرده مي شوند لاله هايي از آن خاك روئيده مي شود كه بوي آن مشام جان زيبا پسندان را سيراب مي كند.نحوه خبر شهادت شهيد را از همسر شهيد پرسيدم،او در جواب چنين مي گويد:«يك روز ساعت 8 صبح توسط رئيس بنياد شهيد سيد نصرالله حسيني به اين جانب خبر دادند كه همسرتان شهيد شده است.پس از مراجعت به بيمارستان هفده شهريور و ترخيص جسد به همراه همرزم خود شهيد غلامعلي رحيمي او را جهت خاكسپاري به روستاي فارياب انتقال داديم كه با استقبال همه مردم روبه رو شد.» ادامه مطلب
    خاطراتي از زبان برادر رزمنده عوض رستگار:

    در آذر ماه سال 1360 به فرمان امام خميني به جبهه هاي حق عليه باطل اعزام شديم ودر پادگان شهيد  عبدالله مسگرِ شيراز به اتفاق شهيد حسيني،علي مخلوعي،محمود خواجه،حيدر زماني،سيد محمد حسين حسيني،مرحوم غلامحسين مرادي،صفر زارعي،محمدعلي مرادي،علي صيادي،عبدالحسين صيادي،محمد غلامي،علي يار قاضي زاده،عباس قاضي زاده،الله داد باكار يك هفته در پادگان مانديم با آموزش هاي نظامي و آمادگي بدني،در آن زمان ناطق نوري وزير كشور بود و آقاي محسن رضايي فرماندهي كل سپاه پاسداران در آن پادگان كه از چندين تيپ برخوردار بود و ما هم جز تيپ المهدي بوديم و جلوي فرمانده سپاه و ناطق نوري رژه رفتيم و از سخنراني محسن رضايي و وزير كشور استفاده لازم را برديم.فرمانده گردان ما آقاي حسين پوريكي از بسيجيان اهل شهرستان گناوه بود و فرماندهي گردان آقاي رضايي اهل اصفهان بود و بعد از يك هفته به پادگان باج گاه در نزديكي زرقان اعزام شديم و آن پادگان مربوط به نيروي زميني ارتش بود و در آنجا فرمانده تيپ آموزشي ما سرهنگ فرشباف بود كه گردان ما جزء گردان ويژه بود كه از بين تيپ تعداد 300 نفر داوطلب كه جزء گردان ويژه بودند و بنده و شهيد حسين حسيني و بقيه دوستاني كه قبلاً ذكر شد انتخاب شديم و به مدت25 روز از ساعت 6 شب تا صبح رزم شبانه و آموزش هاي فشرده مي ديدم و در هواي برف و باراني در اين 25 روز سختي هاي زيادي كشيده و آبديده شديم و در اين مدت به همراه كل تيپ در دو روز جمعه جهت شركت در نماز جمعه كه خطيب آن شهيد بزرگوار آيت الله دستغيب بودند شركت كرديم كه هفته دوم آن نماز جمعه در شاه چراغ بود كه صداي انفجار مهيبي به گوش رسيد و مردم به جنب و جوش افتاند و مردم كه منتظر آمدن شهيد دستغيب بودند و موقع خواندن خطبه نماز جمعه بود كه ناگهان سيد هاشم دستغيب با حال عادي شروع به خواندن خطبه نماز شد و پس از خاندن قسمتي از خطبه اعلام نمود كه دستغيب در بين راه توسط منافقين ترور گرديده كه در آن حال شهيد حسيني فرمودند:«خوشا به سعادت شهيد دستغيب،كه شهادت مال خودشان بود» و در اين مدت تا هفت روز به صورت گردان و با نظم خاصي به عزاداري در مراسم آن عالم بزرگوار شركت مي كرديم يك جمله مهمي كه از شهيد بزرگوار شنيدم كه در خطبه نماز جمعه هفته اول فرمودند:«اي بسيجيان هوشيار باشيد كه دشمنان مي خواهند فرهنگ و علم شما را از شما بگيرند،اين جنگ به زودي تمام مي شود اما دشمنان آرام نمي نشينند»و آيت الله دستغيب(سيد هاشم)فرمودند:«كه شهيد بزرگوار شهيد دستغيب آرزوي شهادت در راه خدا را داشتند و به اين آرزو رسيدند»كه در هفته هاي آخر آموزشي پرش از خودرو تمرين مي كرديم.شهيد حسيني از ناحيه كمر آسيب ديد و در حالي كه درد شديد داشت با خنده و شوخي مي گفت كه دردي ندارم و براي خدا خستگي و درد معني ندارد و بعد به اهواز اعزام شديم كه در اهواز درد شهيد حسيني شديد شد وما او را به اجبار به بهداري پادگان برديم.او ميگفت:اگر من اظهار درد كنم روحيه بچه ها خرد مي شود كه الحمدالله حال ايشان بهتر شد و در كنار ما گردان شهيد چمران بود كه وي خواست تعداد 100 نفر از گردان ما را جزء گردان خودشان كند و در جنگ هاي نامنظم شركت كنيم كه آقاي فرشباف قبول نكردند.فرمانده شجاعي به نام فعاض دستور دادند كه يك هفته آموزش هاي فشرده كه در هر چند روز يك دست لباس از بين مي رفت كه شهيد حسيني باز با اين آموزش هاي فشرده و سنگين دچار كمر درد شد و ما را به بستان اعزام كردند كه هر كاري كرديم كه شهيد حسيني به علت درد شديدي كه از ناحيه كمر داشت به بستان نيايد قبول نكرد و با ما به بستان آمد در بستان درگيري با نيروهاي عراق بسيار شديد بود شهيد حسيني براي نيروها روحيه ساز بود. ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار فارياب
    وضعیت پیکر
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید